اين است سرباز واقعي

کد خبر: ۱۲۸۸۸۲
تاریخ انتشار: ۱۴ دی ۱۳۹۰ - ۰۹:۰۴ - 04January 2012

 

 

بايد خود را باور كنم !
 غلامرضا ياسيني برادر شهيد
زماني كه برادرم فرماندهي پايگاه بوشهر را عهده دار مي شد در نشستي كه با هم داشتيم از او پرسيدم : دوست دارم  بدانم كه شما چه روشي براي مديريت در امور پايگاه در نظر داريد . آيا براي پيشبرد كارتان افرادي را كه در پايگاه قبل با شما بوده اند با خود به بوشهر مي بريد يا خير؟
در جوابم گفت : من هيچگاه چنين نكرده ام . همواره سعي كرده ام با همان نيروي موجود كار كنم . نه كسي را با خود مي برم و نه كسي را جابه جا مي كنم . آنگاه مكثي كرد و ادامه داد:
ببين برادر جان! اگر به افراد بها دهيم و شخصيت برايشان قائل شويم، آن موقع آنها خود را باور مي كنند و در اين صورت از هيچ تلاش و كوششي دريغ نخواهند كرد . اين واقعيتي است كه بارها و بارها آن را آزموده ام و هربار نيز نتايج بسيار خوب و پرباري را همراه داشته است . شما هم مي توانيد اين روش رابه كار ببنديد و نظاره  گر آثار خيرش باشيد .

*****


دستگيري از مستمندان
سرهنگ خلبان ايرج عصاره
در سالهاي 1362 و 1363 فرماندهي پايگاه نوژه(همدان) را عهده دار بودم و ايشان سمت جانشيني پايگاه را به عهده داشت . با توجه به همكاري نزديك و صميمانه اي كه با هم داشتيم به زودي شيفته خصايص اخلاقي پسنديده و نيكويش شدم. از همان اوايل ، علاوه بر همكار بودن با هم رفت و آمد خانوادگي نيز داشتيم. او بيش از آنچه بگويد، عمل مي كرد و ظاهري ساده و بي پيرايه اشت . گاه و بيگاه به دور از چشم سايرين به روستاهاي اطراف پايگاه مي رفت و به تعدادي از اشخاص تهيدست كه قبلاً شناسايي كرده بود كمكهاي نقدي و غير نقدي مي كرد. بارها شاهد بودم كارگران و يا باغباناني به دفترش مراجعه مي كردند و سراغ او را مي گرفتند . گاه كه در دفتر حضور نداشت و براي پرواز و يا انجام كاري بيرون رفته بود ،از آنان مي خواستم خواسته هايشان را بگويند تا شايد بتوانم ياري شان دهم . در جوابم مي گفتند : «  با جناب سرهنگ ياسيني كار داريم . هر از چند گاهي خدمتشان مي رسيم و مبالغي را دريافت مي كنيم .» از آنجا كه اعتبارات مخصوص پايگاه و بودجه ها دست من بود و از آن مبالغي را به جناب ياسيني مي دادم و او هزينه مي كرد و سپس ليست هزينه ها و افرادي را كه كمكي دريافت كرده بودند به من مي داد . تعدادي از افراد نيازمند را مي شناختم و مي دانستم كه كمك مي شوند ، ولي اسامي آنان را در ليست نمي ديدم و از آن موقع بود كه پي بردم اين شهيد عزيز از درآمد و حقوق خودش به مستمندان و درماندگان كمك مي كند . او انسان بسيار شاداب و سرخوشي بود و همواره بر آن بود كه به طريقي سايرين را از غم بيرون آورد و شادابي و نشاط را در آنان تقويت كند . شهيد ياسيني گاه با طرح مسائل طنز آميز لبخند شادي را بر لبها مي نشاند .
من كه بارها شاهد دستگيري او از زير دستان بودم ، چون مي دانستم كه راضي نيست جايي مطرح شود ؛ مشاهداتم را هيچگاه بازگو نكردم ولي پس از شهادت اين سردار بزرگ مطلع شدم كه افراد زيادي به منزل ايشان مراجعه مي كرده اند و از گذشت و فداكاري او تجليل و سپاسگزاري مي نموده اند . اين در حالي بود كه حتي خانواده اش از برخي اقدامهاي خداپسندان? او بي خبر بود .
 

******

اين است سرباز واقعي
كارمند بهروز نافعي
حرفه ام در نيروي هوايي سلماني است و در آرايشگاه ستاد نيرو با چند تن ديگر از همكارانم مشغول كار هستيم . هر روز تعدادي از پرسنل در سطوح مختلف براي اصلاح سر و صورت نزد ما مي آيند . ولي برخي از فرماندهان رد? بالاي نيرو را به علت مشغل? زيادشان در محل كار اصلاح مي كنيم . زماني كه تيمسار ياسيني مسئوليت رياست ستاد و معاون هماهنگ كنند? نيروي هوايي را عهده دار بود هر از چند گاهي در دفتر كارش خدمت ايشان مي رسيدم و به اصلاح سر و صورت وي مي پرداختم . روزي تلفني مرا خواست تا براي اصلاح به اتاق كارش بروم . بلافاصله به راه افتادم و خيلي زود خود را به دفتر ايشان رساندم . مشغول اصلاح سرشان بودم كه يكدفعه صدايي در آيفون ( آوابر ) در فضاي اتاق پيچيد .
- تيمسار! تشريف داريد ؟
 -بله قربان بفرماييد .
- چند لحظه تشريف بياوريد !
تيمسار ستاري فرمانده نيروي هوايي بود كه ايشان را براي كاري به دفترش فرا خواند ، نيمي از سر شهيد ياسيني را اصلاح كرده بودم و بخشي از آن باقي مانده بود . پس از قطع مكالمه بلافاصله از جايش برخاست و با همان وضع به طرف دفتر فرمانده نيرو به راه افتاد . من كه از اين عكس العمل سريع او متعجب شده بودم عرض كردم : تيمسار ببخشيد ! اگر چند دقيقه صبر كنيد اصلاح تمام شود بعد برويد اين طوري ناجور است ! لبخندي با معني بر لبانش نقش بست و در جوابم گفت : دير رفتن به حضور فرمانده بدتر از بدجور رفتن است . من كه از اين عمل او معني جديدي از اطاعت و انقياد فهميدم تا رفت و برگشت ايشان كه حدود يك ربع ساعت طول كشيد مبهوت مانده بودم و در دل اين روحي? نظامي گري كه وجود او را لبريز كرده بود تحسين كرده و با خود گفتم : « اين است سرباز واقعي»


******

نگران بچه هايش هستم
سرتيپ خلبان علي اصغر جهانبخش
تيمسار ياسيني به طرق گوناگون از زير دستان دستگيري مي كرد تا جايي كه در اين گونه موارد از هيچ كوششي دريغ نداشت . او مي گفت : « ما موظفيم كه براي بالا بردن روحيه پرسنل تلاش كنيم ، زيرا در آن صورت آنان با جان و دل خدمت خواهند كرد و در نتيجه بازدهي كار نيز بالا مي رود .» 
سالها بود كه با هم مراوده و دوستي داشتيم و اكنون فرصتي پيش آمده بود تا در كنار يكديگر و در مديريت جنگ الكترونيك عمليات نيرو خدمت كنيم . چند روزي بود كه آثار نگراني را بر چهره اش مي ديدم . تا آن روز هر بار كه از او خواسته بودم تاعلت نگراني اش را برايم بگويد به طريقي طفره رفته بود . رو به او كردم و گفتم : « تيمسار ببخشيد ! لااقل علت را براي من بگوييد شايد بتوانم كمكي كنم .» تأملي كرد و گفت : «يكي از همكاران درجه دار در پايگاهي دور افتاده خدمت مي كند . او به منظور حل مشكلات زندگي اش مي خواهد به تهران منتقل شود.
اين در حالي است كه چند سر عائله تحت تكفل دارد ؛ درآمدش اندك است و قادر به تأمين مسكني نمي باشد . مانده ام با پول اندكي كه از قبل پس انداز نموده است چگونه و كجا  مي توان برايش زميني خريداري كرد تا بتواند سرپناهي براي بچه هايش بسازد .» چندي از آن ماجرا گذشت تا اينكه پرس و جو كنان زميني را پيدا كرديم . روزي به اتفاق ايشان به محل مورد نظر رفتيم . گرچه از موفقيت حاصله اظهار رضايت مي كرد . ولي هنوز كمي نگران به نظر مي رسيد .
علت را جويا شدم . نگاهي به من كرد و گفت : مسافت اينجا تا تهران نسبتاً زياد است . مي ترسم كه بعد مسافت مشكلات بعدي را در پي داشته باشد . ولي به هر حال زمين مناسبي است . رضايم به رضاي خدا . حال براي قولنامه نمودن زمين نياز به پول بيشتري بود . ايشان با پي گيري هاي مستمري كه داشتند مبلغي وام برايش گرفتند و آن زمين را با قيمتي مناسب براي آن درجه دار خريداري كردند .

******

حق مأموريت نمي خواهم
سرهنگ بهروز سعيد طالشي
در دوران جنگ تحميلي، برابر روش، به پرسنلي كه در مأموريتهاي جنگي شركت مي كردند مبالغي به عنوان حق مأموريت پرداخت مي شد.چون رشته ام مالي بود و در دارايي مشغول خدمت بودم از كم و كيف ماجرا مطلع بودم.شهيد ياسيني از جمله خلباناني بود كه هيچگاه مأموريتهاي جنگي اش را براي درج در دستور ارائه نمي داد.سابق? دوستي ام با ايشان باعث مي شد تا راحت تر بتوانم برخي مسائل را با او در ميان بگذارم . روزي پس از بازگشت وي از يك مأموريت برون مرزي به او گفتم:
-  جناب سرهنگ ! چرا شما حق مأموريتتان را نمي گيريد. اين حق قانوني شماست . خنديد و گفت : مگر حق مأموريت هم مي دهند ؟
-   گفتم : بله از همان اول جنگ پرداخت مي كرده اند .
-دوباره خنديد و به شوخي گفت : اگر قرار باشد به من حق مأموريت بدهند بايد خيلي بدهند چون خيلي طلب دارم . پس از اينكه چند قدمي او را تا ساختمان همراهي كردم، برگشت و گفت : آقاي طالشي اگر چيزي بابت حق مأموريت من دادند در هر راه خيري كه خودت مي داني خرج كن !

*****

بهانه اي براي لغو دستور
سرهنگ محمدرضا بني علي
در يكي از پايگاههاي نيروي هوايي كه جناب سرهنگ ياسيني فرماندهي آن را بر عهده داشت، مسئوليتي داشتم و انجام وظيفه مي كردم . با مديريت خوبي كه داشت هر مشكلي را به بهترين نحو ممكن برطرف مي ساخت . اعتماد به نفس زياد و شجاعت فراوان وي در تصميم گيري ها بارها و بارها من و ساير پرسنل را به تحسين واداشته بود .
نخوت و تكبر را به كلي از وجود خود دور كرده بود و علي رغم اينكه بالاترين رد? تصميم گيري در پايگاه بود شهامتش در پذيرش انتقاد فوق العاده زياد بود . در عين جدي بودن و برخورد با هر گونه تخلف بسيار رئوف و مهربان بود . به ياد دارم روزي يكي از پرسنل خطايي كرده بود . شهيد ياسيني براي تنبيه او تصميم گرفته بود وي را به پايگاه سوم شكاري ( همدان ) منتقل كند . دستور صادر و آن شخص مشغول تسويه حساب شد.رئيس پرسنلي يگان كه به خوبي از مفاد دستورالعمل ها و بخشنامه هاي مربوطه با اطلاع بود ؛ مي دانست كه اين دستور مغاير با بخش نامه هاي موجود است . زيرا دستور العمل جديد كه پرسنل را به هيچ وجه نمي شود به صورت تنبيهي از يگاني به يگان ديگر منتقل كرد تازه به پايگاه ابلاغ شده بود و هنوز براي رويت به حضور جناب سرهنگ ياسيني نبرده بودند . متصدي پايگاه مستاصل مانده بود ، دستور فرمانده پايگاه را اجرا كند يا مفاد بخشنامه را در نظر بگيرد . سرانجام تصميم مي گيرد موضوع را با جناب سرهنگ ياسيني در ميان بگذارد . اين كار را مي كند ، شهيد ياسيني بخشنامه را مي خواند و چيزي نمي گويد . روزي در محل كارم سرگرم رتق و فتق امور بودم كه زنگ تلفن به صدا در آمد . آجودان شهيد ياسيني مرا به دفتر ايشان فراخواند . بلافاصله برخاستم و به دفترش رفتم . در حالي كه نگران به نظر مي رسيد رو به من كرد و گفت : من در جريان بخشنام? ممنوعيت انتقال پرسنل به صورت تنبيهي نبودم ، شخصي را منتقل همدان كرده ام ، فكر كنم در حال تسويه حساب است . مي خواهم به طريقي از انتقال او جلوگيري كنيد ، ولي طوري عمل كنيد كه دستور من لوث نشود و ايشان نيز از كرد? خود متنبه شود . از دفتر خارج شدم و بدون اينكه آن شخص متوجه شود ، سراغش را گرفتم گفتند : « تسويه حساب كرده و با پرواز فردا عازم تهران است . » با خود انديشيدم بهتر است هنگام  سوار شدن به هواپيما به بهان? داشتن بار مشكوك او را پياده كرده و آنقدر معطل كنيم تا هواپيما پرواز كند . سپس بگوييم كه جناب سرهنگ ياسيني تو را بخشيده ، نيازي نيست منتقل شوي . طبق همين طرح عمل شد . آن شخص وقتي از اين تدبير مطلع شد ، چون هيچ تمايلي به انتقال نداشت ، بسيار خوشحال شد و اشك شوق در چشمانش حلقه زد .



 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین