بمبي در کابين/خاطرات و زندگينامه شهيد خلبان عباس دوران(3)

کد خبر: ۱۲۸۰۷۸
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۵:۴۷ - 25July 2011
تصميم آخر
همان طور که حدس ميزد ، همسرش تا دم صبح بيدار بود و خوابش نمي برد. براي همين قبلل از صداي زنگ ساعت ، همسرش از جا برخاسته و با چادر سفيد گلدارش در حال اداي نماز بود. نمازش از روزهاي قبل طولاني تر شده بود . او يقين داشت که براي موفقيتش دعا مي کند. براي آخرين بار به تنها فرزند خردسالش که در اتق خواب و در کنار نور متمايل به سبز چراغ خواب، چهره زيباتري يافته و با آرامش خيال در خواب راحت آرميده بود ، نگاه کرد. تبسم شيريني بر لبانش نقش بست. رضا فرزند خردسالش نيز در خواب لبخندي زد که دقايقي بعد اين لبخند به گري? کوتاهي مبدل شد.
مي خواست فرزندش را در آغوش بگيرد اما از اين کار منصرف شد. لحظه اي مي رفت تا يأس بر وي غالب شود اما به يکباره از تمام دلبستگي ها و علايق مادي زندگي چشم فرو بست. مصمم و استوار و قاطع سرش را به آسمان بلند کرد . دعايي زير لب زمزمه کرد و بي درنگ چشم از فرزند برگرفت و با ياد و نام خدا راه افتاد. موقع خارج شدن از منزل هم? زواياي اتاق را کاوش کرد. به اين مي انديشيد که آيا بار ديگر به آغوش پرمهر خانواده باز خواهد گشت. .. در اين فکر بود که درب اتاقش با وزش باد محکم بسته شد. همسرش که در حال خواندن ذکرنماز بود ، رو به عباس کرد و گفت:« عباس داري مي ري اداره .»
ـ آره تو بگير بخواب.
ـ ظهر برمي گردي؟
مکثي کرد و با خود گفت:« او نمي داند که تا ساعتي ديگر چه هنگامه اي بر پا خواهد شد و من در سرزمين دشمن و کيلومتر ها دور از شهر و ديار خود چه حماسه اي برپا خواهم کرد. اي کاش مي توانستم همه چيز را به او توضيح  بدهم . شايد اين آخرين باري باشد که صداي مرا مي شنود!»
سرش را به علامت مثبت تکان داد.
ـ سعي مي کنم!
همسرش سجاده را چهار تا کرد و روي ميز گذاشت. رو به عباس کرد و گفت: امروز هم پرواز داري؟
ـ (با ترديد ) نمي دونم، شايد!
ـ اگر آمدي من نبودم، مي رم واکسن رضا رو بزنم. شايد برم منزل پروانه خانم، تو بيا آنجا، باشه!؟
ـ واکسن! ( يادش رفته بود) راستي، آخرين واکسن رضا را کي زديم؟
ـ مي خوام امروز برات غذاي مورد علاقه ات را درست کنم، «آبگوشت» ، راستي تا يادم نرفته ظهر داري مياي دو تا نون سنگک هم بگير بيار!
ـ (با خود فکر کرد) او چه راحت زندگي را براي خود آسان ساخته! رضا فرزندش ابر ديگر گريه کوتاهي سر داد و لحظه اي بعد آرام گرفت. با صداي گريه، عباس به سرعت به سمت فرزندش گام برداشت . براي آخرين بار خواست تا کودک را در آغوش بگيرد و ببوسد، اما ندايي او را نهيب زد.
ـ «نه، اين کار را نکن ، ممکنه بچه دوباره از خواب بيدار بشه و گريه کنه.
در اين موقع صبح معمولاً تو اين کار را نمي کني و کاري را که در مواقع عادي انجام نمي دهي ، حالا هم به آن  دست نزن!»     
عباس به سرعت در حالي که سعي مي کرد بيش از اين معطل نکند ،لباس پروازش را به تن کرد و از لاي کتاب قديمي انگليسي نقشه اي برداشت و آن را چهار تا کرد و در جيب بغل سمت راستش گذاشت. پوتين هاي سربازي اش را پوشيد. در مقابل آين? قدي اسيتاد و سر و صورتش را مرتب کرد.
قد 172 سانتي متر، وزن 72 کيلو، اندامش ورزيده، شانه هايش پهن و کمي متمايل به پايين و عضلاتش در نتيج? سال هاي متمادي ورزش رزمي کشيده و محکم بود . پوستي تيره ،موي سياه ، چشم هايي درشت، چهره اي جوان و شاداب و قياف? واقعي يک خلبان را داشت. او آخرين نگاهش را به آينه دوخت و لبخندي زد. تصويرش نيز لبخند زد و او به آرامي منزل را ترک کرد.
هر بامداد که خورشيد اشع? طلايي اش را بر ستيغ کوه مي گستراند، عباس منزل ار به سوي محل کار خود ترک مي کرد و تا دير وقت به انجام امور محوله مي پرداخت.
او همه روزه تا پاسي از شب يبدار مي ماند و به ارزيابي و تجزيه و تحليل نقشه هاي عملياتي مي پرداخت. شب قبل از عمليات، گروهي از همرزمان و همکاران خلبان به ضيافت افطاري به منزلش دعوت شده بودند و او تا دير وقت با آن ها مشغول گفتگو و نقل خاطره هاي خوش و طنزآميز بود.
عباس هرگز از انجام مأموريتي که در پيش داشت حرفي نمي زد و اين يکي از رموز موفقيتش در اصل غافلگيري بود.
او از آغازين روز جنگ تا به آن روز به دفعات مواضع و استحکامات دشمن بعثي را مورد هدف قرار داده و در بين همکاران خلبانش زبانزد بود وشجاع ترين ونترس ترين وجسورترين خلبان لقب گرفته بود. تکنيک در کنار تاکتيک و اصل غافلگيري و ايمان به آنچه انجام مي داد، از او يک خلبان منحصر به فرد و فوق العاده ماهر درجنگ ساخته بود.
فراموش نمي کرد ، همين چند روز پيش بود که فرمانده پايگاه اورابه کنار خود فراخواند و يادآور شد که وقت کار است.
عباس حدود ساعت چهار وچهل وپنج دقيقه آخرين روز ماه مبارک رمضان ـ که يوم الشک هم بود، از منزل خارج شد.     
با نگاهي به آسمان  نيلگون بر فراز شهر و سراسر افق، هيچ ابري مشاهده نمي شد. به سراغ خودروي جيپ چادري اش که از شب گذشته در اختيارش گذاشته شده بود، رفت و در پشت فرمان نشست. با اولين استارت جيپ با صداي مخصوصي روشن شد . او اولين نفري بود که منزل را به  سوي سرنوشتي نامعلوم ترک مي کرد. سکوت خاصي بر فضا حاکم شده بود. عباس در منازل سازماني پايگاه زندگي مي کرد و آنجا از احترام خاصي برخوردار بود.
صداقت، بي آلايشي و ساده زيستي را سرلوح? کار خود قرار داده بود و در تمامي فعاليت هاي عمراني مجتمع مسکوني شان پيش قدم بود و از اينکه در ميان همکارانش زندگي مي کرد ، راضي و خرسند به نظر مي رسيد.
جيپ با سرعت به جلو مي رفت. عباس به آرامي پاي مجروحش را ( که در اثر تصادف با اتومبيل دچار آسيب شده و پزشکان مجبور به انجام عمل جراحي پلاتين بر روي آن شده بودند) لختي بر پدال فشرد، اما به نظر مي رسيد بعه علت خشکي پدال جيپ ، توان فشردن ندارد. به هر زحمتي بود خود را به منزل ديگر همرزمش رساند. اولين کسي که به او ملحق شد، سرگرد خلبان محمود اسکندري بود . او دقايقي قبل از منزل ،خارج شده بود و به انتظار عباس در محوط? پارکينگ قدم مي زد. با ورود خودروي عباس جلو آمد اما به علت عدم توانايي پاي راست در فشردن ترمز و کلاج، جيپ قبل از رسيد به محمود خاموش شد. محمود جلو آمد و لبخندي زد و عباس با اشار? سر سلام کرد. محمود به اطراف نگاه کرد . پس از حصول اطمينان از اينکه کسي صدايش را نمي شنود گفت:
ـ حيف نون ، حيف اون گلوله هاي  سربي که مي خواد حروم تو بشه، اين طوريمي خواي بري «الدوره» ، اين چه وضع رانندگيِ پسر؟ 
عباس لبخندي زد و طبق معمول که همواره در گفتن سلام پيشي مي گرفت با گفتن سلام و صبح به خير به همکارش اداي احترام کرد.
ـ پس سرباز راننده ات کجاست؟
ـ ديروز عصر که منو رسوند مرخصش کردم و گفتم صبح دنبالم نيايد، البته منظورم را که مي فهمي ، بيشتر به خاطر رعايت نکات حفاظتي بود که کسي بويي از جريان نبرد!
ـ حقا که تو شيطون رو درس مي دي، ديگه فکر نمي کردم اين قدر محافظه کار باشي.
ـ به قول خوددت و به نقل از ملانصرالدين که ديروز گفتي، کار از محکم کاري عيب نمي کنه!
محومود لبخندي زد و گفت: الحق که قدر تورو نمي دونن، سوار شو بريم.
و خودش پشت فرمان نشست . با گفتن اين جمله ، عباس به ياد روزهاي پيروزي انقلاب افتاد ، به ياد روزهايي که همه در تلاش بودند تا از دستاوردهاي انقلاب محافظت کنند اما عده اي مغرض و از خدا بيخبر در صدد ايجاد تنش و بحران بودند وبا داعي? اسلام خواهي در حقيقت تيشه به ريشه اسلام مي زدند و اين عوام فريبي را کمتر کسي مي دانست، چرا که با پيروزي انقلاب همه چيز دستخوش بحران شده بود از جمله فراندهي . گرويه با شعار ايجاد ارتش بي طبق? توحيدي در صدد بلوا وآشوب بودند . گروهي با انحلال ارتش و گروهي با ايجاد ارتش خلقي و گروهي نيز با خصومت شخصي قصد ترور مسئولين ، فرماندهان و خلبانان را داشتند و عباس يکي از آنان بود که به ناحق دچار ترور شخصيت شد. هنوز چند ماه از آغاز زندگي مشترک شان نمي گذشت که در اجراي لايح? قانوني مربوط به تعديل پرسنل سازمان ارتش، توسط تيم پاکسازي در فهرست کارکنان تعديلي قرار گرفت و از خدمت برکنار شد.
يکي از اتهامات او دريافت نشان  و اسلح? شکاري از حاکمان وقت بود که به علت جديت در انجام وظيفه به او اعطا شده بود و اين مدال افتخار لعنتي باعث بدبيني جمعي متظاهر و سرانجام هم باعث اخراج وي از نيروي هوايي شد. عباس مدت کوتاهي از نيروي هوايي دور شد اما او عاشق پرواز بود . پرواز تمام زندگي اش بود. . آن روز پس از رهايي ، همچون پرنده اي شکسته بال براي آخرين بار از پايگاه خداحافظي کرد و راهي بيابان شد. حال خوشي نداشت.
گذشت? زندگي اش در تصاوير ذهني مبهم و در هم و برهم همچون تابلويي در پيش چشمانش نقش بسته و تمام افکارش را به خود معطوف کرده بود. بدون اينکه بخواهد بي هدف مسير نامعلومي را طي مي کرد. او به اين مي انديشيد که انسان ها چه بي جهت متهم مي شوند و اين اقدام را در مورد خود نوعي بي انصافي و بي رحمي مي دانست. او مي انديشيد چرا گروهي از انسانها به راحتي فداي اميال و غرض ورزي گروه ديگري مي شوند. او به اين مي انديشيد و جوابي درخور و مناسب براي آن نمي يافت! انقلاب تازه پيروز شده بود و شيراز? امور به هم ريخته بود. در آن شرايط گوش شنوايي به اعتراضات نبود و اکثر افراد به يک چوب رانده مي شدند . البته در اين موارد کسي مقصر نبود و معمولاً نفس هر انقلابي چنين است که ارزش هاي هر نظام براي حاکميت جديد ديگر ضد ارزش محسوب مي شود.
آن روز وقتي به خود آمد که ديد مسافت زيادي را بي هدف طي کرده است. وقتي به منزل رسيد ، به اتاق مطالعه رفت و در را به روي خود بست. همسرش چند بار او را صدا زد:
ـ عباس ،عباس، کجايي؟ چرا جواب نمي دي؟
پاسخي نشنيد، به طرف اتاقش آمد و در زد.
ـ عباس، چرا درو بستي؟؟
عباس به آهستگي گفت:
ـ نرگس تنهام بذار !حالم خوش نيست.
ـ مي خواي بريم دکتر؟
ـ نه! مي خوام يک کم استراحت کنم. تنهام بذار!
همسرش هيچ وقت او را تا اين حد غمگين و بي حوصله نديده بود. نتوانست از او دست بکشد . از پشت در گفت:
ـ عباس درو باز کن. حالا چرا درو به روي خودتد بستي؟ مي خواي بگم پدرت بياد؟ مي خواي داداشت رو خبر کنم؟ با کسي حرفت شده؟ آخه دلم ترکيد، حرف بزن! درو باز کن؟!
عباس با پرخاش گفت: « نه، گفتم نه! تنهام بذار مي خوام کمي استراحت کنم!»
همسرش آرام و قرار نداشت. مدام جلوي در اتاق قدم مي زد و دلش آشوب بود . عباس مختصري استراحت کرد و سپس آلبوم عکس هايش را گشود . عکس هاي پروازي اش را ، عکس هايي از کالج امريکا ،عکس هايي که با مستر جو آستين آمريکايي استاد خلبانش گرفته بود ، عکس هايي از بچه هاي دانشکده، عکس هايي از اولين پرواز سلو، آخرين عکس در يک رزمايش هوايي که به دريافت يک قبضه اسلحه مفتخر شده بود. مي خواست اين عکس را از آلبوم بيرون آورد و ريزريز کند. همين عکس باعث اخراجش شده بود. نگاهي به اسلحه که به ديوار آويخته شده بود انداخت. اي لعنتي! آن راب اعث تمام بدبختي هايش مي دانست ،تاکنون گلوله اي هم از آن شليک نکرده بود،تاکنون جان حيوان و پرنده اي را نگرفته بود و فقط به عنوان دکور از آن نگهداري مي کرد.
سرانجام با التماس همسرش ، در اتاق را باز کرد و ماجراي اخراج شدنش از نيروي هوايي را برايش بازگو کرد. نرگس در حالي که همه چيز را از دست رفته مي ديد ،براي روحيه دادن به عباس با لهج? شيرين شيرازي گفت:
ت عباس حالُو راحت شدي!ناراحت نباش. خواست خدا اين بوده و مطمئن باش در اين کار حکمتي هست. تو چيزي رو از دست ندادي. اين کار نشد يک کار ديگه. تو اين مملکت تنها چيزي که فراوونه کاره!
همسرش در حالي اين حرفا را مي زد که به گفته هايش هيپچ اعتقادي نداشت . چند روزي از اين جريان گذشت، عباس در يک شرکت داروسازي مشغول به کار شد،اما دل در گرو پرواز داشت . او حسابدار شرکت شده بود و هيچ علاقه اي به شغل تازه اش نداشت. روزي در حال نوشتن شعري در دفتر خاطراتش بود که صاحب داروخانه سر رسيد و به شعري که بر صفح? کاغذ نوشته شده بود نگاه کرد.
چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
    چو نکوتر آنکه مرغي ز قفس رهيده باشد
پر وبال ما شکستند و در قفس گشودند    
    چه رها بسته مرغي،پرو بال شکسته باشد
صاحب داروخانه لبخندي زد و با نگاه معناداري گفت:
ـ هنوز دلت اونجاست؟ فراموش کن ، هرچه بود تمام شد.
و او را ترک کرد.
ـ ولي چطوري مي تونم فراموش کنم ،پرواز هم? وجودم ،هم? عشقم، و هم? زندگيم بود و هست!
                                                               ***
 در اواخر سال 58 و اوايل سال 59 تحرکات زيادي در آن سوي مرزها آغاز شد که هر روز بر وسعت و دامن? آن افزوده مي شد. اخبار تجاوز هوايي خلبانان بعثي در شهر هاي مرزي نقل هر مجلسي بود. در سومين ماه از سال 59 هواپيماهاي بعثي شهر مرزي مهران را بمباران کردند و او مأيوس تر از گذشته فقط ناظر حرکت هواپيماهايي بود که همه روزه بر فرازآسمان مي گذشتند.براي او جنگ بيهوده و غير انساني بود. 
او فکر مي کرد جان انسان ها ي بي گناه چه بي جهت فداي اميال و غرض ورزي قدرتمندان و استعمارگران مي شود . به عقيد? او جنگ نوعي بازي بود،بازي براي آزمايش سلاح هاي مدرن و فروش آن به دولت هاي ضعيف و بي پناه و در عوض به دست آوردن منابع نفتي خاورميانه، وقتي براي بار دوم نفت شهر و مهران بمباران شد و چندين تن از هموطنان بيگناهمان به شهادت رسيدند ،عباس بي محابا خود را به پايگاه شکاري رساند و از فرمانده تقاضاي ملاقات کرد اما با تقاضاي ملاقاتش موافقت نشد.
او از دژبان پايگاه خواهش کرد ،التماس کرد و خواست تا کلمه اي با همکاران خلبانش صحبت کند اما به او گفته شد در شرايط فعلي کسي به حرفهايش گوش نمي دهد. دوران اين بار به گريه افتاد و خود را معرفي کرد و گفت: من خلبانم ، من با پول اين ملت به خارج رفته ام ، من آمده ام تا در صورت نياز از اين کشور در مقابل بيگانه دفاع کنم ،پس خواهش مي کنم منو با فرمانده عمليات و يا فرمانده پايگاه ارتباط دهيد. دژبان که از صداقت و صراحت لهج? او متأثر شده بود ، با دفتر فرماند? پايگاه تماس گرفت و گوشي تلفن را دست عباس داد . او خودش را معرفي کرد و خواهش کرد تا تلفني او را با فرمانده پايگاه ارتباط بدهد. پس از لحظاتي با تقاضايش موافقت شد.
از اينکه بارديگرفضاي پايگاه پروازي را مي ديد ، حال خوشي به او دست داده بود. آن روز نيز با يک جيپ در حالي که يکي از افسران جوان رانندگي آن را بر عهده داشت، به سمت دفتر فرماندهي مي رفت. پس از صحبت با فرمانده پايگاه نسبت به نحوه وحکم اخراجش از نيروي هوايي اعتراض کرد و خواهان بازگشت به محل کارش شد و در اين گزارش تأکيد کرد هنوز دلايل اخراج برايم مشخص نيست ، اما احساس مي کنم در اين شرايط که دشمن حملات ناجوانمردانه اي را به نقاط مرزي کشورم آغاز کرده ،آماده ام تا با تمام وجود به مقابله با هواپيماهاي دشمن بپردازم. او در اين نامه تصريح کرد براي من و امثال من هزينه هاي سنگيني پرداخت شده. من با پول و سرماي? اين مردم دور? خلباني ديده ام تا در صورت لزوم از جان و مال و حيثيت اين مردم دفاع کنم . چرا بايد با يک اتهام واهي و بي اساس کنار گذاشته شوم!
عباس در بخش ديگري از گزارش خود يادآور شد اگر به گزارش من ترتيب اثر ندهند، به مقامات بالاتر شکايت کرده و اعاد? حيثيت خواهم نمود.
اعتراض نامه عباس تقديم فرمانده پايگاه گرديد. فرمانده پس از مطالع? گزارش به عمق احساسش پي برد و به او قول داد به طور شخصي پيگير موضوع خواهد بود.
عباس با دنيايي از اميد و آرزو پايگاه هوايي را ترک کرد. انتظار او زمان زيادي به درازا نکشيد و پس از بررسي گزارش عباس و دو نفر از همکاران وي، طي امريه اي که از طريق آجوداني ستاد مشترک ارتش صادر شد، بازخريدي تعداد سه نفر از افسران ،کأن لم يکن و کماکان به خدمت ابقا و مراتب در دستور درج گرديد.
آن روز پس از بازگشت به پايگاه خود را به فرماندهي معرفي کرد.
فرمانده ضمن معرفي وي به معاونت عمليات ، دستور داد به وي شغلي دفتري و ستادي به وي واگذار شود. عباس از اين اقدام سخت افسرده خاطر شد. او آرزو داشت تا در اين بحران نقش مؤثرتري داشته باشد. بيش از دوماه از آغاز کارش نگذشته بود که نامه اي سراسر خواهش و استدعا به يکي از فرماندهان مافوق خود نوشت و از او خواست تا از نفوذ خود پيش فرماندهي نيرو استفاده کند و بار ديگر به وي اجاز? پرواز داده شود. عباس در بخشي از نامه اش نوشت :
پرواز تمام وجود من است . همچون پرنده اي شکسته بال و آشيان گم کرده ام و اگر در اين شرايط بحراني نتوانم ايفاي نقش کنم ، در حقيقت آدم بي مصرفي خواهم بود و عن قريب است که ضعف بر من غالب گردد و دچار پوچي شوم... اينکه دشمن دزدانه به خانه و کاشانه مان تجاوز کرده و اين حق طبيعي صاحب خانه است که به دفاع جانانه از خانه اش برخيزد... اگر اجاز? پرواز به من داده شود مطمئن باشيد که تلاش خواهم کرد تا فرد مؤثري در جنگ باشم! چند روزي از ارسال نامه اش نمي گذشت که پاسخ نامه اش را دريافت کرد. در حاشي? نامه آمده بود: با توجه به نظري? پزشک ، به علت نقص جسماني و عمل جراحي پلاتين در ساق پا قادر به شرکت در فعاليت هاي عملياتي نمي باشد. به وي پيشنهاد شد تا در فعاليت هاي ستادي همچون گذشته تلاش نمايد. هرچند که در آن لحظات متقاعد شد ، اما دست از تلاش براي پرواز برنداشت وسرانجام او پيروز وموفق شد وبه جمع خلبانان شکاري پيوست.
بار ديگر موقعيت و فضاي خوبي برايش ايجاد شده بود . ديگر از درد پا گله و شکايتي نداشت و اگر دردي به وي عارض مي شد به صميمي ترين همکارانش بروز نمي داد و ترجيح مي داد تا حتي با نزديکترين بستگانش نيز در ميان نگذارد. چرا که هر آن ممکن بود با بيان آن از پرواز باز بماند و اين برايش خيلي گران تمام مي شد، که او هرگز چنين نمي خواست.
عباس در ميان دوستان و همرزمانش از احترام زيادي برخوردار بود و جسارت وجرأتش در پروازها زبانزد بود.
در رزمايشي که دريکي از پايگاه ها به منظور آمادگي به اجرا در آمد، مقام اول شيرجه زدن و رها کردن بمب به هدف را از آن خود کرد. همکاران خلبانش از اينکه با او هم پرواز مي شدند احساس غرور مي کردند و او نيز در مقابل به آنان عشق مي ورزيد. کم کم ماه شهريور نزديک مي شد و فصل گرما رو به پايان بود و دشمن نيز هر روز بر تحرکات خود در مناطق مرزي مي افزود. عباس در مأموريت هاي گشت و شناسايي که برروي مناطق مرزي انجام مي داد، طي گزاارشي ازحمله قريب الوقوع دشمن به ايران اسلامي خبر مي داد و همواره در گزارش هايش پس از پرواز تأکيد مي کرد که دشمن در صدد حمل? گسترده عليه جمهوري اسلامي ايران است اما نمي دانست چرا به گزارش هاي او کمتر توجه مي شد.
***
جيپ همچنان زوزه کشان به سمت پست فرماندهي در حرکت بود و او آنچنان در افکار خود غوطه ور بود که پرسيد،
ـ فرمانده پايگاه کيه؟
محمود با نگاه معني داري گفت: کجايي پسر، خيلي تو خودتي!
با اين جمله عباس به خود آمد. محمود گفت: تو فرمانده پايگاه را نمي شناسي؟!
عباس: چرا،چرا مي شناسمش!
محمود: پس واسه چسي اسمش را پرسيدي؟!
عباس لبخندي زد و گفت: همين طوري!
محمودگفت : خوب برنامه چيه؟!
عباس : بريم دنبال ناصر باقري و منصور کاظميان.
محمود : بريم!
به اين ترتيب خلبانان سه فروند هواپيما از جمله اکبر توانگريان و کمک خلبان او خسرو شاهي نيز دقايقي بعد در اتاق جنگ به آنان ملحق شدند.


نجات ميهن
همگي در پست فرماندهي گرد هم آمدند. بر اساس اطلاعات رسيده در خصوص تحرکات دشمن که تا آن ساعت به پايگاه مخابره شده بود، آخرين توجيهات و تدابير امنيتي لازم در اتاق جنگ صورت گرفت و ممسير رفت و برگشت براي چندمين بار از روي نقش? بزرگ ديواري بررسي گرديد. گرچه تا پاسي از شب قبل فرمانده(ليدر) دسته به اين مهم پرداخته بود اما دقت و احتياط لازم? موفقيت در هر امري به ويژه در عمليات نظامي است.
در گردان پروازي تعدادي از همکاران مشغول صرف صبحانه بودند . به گرمي از آنان استقبال و دعوت به صبحانه کردند، چرا که مي دانستند آمدن گردان پروازي آن هم صبح به اين زودي خود دليل بر انجام مأموريتي برون مرزي است. دعوت همکاران را پذيرفتند و لحظاتي به شوخي و خنده گذشت. تا آماده شدن صبحانه، عباس براي آخرين بار با تطبيق دادن نقش? کوچک جيبي که به همراه داشت، با نقش? بزرگ ديواري ، بار ديگر محل استقرار موشک هاي عراقي را بررسي کرد. هيچ يک از همرزمان عباس اشتهاي چنداني به خوردن صبحانه نداشتند.
در پاسخ به اصرار دوستان خلبان شان، منصور با خنده گفت: صبحانه کامل را در بغداد خواهيم خورد.
دوستان همه متعجبانه به او چشم دوختند.
عباس آخرين توصيه ها را که مي توانست سلامت پرواز را تضمين نمايد ، به همرزمانش گفت و از آنها خواست تا توصيه هاي ايمني را جدي بگيرند و به طور دقيق به آنها عمل نمايند. عباس نگاهي به ساعت مچي اش کرد و گفت:
زمان به ساعت من دقيقاًپنج و سي و پنج دقيقه بامداد است. هم? افراد گروه ساعت هايشان را با ليدر دسته تنظيم کردند.
دقايقي بعد همگي پست فرماندهي را براي دريافت تجهيزات پروازي و رفتن به محل استقرار هواپيماهاي جنگنده ترک کردند.
در آن دقايق کسي نمي دانست چه اتفاقي در شرف تکوين است و سرنوشت هر يک از آنان چه خواهد شد. آنان غزال هاي بادپايي را مي ماندند که گرگ هاي وحشي اي در کمين آنها نشسته باشند. در آن دقايق جز عباس هيچ يک از آنان چندان به بازتاب و اهميت عمليات واقف نبودند.
او مي دانست بزرگترين عمليات سطحي ـ که هر کدام در جاي خود اارزش زيادي دارند ـ نمي تواند کار برد استراتژيکي (راهبردي) چنين عملياتي را که آنان پيش رو داشتند داشته باشد.
او به ياد حرف هاي معاون عمليات پايگاه افتاد:
امروز سرنوشت يک کشور به انجام اين عمليات مهم و سرنوشت سازبستگي دارد. آن هم پس از حرافي هاي صدام در رسانه هاي گروهي جهان مبني بر امنيت فضاي آسمان کشور عراق که به شبک? پدافندي مسکو تشبيه مي شد.
عباس اعتقاد داشت که گاهي مي توان با انجام عملياتي موفقيت آميز با هواپيماهاي شکاري، سيادت وبرتري هوايي را نصيب کشوري ساخت و آن را سربلند نمود. او مي دانست مدت ها مذاکره ،ملاقات و رايزني و فعاليت هاي ديپلماتيک با اعضاي جنبش غيرمتعهدها مبني بر عدم برگزاري اجلاس سران در بغداد به نتيجه اي نرسيد و فقط با انجاام چنين عمليات ي است که مي توان به طور عملي به هم? شعار هايي که در خصوص عدم امنيت بغداد توسط مسئولان طراز اول کشورمان داده مي شد جام? عمل پوشاند. او معتقد بود که امروز روز سرنوشت و همان روز موعود خواهد بود و مأموريت بايد به بهترين نحو ممکن انجام شود. لذا مي بايست هرچه دقيق تر براي رسيدن به چنين خواسته اي اقدام نمايد و سرانجام در آرايش پروازي ( فرميشن) ذيل آنان راهي انجام مأموريت شدند.
 ـ سرهنگ دوم خلبان عباس دوران ـ خلبان شمار? يک ( ليدر دسته)
ـ ستوان يکم منصور کاظميان  ـ کمک خلبان شمار? يک
ـ سرگرد خلبان اکبر توانگريان ـ خلبان شمار? 2
ـ ستوان يکم  خسرو شاهي ـ کمک خلبان شمار? دو
ـ سرگرد محمود اسکندري ـ خلبان شمار? 3 ( ذخيره)
ـ ستوان دوم ناصر باقري کمک خلبان شمار? 3 ( ذخيره)
تک تک خلبانان مجهز به لباس پروازي « جيسوت» و «هارنس» شده و « هلمت» مخصوص را برداشته و يک يک مقابل دستگاه اکسيژن قرار گرفتند و مجاري دستگاه ماسک اکسيژن کلاه خود را آزمايش کردند. سرانجام با بدرق? يکي از مسئولين و آرزوي توفيق در مأموريتي که رد پيش رو داشتند با عبور از مقابل کلام الله مجيد و خداحافظي با يکديگر ، با يک دستگاه خودرو که هدايت آن را يکي از درجه داران به عهده داشت ،پست فرماندهي وو اتاق تجهيزات پروازي را به سمت آشيان هواپيماهاي مورد نظر ترک کردند. با بسته شدن راه خودرو راننده از آينه به چهر? خلبانان چشم دوخت و زير لب براي سلامتي تک تکشان دعا کرد و به راه افتاد. موقع عبور از کنار هر شيلتر چند تن از کارگران نگهداري و نفرات فني مهندسي خلبانان در حال آماده کردن هواپيماهاي شکاري براي انجام مأموريت بودند. 

به قلم :سيد حکمت قاضي ميرسعيد

گزارش مرتبط:
بمبي در کابين/خاطرات و زندگينامه شهيد خلبان عباس دوران(2)

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین