شب پرخاطره

کد خبر: ۱۲۹۳۸۷
تاریخ انتشار: ۲۵ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۷:۰۸ - 14April 2011
زمان عصر بود ماشین را در کنار جاده متوقف کرد و پیاده شدیم . موقعیت جزیره را که وجب به وجب شناسائی کرده بود از عملیات خیبر هم کارهائی کرده بود . آشنایی داشت ، قدری توضیحات دادند و این جمله را دقیقاً به زبان جاری کردند که حاج آقا در این عملیات انشا ا... باید کار را یک طرفه کنیم . انشاا... آزادی راه کربلا نزدیک است . خودش را آماده شهادت کرده است . آماده زیارت جمال حضرت سیدالشهداء شده است. خلاصه شب اول در سنگرسردار حاج مصطفی مولوی ماندیم . برادر شهید یوسف ضیاء هم درآنجا بودند و سردار نظمی هم حضور داشتند . یک شب پرخاطره ای بود. صبح بعد از طلوع آفتاب محل گردان که پَدها بود حرکت کردیم. اول به پَد 6 که یک گروهان درآنجا بود رفتیم. برادران جابجا شده بودند و آنروزها برادر حاج محمد حسین سهرابی هم معاون گردان بودند . یک سنگر را برای گردان تعیین کرده بودند و کارهای سنگر را انجام می دادند .ما هم بعد از دیدار برادران به همان سنگر آمدیم . برادر علی اکبر با برادرسهرابی حرفهایی داشتند و در مورد برنامه گردان صحبتهایی کردند و آقای جعفر داروئیان هم یک تخت خواب در انتهای سنگر گذاشته و پتوها را منظم روی آن چیده بود و می گفت شب من اینجا باید بخوابم . علی اکبر گفتند : نه آنجا جای خودم هست ، شوخی کردند خودش دوباره پتوها را روی تخت باز کرد. حدوداً 14 پتو بود شمردند و گفتند امشب من روی این پتوها می خوابم . مگو که چند ساعت دیگر شهادت خواهد رسید و درآن سنگر حتی فرصت نشستن هم نکردند . بعدازظهر خودش را آماده کرد با کمال اطمینان قلب و خوشروئی همراه با شهید مصطفی شهبازی برای بازدید از پَد 4 می خواست حرکت کند. تا آن روز هرجا که می رفتند به بنده می گفتند : حاج آقا برویم فلان محل ، با هم میرفتیم و بر میگشتیم ولی این بار به بنده هیچ چیزی نگفت . من هم احساس کردم که شاید کارهایی دارد که مصلحت نمی دانند من هم بروم .فقط این جمله را درحال بستن بند پوتین هایشان به من گفتند که : حاج آقا به (پَد)4 با مصطفی سر میزنیم و بر میگردیم و به آقای سهرابی هم با شوخی گفت که : آقای سهرابی .... با انگشت خود که عادتش بود در موقع حرف زدن اشاره میکرد(برادر سهرابی من خودم میروم که هرچه باشد نصیب خودم شود . شما اینجا بمانید شب هم برمیگردم در روی آن تخت هم خودم فقط می خوابم) در حالیکه بادگیر هم پوشیده بود و می خندید و شاداب حرکت کردندو رفتند.
وقت نماز شد . درهمان سنگر نماز مغرب و عشاء را با چند نفر از برادران در همان سنگر با جماعت خواندیم . مشغول تعقیبات و ذکر تسبیح حضرت زهرا سلام ا... علیها بودیم که از بیرون سنگر صدای شهید مصطفی شهبازی بلند شد که ای برادران شلوار و بلوز اضافه اگر دارید بیاورید من لباسهایم را در بیرون عوض کنیم . همه پریدیم بیرون چه خبر چه شده گفتند چیزی نیست علی اکبر زخمی شد به اورژانس بردند. من هم تا اورژانس همراهش بودم لباسهایم خونی شده . حالشان هم خوب بود . صبح به دیدارش میرویم. این حرفها را زد ما همه نگران ماندیم . تلخ ترین شبها بود که از این حادثه جانگداز پیش آمد.
صبح اول وقت همراه با برادر سهرابی و مصطفی شهبازی آمدیم از اورژانس سراغش را گرفتیم گفتند به بیمارستان شهید بقائی اهواز اعزام شد. با سرعت به اهواز ، بیمارستان شهید بقائی رفتیم .گفتند به تبریز اعزام شد اگر بخواهید ببینید به فرودگاه بروید . هنوز هواپیما حرکت نکرده با عجله به فرودگاه رسیدیم . برادران مجروح آماده اعزام بودند ولی علی اکبر را در میان ایشان پیدا نکردیم . از یک بسیجی تبریزی که آمار مجروحین دست او بود پرسیدیم, نگاه کردند و گفتند در شهید بقائی هستند. دوباره به بیمارستان بازگشتیم .خلاصه یکی از مسئولین به نحوی اطلاع حاصل کردیم که شب ساعت 11 بعد از عمل جراحی به شهادت رسیده و به معراج شهدا انتقال داده اند . رفتیم و در معراج خواهش کردیم اجازه دادند جنازه این شهید بزرگوار را زیارت کردیم . دیدیم راحت و آسوده آرام خوابیده است . وداع کردیم جنازه به تبریز اعزام شد و ما هم دوباره با برادران همراه به جزیره برگشتیم . اولین بار مراسم شام غریبان این شهید را در سنگر خودش در جزیره مجنون برگزار کردیم. همسنگران و رزمندگان گردان سیدالشهداء یک فرمانده و یک برادر مهربانی را از دست داده بودند که درسوگ ایشان اشگ می ریختند. تاریخ شهادت ایشان هم 19/11/63 درست یک ماه قبل از عملیات بدر. ظاهراً اسراری هم در مورد شهادت ایشان و عموزاده اش اصغر رهبری وجود دارد. شهید اصغر رهبری هم یکی از فرماندهان گروهان گردان امام حسین(ع) بودند ودرعملیات بدر شهید شدند و پیکر مقدس او هم بعد از 11 سال پیدا شد و به خانواده اش رسید . تاریخ ولادت این 2 عمو زاده یکماه فاصله دارد و تاریخ شهادتشان هم درست یکماه فاصله داردو این هم مطلبی جالب است که از خانوادۀ این شهدا نقل شده است.
بعد از سه روز که درجزیره بودیم بنا به امر فرمانده محترم لشکرکه توسط برادر حاج آقا مصطفی مولوی به ما ابلاغ شد با ماشین ستاد چند نفراز طرف لشکر برای شرکت در مراسم تعزیه آن شهید به تبریز آمدیم و دوباره قبل از عملیات بدر به آنجا برگشتیم. برادران ,فرهنگ و حاج غفار رستمی و حاج اکبر پورجمشید و شهید قادرطهماسبی و ایوب نعمتی و بنده که حامل پیام تسلیت آقا مهدی بودیم در مراسم ایشان که خیلی پرشکوه در مسجد سید حمزه تبریز برگزار شده بود شرکت نمودیم و پیام آقا مهدی را درآنجا خواندیم . متن پیام هم درذهن بنده یادگار مانده است اگر لازم باشد در اختیار برادران میگذارم. و در شهادت ایشان و عموزاده اش اصغر رهبری آنروزها یک سرود نوشته شده بود در برنامه مراسم های خودشان خوانده شده .
با امید شفاعت در روز قیامت

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین