او از پاسداران خميني و دشمنان صدام است
عطر پيروزي همه جا را سرمست کرده بود و خنده از لب هيچ کس دور نمي شد. بچه ها در تکاپو و فعاليت بودند تا سر و ساماني به شهر آزاد شده فاو بدهند.
مارش عمليات از بلندگوهاي تبليغات که در گوشه و کنار نصب شده بود به گوش مي رسيد، دورتر نوار صداي حلج صادق آهنگران که بوسيله يگان هاي ديگر پخش مي شد، حال و هواي خاصي را در ميدان رزمندگان قمر بني هاشم (ع) به وجود مي آورد.
در گوشه اي از قرارگاه موقت تيپ، دسته اي از اسراي عراقي با سر و رويي آشفته و خاک آلود در نگاه هاي مضطرب، دو زانو و چهار زانو، روي زمين نشسته بودند؛ هر چند دقيقه خودرويي مي آمد و تعدادي اسير جديد را به جمع آنان مي افزود. صداي دخيل الخميني و الموت الصدام اسراي وحشت زده، در ميان شلوغي و سر و صداي موجود در قرارگاه گم مي شد.
دو بسيجي هر کدام کلمن آبي به دست گرفته بودند و مشغول آب دادن به اسرا بودند. کلمن بالاي سر هر کدام شان که مي رسيد حريصانه شير آب را در دهان مي گرفت و تا چند دقيقه اي صداي قلپ قلپ گلويش هم قطاران تشنه بغلي را بي طاغت مي کرد و بالاخره يکي از همين هم قطاران بي طاقت شده که ديد ظاهرا رفيقش حالا حالاها قصد دل کندن از شير کلمن را ندارند با خشونت او را عقب زد و خودش به سرعت جاي او را گرفت، آن عراقي از بس آب خورده بود، نفسش بالا نمي آمد تا عکس العملي نشان دهد، بنابراين با چهره اي که رضايت از آن مي باريد سر جاي خود آرام گرفت و نگاهي به دوست متجاوز و بي صبر خود انداخت و لبخند کمرنگي بر لبانش نشست. اطرافش را با نگاه هاي کنجکاو حيرت زده خود از نظر گذراند. ديدن نيروهاي ايراني برايش جالب بود، از فضاي حاکم بر جمع آنان خوشش آمده بود. از برخورد هايشان به راحتي مي شد فهميد که بر خلاف گفته افسران بعثي نه تنها قصد کشتار آنان را ندارند، تازه آب يخ هم برايشان آورده بودند.
اسير عراقي از نگاه کردن به آنها خسته نمي شد، ديگر به اين فکر نمي کرد که چطور ايراني ها با چنان سرعت حيرت آوري فاو را به تصرف در آورده بودند. تنها فکرش گرسنگي بود که داشت سر و صداي شکمش را در مي آورد، اطمينان پيدا کرده بود کساني که با آب يخ از آنها پذيرايي کرده بودند، از غذاي مناسب هم دريغ نخواهند کرد و... در همين حين نگاهش روي چهره يکي از ايراني ها ثابت ماند. اين شخص خيلي به نظرش آشنا مي آمد. چشم از او برنمي داشت، بي اختيار دستش را روي ران راست کشيد و ناگهان مکثي کرد و در جايش نيم خيز شد. مضطربانه سري به چپ و راست انداخت و بلند شد و ايستاد. بسيجي کلمن به دستي که چند قدم از او دور شده بود، زير چشمي نگاهي به او کرد و به کار خود ادامه داد. صداي داد و فرياد اسير عراقي بلند شد، به عربي چيزهايي مي گفت و با دست به نقطه اي اشاره مي کرد، يکي از دو بسيجي که سقاي اسرا بودند، گفت: شايد هنوز تشنه است، برو يک کم ديگه بهش آب بده والا همه جا را به هم مي ريزه، ناکس از اون تخس هاي روزگاره، اسير عراقي همين طور سر و صدا مي کرد. وقتي يکي از بسيجي ها کلمن آب را مجددا برايش آورد تا آب بنوشد، با دست، کلمن را کنار زد و شروع کرد به جملات عربي خود، براي آن بسيجي حرف زدن. بسيجي رو به همرزمش کرد و گفت: معلوم نيست چه مرگشه، آب نمي خورده، منم که عربي حاليم نيست... خواست چيز ديگري بگويد که اسير عراقي ساکت شد. برگشت ببيند چه اتفاقي افتاده که متوجه جوان قد بلندي شد که لباس خاکي بر تن، چفيه اي دور گردن و تسبيحي در دست مشغول صحبت با اسير عراقي بود. جوان قد بلند لبخندي به بسيجي زد و اشاره کرد که به کارش ادامه بدهد، بسيجي سلامي کرد و برگشت کنار اسراي تشنه که دهان هايشان را براي بلعيدن شير کلمن، باز کرده بودند.
اسير عراقي هنوز آنچه را ديده بود، باور نمي کرد، آن جوان قد بلند خاکي پوش را که زبان عربي هم مي دانست، مي شناخت. هر چند در آن ساعت مجبور شد ساکت شود و چيزي نگويد اما بعد از مدتي توانست ايراني ديگري را که عربي مي دانست پيدا کند و به او بگويد که اين جوان عراقي است، به او گفت که اين جوان از سربازان گروهان ما بود و من به خوبي او را مي شناسم، بعد هم پاچه شلوارش را بالا زده و کبودي روي ران پايش را به ايراني نشان داده و گفته بود که چند روز قبل که براي دريافت غذا از آشپزخانه گردان به صف ايستاده بوديم، اين مرد هم با من بود و سر نوبت با او دعوايم شد و او هم با لگد به پاي من کوبيد و اين هم جاي لگد اوست. ايراني از شنيدن حرف او خنده اش گرفته بود و اسير عراقي نمي فهميد که حرف خنده داري زده است يا اينکه او مي خواهد مسخره اش کند. اما هنوز هم حرف آن ايراني را باور نمي کرد که در جواب حرف هاي او گفته بود: جوان قد بلندي که امروز با تو صحبت مي کرد و سر و صورتت را بوسيد فرمانده تيپ ماست، اسمش هم محمد علي است، او از پاسداران خميني و دشمنان صدام است.
