سردار شهيد شوشتري به روايت يکي از همرزمان
اين گفتگو پس از شهادت سردار شهيد نورعلي شوشتري با يکي از همرزمان و دوستان قديمي وي انجام شده است و اکنون براي اولين بار، و نخست در اين وبلاگ منتشر مي شود.
بنده مصطفي علوي هستم متولد سال 1347. سال 1366 بود كه ما يك عمليات برون مرزي به سمت كردستان داشتيم، سليمانيه عراق. با حضور يكي دو تا از بچه هاي اطلاعات و سردار بزرگوار و شهيد ظريف و تعدادي از بچه هاي ديگر كه يك ماموريت چهل روزه به سمت كردستان عراق رفتيم حدود روز دهم يا يازدهم بود كه شهيد شوشتري با سردار ناصري آمدند پيش ما يك هفته اي آنجا حضور داشتند كه شناخت من از آنجا بود سال 1366 كه فكر مي كنم شانزده ساله بودم.
*
ايشان با اينكه تحصيلات كمتري نسبت به فرماندهان ارتش و كشور هايي مثل آمريكا و ..داشتند (ايشان فرمانده تيپ و لشكر و گروهان و گردان را پشت سر گذاشته و فرمانده قرار گاه مي شود) همين ايثار و اخلاص و شجاعتي كه در منطقه داشتند بود كارهايي كه معمولا همه فرمانده ها انجام مي دادند چه شهيد كاوه چه شهيد شوشتري معمولا خط شكني بوده يعني خودشان در جلو نيروها حركت مي كردند و نيرو ها پشت سر آنها بوده و تقريبا كارشان را انجام مي دادند من يادم هست که با توجه به اينكه ايشان سال 66 مجروحيت زيادي داشتند با اين وضعيت جسمي شان كيلو متر ها پياده روي مي كردند يعني من تعجب مي كردم با اين سن و سال و وضعيت جسمي پياده از كوه هاي كردستان بالا مي روند ما با اينكه نسبت به سن و سال ايشان جوان تر بوديم براي ما سخت بود حالا حال ايشان جاي خود دارد و واقعا مشكل بود ولي با اخلاصي كه داشتند طي مي كردند و شما توجه كنيد كه با حضور دشمن ايشان وقتي يك نيروي اطلاعات و شناسايي مي فرستاد در قلب دشمن، خودش هم راه مي افتد و مي آمد.
*
روز اول كه ما مي خواستيم وارد منطقه شويم قبل از ايشان قرار بود فرد ديگري معرفي شود، آقاي خضرائي، كه در نيم ساعت آخر ايشان مي آيند و مي گويند من مسئوليت را بر عهده مي گيرم و داوطلب مي شوند و موافقت مي شود كه ايشان در جنوب کشور خدمت كنند. موقعي كه به منطقه اعزام مي شوند خودشان عملاً در اين مناطق حضور پيدا مي كنند. يکي از تيپ هايي که ايشان درخواست کرده بود که به منطقه بيايد، تيپ ويژه شهدا. و در اولين جلسه اي که با حضور سردار مرتضوي و بعضي از دوستان برگزار شد و ما خدمتشان رسيديم. ايشان ماموريت را تشريح كردند و اينكه چگونه ما آن را در منطقه جنوب شرق انجام دهيم. با توجه به ماموريتي كه توسط مقام معظم رهبري واگذار شده بود اين منطقه نياز به خدمات داشت و كار بايد انجام ميشد ما اعزام شديم و در منطقه سروان مستقر شديم.
*
من فكر مي كردم شهيد شوشتري فقط بحث هاي نظامي را زير نظر دارند و با اين ديدگاه وارد اينجا شده اند و پيگير بحث هاي نظامي هستند ولي وقتي با ايشان نشستم ديدم نه اصلاً فكر ايشان اينطور نيست. ايشان بحث امنيت را از ديدگاه ديگري نگاه مي كنند مي گفتند ما امنيت پايدار را ايجاد مي كنيم يعني مردم خودشان بيايند پاي كار. در خصوص ديوارهايي كه لب مرز براي انسداد مرز كشيده بودند ايشان تقريباً موافق با اين جريان نبودند يك روز بحث مي كرديم كه ايشان گفتند "شما نگاه كنيد اين ديواري كه كشيدند شايد ميلياردها تومان هزينه شده كسي كه بخواهد بيايد، نردبام مي گذارد و از بالاي نردبام عبور مي كند و رد مي شود و واقعاً هم همينطور بود. ما مي ديديم كه از آنطرف نردبام گذاشتند و مردم مثل مورچه از طرف پاكستان مي آيند. با يك نردبام بيست هزار توماني از بالاي ديواري كه ميليارد ها تومان هزينه شده رد مي شدند. ايشان مي گفتند ما اگر ديوارهاي بلند تر از اين هم بسازيم مردم عبور مي كنند ما بايد با وجود خود مردم امنيت ايجاد كنيم و و با اين کار ديواري تا بلنداي آسمان درست مي کنيم كه هيچ كس نتواند از آن عبور کند."
*
با ما بچه هاي اطلاعات يك جلسه برگزار كردند و توجيه كردند و گفتند من از شما مي خواهم كه بدانيد زمينه هاي امنيتي در اينجا چيست مثال هم زدند و گفتند نگاه كنيد كه مردم اشتغال ندارند، يكي از زمينه هاي امنيت اين است كه مردم شاغل باشند و وقتي يك شغل داشته باشند ديگر سراغ قاچاق و مواد مخدر نمي روند پس اولين بحث اشتغال است و ببيند چكار مي توانيد بكنيد كه اشتغال زايي شود. دوم اينكه مثلاً شما ببينيد خدمات رساني در كدام روستاها نياز است، اينها را شناسايي كنيد، يا بعضي از مواردي كه مردم به آن نياز بيشتري دارند را شناسايي کنيد و يا مواردي كه الان باعث مي شود ما از لحاظ امنيتي از آن ضربه بخوريم مثل قاچاق سوخت، قاچاق مواد مخدر برويد اينها را بررسي كنيد و راه جلوگيري از آن چيست و اگر مي توانيد اينها را جذب كنيد و شاغل شان كنيد. شما اگر پدر يك خانواده كه قاچاقچي است و به پول نياز دارد و به خاطر کمبود شغل اين كار را انجام مي دهد. ما اگر پدر اين خانواده را بزنيم يعني يك خانواده ده نفره را بي سرپرست كرديم ولي وقتي اگر كسي از شما شهيد شود بنياد شهيد به خانواده شما مي رسد، كسي كه مشكل جسمي دارد را بهزيستي تحت پوشش قرار مي دهد و بچه هايتان هم يك جا مشغول مي شوند. ولي كسي كه پدر خانواده اش به عنوان قاچاقچي كشته شد به عنوان شرور است و اگر در سپاه بچه او بخواهد شاغل شود شما حاضريد اين را استخدام كنيد؟ ما گفتيم نه ،گفتند آيا فرمانداري حاضر مي شود؟ گفتيم نه. گفتند آيا اداره حاضر مي شود بچه هاي اين فرد را جايي مشغول كند؟ گفتيم نه. پس شما با اين كار پنج تا شرور ديگر به وجود آورديد بچه هاي آن پدر بزرگ مي شوند و محكوم به آنكه پدر آنها قاچاقچي بوده كسي هم به آنها كار نمي دهد پس كشتن راه درستي نيست و بيايد اينها را جذب كنيد، حتي آن شرور هايي كه رفتند آنجا و دست به اسلحه بردند و دارند شرارت مي كنند.
*
يكي از چيز هاي ديگري كه به ما مي گفتند اين بود كه شما برويد زمين هاي منطقه را نگاه و بررسي كنيد مثلا ما در منطقه اي بوديم به نام سراوان و منطقه بم پشت، كه مي گفتند که برويد بررسي كنيد كه كجا زمين حاصلخيز دارد و آب خوبي هم دارد و .. من خودم بررسي كردم و گفتند كه دو سه هزار هکتار زمين هست كه مي توانيم احيا كنيم. ماموريت داده بودند كه مثلا بيست تا چاه آب سهميه تيپ يكم ويژه شهدا باشد. به بچه هايي قرارگاه شهيد فولادي دستور داده بودند که بروند ايران شهر آن جا آب زياد است و مي توانيد تا بيست هزار هكتار زمين ها را آباد كنيد و در اختيار مردم قرار دهيد و از فقر و شرارت نجات دهيد.
*
سردار در اين مدتي که در اين منطقه بودند با مردم نشست و برخواست مي كردند و در جمع آن ها حضور پيدا مي كردند. يكي از مواردي كه در مردم ديده مي شد، كمبود محبت بود. مثلاً ما که بحث هاي امنيتي را كه مي خواستيم انجام دهيم خودشان مستقيم مي رفتند بين مردم و به درد و دلشان گوش مي كردند به ما هم مي گفتند برويد و با مردم بنشينيد و ببينيد مشكل اينها چيست. با اين طريق شما مي توانيد امنيت ايجاد كنيد مي گفتند طرف غذا براي شكم زن و بچه اش ندارد و بايد سرقت انجام دهد يا مواد مخدر بياورد شما ببينيد كه چه شغلي مي توانيد براي او ايجاد كنيد ظرفيت شغلي اش چيست. الآن قاچاق سوخت فراوان است و اگر ما اينها را الان بگيريم هيچ چيز ندارند كه بخورند، اينها تنها راه كه ميتوانند انجام دهند و شكم زن و بچه شان را سير كنند همين راه قاچاق سوخت است، همين را فعلاً سازمان دهي كنيد، در يك مقطع زماني يك ساله و دو ساله اين مورد را منظم كنيد و كم كم اينها را به كشاورزي و كارخانه جات سوق دهيد. وقتي ما آنجا بوديم بيست هزار نفر سرمايه شان را برده بودند در حاشيه خليج فارس، سردار مي گفتند اينها به جاي اينكه آنجا سرمايه گذاري كنند بايد بيايند اينجا، اگر ما امنيت را براي سرمايه گزاران ايجاد كنيم اينها سرمايه شان را اينجا مي آورند
ما وقتي مي رفتيم گزارش بدهيم مي گفتيم اينجا اوضاع شرارت اينطور است و... ايشان مي گفتند از بحث شرارتي هيچ چيز نگوييد فقط بگوييد در بحث خدمات رساني چكار كرديد و كجا زمين ها آماده كشت است پتانسيل شغل ايجاد كنيد كارخانه بزنيم و مي گفتند من نبينم خداي نكرده به مردم، به سران طوائف بي احترامي كنيد.
*
ما يك روز يك جلسه خصوصي با سردار شوشتري داشتيم و نشسته بوديم و با هم صحبت مي كرديم من به ايشان گفتم به فلاني اعتماد ندارم. رو كرد به من گفت شما همشهري من هم هستيد ولي نبينم ديگر اين حرف را بزنيد، نه تنها از شما از هيچ نظامي اي انتظار ندارم كه بگويد به مردم اعتماد ندارم. شما برويد اعتماد كنيد، مردم هم به شما اعتماد مي كنند و ادامه دادند، يكي از آقايان اينجا اين حرف را زدند و بعد اشاره كردند به من و گفتند ايشان با اينكه همشهري من هستند اين حرف را زدند و اگر من از اين به بعد اين مسائل را از هر كدام از شما بشنوم توي گوشش مي زنم.
*
واقعاً مردم را با عشق و علاقه دوست داشت روز عيد بود و يك بسته هايي آماده كرده بود براي بچه هاي نياز مند بود و شخصاً رفته بود مدارس و يكي يكي تحويل بچه ها مي داد و دست مي كشيد روي سر بچه ها و مي داد يكي از بچه ها آمد جلو گفت سردار روي سر من دست نمي كشي؟ سردار او را بغل كرد و بوسيد اين صحنه ها را ما آنجا مي ديديم و اين ها باعث شد كه بعد از شهادتشان كه محبوبيت عجيبي بين مردم پيدا بكنند، خود مردم منطقه ايشان را به عنوان ناجي مي دانستند و مي گفتند كه يك نفر پيدا شده كه ما را از فقر و بد بختي نجات بدهد و وقتي ايشان شهيد شدند مردم منطقه مي گفتند ناجي ما شهيد شده است. بعد از شهادت ايشان بچه هاي كه محبت ايشان را ديده بودند گريه مي كردند به خود من چند نفر تماس گرفته بودند و پشت تلفن گريه مي كردند و تسليت مي گفتند.
*
ما در رابطه با عبد المالك ريگي صحبت مي كردم كه الان چه اقداماتي را دارد انجام مي دهد گفتند اصلاً اين چيز ها را نگو، شما اگر مردم را آماده كنيد خود مردم با آنها برخورد مي كنند، اصلاً آنها عددي نيستند، مردم آنها را جمع مي كنند، نيازي نيست كه شما كاري بكنيد. اول شما مردم را آماده كنيد و به آنها كمك كنيد، از فقر نجات شان دهيد، آنها كمك مي كنند.
يك بار ايشان رفته بودند روتك كه محلي بود در قسمت مرزي پاكستان ايشان يکي از روساي طوائف که اسمش نادر بود به تنهايي دستش را گرفته بود و رفت به سمت مرز، بچه هاي محافظ ايشان هر کاري کرده بودند که ايشان تنها نرود نگذاشته بود که آن ها با او بياييند. به شوخي مي گفت که اگر من را بزنند اين نادر را هم مي زنند. و تا منطقه صفر مرزي با اين نادر رفت، آن جا هم منطقه شرارت خيزي بود.
*
در آنجا از يكي از روساي پاكستان به نام عبدالرشيد دعوت كرده بود كه در حدود چهل تا نگهبان داشت خيلي از مسئولان طراز اول ايشان را دعوت كرده بودند كه نيامده بود. ولي در جريان كارهاي شهيد شوشتري بود و گفته بودند كه فردي آمده و دارد به مردم خدمت ميكند و امنيت ايجاد كرده وقتي شهيد شوشتري ايشان را دعوت كردند، قبول مي كند. يكي از بچه ها رفت تا ايشان را بياورد گفت نبايد محافظ هايت را بياوري. گفت باشد، چون شوشتري فرمودند باشد و همه محافظ هايش را لب مرز گذاشته بود و خودش با پسرش آمد و وقتي آمد شهيد شوشتري بيست دقيقه از وقتش را داد به او و وقتي صحبت كرد به مردم گفت شما بايد به اين ها افتخار كنيد. در پاكستان يك گروهبان اصلاً قابل نمي داند كه كنار دست ما بنشيند، ما را بي ارزش مي داند، من كه چهل تا محافظ دارم بخشي از روستاها در اختيار من است، اصلا من را قابل نمي داند كه در كنار من بنشيند ولي اينجا ژنرال هاي شما آمدند و دارند به شما خدمت مي كنند و اينجا اعلام مي كنند كه ما خادم شماييم. و وقتي مي فهمد که سردار در حال احداث بيمارستان صحرايي در منطقه است، از او اجازه خواسته بود كه بگذاريد مردم منطقه من در پاكستان بيايند اينجا درمان كنند.
*
يكي از اقدامات ايشان در اين سلسله بحث ها اين بود كه مي گفتند بحث اعتقاد و مسائل مذهبي را مطرح نكنيد ما همه مسلمانيم. سلسله همايش هايي هم كه مي گذاشتند در رابطه با وحدت بود كه هيچ فرقي بين شيعه و سني نيست و همه ما مردم كشور جمهوري اسلامي هستيم و همه هم مسلمانيم و همه هم در كشوري هستيم كه ولايت بالاي سر ماست. همايش هايي كه در ميرجاوه، بم پشت و پيشين بر گزار شد در همين مورد بود يادم هست كه با مردم مي نشستند و جلسه مي گذاشتند براي آشتي دادن مردم با مسئولين نظام و جالب اين است كه يك الگويي از خودش در منطقه ايجاد كرده بود كه خود بزرگان طوايف شعرهايي در رابطه با شيعه و سني مي گفتند.
*
از قديم يك اختلافي بين زابلي ها و بلوچ ها بود بعضي از اين بزرگان اهل سنت شعر گفته بودند كه برادر ما حاضريم جانمان را براي شما شيعه ها بدهيم و همانطور كه يك شيعه جانش را اينجا فدا كرد ما هم حاضريم جانمان را فدا كنيم چرا برادر كشي. يک بار رفته بودند مسجدي که وقت نماز مي شود، وقتي ايشان مي روند آنجا براي نماز مي گويند كه شما يك مقداري صبر كنيد چون اذان ما با اذان آن ها مقداري فرق داشت. اين ها هم تا وقتي كه بچه هاي ما وضو گرفتند صبر کردند. وقتي نماز شروع شد سردار و همه بچه ها پشت سر مولوي ايستادند و نماز خواندند اين آقا وقتي نماز تمام شد برگشت و ديد سردار پشت سر او دارد نماز مي خواند خيلي تحت تاثير قرار گرفت و خودش به اين احساس رسيد كه واقعا اين ها دنبال وحدت هستند. كدام ماموريت نظامي است كه مي گويد به مردم خدمت كنيد مثلا به مردم خوار و بار بدهيد يا لوازم تحرير بدهيد يا با مردم درد و دل كنيد ايشان امنيت را در پايه هاي نظامي نمي دانستند و مي گفتند برويد بين مردم و مشكلات را رفع كنيد وقتي مشكلات رفع شد امنيت خود به خود بر قرار مي شود.
*
به من مي گفتند كه من فلاني را قبول دارم و اگر دست من باشد ايشان را استاندار مي كنم و وقتي ايشان شهيد شد اين بنده خدا كه سردار گفته بود گريه مي كرد و واقعاً خيلي همكاري مي كردند. من روز اول به اين فرد اعتماد نداشتم ولي بعد ديدم نه با جان و دل حرف مي زند و تمام تلاشش را انجام مي دهد تا امنيت بر قرار شود، كمبود محبت در استان خيلي بود مشكلات اشتغال داشتند در بحث درمان مشكل داشتند يك بيمارستان صحرايي بود كه نيروهاي اهواز آمده بود و تخصصي آن را اجرايي كردند و حدود بيست سي هزار نفر طي يك هفته درمان شدند و چند عمل جراحي انجام شد و وقتي اين كارها انجام شد اين احساس به مردم دست دادكه ما هم جزئي از اين كشور هستيم وقتي جمهوري اسلامي به ما خدمت مي كند چه بهتر از اين مرز جمهوري اسلامي دفاع کنيم.
*
روستاها در مناطق مرزي طوري است که با هم ارتباط دارند و در كنار هم هستند و رفت و آمد دارند، بعضي از روستاها طوري است که مثلاً دو خانوار در ايران هستند و بقيه پاكستان هستند. و مي بينند كه اينطرف مرز کار انجام شده ولي آن طرف نه. مردم احساس مي كنند و مي گويند جمهوري اسلامي براي ما دارد كار ميكند پس ما هم بايد وظيفه مان را انجام دهيم. مردم بلوچ مي گفتند که آيا تا حالا بلوچ به كشور خيانت كرده؟ آيا تا حالا يك نقطه از بلوچ دست دشمن افتاده؟ حتي در زمان شاه ما نمي گذاشتيم بيگانه وارد خاك ايران شود الان كه جمهوري اسلامي براي ما كار مي كند، حاضريم جان مان را فدا كنيم. روزهاي اولي كه ما رفتم همين احساس را داشتيم كه چه اقداماتي را مي توانيم انجام دهيم. سردار شوشتري خدمات زيادي را انجام داد و مسئولين نظام را پاي كار آورد. خود به خود امنيت 90 % مي توانم بگويم ايجاد شد.
*
در يکي از جلسات يك نفر از همين بزرگان طوايف بيان کرد كه چه اقداماتي سپاه در اينجا انجام داده؟ تمام رؤساي طوايف بر عليه او موضع گرفتند. زمينه هايي ايجاد كردند كه الان دارد ادامه پيدا مي كند. يا يک بار آقاي صفوي آمدند در سراوان و همه رؤساي طوايف جمع شدند. يكي از اين رؤسا گفت جمهوري اسلامي براي ما چكار كرده؟ بي عدالتي و رشوه و .. اينجا زياد است كاري نكردند و بچه هاي ما آينده ندارند و ... وقتي تمام شد يكي از مسئولان بلند شد و گفت من تمام روستا ها را آب كشيدم خودم مسئول آب هستم و از اهل تسنن، نفر دوم بلند شد گفت من مسئول برق هستم، خودم هم سني هستم و همه روستا ها را برق كشيدم و آخرين روستا 22 بهمن به شبکه برق متصل مي شود. بعد مسئول مخابرات و همه بلند شدند و از خدمات جمهوري اسلامي گفتند و خود مردم به اين نتيجه رسيده بودند كه در منطقه امنيت ايجاد كنند تا خدمات بيايد و مي ديديم در بين مردم بسيجي ها بلند شدند و دارند امنيت را برقرار مي كنند و ما مرز ها را توسط بسيجي ها امنيت را برقرار كرديم.
*
بعد از شهادت شهيد بزرگوار روزهاي اول تماس مي گرفتند و پشت تلفن گريه مي كردند يك بنده خدايي بود به نام يعقوب ايشان يك برادرزاده اي داشتند كه وقتي از تلويزيون پخش كردند كه سردار را شهيد كردند، مي گفت آنقدر اين بچه گريه مي كرد و بي تابي مي كرد كه حد نداشت و اين از محبت و دست روي سر اين بچه ها كشيدن بود. بعد از شهادت ايشان سران طوايف نااميد شده بودند و تأسف مي خوردند و مي گفتند چه مي خواهد بشود؟ چه كسي راه ايشان را ادامه مي دهد؟ ناجي ما از بين رفت و خيلي ها مي گفتند اي كاش ما در آن جمع بوديم و شهيد مي شديم يعني مردم احساس مي كردند با رفتن ايشان همه كار تمام شده است. آنقدر محبوب شده بود كه خانه هر كس برويد عكس شهيد شوشتري هست. خيلي ها اسم بچه هايشان را نور علي گذاشتند و اين در حالي بود كه ايشان در عرض پنج ماه اقداماتي را انجام مي دهد كه در قلب مردم رسوخ مي كند.
*
شايد مثل ايشان كم داريم كه در اين حد هم شجاعت و هم از خود گذشتگي و تابع اصل ولايت فقيه بودند، دستور مقام معظم رهبري بحث امنيت بود و وقتي داوطلبانه مي آيند در اين منطقه و سالهايي كه در جنگ دور از خانواده بوده و حالا بعد از جنگ مي آيد اينجا و مشكلات دوري با اين سن و سال چيزي نيست غير از اطاعت از مقام معظم رهبري. كدام يك از فرماندهان مثل ايشان فكر مي كنند، هستند كساني كه براي اينكه پول و ثروتي جمع كنند مي روند ولي ايشان مي آيند محروم ترين جاي كشور قرار گاه حمزه و بعد مي روند سيستان و بلوچستان. اگر شما اتاق ايشان مي رفتيد مي ديديد كه زرق و برقي ندارد و هيچ چيز ندارد و چه دليلي غير از بحث ولايت فقيه و فرمايش مقام معظم رهبري است و اينكه شما تمام لذت هاي دنيا را بگذاريد كنار و بيايد سختي ها را تحمل كنيد و هر روز با يك طايفه بنشيني و يك جا جلسه بگذاري و كارهاي شبانه روزي انجام دهي.
منبع: وبلاگ اطلاع رساني دفتر مطالعات جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي
لینک کپی شد
نظر شما
