کوله پشتي

کد خبر: ۱۲۸۵۳۱
تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۹۰ - ۰۸:۱۲ - 22October 2011

 

 

دست نوشته اي از شهيد غلامرضا عارفيان
 
     چهره اي خندان و سبز استخواني داشت. خيلي قيافه­اش دلنشين و نمکين بود و بسيار کم سن و سال مي­نمود. آنچه که توجه مرا به اوجلب کرده بود نه قياف? دلنشينش، که «کوله پشتي» اش بود.
     کوله پشتي را خيلي با زحمت بلند مي­کرد و هرچند قدمي که مي­آورد يک بار بر زمين مي­گذاشت تا رفع خستگي­اي کرده باشد. تعجب آور بود که کوله پشتي­اش آن قدر سنگين باشد. فکر نکنم در طول عمرم هيچ چيزي اين قدرحس کنجکاويم را تحريک کرده باشد.
     به هر حال، سرويس آمد و من زود بالا رفتم. همان را که گفتم کوله پشتي به دست داشت، آمد تا سوار اتوبوس شود. کوله را با زحمت برداشته و از پله­هاي اتوبوس بالا آمد و نزديک صندلي راننده برکف اتوبوس گذاشت تا رفع خستگي کند. من از اتوبوس بيرون آمدم و دوباره سوار شدم و پشت سرش ايستادم و اجازه گرفتم تا کمکش کنم. کنار کشيد و من کوله را برداشتم. خيلي خيلي سنگين بود و حقيقتش را بخواهيد کمرم درد گرفت. به هر جان کندني بود تا چند قدم آوردمش و پهلوي صندلي­اش گذاشتم و او با لبخندي پر معني تشکر کرد و باز ساکت نشست. خيلي سعي کردم در بين راه با او آشنا شوم و جريان سنگيني کوله را جويا شوم ولي جوابهاي کوتاه و پرمعني­اش در مقابل سؤالات با مقدمه من، مجال اين آشنايي را پيش بياورد. از درب اعزام نيروي سپاه تا منطق? عملياتي­مان فاصله خيلي بود ولي مجالي براي آشنايي پيش نيامد. به منطقه که رسيديم موقع پياده شدن با همان زحمت و دردسر کول? سنگين را بيرون آورد و کنار جاده گذاشت. حدود يک ربع منتظر ماشين ديگري شديم که ما را به خط ببرد. مي­گفت بايد جوري ماشين بايستد که خيلي از ما فاصله نداشته باشد که هي با درد سر، کوله را دنبال بکشم. من شروع به مقدمه چيني کردم که بپرسم در کوله چه دارد که ماشين سر رسيد و مقدمه به مقصد نرسيد. کوله را با زحمت به کمک هم بلند کرديم و در قسمت عقب ماشين انداخته و ماشين با شتاب به طرف خط حرکت کرد.
     چهره­اش را توي آن سرما چند قطره عرق پوشانده بود. دل به دريا زدم و گفتم: عرق کردي! کوله­ات خيلي سنگينه! نه؟ فقط لبخندي زد و هيچ نگفت و با چشم هاي ميشي رنگش تشکري کرد. ادامه دادم: مگه توي کوله­ات چي هست و دلم تاپ تاپ ميزدکه نکند جواب ندهد و يا اينکه... گفت: خاک. با تعجب پرسيدم خاک!؟ گفت: آره خاک، سنگيني گوش­هايم را آزمايش کردم و يک بار ديگر پرسيدم: خاک؟ خيلي کوتاه و مختصر گفت: آره خاک. گفتم: يعني، يعني ميشه بگي براچي؟ گفت: براي يادبود! از قيافه­ام فهميد که مطلب را نفهميده­ام. ادامه داد: يکي از بچه­هامون شهيد شده براش يه يادبود ساختيم خاک اينجا که شوره و چيزي توش درنمي­ياد. مي­خواهيم اسمش را با سبزه بنويسم. برا همين از شهر خاک آورديم... ناگاه سرش را برگرداند و با انگشت به شيش? ماشين زد: آقا نگهدار اينجا پياده ميشم. ماشين ايستاد و او پايين پريد و کمکش کردم تا کول? سنگين پر خاک را بر زمين بگذارد.
     خداحافظي کرد و ماشين رفت و او هم کوله را با زحمت برداشت و راه افتاد. من به جاي پايش چشم دوختم و از آن همه وفاي به دوست شهيدش تعجبم گرفت. سيصد کيلومتر آن کوله سنگين را همراه آوردن وفاي عجيبي مي­خواهد. وفائي که فقط از بسيجي­ها مي­توان انتظار داشت و بس والسلام.
 
منبع: غلامرضا عارفيان . مجله پيام انقلاب 1363. سال 5 شماره 128صفحه 28
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین