نگاهي به فراز و فرود سبک زندگى مردم ايران پس از انقلاب اسلامي
سبک زندگى(2)، الگوى خاصّى براى زندگى کردن است. اين که فرد چه الگويى را براى زندگى خود برگزيند، مهم است و به نظر عمده کارشناسان، رابطه بسيار زيادى با هويت او دارد. بايد توجه داشت که سبک زندگى هر جامعه، نمادى از فرهنگ آن جامعه محسوب مىشود، چنانچه سبک زندگى هر فرد مىتواند نمادى از هويت وى باشد؛ سبک زندگىدر هر جامعه نيز بيانگر هويت آن جامعه است.
علاوه بر اين، بررسى هر مقطع تاريخى بيانگر تغيير و تحولاتى است که در نوع سبک زندگى رخ مىدهد. تغيير سبک زندگى در هر دوره تاريخى مىتواند تحت تأثير تغيير ارزشها، انگارهها و باورها رخ دهد. براى نمونه با تمرکز بر سبک زندگى در ايران، به خصوص پس از انقلاب اسلامى - در دورهاى تقريباٌ سى ساله - شاهد تغيير و تحولات چشمگيرى در سبک زندگى هستيم، که اين نوشتار قصد دارد تا به بررسى تغيير سبک زندگى در اين دوره بپردازد.
پيشينهاى نظرى بر سبک زندگى
در فرهنگ آکسفورد، سبک زندگى: "راههاى گوناگون زندگى فرد يا گروه"(3)(آکسفورد، 1990) و در فرهنگ رندوم هاوس: "عادات و منشها، رويکردها، ذوقها و قرايح، استانداردهاى اخلاقى، سطح اقتصادى و ... تعريف شده است" (رندومهاوس، 1987)که در مجموع، همه اينها روش زيستن فرد يا گروه را مىسازند.
مفهوم سبک زندگى به اين معنا، پس از جنگ جهانى دوم با ايجاد دولت رفاه و گستردگى ابزار فرهنگى به سپهر مفاهيم اجتماعى وارد شد. سبک زندگى با زندگى سنتى همخوانى ندارد؛ چرا که در زندگى سنتى گزينه انتخاب محدود است، اما سبک زندگى، ملازم با انتخاب از ميان شيوههاى متکثر و گوناگون است. آنتونى گيدنز نيز سبک زندگى را، باز انديشى يکى از مؤلفههاى دنياى مدرن مىداند. بدين معنا، که دنياى مدرن يافتههاى حاصل از نظامهاى انتزاعى را مرتباً در سازماندهى مجدد خود به کار مىبرد. بازانديشى عصر مدرن، پويايى و تحرک بىسابقهاى به اين روال داده است، به نحوى که در هيچ يک از فرهنگهاى ماقبل مدرن وجود نداشته است.
هر چند در فرهنگهاى پيشامدرن هم شاهد وجود انتخابهايى براى افراد هستيم، امّا گزينههاى گوناگون به هم شباهت دارند و دامنه و تعداد آنها چنان محدود است که سبب مىشود، تنها سبک مشخصى براى زندگى در هر فرهنگى تعريف شده باشد و همه افراد متعلق به فرهنگهاى يکسان به سبک تقريباً مشابهى زندگى کنند. در اينجا نکته مهم، تطابق همه افراد با ارزشهاى همسان منبعث از فرهنگ واحد است و نه امکان انتخابهايى که گاهى پيدا مىشوند(گيدنز، 1378).
اين مفهوم در جامعهشناسى به گونههاى مختلفى بيان شده و جامعهشناسان فراوانى در اين زمينه سخن به ميان آوردند، امّا محور مشترک نظريات زيمل، وبر، بورديو، چنى و ديگر کارشناسان در اين باره بر معناى نهفته در سبک زندگى دلالت دارد.(4)
از آنجا که کالاها و محصولات داراى معانى هستند، بنابراين استفاده از آنها سبک زندگى را جنبهاى نمادين مىبخشد؛ چرا که سبک زندگى در قالب چيزهاى ملموسى رخنمون مىشود: نمادهايى که انعطاف پذيرند و داراى معانى گوناگون هستند. از اين رو، سبک زندگى را بخش مشهود فرهنگ مىدانند و شيوههاى مصرف در سلسله مراتبى آرايش مىيابند که به طيف کاملى از تفاوتها و تمايزات تا حد توان ذهن بشر ميدان مىدهند. (چاوشيان، 1381) اين تمايزات و تفاوتها مىتواند بيانگر هويت باشد. در اين باره، پير بورديو، فرآيند مصرف را به منزله نمايشى از تسلط بر يک رمز ارتباطىميداند، سبک استفاده از کالاها - به خصوص کالاهاى مخصوص - از نظر او يکى از نشانههاى هويت است که با استراتژى تمايز به تبيين هويت منجر مىشود. (بورديو، 1984)
آنتونى گيدنز نيز همچون بورديو سبک زندگى را داراى معنايى مىداند که اين بار در نظريه او با تأکيد بر دگرگونىهاى فرهنگى و اجتماعى صورت مىپذيرد. گيدنز در ارتباط بين ساختار و عامليت، سبک زندگى را بازتابنده معنايى مىداند که به گونهاى ضرورى نامعين است؛ چرا که تبيين کافى معنا توسط تعينهاى ساختارى امکان ندارد. اين معنا توسط داد و ستدهاى مختلف و بين زيست جهانهاى متعدد، که معانى و روشهاى استفاده از مصالح و مواد نمادين مصرف انبوه را مبدل به اشيا و اعمالى محسوس مىکند ايجاد مىشوند که در چارچوب استعارهاى رخ مىنمايانند. (گيدنز، 1380)
گيدنز تغيير و دگرگونى اجتماعى را با تغيير سبک زندگى، که نمادى از تغيير رابطه فرد و جامعه است نشان مىدهد. از نظر او تغيير فرهنگى موجب ايجاد معنا و نمادهاى نوين است. با توجه به اين گزاره استنتاجى از آراى گيدنز، تغيير سبک زندگى را بايد تابعى از تغييرات اجتماعى و فرهنگى دانست.
در فرآيند مدرنيته، با توجه به اين گزاره، بايد به تحول ارزشى به عنوان مؤلفهاى که با مفاهيم هويت و سبک زندگىارتباطى تنگاتنگ دارد، نيز اشاره کرد.
ارزش، يکى از مؤلفههاى بنيادين فرهنگ محسوب مىشود؛ چرا که فرهنگ از ارزشهاى اعضاى يک گروه، هنجارهايى که از آن پيروى مىکنند و کالاهاى مادى که توليد مىکنند، تشکيل مىشود. سبکهاى زندگى مرسوم در جامعه نيز يک جنبه از فرهنگ آن جامعه را شکل مىدهند. بنابراين، ارزش، مفهوم بنيادين سبک زندگى است و سبک زندگى فرد، بازتابى از ارزشهاى فرد و هنجارهايى است، که به اين ارزشها مربوط مى شوند. پس مىتوان گفت: تغيير فرهنگى و اجتماعى موجب تحول ارزشى مىشود و بازتاب اين امر در تغيير سبک زندگى نمود مىيابد. هر چند تحول ارزشها، امرى تدريجى است که به شدت تغيير، روند تغيير آن تسريع يا کند خواهد شد.
اين نوشتار با توجه به آراى گيدنز، به بررسى تغييرات و دگرگونىهاى اجتماعى و فرهنگى در مقطع زمانى پس از انقلاب در ايران مىپردازد و با تأکيد بر تحولات ارزشى به عنوان يکى از پايههاى بنيادين تغيير فرهنگى، تغيير سبک زندگى در اين دوران را تبيين مىکند.
انقلاب اسلامى و عامليت انقلابى
انقلاب اسلامى در ايران به عنوان تغيير و دگرگونى اجتماعى مطرح است؛ امرى که موجب تغيير ساختارها شد. دراين دوران، عاملان به عنوان انقلابيونى که حکومت پهلوى را ساقط کرده بودند، معانى تازهاى به ساختارها بخشيدند. در اين شرايط ساختارهاى ارزشى نوينى مطرح شد که از مذهب وام مىگرفت. در واقع با توجه به حاکم شدن مذهب بر فضاى جامعه، عاملان به دايره مفاهيم ارزشى ساده زيستى توسل جستند و بازتاب اين امر در سبک زندگى نمود يافت که بر مبناى ارزشها و نگرشهاى مذهبى ايجاد شده بود. در اين شرايط، سبک زندگى غربى به عنوان نمادى از غربگرايى، معنايى منفى گرفت و طرد شد.
به خصوص با آغاز جنگ، فضاى حاکم بر کشور به گونهاى بود که گفتمان دينى و ايدئولوژيک را تداوم بخشيد. در اين دوران، اگرچه سبک زندگى غربى، که بقاياى دوران پيش ازانقلاب بود، وجود داشت، امّا در حاشيه قرار گرفته و جنگ باعث شده بود تا فضايى يکنواخت و متناسب با جنگ بر کشور حاکم شود، که تهييج و حماسه را تقويت مىنمود. جنگ توانسته بود انسجام اجتماعى و حس ايثار را تقويت کند و توجه به مسئله اصلى- جنگ - سبب مىشد که بسيارى از مسائل؛ از جمله موضوع آزادىهاى اجتماعى، آزادى پوشش، برابرى حقوق زن و مرد و مسائلى از اين دست در حاشيه قرار گرفته و يا مسئله اقليت راحت طلب تلقى شود، نه مسئله عموم مردم(حورا،1385). اين خود بازتاب ساختارهاى محيطى بود که بنا به عقلانيت عاملان، اين گونه بر بستر و زمينههاى محيطى رخ داد. در اين دوران کنشهايى؛ چون ازدواجهاى ساده حتى در مساجد و مدارس، پوششهاى متعارف و ساده زيستى در ارتباط با ساختارها از سوى عاملان رخ داد. دراين دوران نوعى يکدستى در سبک زندگى ايرانى وجود داشت، امّا پايان جنگ آغازى براى ورود به دنيايى جديد بود.
پايان جنگ و تغيير ساختارها
جنگ پايان يافت. جامعه ايرانىِ در حال جنگ و با روحيّه تهييجى و حماسى، به جامعهاى توسعه نگر با روحيّهاي ميانهرو و مصرفى تغيير کرد. سياستهاى اقتصادى نوين، به خصوص خصوصى سازى و برنامههاى تعديل اقتصادى تأثيرات خود را بر حوزه فرهنگ، تحولات اجتماعى و تحول در ارزشها بر جاى گذارد.
در اين شرايط، عاملان معنايى تازه به سياستهاى انقلابى بخشيدند. اگر دوران جنگ، صدورانقلاب و سياستهاى انقلابى بازتاب فضاى حاکم بود و عقلانيت عاملان آن را معنابخش مىدانست و تودهگرايى و صرفهجويى تشويق مىشد، پس از جنگ اجماع داخلى بر بازسازى و سياستهاى باز اقتصادى بود. در اين مقطع، عاملان، معنايى تازه را در بسترهاى موجود اجتماعى و اقتصادى به سياستها بخشيدند. همگام با رشد برنامههاى آزاد اقتصادى، فرهنگ مصرفگرايى نيز در بين جامعه رسوخ يافت. تبليغات گسترده کالاها و خدمات همراه با مجلات و روزنامههاى رنگى، فضاى يکدست جامعه را تغيير داد.
در پى اقدامات فرهنگى نوين، بهمن و ديگر فرهنگسراهاى جديد، جايى بودند که در آن ايران در محيطى کنترل شده با غرب مىآميخت. اين در واقع بخشى از يک واکنش بود. آنتنهاى ماهوارهاى نيز براى مدّتى همين نقش را داشت و سبک زندگى ايرانىها را تغيير داد و يک شبه افقهاى بيشتر شهرهاى بزرگ ايران راعوض کرد. (رايت،1382)
خصوصىسازى زمينه را براى رشد طبقه جديد فراهم کرده و برنامه تعديل، به افزايش شکاف اقتصادى و اجتماعى دامن زد و نابرابرىها را تشديد کرد، که مجموعه اين تحولات، شرايط عينى را براى تغيير برخى نگرشها و ارزشهاى فرهنگى در جامعه فراهم آورد و به گفته برخى محققان، ثروت و ارزشهاى مادى، جايگزين ارزشهاى معنوى دهه اول انقلاب گرديد.
بازسازى و تحول ارزشها
برخى معتقدند: تحولاتى که در پى بازسازى ايجاد شد، ارزشهاى انقلاب اسلامى را درجامعه کم رنگ کرده است. مثلاً در اين مورد يکى از نويسندگان، ضمن تأکيد بر تغيير در گروههاى مرجع اجتماعى و کاهش محبوبيت گروههاى مرجع سنتى؛ مانند روحانيت و افزايش محبوبيت گروههاى مرجع جديد؛ مانند دانشگاهيان و روحانيون نوانديش، معتقد است که ارزشهاى مذهبى تغيير يافته و از ميزان پاى بندى مردم به آنها به طور چشمگيرى کاسته شده است. طبق اين تحقيق، علاقه مردم به روحانيت در سال 65 که بسيار زياد يعنى 86/7 درصد بوده، در سال 71، 32/3 درصد بوده است.
برخى تحقيقات ديگر نشان مىدهد که طى دوران مذکور، گروهبندىهاى ارزشى جامعه دو قطبى شده و گروههاى جامعه حول ارزشهاى اجتماعى (خصوصاً سياسى و دينى) به صورت قطبى توزيع شدهاند و فاصله بين ارزشهاى افراد با سواد با تودهها افزايش يافته است، امّا با توجه به رشد و گسترش تحصيلات دانشگاهى و تحولات فرهنگىکشور، نگرش نخبگان، موقعيت مسلط ترى يافته است. همچنين در طى اين سالها، سير تحول فرهنگى و جا به جايى ارزشها در حوزه فرهنگ عمومى مشهود بوده و حوزه فرهنگ عمومى به تدريج از ارزشهاى جمع گرايانه تهىشده و ارزشهاى فرد گرايانه جانشين آنها گشته و در مقوله رضايت از زندگى، تحول کيفى پيدا شده است. (فوزى،1384) به تدريج، برداشتى از دين، که آن را به امور فردى و معنوى تقليل مىدهد و از آن به دين مدرن تعبير مى کنيم، عرصه را بر دين شريعتگرا - که حوزه دخالت خود را به ابعاد اجتماعى نيز گسترده است - تنگ مىکند.
بنابراين، در فضاى نوينى که در پى تغيير فرهنگى و اجتماعى و نيز تحول ارزشى ايجاد شد، شاخصهاى سبک زندگى تغيير کرد.
نمودى از تغيير سبک زندگى
بازتاب تحول ارزشى به تدريج موجب رشد فردگرايى گرديد. در اين بين بر توانايى و ظرفيت عاملان افزوده گشته و بنابراين، تعيّن بخشى ساختارها در انتخاب سبک زندگى محدودتر شد، که بازتاب اين تحولات را مىتوان به راحتى در شاخصهايى؛ چون سن ازدواج و نوع پوشش دريافت.
بالا رفتن سن ازدواج: در سالهاى اخير، افزايش سن ازدواج خود بازتاب فردگرايى است که در سطح جامعه رواج يافته است. معنايى جديد، که به زندگى مشترک از سوى عاملان بخشيده شده، کشش را به سوى ازدواج کاهش داده است. توجه به آمارها مىتواند بيانگر اين تغيير باشد. طبق آمارهاى موجود در اين سالها، سن ازدواج افزايش داشته است. همچنين، آمار حاکى از افزايش طلاق و کاهش ازدواج است. بررسى نمودار نسبت طلاق به ازدواج طى سه دهه گذشته نشان مىدهد که اين نسبت طى سه دهه گذشته 28 درصد افزايش داشته است(مرکز اطلاعات آمار زنان، 1389). اين تغيير نشان از تحول ارزشهايى است که تا پيش از اين، ساختن و سوختن را در مقابل طلاق تجويز مىکرد. به تدريج، عاملان با تغيير توقع زنان و مردان از زندگى مشترک و رواج روحيه فردگرايى، طلاق را راهى براى بهتر زيست کردن برگزيدند و آن را از جايگاه مطرود قبل خارج ساختند.
آمارهاى موجود بازتاب اين تغيير ذهنيت است، که در پى تغيير ساختارها ايجاد شد و ظرفيتهاى جديد، پيش پاى عاملان ايجاد کرد. ارزيابى تغييرات اين شاخص طى سه دهه پس از انقلاب، خود دليلى بر اين ادعاست. در دهه اول پس از پيروزى انقلاب، ميانگين سن ازدواج براى مردان کاهش و براى زنان تقريبا ثابت بوده و در دهه دوم براىمردان و زنان افزايش داشته است. از سال 1380 به بعد، ميانگين سن ازدواج براى مردان تا حدودى ثابت و براىزنان کاهش پيدا کرده است. به طور خلاصه، مىتوان گفت: ميانگين سن ازدواج طى سه دهه پس از انقلاب 3/5 سال براى زنان و 2/1 سال براى مردان افزايش داشته است.(همان)
ارزيابى تغييرات اين شاخص طى اين سه دهه بيانگر آن است که نسبت طلاق به ازدواج طى دو دهه اول انقلاب به طور قابل توجهى کاهش پيدا کرده و در سال 1375 به کمترين حد خود؛ يعنى 7/89 درصد رسيده است. لکن از آن تاريخ به بعد، مجددا سير افزايشى پيدا نموده است(مرکز اطلاعات آمار زنان، 1389).
لازم به ذکر است که در مجموع، بر اساس آمار سرشمارى سال 1385، تنها 6/0 درصد( کمتر از يک درصد) جمعيت بالاى ده سال کشور در وضعيت طلاق به سر مىبرند، اما همين رقم طى سالهاى اخير سير افزايشى داشته و همانطور که گفته شد، افزايش نرخ طلاق در شهرهاى بزرگ، به ويژه استان تهران چشمگير بوده است. (مرکز اطلاعات آمار زنان، 1389)
بررسى آمار موجود، حاکى از ايجاد هنجارهاى صريح و ضمنى نوينى است که به طلاق و ازدواج معناى جديدى داده است. درمعناى نوين اين مفاهيم، اصل لذت، همکارى و دوستى متقابل به تدريج از يک شاخص بررسى سبک زندگى به عرصه عمومى وارد مىشود.
تغيير پوشش: همانگونه که پيشتر نيز بيان شد، انقلاب اسلامى خود موجب دگرگونى در ساختارها و به نسبت آن عاملان گرديد؛ عاملانى که با ذهنيتى مستقل از دوران پهلوى و رويکردى مذهبى به دنيا مىنگريستند. ساختارهاى نوين نيز ظرفيتها و محدوديتهايى را پيش پاى آنها گسترد. اگر ساختار استبدادى پهلوى، عاملان انقلابى را به نفرت از کنش آنها معطوف کرد و بدين ترتيب سياستى همچون کشف حجاب مورد نفرت قرار گرفت، اما با انقلاب اسلامى، هنجارهايى نوين بر اساس ارزشهاى مذهبى در زمينه پوشش ايجاد شد و از سال 58 به بعد، توصيه رهبران مذهبى به حجاب و لزوم تعيين ضوابط قانونى براى مقابله با بى حجابى و انتظار جامعه مذهبى براى اصلاح وضعيت موجود، در عمومى شدن حجاب موثر افتاد. (حوراء،1385)
امّا پايان جنگ ايران و عراق، تغييرى شگرف در ذهنيت عاملان نسبت به پوشش و حجاب ايجاد کرد. اين امر تحت تأثير تحول ارزشى رخ داد که پيشتر نيز بر آن تأکيد شد. افزون بر آن، عاملان نيز خود با ايجاد و تدوين برنامه توسعه، تغيير ساختارها را شدت بخشيدند، که تعارض ميان آرمانهاى توسعه و آرمانهاى نظام اسلامى، ناهمگونى جهت گيرىها و شاخصهاى نوشته و نانوشته توسعه با جهت گيرىها و شاخصهاى رشد، در الگوى دينى که از ابتدا مورد توجه برخى دانشوران قرارگرفته بود(رفيع پور،1379) از ديد بسيارى از مسئولان پنهان ماند و به تدريج تغييرى فاحش در نوع پوشش مردان و زنان ايجاد شد.
روند تغيير پوشش در سالهاى اخير، بازتاب تغيير هنجارهاى ضمنى است و تغيير بايدها و نبايدهايى که در پىتحول ارزشى در جامعه رخ داده است. در واقع، نوع پوشش به منزله بازتابى از تغيير فضاى جامعه و حاکم شدن معناى جديدى است که به مديريت بدن و زيبايى داده شده است. تغيير پوشش، به فخرفروشى يا پوشاک مد روز بدل شده، که تصور پر منزلتى از خود را فراهم مىکند. اين نمودى از حاکم شدن ارزشهاى جديد است که در مقطع اوايل انقلاب ضد ارزش شمرده مىشد. تنوع پوششها حکايت از افزايش ميل فردگرايى و تقويت عامليت در برابر ساختارها است، که گزينه انتخاب را در فرآيند بازسازى، که به نوعى نوسازى محسوب مىشود، تقويت کرده است.
سخن آخر
نوشتار مزبور، با بررسى نظرى سبک زندگى بر اساس آراى بورديو و به خصوص گيدنز، در ارتباط بين عامليت و ساختارها، سبک زندگى را در تعاملى تنگاتنگ بين اين دو تحليل کرد. در اين منظر، سبک زندگى به عنوان بازتابى از دگرگونىهاى فرهنگى و اجتماعى ارزيابى شد که به دليل تحول ارزشى رخ مىدهد. تحول ارزشى که خود موجبات ايجاد هنجارهاى ضمنى و صريح را فراهم مىسازد.
بر اساس اين نظريه، اين نوشتار به تغيير سبک زندگى در ايران پس از انقلاب پرداخت. انقلاب و بازسازى، به عنوان دگرگونىهايى مشاهده شدند که زمينه و شرايطى نوين در مقابل عاملان را گشودند؛ دگرگونىهايى که با تحول ارزشى، معناى جديدى به ساختارها بخشيدند و هنجارهاى نوينى را مطرح ساختند.
در اين فرايند، انقلاب اسلامى به برجستگى ارزشها و نگرشهاى اسلامى تأکيد داشت، اما پايان جنگ و آغاز شرايط نوين سياسى و اقتصادى و همچنين برنامههاى توسعه، تحولى ديگر در ارزشها را پديد آورد، که بر اساس آن و تغيير فضاى حاکم بر کشور، سبک زندگى غربى، که در مقابل سبک زندگى اسلامى به حاشيه رفته بود، دوباره به متن جامعه برگشت. پايان جنگ، توان و ظرفيت عاملان و گستردگى راههاى انتخاب را باعث شد که اين امر در دو شاخص: اولى تغيير ذهنيت به ازدواج و نيز طلاق و نوع پوشش بررسى شد.
بدين ترتيب، تغيير سبک زندگى در جمهورى اسلامى بازتاب تحولات، دگرگونىها و تغييراتى است که در طى دوران خود لمس کرده است؛ تغييرى که به تدريج بر تقويت عامليت در مقابل ساختارها براى ايجاد سبکهاى زندگى نوين مىافزايد. اين روند نشان از تأثير عاملان در معنابخشى به سبک زندگى دارد.
پى نوشتها:
.Life Style .2
.Oxford Dictionary 1990 .3
4. براى اطلاعات بيشتر ر.ک: وبلن تورستن ، نظريه طبقه مرفه، ترجمه فرهنگ ارشاد، نشر نى، 1383.
زيمل گئورک، "تضاد فرهنگ مدرن"، ترجمه هاله لاجوردى، فصلنامه ارغنون، شماره 18 ،1380.
فروند ژولين، نظريههاى مربوط به علوم انسانى، ترجمه علىمحمد کاردان، تهران: مرکز نشر دانشگاهى،1362.
نويسنده:سميه زماني-کارشناس ارشد و پژوهشگر علوم سياسى
منبع: نشريه پگاه حوزه - شماره 309
