انگار نه انگار كه گلوله به او خورده

کد خبر: ۱۲۹۳۹۷
تاریخ انتشار: ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۲:۱۹ - 23April 2011
خط ما فراتر از كارخانه نمك بود و پيش رو و پشت سرمان آب. آب هم به شدت آلوده و لجن‏زار بود. جنازه‏هاى عراقى‏ها هم كه توى آب ريخته بود، آلودگى آن را بيشتر مى‏كرد. گلوله‏هاى خمپاره كه مدام به خط ما مى‏ريخت، آب و لجن را به سر و صورت بچه‏ها مى‏پاشيد. طورى كه اگر كسى براى چند ساعت در خط مى‏ماند، سراپايش به لجن آغشته مى‏شد. شب‏ها هم باران مى‏باريد و سنگرها پر از آب مى‏شد. وضعيت چنان بود كه حتى غذا خوردن هم ممكن نمى‏شد. در اين وضعيت اسماعيل بود كه به همه روحيه مى‏داد. با رويى گشاده و لبى خندان با همه برخورد مى‏كرد. شب‏ها در سنگرهاى آب گرفته مى‏نشست و بچه‏ها را تشويق به پايدارى مى‏كرد و هر كارى كه از دستش برمى‏آمد، براى رزمنده‏ها انجام مى‏داد. اين در حالى بود كه بر اثر حادثه‏اى دندان‏هايش آسيب ديده بود. حتى يكى از دندان‏هايش شكسته بود و به شدت عذاب مى‏كشيد. به او اصرار مى‏كردند كه برو عقب و دندان‏هايت را معالجه كن اما اسماعيل با همان روحيه بالا جواب مى‏داد كه: تا وقتى در خط مسؤوليت دارم، حتى براى يك لحظه هم به عقب برنمى‏گردم. در سايه اسماعيل بود كه گردان سلمان پنج روز تمام در دشوارترين شرايط ممكن پايدارى كرد.
شهادت حميد پركار و عادل نسبت تأثير شگفتى بر او نهاده بود. اندوه عميقى از ماندن در چشمانش نهفته بود. انگار براى رفتن شتاب داشت. گويى زمان شكستن حصار جسم و پرواز روح در بيكران وصال فرا رسيده بود. او با تمام وجود در اشتياق شهادت مى‏سوخت: از خداوند هميشه خواسته‏ام كه مرگم را شهادت در راه خودش قرار دهد. چرا كه در اين موقعيت، نهايت بيچارگى است كه انسان در رختخواب بميرد و از اجر بزرگ شهادت بى‏نصيب باشد... تكليف هر چه باشد آن را انجام مى‏دهم و جز رضاى خدا، هيچ چيز در نظرم ارزش ندارد... امروز اسلام خون مى‏خواهد، اسارت مى‏خواهد... امروز هر كس خود را مسلمان مى‏داند بايد در بيابان‏هاى گرم جنوب... حضور داشته باشد...
اسماعيل شهادت را مى‏شناخت. مى‏دانست كه تا كسى به خلوص نرسد و از آتش امتحان‏ها سرفراز بيرون نيايد، به وصال نمى‏رسد. شهادت هر يك از يارانش براى او پنجره‏اى به عالم شهيدان مى‏گشود و او را به سر منزل مقصود نزديك‏تر مى‏كرد. بعد از شهادت حميد پركار و عادل نسبت ديگر طاقتش به سر رسيده بود. مى‏گفت: خدايا! برادران ما رفتند و ما هنوز توفيق شهادت نيافته‏ايم.
بعد از شهادت حميد و عادل نسبت به جانشينى گردان اميرالمؤمنين منصوب شد. در اين زمان حال و هواى ديگرى داشت. در هنگام نماز چنان در راز و نياز محو مى‏شد كه گويى از اين عالم فاصله گرفته است. گويى خود مى‏دانست كه هنگام سفر نزديك است. از برادران حليّت مى‏طلبيد.
طاقتم طاق شده بود.اسماعيل كه به جبهه مى‏رفت، حس تنهايى غريبى دلم را مى‏فشرد. من مى‏ماندم مهدى و هادى. سراغ پدرشان را مى‏گرفتند، دلم آتش مى‏گرفت. وقتى به جبهه مى‏رفت، روزهاى انتظار را مى‏شمردم؛ امروز نيامد. فردا مى‏آيد، پس فردا مى‏آيد... دلتنگى و اندوه در ذره ذره وجودم رخنه مى‏كرد. بچه‏ها هم دلتنگى مى‏كردند. مى‏ديدم كه اسماعيل را مى‏خواهند، پدرشان را. 6 سال بود كه زندگى ما به هم پيوند خورده بود. يك سال پيش از جنگ ازدواج كرده بوديم، سال 1358. در اين سال‏ها كه با هم بوده‏ايم، اسماعيل مدام به جبهه مى‏رفت. اسماعيل كه به جبهه مى‏رفت، من مى‏ماندم با مهدى و هادى. حالا سال 1365 است و مهدى‏مان 5 سال دارد و هادى‏مان 3 سال... باز هم اسماعيل آماده سفر مى‏شود، آماده رفتن به جبهه. پيش خودم خيال مى‏كنم، برادر اسماعيل كه شهيد شده است، خودش هم كه از زمان جنگ‏هاى كردستان، در جبهه بوده است. ديگر دِين خود را ادا كرده است. زخمى شده، بارها تا پاى مرگ رفته است. ديگر بس است. نمى‏گذارم برود. مى‏خواهم به خودش بگويم: ديگر بس است اسماعيل... اما خيال مى‏كنم شايد حرف مرا نپذيرد. مى‏روم پيش پدرش: اسماعيل باز هم آماده شده است، مى‏خواهد به جبهه برود.. هيچكس
نمى‏تواند اسماعيل را از سفر باز دارد. اسماعيل تصميم خودش را گرفته است. من ناراحت و مضطربم. اما شادى شگفتى در چشمان اسماعيل لانه كرده است. انگار به زيارت مى‏رود... بچه مريض است، تب دارد. دارد مى‏سوزد... و اسماعيل مى‏خواهد برود. شما را به خدا مى‏سپارم. نمى‏دانم چه جاذبه‏ايست كه اسماعيل را از خانه، از پدر و مادر و بچه‏هايش جدا مى‏كند و به سوى ديگر مى‏كشد، به سوى جبهه. اسماعيل مى‏خواهد برود، دارد مى‏رود.
- كجا اسماعيل؟!
لبخند مى‏زند. چيزى نمى‏گويد.
- آخر مگر نمى‏بينى بچه مريض است... مگر از اين جبهه چه ديده‏اى... مگر... ديگر نمى‏دانم چه مى‏گويم. خشم شعبه‏اى از جنون است. مى‏گويم و مى‏گويم. آنقدر كه ديگر چيزى براى گفتن نمى‏ماند. حس مى‏كنم حرف‏هايم تمام شده است. دلم آرام مى‏گيرد...
اسماعيل سكوت مى‏كند، هيچ رنگى از ناراحتى بر چهره‏اش سايه نمى‏اندازد. لحظاتى مى‏گذرد. صداى مهربان اسماعيل در فضاى خانه مى‏پيچد.
- حاجى خانم! حرف‏هايتان تمام شد؟... از شما چنين انتظارى نداشتم، خداوند به شما ايمان كامل عنايت فرمايد انشاءاللَّه!..
آتش در درونم شعله‏ور مى‏كشد. چيزى نمى‏توانم بگويم. خدايا چه‏ها گفته‏ام. سكوت و شرم. پلك‏هايم روى هم مى‏افتد. نمى‏توانم به چهره اسماعيل بنگرم. دارم آب مى‏شوم.
اسماعيل راهى جبهه مى‏شود.
ما در محور نهر جاسم به نزديكى دشمن رسيده‏ايم. گروهان‏هاى گردان اميرالمؤمنين را براى عمليات تقسيم كرده‏اند. و مأموريت هر گروهان مشخص شده است. اسماعيل، جانشين گردان هم همراه گروهان ماست. در نزديكى دشمن به ميدان مين و بشكه‏هاى انفجارى رسيده‏ايم. تيربارهاى دشمن درست روى ما كار مى‏كند. زمين‏گير شده‏ايم. گام از گام كه برمى‏داريم مى‏زنندمان. كسى چه مى‏داند كه در كربلاى پنج چه مى‏گذرد. تيربارهاى دشمن درست روى ما كار مى‏كند و اگر همينطور بمانيم گروهان قتل‏عام مى‏شود. وجود اسماعيل در گروهان ما مغتنم است. انگار با وجود او مى‏توانيم مستحكم‏ترين مواضع دشمن را در هم بكوبيم. همه چشم‏ها به سوى اسماعيل است. در يك لحظه اسماعيل برمى‏خيزد، به طرف دوشكايى كه از روبرو مى‏زندمان...
گلوله‏اى به كمرش اصابت مى‏كند. خون چشمه‏وار از بدنش مى‏جوشد. بى‏هيچ اضطرابى آرام مى‏نشيند. انگار نه انگار كه گلوله خورده است. رو مى‏كند به فرمانده گروهان. گويى مى‏خواهد واپسين حرف‏هايش را بگويد. چهره‏اش را هاله‏اى از نور در خود گرفته است. فرمانده گروهان منتظر است، منتظر شنيدن حرف‏هاى اسماعيل. اسماعيل دستور مى‏دهد:
حركت كنيد و برويد... معطل نشويد...
فرمانده گروهان چيزى نمى‏گويد. نگفتنى كه خود گفتنى ديگر است: »ولى آقا اسماعيل شما را بايد به عقب برگردانيم..
با من كارى نداشته باشيد. حركت كنيد و برويد... ان‏شاءاللَّه بر دشمن غالب مى‏شويد..

برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین