نزدیک به هفت سالی می شد که در جبهه می جنگید
حسین در راه دفاع از آرمانهای آن ،بیشتر شبها را در پایگاه به سر می برد .تصمیم گرفته بود در حد توان در راه شکوفایی انقلاب ،فعالیت کند تا اینکه آژیر جنگ در سال 1359 آرامش جامعه را بر هم زد .حال لازم بود که فنون جنگ را فرا گیریم .با تشویق او در یک آموزش مقدماتی شرکت کردیم و آماده رفتن به جبهه های نبرد شدیم .محل اعزام خرمشهر بود که با یورش ناجوانمردانه دشمن متجاوز به خونین شهر تبدیل شده بود .وقتی به منطقه رسیدیم به خط مقدم شتافتیم .توپهای دشمن در نزدیکی ما مستقر بود و صدای غرش ،لحظه ای قطع نمی شد .
همه جا در هم ریخته بود .حسین در کنارم بود و مدام به بچه ها روحیه می بخشید . از زمین و هوا گلوله می بارید و حسین با همان آرامش همیشگی مشغول نبرد بود .می گفت :جبهه جایی است که انسان را می سازد و به خدا نزدیک می کند .به هر طرف می نگرم صدای نعره شیران میدان به گوش می رسد .با گفتن این سخنان شور عجیبی سراپایش را فرا می گرفت و یا الله گویان دشمن را زیر آتش رگبار قرار می داد .
بلافاصله خمپاره های دشمن به سویمان نشانه رفت و ناگهان با اصابت ترکش خمپاره ای ،او از ناحیه پا زخمی شد و بر زمین افتاد .خواستم کمکش کنم .،قبول نکرد و ساعتی چند با همان وضع به نبرد ادامه داد تا اینکه با اصرار زیاد به پشت جبهه منتقل کردیم .
نزدیک به هفت سالی می شد که در جبهه می جنگید .همان جا بود که اورا شناختم .برایم از دوستان شهیدش و عشق به معبود واقعی حرف می زد و حالت عرفانی داشت ، بعضی از آیه های قران و اشعار عرفانی را حفظ می خواند .
روزی در حالی که شبنم اشک بر گونه اش می چکید ،برای پدر و مادر خود نامه می نوشت و از آنها در خواست می کرد که دعا کنند تا به شهادت نایل آید .
دلش برای وصال یار می تپید و هنوز اشک از چشمانش سرازیر بود . غرق تماشای حالت عرفانی اش بودم که ناگهان به خود آمد و دست از نوشتن بر داشت .دستی به شانه اش زدم و گفتم :چیه حسین ؟در چه فکری ؟گفت :شهادت .سپس نامه را تمام کرد و با هم بر خاستیم تا خود را برای رفتن به خط آماده کنیم .عملیات والفجر 10 شروع می شد .پس از تهیه وسایل جنگی به راه افتادیم .ناگهان صدای بچه ها بر خاست .هواپیما !...هواپیما !...آنها از ترس پدافندها ،اوج گرفته بودند و از ارتفاع زیاد بمباران می کردند .علاو بر منطقه جنگی ،مناطق مسکونی شهر حلبچه را نیز مورد هدف قرار می دادند .بمبها پی در پی فرو می ریخت اما اینها با بمبهای معمولی فرق داشتند .
شاهد صحنه رقت انگیز ی بودیم .این ناجوانمردان پلید ،بمبهای شیمیایی بود که فرو می ریختند .سریع دست به کار شدیم و پیشگری های اولیه را شروع کردیم .اما لحظه موعود برای حسین فرا رسیده بود .پس از شلیک چند گلوله ،در حالی که هنوز اسلحه در دستش بود ،پیکر بی جانش آرام بر روی زمین افتاد و روح آرزومندش در آسمان زیبای عشق به پرواز در آمده ،در کنار محبوب آرام گرفت .
نفرین جاودان بر سازندگان آن خر دل سیاه شیمیایی !کور بار آن شیمیدان طراح این پدیده اهریمنی که به فرمان دیوان روزگار با تعطیلی عاطفه ،بال سپید فرشته معصوم نوباوگان این کره مظلوم را در فشار وحشیانه خویش می شکنند ..حرامت باد نشخوار آن لقمه به زهر آلوده ای که در قبال مرگ لبخند زندگی ،بر کام می نهی ،ای دانشمند ضد انسان !
ای دشمن بشر !ننگت باد و دستت بریده باد آن دم که از فراز آسمان آبی میهن خونرنگ ما ،دانه خردل مرگ آفرین بر کشتزارهای سوخته از بیداد خزان استکبار ،فرو پاشیدی و چراغ هزاران باغ آرزو را خاموش کردی !
پنج هزار انسان !قربانیان آن نخستین نفس نکبت آلود تو ،چه مظلومانه در بستری از خاک و خون غلطیدند .امروز بند از بند تاریخ می گسلد از ضجه کودکان حلبچه که چه سان داس مرگ ،ساقه ترد جوانه های هستی شان را به خاکستر کشاند .
عفریت پلید استکبار ،خون می طلبد تا طلسم جادوی قصر وحشت خویش را در مقابل بارش خنجر طلسم شکن رزمندگان اسلام حفاظت کند .بمب افکن های عراقی این ماموریت شوم را چه حقیرانه می پذیرند و حلبچه را به دشت سوخته از سم و زهر تبدیل می کنند !حسین نفیسی یکی از انبوه قربانیان این فاجعه ننگ آور جنگ تحمیلی است .روان مظلوم جمله این مظلومان عصر ماهواره های شیطانی ،تا ابد بر ظلمت سرای فرهنگ خشونت بی قبله استکبار نفرین می فرستند و کروبیان تا حشر آیات رحمانی ،بر گور شهیدان این بیداد ،زمزمه می کنند .
دو روز بعد خبر شهادتش در شهر پیچید .پدر خنده غمگین بر لب ،پیشاپیش مردم به سوی گلزار شهیدان می رفت تا گل آسیب دیده از هجوم وحشی شوم اندیشان را به خاک سپارد .
این دومین فرزند بود که به پیشگاه حق قربانی می داد .در آستانه گلزار شهیدان ،گوسفندی ذبح کردند که با هزینه شخصی پدر شهید آماده کرده بودند و این ،شکرانه ای بود که پدر پاسداشت اجابت آرزوی فرزند را بر قدمگاه شهیدان ،به آستان حضرت حق نثار می نمود .
شوریده شاعر نغمه خوان مظلومیت جنگ تحمیلی ،عاطفه خویش را در سالروز بمباران حلبچه ،که حسین در آن جا به شهادت رسید ،چنین می گرید .
بر گرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
همه جا در هم ریخته بود .حسین در کنارم بود و مدام به بچه ها روحیه می بخشید . از زمین و هوا گلوله می بارید و حسین با همان آرامش همیشگی مشغول نبرد بود .می گفت :جبهه جایی است که انسان را می سازد و به خدا نزدیک می کند .به هر طرف می نگرم صدای نعره شیران میدان به گوش می رسد .با گفتن این سخنان شور عجیبی سراپایش را فرا می گرفت و یا الله گویان دشمن را زیر آتش رگبار قرار می داد .
بلافاصله خمپاره های دشمن به سویمان نشانه رفت و ناگهان با اصابت ترکش خمپاره ای ،او از ناحیه پا زخمی شد و بر زمین افتاد .خواستم کمکش کنم .،قبول نکرد و ساعتی چند با همان وضع به نبرد ادامه داد تا اینکه با اصرار زیاد به پشت جبهه منتقل کردیم .
نزدیک به هفت سالی می شد که در جبهه می جنگید .همان جا بود که اورا شناختم .برایم از دوستان شهیدش و عشق به معبود واقعی حرف می زد و حالت عرفانی داشت ، بعضی از آیه های قران و اشعار عرفانی را حفظ می خواند .
روزی در حالی که شبنم اشک بر گونه اش می چکید ،برای پدر و مادر خود نامه می نوشت و از آنها در خواست می کرد که دعا کنند تا به شهادت نایل آید .
دلش برای وصال یار می تپید و هنوز اشک از چشمانش سرازیر بود . غرق تماشای حالت عرفانی اش بودم که ناگهان به خود آمد و دست از نوشتن بر داشت .دستی به شانه اش زدم و گفتم :چیه حسین ؟در چه فکری ؟گفت :شهادت .سپس نامه را تمام کرد و با هم بر خاستیم تا خود را برای رفتن به خط آماده کنیم .عملیات والفجر 10 شروع می شد .پس از تهیه وسایل جنگی به راه افتادیم .ناگهان صدای بچه ها بر خاست .هواپیما !...هواپیما !...آنها از ترس پدافندها ،اوج گرفته بودند و از ارتفاع زیاد بمباران می کردند .علاو بر منطقه جنگی ،مناطق مسکونی شهر حلبچه را نیز مورد هدف قرار می دادند .بمبها پی در پی فرو می ریخت اما اینها با بمبهای معمولی فرق داشتند .
شاهد صحنه رقت انگیز ی بودیم .این ناجوانمردان پلید ،بمبهای شیمیایی بود که فرو می ریختند .سریع دست به کار شدیم و پیشگری های اولیه را شروع کردیم .اما لحظه موعود برای حسین فرا رسیده بود .پس از شلیک چند گلوله ،در حالی که هنوز اسلحه در دستش بود ،پیکر بی جانش آرام بر روی زمین افتاد و روح آرزومندش در آسمان زیبای عشق به پرواز در آمده ،در کنار محبوب آرام گرفت .
نفرین جاودان بر سازندگان آن خر دل سیاه شیمیایی !کور بار آن شیمیدان طراح این پدیده اهریمنی که به فرمان دیوان روزگار با تعطیلی عاطفه ،بال سپید فرشته معصوم نوباوگان این کره مظلوم را در فشار وحشیانه خویش می شکنند ..حرامت باد نشخوار آن لقمه به زهر آلوده ای که در قبال مرگ لبخند زندگی ،بر کام می نهی ،ای دانشمند ضد انسان !
ای دشمن بشر !ننگت باد و دستت بریده باد آن دم که از فراز آسمان آبی میهن خونرنگ ما ،دانه خردل مرگ آفرین بر کشتزارهای سوخته از بیداد خزان استکبار ،فرو پاشیدی و چراغ هزاران باغ آرزو را خاموش کردی !
پنج هزار انسان !قربانیان آن نخستین نفس نکبت آلود تو ،چه مظلومانه در بستری از خاک و خون غلطیدند .امروز بند از بند تاریخ می گسلد از ضجه کودکان حلبچه که چه سان داس مرگ ،ساقه ترد جوانه های هستی شان را به خاکستر کشاند .
عفریت پلید استکبار ،خون می طلبد تا طلسم جادوی قصر وحشت خویش را در مقابل بارش خنجر طلسم شکن رزمندگان اسلام حفاظت کند .بمب افکن های عراقی این ماموریت شوم را چه حقیرانه می پذیرند و حلبچه را به دشت سوخته از سم و زهر تبدیل می کنند !حسین نفیسی یکی از انبوه قربانیان این فاجعه ننگ آور جنگ تحمیلی است .روان مظلوم جمله این مظلومان عصر ماهواره های شیطانی ،تا ابد بر ظلمت سرای فرهنگ خشونت بی قبله استکبار نفرین می فرستند و کروبیان تا حشر آیات رحمانی ،بر گور شهیدان این بیداد ،زمزمه می کنند .
دو روز بعد خبر شهادتش در شهر پیچید .پدر خنده غمگین بر لب ،پیشاپیش مردم به سوی گلزار شهیدان می رفت تا گل آسیب دیده از هجوم وحشی شوم اندیشان را به خاک سپارد .
این دومین فرزند بود که به پیشگاه حق قربانی می داد .در آستانه گلزار شهیدان ،گوسفندی ذبح کردند که با هزینه شخصی پدر شهید آماده کرده بودند و این ،شکرانه ای بود که پدر پاسداشت اجابت آرزوی فرزند را بر قدمگاه شهیدان ،به آستان حضرت حق نثار می نمود .
شوریده شاعر نغمه خوان مظلومیت جنگ تحمیلی ،عاطفه خویش را در سالروز بمباران حلبچه ،که حسین در آن جا به شهادت رسید ،چنین می گرید .
بر گرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
لینک کپی شد
نظر شما
