همسرشهيد علي چيت سازيان :تمام عمل ما عاشقانه است نه عاقلانه
بسم الله الرحمن الرحيم
قبل از خواستگاري، اصلا ايشان را نمي شناختم . تصميم بر اين گرفتم که واقعا هدفم طوري باشد که خدا از من راضي شود و در اين راه هم واقعا خداوند لطف و عنايت کرد و اين توفيق را به من داد . مادر شهيد چيت سازيان منزل ما تشريف آوردند، ايشان مطرح کردند که پسرشان بسيجي است و همه اش تو جبهه اند و به هر حال به اين صورت خواستگاري ما شروع شد و يکي دو بار هم مادر شهيد چيت سازيان منزل ما آمدند. براي اداي ديني که نسبت به انقلاب و اسلام داشتم، جواب مثبت دادم. بعد از گفتگوهاي اوليه قرار بر مراسم عقد خصوصي گذاشتيم ، در مورخ 7/1/1365 مراسم عقد کوچکي داشتيم به دور از تجملات خيلي از مراسم ها و به محضر آيت الله نجفي مشرف شديم . مراسم ما به اين صورت بود و حدود 5 ماه به اين صورت ما عقد بوديم. به هر حال در اين مدت اکثرا عمليات بود و فقط با يکي دوتا نامه و يکي دو بار هم ماموريتي که داشتند و قرار بود به همدان بيايند، يک سري هم به ما مي زدند و در مرداد ماه زندگي مشترکمان را شروع کرديم.
مختصري از رفتار اخلاقي و روحي شهيد در منزل :
هر چند ايشان خيلي کم در منزل بودند و اوصافي که مي شود درباره علي آقا بيان کرد ، اين است که :
يک متانت خاص اخلاقي ، ايشان داشتند . خيلي آرام و ساکت بودند و با محبت و مهمان نواز در خانواده بودند . به مستحبات خيلي اهميت مي دادند . در مورد حالات روحي ايشان اين طوري مي توانم بيان کنم ، که مخصوصا اگر زماني که در منزل تشريف داشتند و عصر جمعه بود ، حالت روحاني خيلي خاصي ،ايشان داشت. آلبوم هاي دوستانش را يک به يک ورق ميزد و چهره تمام شهدا را با چنان جذابيتي نگاه مي کرد، که انگار از آنها اين انتظار را دارد که هر چه زودتر نزد آنان رود. يک چنين حالتي داشتند. از لحاظ موقعيت کاري که داشتند به نظر بايد فرد قاطع و جدي در کارشان باشند ، چون کاري داشتند که بسيار حساس و خيلي مشکل بود ، ولي در جايش فرد مهربان ، بشاش و حتي مي توانم بگويم: شوخ طبع نيز بودند. در نهايت ، اخلاق حسنه و پسنديده اي در مجموع داشتند .
برخورد شهيد با افراد خانواده و بستگان:
علي آقا يک حالت عرفاني و عاطفي ، روحاني و ملکوتي و معنوي خاصي داشتند. موقع نماز آنچنان مجذوب درگاه الهي مي شدند و آنچنان مجذوب روحانيت نماز مي شدند که هر اتفاقي هم در منزلشان پيش مي آمد ايشان متوجه نمي شدند . دعاي مخصوصي در قنوت نماز داشتند : « اللهم ارزقني توفيق الشهاده في سبيلک » .
عنوان مي کردند که ، براي رسيدن به خدا پلي بسازيد و از اين پل عبور کنيد ، طوري زندگي کنيد که خدا راضي باشد . در هر صورت و همه حال خدا را شکر گذار باشيد و فقط براي رضاي او عبادت کنيد ، کار کنيد ،کارهايي که انجام مي دهيد فقط براي بهشت و دوري از جهنم نباشد . هميشه گفته هايشان را طوري بيان مي کردند که کساني که سن پاييني داشتند متوجه مطلب ميشدند . به جرات ميتوان بيان کرد که علي آقا يک عارف حقيقي و عاشق به تمام معني بودند ، طوري که در تمام موارد کاري که در جبهه انجام ميدادند هميشه خطاب به رزمنده ها مي گفتند :« تمام عمل ما عاشقانه است نه عاقلانه » و به همين دليل مسائل و مشکلاتي که جلو راهشان بود و در منطقه پيش مي آمد ، هميشه متذکر مي شدند که: کار ما عاشقانه است و بايد تحمل کنيم .
حالات و برخورد شهيد هنگام بازگشت از جبهه:
چون ايشان هميشه خودشان را ملزم به حضور در جبهه مي دانست کمترتشريف مي آوردند ولي اگر براي جلسه و يا ماموريتي از منطقه برمي گشتند ماهي دو سه روز . و در اين مدت که توفيقي دست ميداد ديداري با ايشان تازه کنيم با تمام خستگيهايي که از جنگ داشتند و با تمام مشکلات و سختيهايي که در منطقه روبرو بودند آن حالت خستگي جبهه در روحيه شاداب و بشاش او تاثير نمي گذاشت و هيچ موقع از بين نمي رفت هميشه برقي از نورانيت و روحانيت در وجودشان موج ميزد و نهفته بود اين روحيه بالا و مقاوم شهيد چيت سازيان را مي رساند و هميشه اين طوري بود که علي آقا با سمت هايي بالايي که براي ايشان پيشنهاد ميشد مخالفت مي کردند و مي گفتند : « من عشقي به اين واحد اطلاعات عمليات دارم و هيچ موقع از اين واحد بيرون نمي روم » چون اين بچه ها خيلي مقدس بودند و روحانيت خاصي داشتند در بازگشت از جبهه نيز بروز مي دادند .
تاثير فرهنگ جبهه در نحوه برخورد شهيد با خانواده و مسائل زندگي:
علي آقا عنوان مي کردند : « جبهه يک دانشگاه است همانطوري که دانشجويان در دانشگاه مشغول خواندن نکته هاي مختلف درسي هستند ، ما هم در جبهه مشغول درس خواندن هستيم، ولي « سر فصل دروس ما عشق است ». و هر کدام از رزمنده ها ، براي رسيدن به قرب الهي، درس عشق الهي ، درس ايستادگي و فداکاري و ايثار و مقاومت و شجاعت را مي خوانند و من به وضوح تمام اينها را در علي آقا ديدم و مي توانم بگويم: ايشان به نحو احسن واقعا باياد خدا و توسل به ائمه کارهايشان را انجام ميدادند و تمام اين سرفصل درسها را، براي خودشان پيشه کرده بودند و در تمام مراحل زندگي به طور کلي يک آرامش خاطري از اين حرکات حتي به من داده بود و به جرات مي توانم بيان کنم، که ايشان يک استاد واقعي براي من بودند.
مي توانم بگويم ، که ايشان هم يک فرمانده خوب و لايق بودند و در همين حال ، همسر خوب و آگاه براي من بودند و من در تمام مراحل زندگيم ، از ايشان درس مي گرفتم . با کارهايشان و با تعريف ديگران و نقل آنها ، از برخورد علي آقا درس مي گرفتيم و مي توان گفت، که واقعا تاثير فرهنگ جبهه در ايشان بود و ايشان را به درجه اي مي رساند که عارف مي شود و به شهادت مي رسد . چون از عرفان است که انسان به شهادت مي رسد .
بينش شهيد نسبت به نوع زندگي:
ايشان مخصوصا ساده زيستي را پيشه خود کرده بودند . هميشه به من و خانواده شان متذکر اين قضيه مي شدند ، که اخلاق پسنديده داشته باشيد و ساده زيست باشيد. مادرشان نقل مي کردند: علي آقا در اوايل کودکي يک فرد خردمند و متکي به خودشان بودند، با توجه به اينکه خانواده تامين بود و احتياج مادي هم نداشتند، ولي علي آقا سرکار مي رفتند. وقتي به ايشان مي گويند، که چرا شما اين کار را مي کنيد، اگر احتياج مادي داريد ما فراهم مي کنيم؟ علي آقا مي گفتند، که نه چنين نبوده ، من فقط مي خواستم خودم را آماده کنم به خاطر همين بودکه کار مي کردم . خوب است يک خاطره ديگري از مادر علي آقا نقل کنيم: زماني که علي آقا در دوران کودکي بودند براي ايشان کفش نو خريده بودند، ايام عيد نوروز بود، کفشهايشان را مي پوشند و به بيرون از منزل مي روند، وقتي که برمي گردند مادرشان متوجه مي شوند، که کفش پاي علي آقا نيست و ايشان پا برهنه به منزل آمدند وقتي سوال مي کنند: علي جان کفشت کجا است؟ مي گويد: يکي از بچه ها کفشش پاره بود و کفشم را به او دادم . علي آقا شخصيتي بود که در کودکي نيز هر چند کوچک بودند، ولي روحيه بزرگ و ملکوتي و انديشه هاي باريک عرفاني داشتند . اوايل کاري ايشان بود ، که فرمانده آموزش بودند و آمادگي از قبل ، در برابر سختيها را نياز داشت .مي خواهم اين را عرض کنم که علي آقا از همان کودکي ، جذابيت خاص خودش را دارا بود و خودشان را براي کارهاي سخت آماده کرده بود و به خاطر همين ، همه از ايشان تبعيت مي کردند . ايشان ، با روحيه کار آشنا بودند با درد مردم آشنا بودند و هميشه به مستضعفان کمک مي کردند.
خوب است يک خاطره ديگري از مادر علي آقا نقل کنيم:
زماني که علي آقا در دوران کودکي بودند ، براي ايشان کفش نو خريده بودند. مخصوصا ايام عيد نوروز هم بوده و کفشهايشان را مي پوشند و به بيرون از منزل مي روند . وقتي که برمي گردند ، مادرشان متوجه مي شوند که ، کفش پاي علي آقا نيست و ايشان پا برهنه به منزل آمدند. وقتي سوال مي شود: علي جان کفشت کو؟ مي گويند: يکي از بچه ها کفشش پاره بود و کفشم را به او دادم . و اين نشان مي دهد ، که علي آقا از همان بچگي روحيه کمک به مستضعفين را داشت و هيچ چيز را براي خودش نمي خواست. هر چه که داشت ، دوست داشت که با ديگران تقسيم کند . علي آقا شخصيتي بودند، که در کودکي نيز هر چند کوچک بودند ، ولي روحيه بزرگ و ملکوتي داشتند. به هر حال اين قسمتي از خاطرات مادر شهيد چيت سازيان بود و نوع تربيتي که ايشان در خانواده داشتند و نگرش ساده زيستي علي آقا نسبت به زندگي .
بيان احساسات هنگام اعزام همسر به جبهه:
در اين مورد علي آقا هميشه در منطقه بودند وگاهي مي شد علي آقا به منزل مي آمدند و هنگامي که مي خواستند دوباره به منطقه بروند اولش براي ما سخت بود ، چون تازه مي خواستيم ايشان را ببينيم. در اين مدت کوتاه دو سه روزه ، خوب مشکل است نه تنها براي من ، بلکه براي خانواده اش هم اينگونه بود . هيچ موقع نشد علي آقا را به قول مادرشان سير ببينيم ولي ما با خدا معامله کرديم . به کل کارهايي که کردند ما واقعا اعتقاد داشتيم و اين بود ، که هر زماني که ايشان مي خواستند دوباره به منطقه تشريف ببرند ، تا آنجا که به هر حال براي ما مخصوصا براي خودم مقدور بود ، مقدمات و مراحل رفتن ايشان را مهيا کرده و انجام ميدادم. زماني که لباس مي خواستند يا کفش هايشان واکس نياز داشتند و تمام آن وسايلي که مي خواستند ، برايشان آماده مي کرديم و سعي مي کردم که ايشان با خيال راحت بروند و به فکر خانه و خانواده نباشند و کاري مي کرديم که خللي در مسائل ايشان به وجود نيايد و با خيال راحت به منطقه بروند و اينکه ، هدف ما اداي دين ما نسبت به انقلاب بود و احساس وظيفه اي بود که نسبت به خون شهدا داشتيم ادا شود ، و استنباط من و خانواده ايشان، اين بود که اگر علي آقا و امثال علي آقا نبودند ، چطور پيروز مي شديم؟
اکثر خانواده ها بودند که با حمايت از فرزندان و همسران خود ، توانستند آنها را به منطقه بفرستند و با خيال راحت ، آنها در منطقه به سر ببرند و کارهايي که لازم است براي پيروزي و آن عملياتهايي که بايد انجام بدهند و پيروز شوند ، بکار ببرند ، و نتيجه اين شد که ما در جنگ 8 ساله ، پيروز شديم و به قول تمام مردم ، پوزه استکبار را به خاک ماليديم .
ذکر مشکلات و نحوه برخورد با آن ، هنگام حضور همسر در جبهه ها و بعد از شهادت
مسلما در صحنه خانواده ، بي حضور همسر، مشکلات زيادي است ولي صبر و تحمل تمام زنان ايراني ، مخصوصا مسلمانان و آنهايي که از خانواده شان کسي را به منطقه فرستاده بودند و در جبهه بودند ، در نبود همسرشان و فرزندانشان ، با تمام مشکلات صبري که مي بايد داشتند و تمام مشکلات را به جان مي خريدند. بودند خانواده هايي با چندين فرزند ، که همسرشان به منطقه مي رفت و اين همسر بود که تمام مشکلات را تحمل مي کرد و بچه ها را بزرگ مي کرد و در نبود همسر ، هيچ خللي در نظم خانواده به وجود نمي آمد و من هم به مانند خيلي از خانواده ها ، طوري زندگي مي کردم که هيچ خللي در زندگي به وجود نيايد و علي آقا بتوانند با خيال راحت در منطقه باشند و اگر در اين مدت احيانا مشکلي در زندگي پيش مي آمد ، با صحبت کردن و با کمک خانواده حل مي کرديم. تا اينکه براي علي آقا مساله اي پيش نيايد و به زحمت نيفتد. سعي مي کرديم به کمک هم ، کارها را انجام دهيم. هر چند مشکلات ما در نبود همسر صد چندان بود ، منتهي ما به تنهايي با مشکلات برخورد مي کرديم ، ولي اين توفيق خداوند و عنايت او بود که شامل حال ما مي شد و در همه مراحل مارا کمک مي کرد .
فرزند مان ، 37 روز بعد از شهادتش به دنيا آمد . در اين زمان که فرزندشان به دنيا آمد ، ما طوري مي خواستيم ، به هر حال اين نبود پدر را به ايشان بفهمانيم. و بالاخره ، زماني که دو ساله بودند تفهيم کرديم که پدرشان به چه درجه اي نائل آمدند و از همان کودکي ما عکس هاي پدر را به ايشان نشان مي داديم و آشنا مي کرديم و با قصه هاي که از پدرشان مي گفتيم او را پدرشان آشنا مي کرديم . با همين کارهايي که انجام مي داديم ، مسلما در کنار اين مسائل مشکلات زيادي هم داشتيم ، که تفهيم بکنيم به اين بچه و با صحبتهايي که با اطرافيان داشتيم ، که به چه صورت با بچه مطرح کنند اين مساله را و مشکلات را و در تمام مراحل ، ما سعي مي کرديم که نه مشکلي براي خودمان پيش بيايد و نه مشکلي براي فرزند و خيلي هم راحت پذيرفتند و هميشه شهادت پدرش را براي خودش و خانواده افتخار مي داند و خيلي دلش مي خواهد ، بداند پدرش کي بوده ، چگونه بوده و زماني که پيش مي آيد ، دوستان از خاطرات پدرش صحبت مي کنند ، سعي مي کند با تمام آن حالاتي که دارد و آن هيجاناتي که دارد گوش بدهد که به چه صورت بوده و پدرشان چه کارهايي را انجام مي داده و تمام آن کارها را دوست دارد که خودش نيز انجام دهد. اينکه فرزند پدرش را الگو قرار ميدهد و اينکه همان اول يتيم به دنيا آمد ، يک مقدار مشکل است و به هر حال خداوند ياري مي کند ، که ما بتوانيم گامي برداريم و فرزندشان را طوري تربيت کنيم که خودشان خواستند و خود علي آقا اين جوري که خواستند، فرموده بود : طوري فرزندم را تربيت کنيد که عاشق ابي عبدا...باشد ، همانگونه که خود علي آقا واقعا عاشق ابي عبدا.... بود . مي گفت: بچه را طوري بزرگ کنيد ، که از راه حلال مال به دست آورد، روزي ايشان را با تربت امام حسين باز کنيد و آن جوري که خود علي آقا فرموده بود، از همان کودکي روزي ايشان را با تربت ابي عبدا...باز کرديم و به هر حال با تمام مشکلات بعد از شهادت ، با صبري که خدا داد با مشکلات مبارزه کرديم .
نحوه ارتباط و نامه نگاريها با همسران زمان حضور در جبهه:
در مورد ارتباط ما با ايشان ، اکثرا با تلفن در ارتباط بوديم و در همين چند ماه که عقد بوديم ، دو سه نامه براي من نوشتند . مي نوشتند دعا کنيد که سرباز لايقي براي امام زمان (عج) باشم و امام را دعا کنيد .
جمله پر معني هم در نامه هايشان بود که: « امام پاهاي مبارک خود را بر چشمان بي نور ما گذاشتند ، تا بتوانيم چگونه زيستن را بياموزيم » و تاکيد مي کردند در نامه هايشان ، که از مسير و خط امام خارج نشويد و کارهايتان هم از مسير امام خارج نشود و هميشه در صحبتهايشان و نامه هايشان ما را نصيحت مي کردند ، که به فکر ظواهر دنيا نباشيد و به طور کلي اين ارتباطاتي بود ، که با هم داشتيم .
نحوه اطلاع از شهادت و عکس العمل شما در موقع شهادت همسر:
آخرين ديداري که با علي آقا داشتم هفته قبل از شهادت ايشان بود ، که چند روزي ايشان را براي ماموريت به همدان فرستاده بودند، چند روزي هم منزل بودند و آخرين ديدارشان بر خلاف هميشه که سفارشات خاصي رابراي خانواده و من داشتند ، حالت خاصي داشتند و هيچ موقع اين طور نبود. به هر حال وقتي علي آقا مي خواستند به منطقه بروند ، من تا دم ماشين بدرقه شان کردم وبراي اولين بار بود که از ايشان خواستم که اگر امکانش هست يک مقداري زودتر تشريف بياورند. علي آقا برگشت و به صورت غير منتظره اي و خيلي صريح گفتند : اگر من بروم يک هفته ديگر برمي گردم و اين مساله پيش خودت باشد و خداحافظي کردند و رفتند . خيلي تعجب کردم و يک نکته اي هم که ما هميشه در خداحافظي با هم داشتيم ، هميشه حلاليت از من مي خواستند که حلالم کنيد و من هم طبق عادتي که داشتم از ايشان شفاعت مي خواستم. به هر حال اين وداع آخر بود . در اين مدت ما منتظر بوديم که از علي آقا خبري شود و منتظر بوديم که حداقل شب به منزل بيايند . که علي آقا در چهارشنبه 4 آذرماه 66 در ساعت 8 صبح به شهادت مي رسند و دو روز بعدش به ما اطلاع دادند ، روز جمعه .
اين حالت انتظار و تمام حالاتي که قبلا از علي آقا ديدم و احساس عجيب آن وداع آخر وآن حرفها و سفارشها ، همه دست به يکي کرده بودند و به قول معروف ، مرا آماده رو به رو شدن با خبر شهادت ايشان کرده بودند .
خيلي سريع خودم را با شرايط وفق دادم و گفتم : هر چه خدا بخواهد و هر چه صلاح باشد و خداوند به آن راضي باشد . خداوند صلاح دانسته که تا آن موقع علي آقا باشند و به انقلاب خدمت کنند و بعد او را ببرد و مدتي ما در کنارش باشيم و وقتي که توسط پدر ومادرم خبر شهادت علي آقا را به من دادند ، اولش خيلي مشکل بود . به هر حال قسمت اين بود که اين « گل چيده شود » .
از خداوند صبر خواستيم در اين راه و اينکه، کمک کند رهرو راه همه شهدا و به خصوص علي آقا باشيم و طوري باشيم که رسالت خون شهدا را به نحو احسن در جامعه پياده کنيم . و تمام اين افکار بود ، که در ذهن من خطور کرد و صحبتهاي علي آقا که در ديدار و وداع آخر داشتند ، استفاده کردم.
احساس مي کنم که تمام اين موارد ، نعمتهاي خدا بودند و واقعا عنايت خداوند بود و صبري که خداوند به ما داد و خيلي راحت با مساله شهادت علي آقا توانستم برخورد کنم و خودم را با موقعيتي که بعد از اين پيش آمد وفق بدهم .
بيان حالات و نکات خاص از همسر شهيد:
حمل برخود ستايي نباشد ، شبي در خواب ديدم که علي آقا مجروح شدند وهمان موقع هم ايشان مجروح شده بود . مخصوصا در عمليات کربلاي 5 بود به هر حال علي آقا به شهر دزفول مي رفتند و مطرح کردند که مدت طولاني 5 ، 6 ماه در آنجا هستيم و نمي توانم برگردم و از من خواستند که همراه ايشان به دزفول برويم ومن پذيرفتم و با توجه به اين که آن موقع دزفول زير بمباران موشک دشمن بود و هر لحظه آنجا مورد حمله قرار مي گرفت ، ولي پذيرفتم که با علي آقا به آنجا برويم و چند تا از خانواده ها هم که از دوستان علي آقا بودند هم همراه ما آمده بودند. در آن برهه زماني که شهر دزفول زير آتش بود ، يک منزل کوچکي داشتيم و در آن زندگي مي کرديم و علي آقا هم هر هفته که جلسه اي داشتند، يک سري به خانه مي زدند.
من در آنجا با خصوصيات و حالات خاص و نکات اخلاقي که داشتند، آشنا مي شدم. در آنجا بود که بيشتر ايشان را شناختم ، البته وجود علي آقا و ساير شهدا ، براي ما ناشناخته است و ما هر کاري بکنيم ، نمي توانيم ايشان را مخصوصا علي آقا را بايد و شايد بشناسيم ، که چه شخصيت بارزي بودند . ايشان يکبار در هفته به منزل سر مي زدند ، به هر حال اين يکبار هم ، براي ما غنيمتي بود ، که از رفتار و اخلاق و آداب معاشرت و برخورد ايشان درس مي گرفتيم در آن موقعيت ، ما سفري به اهواز داشتيم پيش خانواده دوستان ديگر . با علي آقا و همه در يک منزل بوديم . خوب ، بمباران شديد بود و احتمال داشت اگر پراکنده شويم مساله اي پيش بيايد. علي آقا هم گفته بودند که همه با هم باشيم خيلي بهتر است و 6-5 خانواده بوديم که در يک منزل جمع شده بوديم.
يک شب در خواب ديدم که علي آقا مجروح شده اند و از ناحيه کمر آسيب ديده اند، صبح به دوستان گفتم : من چنين خوابي ديدم و حتما اتفاقي براي ايشان افتاده است. دوستان هم دلداري مي داددند که نه چنين نيست نگران نباشيد و بعد از مدتي ديدم همسر همه خواهران آمدند و علي آقا نيامد. وقتي سوال کردم، گفتند: مساله خاصي پيش نيامده و علي آقا جلسه داشتند و دير تشريف مي آورند و بعد ما را به همدان آوردند و بعد متوجه شدم که علي آقا مجروح شده اند و مخصوصا از ناحيه کمر تير در کمر ايشان مانده . اينجا بود که من خيلي ناراحت شدم که چرا زودتر به من نگفتند، چون من آمادگي برخورد با مساله مجروحيت ايشان را داشتم.
از خاطرات ايشان ، اين طوري مي توانم بيان کنم ، که تمام لحظه به لحظه زندگيمان خاطره بود . آن لحظه هايي که با علي آقا بوديم ، مدت خيلي کمي بود ، ولي خوب همه اش خاطره بود . ما رفيق نيمه راهي براي علي آقا بوديم ، چون قرار براين گذاشته بوديم ، که از همان اولين لحظه زندگيمان ، هر کاري را با هم انجام دهيم و اين راه را با هم برويم ، ولي واقعا من رفيق نيمه راهي بودم برايش . از خدا مي خواهم که ما را جزء رهروانش قرار دهد و آن جوري که رفتارش بود و هميشه به انقلاب و اسلام خدمت مي کرد ، ما هم هر کاري که مي کنيم براي رضايت خدا باشد . چون اينها در وجود علي آقا بود و از ما خواسته بود. از خدا مي خواهم که در همه حال ما را کمک کند. همين طور که تا حالا کمک کرده و به هر حال پشتيبان ما باشد و در تمام کارها ما را ياري بدهد و هميشه علي آقا اين را نيز متذکر مي شدند ، که دعا کنيد عاقبت به خير شويم و در صحبت هايشان و دعاهايشان ، مي گفتند که انسان عاقبت به خير شود و واقعا آدم شود و بعد از دنيا برود. از خدا مي خواهيم که ما اين طوري باشيم ، همانگونه که علي آقا گفته اند و عاقبت به خير شويم و بفهميم و از دنيا يرويم و از خدا مي خواهيم که همه بندگانش را ياري کند تا بتوانيم پيرو راه شهيدان و پيام رسان خون شهدا براي پياده کردن اسلام ناب محمدي (ص) بر تمام جهان و جهانيان باشيم .
علي آقا و رابطه شان با خانواده شهدا :
زمانيکه منزل تشريف داشتند سعي مي کردند ديدار خانواده شهدا را فراموش نکنند . علاقه خاصي به اين قشر داشتند ، مخصوصا اينکه در يکي دو تا سخنراني فرموده اند : « اگر فرزندان شاهد روزي بزرگ شوند و از ما اين سوال را بکنند، که موقعي که پدر ما شهيد شد شما چه مي کرديد ؟ » ما چه جوابي داريم که بدهيم؟
در اين مورد خيلي تاکيد مي کردند به دوستان ، که هر کاري که مي کنيد ، طور باشد که مفيد حال اينها نيز باشد ، چرا که اينها حق برگردن ما دارند. مي فرمودند : که سرکشي به خانواده شهيد را هيچگاه ترک نکنيد . بعضي اوقات که پيش مي آمد و در همدان بودند و به منزل تشريف مي آوردند، اغلب دير مي آمدند. سوال که مي کرديم چرا اينقدر دير آمديد و کجا بوديد ؟ عنوان مي کردند ، که به ديدار خانواده هاي شهدا رفته بوديم. مي گفتم : ممکن است معذب شوند چون دير وقت است. به هر حال هر خانواده اي مسائل خاص به خودشان دارند و اين زياد درست نيست.
با آن چهره نوراني و بشاش مي گفتند : جايي که رفته بوديم خيلي دور بود و در روستايي بود و به خاطر طولاني بودن مسير است که دير آمديم . مي خواهم اين را عرض کنم که شهيد برايشان خيلي اهميت داشت ، حتي در دورترين مسير و يا روستايي که شهيد داشت ، با دوستان و يا جداگانه از خانواده شهيد سرکشي مي کردند و مي گفتند : اينها ديني به گردن ما دارند . علي آقا چنين حالتي داشتند، مخصوصا دفعات آخري که مي خواستند به منطقه بروند مي گفتند: من خجالت مي کشم که برگردم، از خانواده شهدا خجالت مي کشم که من مي روم و دوباره برمي گردم ولي آنها فرزندانشان را تقديم کرده اند و به شهادت رسيده اند و من بعد از 7 سال که زير بدترين آتش جنگ بودم، هنوز زنده ام، از خودم شرمنده ام .
در جواب براي اينکه آرامش خاطري به ايشان بدهم ، مي گفتم : هر کاري با خواست و رضايت خداوند است و هر چه خدا بخواهد، ما که رضايت خدا را در هر حال مي طلبيم و خواست خدا اين است ، که شما زمان بيشتري در منطقه باشيد. اين حالات خاص علي آقا هم باعث شد ، که ايشان به شهادت برسند .
