آتش توپخانه دشمن بی امان مثل باران می بارید
برادر واحدی نیز معاونت فرماندهی ادوات لشکر را به عهده داشتند . بعد از چند ماهی که در گیلان غرب بودیم، برای عملیات والفجر 4 به محور بانه و مریوان اعزام شدیم. روز قبل از شروع عملیات برادر واحدی بچه های ادوات را جمع کرد و منطقه عملیاتی را برای کلیه برادران توجیه نمودند. در این عملیات ما بایستی نیروهای زرهی و سنگرهای دشمن را منهدم می کردیم. شب عملیات ایشان را مشاهده کردم که با خدای خویش خلوت کرده و مشغول خواندن نماز و دعا بودند. حالت عجیبی داشتند. روز عملیات دوباره نیروها راجمع کرده و تذکرات لازم را در مورد استفاده مهمات و سلاحها دادند تا اینکه عملیات شروع شد و بچه ها نیز آماده انهدام سنگرهای تجمعی و بتونه دشمن شدند. منطقه عملیاتی ، منطقه کوهستانی و صعب العبوری بود، ولی با همت و دلاوری بچه ها و با رشادت و فرماندهی عالی برادر واحدی ما توانستیم به اهداف از پیش تعیین شده دست یابیم و ستون تدارکاتی دشمن را در ارتفاعات کانی ما نگا از کار انداخته و دشمن را مجبور به فرار سازیم که در این اثنا سلاح و مهمات زیادی را نیز از خودشان به جا گذاشته بودند و بعضی از بچه ها آشنائی با طرز کار این اسلحه ها را نداشتند . ایشان خود این ادوات و تانکهای غنیمتی را روشن کردند و دست بچه ها می دادند تا آنها یک طوری آنها را رانده
وبه مقر خود باز می گردانند. بعد از اتمام عملیات دوباره به گیلان غرب بازگشتیم و به مرخصی و استراحت رفتیم و بعد از مدتی که از مرخصی برگشتیم، برای عملیات بعدی که مدت شش ماه طول کشید و در این مدت آموزشهای لازم را دیدیم و به منطقه عملیاتی جنوب کشور اعزام شدیم. در مسیری که باید عبور می کردیم، اشتباها مسیر مهران و دهلران را طی کردیم. جاده ای بود که به اردبیل عراق وصل شده بود و این جاده را طی کردیم. چند کیلومتری از این جاده را گذشته بودیم که زیر هدف توپخانه و خمپاره های دشمن بعثی قرار گرفتیم. عراقی ها جاده را هدف قرار داده و ستون حرکتی ما را نگه داشتند. بلافاصله برادر واحدی با یک دستگاه خودروی جیپ به مقر برادران ارتشی که در آن منطقه بود، رفت و از آنها در مورد مسیر و جاده راهنمایی های لازم را کسب نموده و برادران رزمنده را نجات دادند. آن شب را هیچوقت نمی توانم از یاد ببرم. همان شب حدودأ 2 کیلومتری را با پای پیاده طی کردیم. برادر واحدی آن شب طوری ستون رزمندگان را هدایت نمودند که هیچ یک از بچه ها با آنکه آتش توپخانه دشمن بی امان مثل باران می بارید، بدون آنکه صدمه ای ببینند، آن مسیر را طی نمودیم و به مقر لشکر در منطقه جنوب کشور رسیدیم. بعد از چند روز استراحت در منطقه دشت آزادگان رهسپار منطقه عملیاتی خیبر شدیم. در اینجا بود که فرمانده هان لشکر 31 عاشورا توصیه های لازم را به بچه ها دادند. حتی دقیقا یادم هست که برادر بزرگوار شهید مهدی باکری عملیات را توجیه کرد و توصیه کردند که این عمیات یکی از سخت ترین عملیات ها خواهد بود . کسانی که عذر و بهانه ای دارند، تا در این مقر هستیم بگویند، وگرنه در منطقه خیلی دیر خواهد بود؛ چون در این عملیات 90% احتمال شهید شدن هست. شب عملیات لحظه شماری می کردند. مقر لشکر شور و هوای عجیبی به خود گرفته بود. آن شب را بنده به همراه برادر واحدی برای وداع و حلالیت طلبی پیش بچه ها رفتیم و چون قرار بود آنجا بمانیم، برادر واحدی خیلی ناراحت بودند. تا اینکه روز موعود فرا رسید و ما را نیز به منطقه عملیاتی برای انجام عملیات خواستند. البته ایشان همیشه بچه ها را برای انجام عملیات هر وقت که لازم باشد به آماده بودن توصیه می کردند تا اینکه فردای شروع عملیات به وسیله یک فروند هلیکوپتر به منطقه عملیاتی خیبر رسیدیم. بنده مسئول قبضه 106 میلی متری بودم. وقتی به آنجا رسیدیم، به ما خبر رسید که دشمن به دنبال شکست خوردن در این عملیات در تدارکات پاتک سنگین بر علیه رزمندگان اسلام می باشد. درساعت 6 صبح بود که دیدیم نیروهای بعثی با یک تیپ زرهی وارد منطقه شدند. بنده که تا آنروز حدودأ 20 ماه در مناطق مختلف عملیاتی غرب و جنوب کشور بودم، تا آن موقع پاتکی به آن شدت ندیده بودم . برادر واحدی هیچوقت از شهادت و یا مجروح شدن ابائی به دل نداشتند و الگوی مناسبی برای بچه ها بودند و همیشه بسیجها و دوستان و آشنایان خود را سفارش می کردند که در صحنه های انقلاب، حضور فعال و موثری داشته باشند و نگذارند که نااهلان به این انقلاب رخنه نمایند .پیرو امام و ولایت فقیه باشند، تا بدین طریق باعث سرافرازی و پایداری نظام جمهوری اسلامی که بر پایه خون شهدای استوار است، باشند و دشمنان این نظام را از افکار و توطئه های شوم، مأیوس کنند.
وبه مقر خود باز می گردانند. بعد از اتمام عملیات دوباره به گیلان غرب بازگشتیم و به مرخصی و استراحت رفتیم و بعد از مدتی که از مرخصی برگشتیم، برای عملیات بعدی که مدت شش ماه طول کشید و در این مدت آموزشهای لازم را دیدیم و به منطقه عملیاتی جنوب کشور اعزام شدیم. در مسیری که باید عبور می کردیم، اشتباها مسیر مهران و دهلران را طی کردیم. جاده ای بود که به اردبیل عراق وصل شده بود و این جاده را طی کردیم. چند کیلومتری از این جاده را گذشته بودیم که زیر هدف توپخانه و خمپاره های دشمن بعثی قرار گرفتیم. عراقی ها جاده را هدف قرار داده و ستون حرکتی ما را نگه داشتند. بلافاصله برادر واحدی با یک دستگاه خودروی جیپ به مقر برادران ارتشی که در آن منطقه بود، رفت و از آنها در مورد مسیر و جاده راهنمایی های لازم را کسب نموده و برادران رزمنده را نجات دادند. آن شب را هیچوقت نمی توانم از یاد ببرم. همان شب حدودأ 2 کیلومتری را با پای پیاده طی کردیم. برادر واحدی آن شب طوری ستون رزمندگان را هدایت نمودند که هیچ یک از بچه ها با آنکه آتش توپخانه دشمن بی امان مثل باران می بارید، بدون آنکه صدمه ای ببینند، آن مسیر را طی نمودیم و به مقر لشکر در منطقه جنوب کشور رسیدیم. بعد از چند روز استراحت در منطقه دشت آزادگان رهسپار منطقه عملیاتی خیبر شدیم. در اینجا بود که فرمانده هان لشکر 31 عاشورا توصیه های لازم را به بچه ها دادند. حتی دقیقا یادم هست که برادر بزرگوار شهید مهدی باکری عملیات را توجیه کرد و توصیه کردند که این عمیات یکی از سخت ترین عملیات ها خواهد بود . کسانی که عذر و بهانه ای دارند، تا در این مقر هستیم بگویند، وگرنه در منطقه خیلی دیر خواهد بود؛ چون در این عملیات 90% احتمال شهید شدن هست. شب عملیات لحظه شماری می کردند. مقر لشکر شور و هوای عجیبی به خود گرفته بود. آن شب را بنده به همراه برادر واحدی برای وداع و حلالیت طلبی پیش بچه ها رفتیم و چون قرار بود آنجا بمانیم، برادر واحدی خیلی ناراحت بودند. تا اینکه روز موعود فرا رسید و ما را نیز به منطقه عملیاتی برای انجام عملیات خواستند. البته ایشان همیشه بچه ها را برای انجام عملیات هر وقت که لازم باشد به آماده بودن توصیه می کردند تا اینکه فردای شروع عملیات به وسیله یک فروند هلیکوپتر به منطقه عملیاتی خیبر رسیدیم. بنده مسئول قبضه 106 میلی متری بودم. وقتی به آنجا رسیدیم، به ما خبر رسید که دشمن به دنبال شکست خوردن در این عملیات در تدارکات پاتک سنگین بر علیه رزمندگان اسلام می باشد. درساعت 6 صبح بود که دیدیم نیروهای بعثی با یک تیپ زرهی وارد منطقه شدند. بنده که تا آنروز حدودأ 20 ماه در مناطق مختلف عملیاتی غرب و جنوب کشور بودم، تا آن موقع پاتکی به آن شدت ندیده بودم . برادر واحدی هیچوقت از شهادت و یا مجروح شدن ابائی به دل نداشتند و الگوی مناسبی برای بچه ها بودند و همیشه بسیجها و دوستان و آشنایان خود را سفارش می کردند که در صحنه های انقلاب، حضور فعال و موثری داشته باشند و نگذارند که نااهلان به این انقلاب رخنه نمایند .پیرو امام و ولایت فقیه باشند، تا بدین طریق باعث سرافرازی و پایداری نظام جمهوری اسلامی که بر پایه خون شهدای استوار است، باشند و دشمنان این نظام را از افکار و توطئه های شوم، مأیوس کنند.
لینک کپی شد
نظر شما
