همیشه پیشرو بود
البته آن زمان لشکر فعلی تیپ 31 عاشورا نامیده می شد. ما به این تیپ با نام عاشورا و حماسه های گذشته و آتی آن می بالیدیم. بعد از دو روز طی راههای شمال غربی به جنوب غربی راه آهن جمهوری اسلامی ایران به کربلای ایران یعنی خطۀ خوزستان وارد و به اردوگاههای تیپ رهسپارشدیم. از اینکه این دو روز راه و چگونگی رسیدن ما به این خطه خود حرفهایی دارد که شمه ای از آنها را با یاد و مقدمه برخورد اولیه با آن سردار شهید یعنی علی اکبر رهبری شروع می کنم. در بین راه از اینکه نیروهای ترکیبی از بسیج و سپاه بودند با آرامش خاطر مخصوصی و هماهنگی خاصی با اینکه نه سازماندهی وجود داشت و نه سلسله مراتب کاری واداری مشخص شده بود، ولی کسانی در این میان و با وجود مشکلاتی در چگونگی توزیع و تدارک و هماهنگی آنهم در قطار مشکل به نظر می رسید خود را وقف این کارهای خدماتی و هماهنگی های لازم کرده بودند که یکی از آنها که بیشتر جلب توجه می کرد شهید سردار رهبری بودند که با رسیدگی به موقع و بدون تعیین سلسله مراتب کاری دل به این جور کارها می داد.
اولین برخورد بنده با این شهید در آن قطار بود که البته حرفهای گفتنی زیادی می باشد که طی مسافرت و برخوردهای بعدی رخ داد که انشاا... به موقع خود ارائه می دهم و ذکر میکنم.
چند روزی از ورود ما به یکی از اردوگاههای تیپ در شهر اهواز نگذشته بود که تنی چند از برادران رسمی به من سفارش کردند که فلانی دنبالت می گردد. بنده با تعجب خاصی جویای جریان شدم . به بنده اشاره کردند که آقا مهدی شما را می خواهند و البته من گفتم که من ایشان را به پیش شما می آورم. من منظور ایشان را فهمیدم با اینکه سابقۀ بنده در مسئولیتهای گذشته در مسئولیتهای دسته و گروهان در عملیاتهای بیت المقدس و فتح المبین بود,می خواستند در رابطه با سازماندهی و قبول مسئولیتهای تازه به بنده ابلاغ کنند می شد.
بالاخره در بعدازظهر یکی از روزها به اتفاق برادر شهید رهبری و تنی چند به حضور سردار بزرگ و آن مرد عاشورایی یعنی شهید مهدی باکری فرماندهی تیپ عاشورا رسیدیم. با یک حالت معمولی و مکانی معمولی و خالی از مسائل تشریفاتی دیگر در پیش جلوی آن شهید بزرگ نشستیم و منتظر دستور آن شهید بزرگ شدیم . بعد از صحبتهایی با دیگر برادران با اشارۀ برادر شهید رهبری بعد از سلام و احوال پرسی مختصر, شهید مهدی باکری با اعلام اینکه شما سابقه کار در مسائل نظامی و مسئولیتهای رزمی داشته اید و باید مسئولیت بپذیرید و تکلیف است ,به ناچار پذیرفتم و شهید رهبری به عنوان کمک اینجانب تعیین شد و البته سعی و تلاش وی بود که از مسئولیت سنگین فرماندهی گردان یا شاید به احترام رسمی بودن من خودش را کنار کشیده بود و مرا معرفی کرده بود. هرچند که در رده های رزمی هر رده ای مسئول قسمتی از کارهای محوله و مأموریت ابلاغی می شود. بعد از این تعیین ، مسئولیت و تکمیل کادر گردان با همان نیروهای اعزامی از تبریز گردانی به نام شهید صدوقی البته بعد از گردانهای شهید مدنی و شهید قاضی، گردان شهید صدوقی سومین گردانی بود که تشکیل می شد و سه رکن اساسی تیپ را تشکیل می داد. بعد از سازماندهی و مسائل دیگر گردان بود که تازه بنده به فعالیتهای ابتکاری شهید رهبری پی بردم که مثل کسانی که تمام وقتشان در راه اسلام و قرآن و اهدافشان بود, می شد.
بنده به عنوان فرمانده گردان بیشتر به مسائل هماهنگی در ردۀ تیپ با گردان و گردان با گروهانها و دسته ها را انجام می دادم که آنچنان کار مشقت باری نبود اما ایشان با تلاشی بیشتر به کارهای پشتیبانی ,خدماتی و رزمی می پرداختند .
یادم هست که ایشان لحظه ای در تدارکات، و لحظه ای جهت هماهنگی بیشتر برادران بسیجی و کادرگردان مشغول, و لحظه ای به دلداری برادران بسیج و راهنمائی آنها جهت هر چه بهتر اجرای برنامه ها و اهداف آنها نسبت به مأموریتشان بود. در کارهای تبلیغاتی و روابط عمومی همیشه پیشرو بود. یادم هست که برای گردان و بعد از آن که ماموریت گردان صدوقی تمام شد در گردان شهدای محراب و کربلا به همین روال با ساختن نمازخانه هایی و سرویسهای دیگری زمینه ی رشد فکری و اخلاقی و معنویات خاص بسیجیان و رزمندگان را فراهم می آورد . زبانزد همه برادران کادر و بسیجی و فرماندهان ردۀ بالای تیپ و لشکر بود. در آمادگی برای عملیات سعی در آمادگی بیشتر رزمی و روحی برادران بسیجی بود و در حین عملیات نمونه استقامت و پایداری و الگوی صبر و طلایه دار پرچم جمهوری اسلامی و تمام رزمندگان بود. او مطیع اوامر فرماندهی بود و دستورات را مو به مو اطاعت و اجرا می کرد و هیچ وقت تابع خواسته های خود نبود . مگر اینکه در موقعیتهای خاص که به جز فرماندهی ردۀ کس دیگری نبود.
و در آخر با شهادت خود ، خود را به صلالۀ شهیدان و اباعبدا... الحسین(ع) و یارانش رساند تا درخت تنومند اسلام عزیز را پایدار و جهانگیر نماید.
اولین برخورد بنده با این شهید در آن قطار بود که البته حرفهای گفتنی زیادی می باشد که طی مسافرت و برخوردهای بعدی رخ داد که انشاا... به موقع خود ارائه می دهم و ذکر میکنم.
چند روزی از ورود ما به یکی از اردوگاههای تیپ در شهر اهواز نگذشته بود که تنی چند از برادران رسمی به من سفارش کردند که فلانی دنبالت می گردد. بنده با تعجب خاصی جویای جریان شدم . به بنده اشاره کردند که آقا مهدی شما را می خواهند و البته من گفتم که من ایشان را به پیش شما می آورم. من منظور ایشان را فهمیدم با اینکه سابقۀ بنده در مسئولیتهای گذشته در مسئولیتهای دسته و گروهان در عملیاتهای بیت المقدس و فتح المبین بود,می خواستند در رابطه با سازماندهی و قبول مسئولیتهای تازه به بنده ابلاغ کنند می شد.
بالاخره در بعدازظهر یکی از روزها به اتفاق برادر شهید رهبری و تنی چند به حضور سردار بزرگ و آن مرد عاشورایی یعنی شهید مهدی باکری فرماندهی تیپ عاشورا رسیدیم. با یک حالت معمولی و مکانی معمولی و خالی از مسائل تشریفاتی دیگر در پیش جلوی آن شهید بزرگ نشستیم و منتظر دستور آن شهید بزرگ شدیم . بعد از صحبتهایی با دیگر برادران با اشارۀ برادر شهید رهبری بعد از سلام و احوال پرسی مختصر, شهید مهدی باکری با اعلام اینکه شما سابقه کار در مسائل نظامی و مسئولیتهای رزمی داشته اید و باید مسئولیت بپذیرید و تکلیف است ,به ناچار پذیرفتم و شهید رهبری به عنوان کمک اینجانب تعیین شد و البته سعی و تلاش وی بود که از مسئولیت سنگین فرماندهی گردان یا شاید به احترام رسمی بودن من خودش را کنار کشیده بود و مرا معرفی کرده بود. هرچند که در رده های رزمی هر رده ای مسئول قسمتی از کارهای محوله و مأموریت ابلاغی می شود. بعد از این تعیین ، مسئولیت و تکمیل کادر گردان با همان نیروهای اعزامی از تبریز گردانی به نام شهید صدوقی البته بعد از گردانهای شهید مدنی و شهید قاضی، گردان شهید صدوقی سومین گردانی بود که تشکیل می شد و سه رکن اساسی تیپ را تشکیل می داد. بعد از سازماندهی و مسائل دیگر گردان بود که تازه بنده به فعالیتهای ابتکاری شهید رهبری پی بردم که مثل کسانی که تمام وقتشان در راه اسلام و قرآن و اهدافشان بود, می شد.
بنده به عنوان فرمانده گردان بیشتر به مسائل هماهنگی در ردۀ تیپ با گردان و گردان با گروهانها و دسته ها را انجام می دادم که آنچنان کار مشقت باری نبود اما ایشان با تلاشی بیشتر به کارهای پشتیبانی ,خدماتی و رزمی می پرداختند .
یادم هست که ایشان لحظه ای در تدارکات، و لحظه ای جهت هماهنگی بیشتر برادران بسیجی و کادرگردان مشغول, و لحظه ای به دلداری برادران بسیج و راهنمائی آنها جهت هر چه بهتر اجرای برنامه ها و اهداف آنها نسبت به مأموریتشان بود. در کارهای تبلیغاتی و روابط عمومی همیشه پیشرو بود. یادم هست که برای گردان و بعد از آن که ماموریت گردان صدوقی تمام شد در گردان شهدای محراب و کربلا به همین روال با ساختن نمازخانه هایی و سرویسهای دیگری زمینه ی رشد فکری و اخلاقی و معنویات خاص بسیجیان و رزمندگان را فراهم می آورد . زبانزد همه برادران کادر و بسیجی و فرماندهان ردۀ بالای تیپ و لشکر بود. در آمادگی برای عملیات سعی در آمادگی بیشتر رزمی و روحی برادران بسیجی بود و در حین عملیات نمونه استقامت و پایداری و الگوی صبر و طلایه دار پرچم جمهوری اسلامی و تمام رزمندگان بود. او مطیع اوامر فرماندهی بود و دستورات را مو به مو اطاعت و اجرا می کرد و هیچ وقت تابع خواسته های خود نبود . مگر اینکه در موقعیتهای خاص که به جز فرماندهی ردۀ کس دیگری نبود.
و در آخر با شهادت خود ، خود را به صلالۀ شهیدان و اباعبدا... الحسین(ع) و یارانش رساند تا درخت تنومند اسلام عزیز را پایدار و جهانگیر نماید.
لینک کپی شد
نظر شما
