کوله پشتي
دست نوشته اي از شهيد غلامرضا عارفيان
چهره اي خندان و سبز استخواني داشت. خيلي قيافهاش دلنشين و نمکين بود و بسيار کم سن و سال مينمود. آنچه که توجه مرا به اوجلب کرده بود نه قياف? دلنشينش، که «کوله پشتي» اش بود.
کوله پشتي را خيلي با زحمت بلند ميکرد و هرچند قدمي که ميآورد يک بار بر زمين ميگذاشت تا رفع خستگياي کرده باشد. تعجب آور بود که کوله پشتياش آن قدر سنگين باشد. فکر نکنم در طول عمرم هيچ چيزي اين قدرحس کنجکاويم را تحريک کرده باشد.
به هر حال، سرويس آمد و من زود بالا رفتم. همان را که گفتم کوله پشتي به دست داشت، آمد تا سوار اتوبوس شود. کوله را با زحمت برداشته و از پلههاي اتوبوس بالا آمد و نزديک صندلي راننده برکف اتوبوس گذاشت تا رفع خستگي کند. من از اتوبوس بيرون آمدم و دوباره سوار شدم و پشت سرش ايستادم و اجازه گرفتم تا کمکش کنم. کنار کشيد و من کوله را برداشتم. خيلي خيلي سنگين بود و حقيقتش را بخواهيد کمرم درد گرفت. به هر جان کندني بود تا چند قدم آوردمش و پهلوي صندلياش گذاشتم و او با لبخندي پر معني تشکر کرد و باز ساکت نشست. خيلي سعي کردم در بين راه با او آشنا شوم و جريان سنگيني کوله را جويا شوم ولي جوابهاي کوتاه و پرمعنياش در مقابل سؤالات با مقدمه من، مجال اين آشنايي را پيش بياورد. از درب اعزام نيروي سپاه تا منطق? عملياتيمان فاصله خيلي بود ولي مجالي براي آشنايي پيش نيامد. به منطقه که رسيديم موقع پياده شدن با همان زحمت و دردسر کول? سنگين را بيرون آورد و کنار جاده گذاشت. حدود يک ربع منتظر ماشين ديگري شديم که ما را به خط ببرد. ميگفت بايد جوري ماشين بايستد که خيلي از ما فاصله نداشته باشد که هي با درد سر، کوله را دنبال بکشم. من شروع به مقدمه چيني کردم که بپرسم در کوله چه دارد که ماشين سر رسيد و مقدمه به مقصد نرسيد. کوله را با زحمت به کمک هم بلند کرديم و در قسمت عقب ماشين انداخته و ماشين با شتاب به طرف خط حرکت کرد.
چهرهاش را توي آن سرما چند قطره عرق پوشانده بود. دل به دريا زدم و گفتم: عرق کردي! کولهات خيلي سنگينه! نه؟ فقط لبخندي زد و هيچ نگفت و با چشم هاي ميشي رنگش تشکري کرد. ادامه دادم: مگه توي کولهات چي هست و دلم تاپ تاپ ميزدکه نکند جواب ندهد و يا اينکه... گفت: خاک. با تعجب پرسيدم خاک!؟ گفت: آره خاک، سنگيني گوشهايم را آزمايش کردم و يک بار ديگر پرسيدم: خاک؟ خيلي کوتاه و مختصر گفت: آره خاک. گفتم: يعني، يعني ميشه بگي براچي؟ گفت: براي يادبود! از قيافهام فهميد که مطلب را نفهميدهام. ادامه داد: يکي از بچههامون شهيد شده براش يه يادبود ساختيم خاک اينجا که شوره و چيزي توش درنميياد. ميخواهيم اسمش را با سبزه بنويسم. برا همين از شهر خاک آورديم... ناگاه سرش را برگرداند و با انگشت به شيش? ماشين زد: آقا نگهدار اينجا پياده ميشم. ماشين ايستاد و او پايين پريد و کمکش کردم تا کول? سنگين پر خاک را بر زمين بگذارد.
خداحافظي کرد و ماشين رفت و او هم کوله را با زحمت برداشت و راه افتاد. من به جاي پايش چشم دوختم و از آن همه وفاي به دوست شهيدش تعجبم گرفت. سيصد کيلومتر آن کوله سنگين را همراه آوردن وفاي عجيبي ميخواهد. وفائي که فقط از بسيجيها ميتوان انتظار داشت و بس والسلام.
منبع: غلامرضا عارفيان . مجله پيام انقلاب 1363. سال 5 شماره 128صفحه 28
