همسر شهيد تند گويان: محمد جواد، روز تولد پسرش در زندان ساواک بود، روز تولد دخترش در اسارت

کد خبر: ۱۲۸۱۲۶
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۰:۲۰ - 16August 2011

 

جايي خوانده بودم، محمد مهدي تندگويان، فرزند 17 ساله و ارشد شهيد تندگويان جايي گفته بود: وقتي خبر شهادت پدرم را شنيدم، کمرم شکست. اين را درک نکردم تا وقتي که خودش را ديدم و از زبانش سخن ها شنيدم درباره پدر: من و خانواده ام 11 سال تمام در انتظار پدر بوديم. هرگز فکر نکرديم ممکن است برنگردد. هر اتفاقي که مي افتاد با خودم مي گفتم يک روز پدرم برمي گردد و همه اينها را به او مي گويم. چه مي دانستم خبر شهادتش را مي آورند. بعد از 11 سال همه رفتند عراق که با پدرم بازگردند. وقتي عراقي ها جنازه فرد ديگري را به آنها نشان داده بودند مطمئن شديم که پدرم زنده است. آنروز در مدرسه شيريني پخش کردم. فردايش خبر شهادتش را آوردند. بعد از 11 سال انتظار و اشتياق. " کمرم شکست" براي بيان آنچه به سرم آمد ناچيز است.يادم آمد در همانجا از محمد مهدي، خوانده بودم:" تابوتش را آوردند، در تابوت را به کناري گذاشتند. مي خواستم پس از يازده سال با او سخن بگويم. اسکلتي بود با پوستي قيرگون، به رنگ قهوه اي تيره که از موميايي پوشيده شده بود. کاسه چشمانش گود شده و دهانش با حالت لبخند گشوده مانده بود. دندان هايي که از زمان شکنجه ساواک شکسته بود و سينه اش را به خاطر شناسايي دقيق تر، از بالا تا پايين شکافته بودند و مجددا به گونه اي خاص دوخته بودند. تکيده و لاغر مي نمود. استخوانهاي حنجره شکسته شده بود، به طوري که گردن کاملا مي چرخيد! يادم مي آيد که در بين راه، از کرمانشاه تا تهران، که از رئيس پزشک قانوني در مورد تاريخ و نحوه شهادت پدرم پرسيدم، گفت:" پس از شکافتن پوست، ماهيچه ها تازه به نظر مي رسيدند و در ناحيه قفسه سينه و جمجمه شکستگي ديده مي شد و استخوان حنجره به طور کامل شکسته شده و با توجه به خون مردگي که در ناحيه مچ ها ديده مي شد، حدس مي زنيم که در زمان شهادت، دست ها و پاهاي ايشان را به جايي محکم بسته بودند و بعد ايشان را خفه کرده بودند." اين را به وضوح ديديم و آخرين لبخند او را به خاطر سپرديم و من حالا با پيکر قطعه قطعه او روبرو شده بودم. ناگهان به ياد آن لحظه اي افتادم که امام حسين(ع) بر سر نعش برادر حاضر شدند و فرمودند:" الان کمرم شکست" و خدا مي داند که به واقع کمرم شکست!
حالا ديگر مي دانستم چه جور کمر يک نوجوان 17 ساله در اثر غمي بزرگ مي شکند.
برهان اشکوري، همسر شهيد تندگويان نيز برايم از روز اسارتش شوي شهيدش، گفت: " از طريق يکي از دوستان نزديک ايشان، آقاي لوح فرداي روز اسارت خبردار شديم و بعد خبر از رسانه هاي گروهي پخش شد. متاسفانه خيلي زود هم او و همراهانش را از دسترس دور کرده بودند تا نيروهاي دکتر چمران نتوانند آنها را برگردانند. هنوز از به ياد آوردن آن روز وشنيدن اينکه همسر و پدر فرزندانم اسير شده است بعد از 28 سال منقلب مي شوم. دخترم هدي هنوز به دنيا نيامده بود. نمي دانستم چه کنم؟ هرچند وقتي پسرم هم به دنيا آمد شهيد تندگويان در زندان ساواک بود. "

زنگ طبقه همکف خانه اي در يکي از کوچه هاي خيابان آپادانا را مي زنيم. همسر شهيد تند گويان به استقبال مان مي آيد. چند دقيقه که مي گذرد دختر بزرگش از راه مي رسد. دست هاي کوچک نوه شهيد در دستان مادرش است. هاجر تندگويان 5 ساله بود که ديگر پدر را نديد. قبل از آن را هم اصلا به خاطر ندارد. خودش مي گويد نمي دانم چه حسي دارد که کسي را بابا صدا بزني. هرچند پدربزرگم را بابا جعفر صدا مي کرديم و همين کمبود واژه بابا را در کودکي براي مان پر مي کرد اما بزرگ تر که شديم ديديم کسي نيست که به او بابا بگوييم. وقتي همسرم به پسرمان بابا مي گفت کمي برايم عجيب بود.جديتش و محکم حرف زدنش مرا به ياد شهيد تندگويان مي اندازد. هرچند او را هرگز نديده ام اما ديگر آنقدر از او مي دانم که بگويم هاجر تندگويان مثل پدر قرص و محکم و با اراده به نظر مي رسد. شک ندارم به پدرش شباهت بسيار مي برد. اما مادرش مي گويد که هدي دختر کوچک شهيد با آنکه پدر را نديده است اما عجيب روحيه پدرش را گرفته و شبيه او شده است. شهيد هميشه پيشرو بود. دوست داشت جلوتر از ديگران حرکت کند. خمودگي و بيکاري و وقت به بطالت گذراندن را اصلا دوست نداشت. هدي هم همينطور است.محمد مهدي تندگويان را اما در محل کارش ملاقات مي کنم. 7 ساله بوده که پدرش توسط عراقي ها ربوده مي شود. از پدرش يک چيزهايي را به ياد دارد. مثلا يادش مي آيد که در بحبوحه جنگ پدر چند بار به بازديد از پالايشگاه آبادان رفت و يکبار او را هم همراه خودش برد. با اين کارش خواست بگويد که من عزيزترين کسم را هم با خودم آورده ام. همه ما ، مرد و زن، کوچک و بزرگ بايد مقاومت کنيم.سوال هميشگي را از او مي پرسم: چه حسي داشتيد وقتي بعد از 11 سال خبر شهادت پدرتان را آورند؟
" پدرم اهل مبارزه بود اما هرگز از خانواده غافل نبود. رابطه ما عميق و پر از صفا و صميميت بود. در تمام آن 11 سال هيچ وقت فکر نکرديم که ممکن است برنگردد. گاهي هم خبر سلامتي او را مي آوردند. مطمئن بوديم که برمي گردد. اين حالت با شرايط کسي که پدرش يک روز شهيد مي شود و مي رود و قبل از آن هيچ انتظاري نبوده است خيلي فرق مي کند. ما 11 سال هر شب فکر مي کرديم نکند امشب شکنجه اش کنند. اين بود که وقتي خبر شهادتش را دادند تا با شرايط جديد خو بگيرم خيلي طول کشيد. خيلي بيشتر از وقتي که فرزندان شهداي ديگر خبر شهادت پدرشان را مي شنوند. هميشه دعا مي کردم هرچه خير است براي او و ما پيش بيايد اما اينها فقط دعاست. چه کسي دوست ندارد سايه پدر بالاي سرش باشد؟"
مي پرسم:" بعد از شنيدن خبر اسارتش چه کرديد؟"
" بارها نامه نوشتيم و با مقامات ديدار کرديم. حتي با مادرم به ژنو رفتيم اما هيچ اثري نداشت."
توي خانه شان تابلوي بزرگ عکس شهيد تندگويان به ديوار است. همسرش مي گويد: حتي نوه هاي کوچکم هم جلوي اين عکس مي ايستند و او را بابا صدا مي کنند. ما هنوز حضور او را در خانه داريم. وقتي روح از کالبد فيزيکي خارج شد مي تواند بيشتر با عزيرانش ارتباط بگيرد. يادم هست وقتي پيکر شهيد را آوردند من مدتها بود که از درد گردن رنج مي بردم. آن شب خانم خانه ما بود که خواب ديد شهيد دستش را روي گردنش گذاشته است. از فرداي آن روز درد گردن من خيلي کمتر شد. کاملا واضح بود که درد من به ايشان منتقل شده است.
محمد مهدي تندگويان اما مي گويد که با پدرش ديالوگي عاشقانه دارد. ديالوگي نه فقط به دليل رابطه پدر و فرزندي بلکه به دليل شناخت او از شهيد به وجود آمده است:" من اگر پسر شهيد تندگويان هم نبودم اگر با زندگي و منش او آشنا مي شدم عاشقش مي شدم. ديگر زياد به اينکه فرزند او هستم فکر نمي کنم من عاشق اين شخصيتم. چون کارهايي انجام داده است که خاص خود اوست. دنياي خاصي با هم داريم. پدرم هميشه در کنارم بوده است. همه آن 11 سال و حتي الان. در همه کارهايم با او مشورت مي کنم. هر وقت دلم برايش تنگ مي شود مي روم بهشت زهرا به ديدنش، خواسته هايم را مي گويم و فهميده ام که خواسته هاي منطقي ام را هميشه اجابت مي کند. به خوابم هم مي آيد اما نشانه هايش قشنگ تر است. نشانه هايي که گاه بازدارنده اند و گاه شتاب دهنده."
هاجر اما جور ديگري با پدر ارتباط دارد:" وقتي بچه بودم سعي مي کردم درسهايم را خوب بخوانم تا وقتي پدرم برگشت نمره هايم را به او نشان بدهم. اما بعد که خبر شهادتش را شنيدم سعي کردم به جاي واکنش هاي احساسي مثل پدرم عمل کنم. محکم و با اراده. 3 روز بعد از شنيدن خبر شهادتش به مدرسه رفتم و بيشتر از قبل درس خواندم. در دوران دانشکده هم سعي کردم بيشتر با افکار و عقايد پدرم آشنا بشوم. از نحوه مبارزاتش، کتاب هايي که مي خوانده و نحوه برخوردش در موقعيت هاي مختلف زندگي را بررسي کردم. هرگز هم احساس نکردم پدرم را از دست داده ام. حتي روز اول دانشگاه که همه با پدر و مادرهاي شان براي ثبت نام آمده بودند من تنها رفتم و هيچ هم احساس تنهايي نکردم. چون پدرم با من آمده بود. ولي وقتي خواستم ازدواج کنم خيلي دلم مي خواست پدرم زنده بود. هرچند شهيدان هميشه زنده اند اما دوست داشتم روز عروسي ام کنارم بود."
هاجر پزشک است. محمد مهدي مهندسي صنايع چوب و علوم سياسي خوانده است. مريم صنايع غذايي خوانده است و هدي هم ليسانس ادبيات دارد و حسابداري مي خواند. شهيد تندگويان 5 نوه هم دارد. يکي شان را مي بينيم. امير علي يکسال و نيمه که با شيطنت هايش يک لحظه مادرش را آرام نمي گذارد.
از همسر شهيد مي پرسم:" در آن سالهاي اسارت چگونه از سلامتي ايشان خبر مي گرفتيد؟"
" معمولا از طريق اسرا و کساني که او را ديده بودند. البته يک بار نامه اي از ايشان در همان اوائل به دستمان رسيد که نوشته بود: من محمد جواد تندگويان، وزير نفت جمهوري اسلامي ايران هستم و نمي خواهم با خانواده ام تماس بگيرم.
به نظر مي رسيد شرايطي را پيش پاي ايشان گذاشته بودند که با قبول آنها بتواند با خانواده اش ملاقات کند و او اينطور برخورد کرده بود. اما در همان سالهاي اول توانستيم دوبار با هم مکاتبه داشته باشيم."
مي پرسم: " نامه هاي شان را هنوز داريد؟"
پا مي شود که آنها را بياورد. عکاس خواهش مي کند اگر عکسي هم از شهيد تندگويان با همسر و بچه هاي شان دارند براي مان بياورند.
مي آورد. دو تا عکس از مراسم فارغ التحصيلي شهيد تندگويان از دوره فوق ليسانس است. در اولي همراه پدر و مادر و پسر کوچکش است و دومي شهيد تندگويان خوشحال و خندان محمد مهدي را روي دوشش سوار کرده است. با همان لباس و کلاه فارغ التحصيلي و مي خندد.
دو تا نامه هم هست. هرکدام شامل نامه همسر شهيد و او به يکديگر است:
" دستخط گرانقدرت رسيد و همگي از وصول آن خوشحال شديم. اميد است که به مبارکي قدوم سميه و پيمان و صدرا به ديدار همگي تان نائل گرديم. 4/5/60
بتول برهان اشکوري- تهران خيابان خاني آباد. کوچه مدرس. پلاک 7
از ديدن دستخط زيبايتان مسرور شديم. از دور روي سميه و پيمان و صدرا را مي بوسم. اگر براي نورسيده شناسنامه نگرفته اي نامش را هدي بگذار. انشالله که به مبارکي نام و قدومش همگي به دايت نائل شويم. به اميد ديدار همگي شما. از همه التماس دعا داريم. محمد جواد تند گويان 7/6/1360 عراق- بغداد"
دومي مربوط به چند ماه بعدتر است:"جواد خوب سلام. بايد بگويم که زندگي بدون تو برايم نفس کشيدن در هواي بدون اکسيژن شده است. اميدوارم هرچه زودتر به ديدارت موفق شوم. قربانت نسرين (1+12) 13/8/60
بتول برهان اشکوري( نسرين) وزارت نفت جمهوري اسلامي ايران
نسرين عزيز سلام. با خوشحالي از وصول دستخط تو و اظهار اينکه در سايه لطف خداوند متعال به حمدالله سلامتي حاصل است، اميدوارم حال تو و مهدي و هاجر و مريم و هدي و خانواده همه اسيران خوب باشد.اميد است که طول زمان فراق شما را از ديدار ما مايوس نکند. دعاي همه ما اسيران اين است که خداوند به خانواده هاي ما نصرت و صبر و سلامتي عنايت فرمايد. همسر خوبم من هم از دوري تو ناراحت هستم ولي به خاطر داشته باش که تو تنها زني نيستي که به انتظار شوهر اسيرش هست و شکر نعمتهاي خداوند کريم را به جاي آور. براي کاستن غم تنهايي خود با همسايه مهربان مان پري خانم رفت و آمد داشته باش تا حوصله ات سر نرود. به اميد ديدار همگي شما. والسلام عليکم وعلي عبادالله الصالحين 24/1/1361 محمد جواد تندگويان- بغداد"
همين. ديگر هيچ نامه اي رد و بدل نشد تا 11 سال بعد که پيکر شهيد را آوردند.
خداحافظي که مي کنيم همسر شهيد مي گويد: ميوه که نخورده ايد. با خودتان ببريد. مال خانه شهيد تبرک است. برمي داريم.
بيرون که مي آييم اول به اين فکر مي کنم که براي نوشتن حرفهاي خانواده اش از کجا شروع کنم. بي اختيار ياد اين شعر عبدالحميد رحمانيان مي افتم:
آه، تندگويان!
مرا ببخش! قلم بي رمق من کجا مي تواند حقيقت مظلوم تو را شرح دهد؟!
اين کلمات، شايد فقط توانسته باشد حلقه اي ديگر از دوستي ناتمام ما را تشکيل دهد...!

توضيح:
شهيد تندگويان نهم آبان 59 و در حالي که براي بازديد از پالايشگاه نفت آبادان عازم منطقه بود، در جاده ماهشهر- آبادان به همراه معاون و ديگر همراهانش به اسارت نيروهاي ارتش رژيم بعث عراق درآمد و به زندان اسيران ايراني در عراق منتقل شدوي تا مدت ها زنده بود و حتي از شکست حصر آبادان (مهر 1360) و آزادسازي خرمشهر (خرداد 1361) آگاهي يافت، اما از جزئيات اسارت و نحوه شهادت او در اردوگاه هاي اسرا اطلاع دقيقي در دست نيست.سرانجام پس از پايان جنگ و تبادل اسرا و شهدا ميان دو طرف، پيکر پاک شهيد محمد جواد تندگويان که در اثر شکنجه هاي عوامل بعثي عراق به ديدار حق شتافته بود، به کشور بازگردانده و در آذر سال 1370 در ايران به خاک سپرده شد.محمد جواد تندگويان روز 26 خرداد سال 1329 هجري شمسي در خانواده اي سنتي در محله خاني آباد در جنوب تهران به دنيا آمد و پس از پايان دوره دبيرستان، در سال 1354 براي ادامه تحصيل به دانشکده نفت آبادان رفت و در آن مدت به همکاري با انجمن اسلامي دانشکده پرداخت.پس از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه و طي دوره آموزش نظام وظيفه، وارد پالايشگاه نفت تهران شد اما ساواک به علت فعاليت هاي سياسي او را دستگير و زنداني کرد.شهيد تندگويان پس از پيروزي انقلاب اسلامي به وزارت نفت دعوت شد و به دليل مشکلات فراوان در جنوب- به ويژه در آبادان- وي به عنوان نماينده وزير نفت در مناطق جنوب به اين شهر اعزام شد تا چندي بعد که به سمت مديرعامل شرکت ملي مناطق نفت خيز جنوب منصوب شد.اقدامات او در ارتباط با ايجاد آرامش در مراکز صنعتي جنوب، مديريت فعاليت هاي صنعتي و راه اندازي پروژه هاي نفتي باعث شد تا شهيد محمدعلي رجايي، نخست وزير وقت در 31 شهريور 1359 او را به عنوان وزير نفت به مجلس معرفي کند.

هفته نامه مشعل

******

خاطره اي از يکي از همرزمام شهيد

 

 شهيد محمد جواد تند گويان
به يكي ازاردوگاهها كه وارد شديم، عكس بزرگي ازصدام راجلودرگذاشته بودندوبه همه دستوردادند كه به عكس احترام بگذارند. نوبت به من كه رسيد، عكس را به زمين كوبيدم. شيشه اش خرد شد وبعد، خودعكس را هم پاره كردم. عراقيها با ديدن اين صحنه يك كتك سيرهمان جا برايم نوشتند وتا سه ماه نيز زير شكنجه بودم.من درهمين ارودگاه بود كه با محمد جواد تند گويان، وزير سابق نفت را ديدم.ازاوپرسيدم كه كارت صليب سرخ دارد يانه، جواب داد:نه، ندارم.
آقاي تند گويان، چون كارت نداري، آدرست را بده تا براي خانواده ات نامه بنويسم.
آدرس من اين است: صبر، استقامت.

راوي:عيسي عبدي- اركوازملكشاه
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین