مگر ما برای چیزی به جبهه آمدیم

کد خبر: ۱۲۹۰۹۲
تاریخ انتشار: ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۱۴ - 01May 2011
از اردبیل اعزام شده بودیم وفرماندهی یکی از گردانهای لشگر31عاشورا به عهده شهید محمدزاده بود . بنده به عنوان مسئول موتوری یکی از تیپهای این لشگر مشغول خدمت بودم .در والفجر مقدماتی طرح و برنامه داشتند تا از آن منطقه عملیات انجام دهند و هر یگان به ماموریت محوله خویش مشغول بود .
بنده موظف به تامین خودرو برای هر یگان بودم. روزی شهید محمدزاده مراجعه نمود که ماشین نداریم جهت شناسایی مجدد به منطقه برویم و ما با هم د رمنطقه قرارگاه طبق مقررات جنگی تدارکات و موتوری آن منطقه مستقر بودیم و لازم بود بنده از منطقه شناخت داشته باشم تا در عملیات جهت سوخت رسانی و آبرسانی و مواد غذایی خودمان را آماده می کردیم. من برای ایشان پیشنهاد کردم بنده منطقه رانمی شناسم و اگر ممکن است با هم برویم و در شناسایی منطقه بنده را یاری فرمایید که با جان و دل قبول کردند. به طرف موقعیت حرکت کردیم .
تردد خودروها خیلی مشکل بود. بنابر این ما بایستی با دنده دو سنگین حرکت می کردیم . آخرین خط علامت یک درخت بود و ما به حرکت خود ادامه داده تا در پشت خاکریز پنهان شویم و به کار خود ادامه دهیم. سر بنده بسیار درد داشت. هنوز به خاکریز نرسیده گفتم: خدایا یک توپ از دشمن بیاید به ماشین ما بخورد چقدر راحت می شویم! حر فم تمام نشده بود یک توپ از طرف دشمن فرود آمد و ما بعد از چند دقیقه به خودآمدیم. هر یک به گودالی افتاده و سر و صورتمان خاک آلود شده بود.با ایشان شوخی می کردم که چرا از خدا چیز دیگری نخواستم تا شامل حال ما شود.
شهید محمدزاده با حالت تبسم به من گفت: مگر ما برای چیزی به جبهه آمدیم؟ تنها به عشق شهادت جبهه های حق علیه باطل را طی می کردیم .اوبه من گفت: از تو خواهش می کنم هر موقع دعا کردی به جز شهادت چیزی برایم طلب نکن! به درستی که نیت پاک و منزه داشت و بلاخره به راه خود ادامه داده و به فیض شهادت نائل آمد .

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین