انگار نه انگار كه گلوله به او خورده
خط ما فراتر از كارخانه نمك بود و پيش رو و پشت سرمان آب. آب هم به شدت آلوده و لجنزار بود. جنازههاى عراقىها هم كه توى آب ريخته بود، آلودگى آن را بيشتر مىكرد. گلولههاى خمپاره كه مدام به خط ما مىريخت، آب و لجن را به سر و صورت بچهها مىپاشيد. طورى كه اگر كسى براى چند ساعت در خط مىماند، سراپايش به لجن آغشته مىشد. شبها هم باران مىباريد و سنگرها پر از آب مىشد. وضعيت چنان بود كه حتى غذا خوردن هم ممكن نمىشد. در اين وضعيت اسماعيل بود كه به همه روحيه مىداد. با رويى گشاده و لبى خندان با همه برخورد مىكرد. شبها در سنگرهاى آب گرفته مىنشست و بچهها را تشويق به پايدارى مىكرد و هر كارى كه از دستش برمىآمد، براى رزمندهها انجام مىداد. اين در حالى بود كه بر اثر حادثهاى دندانهايش آسيب ديده بود. حتى يكى از دندانهايش شكسته بود و به شدت عذاب مىكشيد. به او اصرار مىكردند كه برو عقب و دندانهايت را معالجه كن اما اسماعيل با همان روحيه بالا جواب مىداد كه: تا وقتى در خط مسؤوليت دارم، حتى براى يك لحظه هم به عقب برنمىگردم. در سايه اسماعيل بود كه گردان سلمان پنج روز تمام در دشوارترين شرايط ممكن پايدارى كرد.
شهادت حميد پركار و عادل نسبت تأثير شگفتى بر او نهاده بود. اندوه عميقى از ماندن در چشمانش نهفته بود. انگار براى رفتن شتاب داشت. گويى زمان شكستن حصار جسم و پرواز روح در بيكران وصال فرا رسيده بود. او با تمام وجود در اشتياق شهادت مىسوخت: از خداوند هميشه خواستهام كه مرگم را شهادت در راه خودش قرار دهد. چرا كه در اين موقعيت، نهايت بيچارگى است كه انسان در رختخواب بميرد و از اجر بزرگ شهادت بىنصيب باشد... تكليف هر چه باشد آن را انجام مىدهم و جز رضاى خدا، هيچ چيز در نظرم ارزش ندارد... امروز اسلام خون مىخواهد، اسارت مىخواهد... امروز هر كس خود را مسلمان مىداند بايد در بيابانهاى گرم جنوب... حضور داشته باشد...
اسماعيل شهادت را مىشناخت. مىدانست كه تا كسى به خلوص نرسد و از آتش امتحانها سرفراز بيرون نيايد، به وصال نمىرسد. شهادت هر يك از يارانش براى او پنجرهاى به عالم شهيدان مىگشود و او را به سر منزل مقصود نزديكتر مىكرد. بعد از شهادت حميد پركار و عادل نسبت ديگر طاقتش به سر رسيده بود. مىگفت: خدايا! برادران ما رفتند و ما هنوز توفيق شهادت نيافتهايم.
بعد از شهادت حميد و عادل نسبت به جانشينى گردان اميرالمؤمنين منصوب شد. در اين زمان حال و هواى ديگرى داشت. در هنگام نماز چنان در راز و نياز محو مىشد كه گويى از اين عالم فاصله گرفته است. گويى خود مىدانست كه هنگام سفر نزديك است. از برادران حليّت مىطلبيد.
طاقتم طاق شده بود.اسماعيل كه به جبهه مىرفت، حس تنهايى غريبى دلم را مىفشرد. من مىماندم مهدى و هادى. سراغ پدرشان را مىگرفتند، دلم آتش مىگرفت. وقتى به جبهه مىرفت، روزهاى انتظار را مىشمردم؛ امروز نيامد. فردا مىآيد، پس فردا مىآيد... دلتنگى و اندوه در ذره ذره وجودم رخنه مىكرد. بچهها هم دلتنگى مىكردند. مىديدم كه اسماعيل را مىخواهند، پدرشان را. 6 سال بود كه زندگى ما به هم پيوند خورده بود. يك سال پيش از جنگ ازدواج كرده بوديم، سال 1358. در اين سالها كه با هم بودهايم، اسماعيل مدام به جبهه مىرفت. اسماعيل كه به جبهه مىرفت، من مىماندم با مهدى و هادى. حالا سال 1365 است و مهدىمان 5 سال دارد و هادىمان 3 سال... باز هم اسماعيل آماده سفر مىشود، آماده رفتن به جبهه. پيش خودم خيال مىكنم، برادر اسماعيل كه شهيد شده است، خودش هم كه از زمان جنگهاى كردستان، در جبهه بوده است. ديگر دِين خود را ادا كرده است. زخمى شده، بارها تا پاى مرگ رفته است. ديگر بس است. نمىگذارم برود. مىخواهم به خودش بگويم: ديگر بس است اسماعيل... اما خيال مىكنم شايد حرف مرا نپذيرد. مىروم پيش پدرش: اسماعيل باز هم آماده شده است، مىخواهد به جبهه برود.. هيچكس
نمىتواند اسماعيل را از سفر باز دارد. اسماعيل تصميم خودش را گرفته است. من ناراحت و مضطربم. اما شادى شگفتى در چشمان اسماعيل لانه كرده است. انگار به زيارت مىرود... بچه مريض است، تب دارد. دارد مىسوزد... و اسماعيل مىخواهد برود. شما را به خدا مىسپارم. نمىدانم چه جاذبهايست كه اسماعيل را از خانه، از پدر و مادر و بچههايش جدا مىكند و به سوى ديگر مىكشد، به سوى جبهه. اسماعيل مىخواهد برود، دارد مىرود.
- كجا اسماعيل؟!
لبخند مىزند. چيزى نمىگويد.
- آخر مگر نمىبينى بچه مريض است... مگر از اين جبهه چه ديدهاى... مگر... ديگر نمىدانم چه مىگويم. خشم شعبهاى از جنون است. مىگويم و مىگويم. آنقدر كه ديگر چيزى براى گفتن نمىماند. حس مىكنم حرفهايم تمام شده است. دلم آرام مىگيرد...
اسماعيل سكوت مىكند، هيچ رنگى از ناراحتى بر چهرهاش سايه نمىاندازد. لحظاتى مىگذرد. صداى مهربان اسماعيل در فضاى خانه مىپيچد.
- حاجى خانم! حرفهايتان تمام شد؟... از شما چنين انتظارى نداشتم، خداوند به شما ايمان كامل عنايت فرمايد انشاءاللَّه!..
آتش در درونم شعلهور مىكشد. چيزى نمىتوانم بگويم. خدايا چهها گفتهام. سكوت و شرم. پلكهايم روى هم مىافتد. نمىتوانم به چهره اسماعيل بنگرم. دارم آب مىشوم.
اسماعيل راهى جبهه مىشود.
ما در محور نهر جاسم به نزديكى دشمن رسيدهايم. گروهانهاى گردان اميرالمؤمنين را براى عمليات تقسيم كردهاند. و مأموريت هر گروهان مشخص شده است. اسماعيل، جانشين گردان هم همراه گروهان ماست. در نزديكى دشمن به ميدان مين و بشكههاى انفجارى رسيدهايم. تيربارهاى دشمن درست روى ما كار مىكند. زمينگير شدهايم. گام از گام كه برمىداريم مىزنندمان. كسى چه مىداند كه در كربلاى پنج چه مىگذرد. تيربارهاى دشمن درست روى ما كار مىكند و اگر همينطور بمانيم گروهان قتلعام مىشود. وجود اسماعيل در گروهان ما مغتنم است. انگار با وجود او مىتوانيم مستحكمترين مواضع دشمن را در هم بكوبيم. همه چشمها به سوى اسماعيل است. در يك لحظه اسماعيل برمىخيزد، به طرف دوشكايى كه از روبرو مىزندمان...
گلولهاى به كمرش اصابت مىكند. خون چشمهوار از بدنش مىجوشد. بىهيچ اضطرابى آرام مىنشيند. انگار نه انگار كه گلوله خورده است. رو مىكند به فرمانده گروهان. گويى مىخواهد واپسين حرفهايش را بگويد. چهرهاش را هالهاى از نور در خود گرفته است. فرمانده گروهان منتظر است، منتظر شنيدن حرفهاى اسماعيل. اسماعيل دستور مىدهد:
حركت كنيد و برويد... معطل نشويد...
فرمانده گروهان چيزى نمىگويد. نگفتنى كه خود گفتنى ديگر است: »ولى آقا اسماعيل شما را بايد به عقب برگردانيم..
با من كارى نداشته باشيد. حركت كنيد و برويد... انشاءاللَّه بر دشمن غالب مىشويد..
شهادت حميد پركار و عادل نسبت تأثير شگفتى بر او نهاده بود. اندوه عميقى از ماندن در چشمانش نهفته بود. انگار براى رفتن شتاب داشت. گويى زمان شكستن حصار جسم و پرواز روح در بيكران وصال فرا رسيده بود. او با تمام وجود در اشتياق شهادت مىسوخت: از خداوند هميشه خواستهام كه مرگم را شهادت در راه خودش قرار دهد. چرا كه در اين موقعيت، نهايت بيچارگى است كه انسان در رختخواب بميرد و از اجر بزرگ شهادت بىنصيب باشد... تكليف هر چه باشد آن را انجام مىدهم و جز رضاى خدا، هيچ چيز در نظرم ارزش ندارد... امروز اسلام خون مىخواهد، اسارت مىخواهد... امروز هر كس خود را مسلمان مىداند بايد در بيابانهاى گرم جنوب... حضور داشته باشد...
اسماعيل شهادت را مىشناخت. مىدانست كه تا كسى به خلوص نرسد و از آتش امتحانها سرفراز بيرون نيايد، به وصال نمىرسد. شهادت هر يك از يارانش براى او پنجرهاى به عالم شهيدان مىگشود و او را به سر منزل مقصود نزديكتر مىكرد. بعد از شهادت حميد پركار و عادل نسبت ديگر طاقتش به سر رسيده بود. مىگفت: خدايا! برادران ما رفتند و ما هنوز توفيق شهادت نيافتهايم.
بعد از شهادت حميد و عادل نسبت به جانشينى گردان اميرالمؤمنين منصوب شد. در اين زمان حال و هواى ديگرى داشت. در هنگام نماز چنان در راز و نياز محو مىشد كه گويى از اين عالم فاصله گرفته است. گويى خود مىدانست كه هنگام سفر نزديك است. از برادران حليّت مىطلبيد.
طاقتم طاق شده بود.اسماعيل كه به جبهه مىرفت، حس تنهايى غريبى دلم را مىفشرد. من مىماندم مهدى و هادى. سراغ پدرشان را مىگرفتند، دلم آتش مىگرفت. وقتى به جبهه مىرفت، روزهاى انتظار را مىشمردم؛ امروز نيامد. فردا مىآيد، پس فردا مىآيد... دلتنگى و اندوه در ذره ذره وجودم رخنه مىكرد. بچهها هم دلتنگى مىكردند. مىديدم كه اسماعيل را مىخواهند، پدرشان را. 6 سال بود كه زندگى ما به هم پيوند خورده بود. يك سال پيش از جنگ ازدواج كرده بوديم، سال 1358. در اين سالها كه با هم بودهايم، اسماعيل مدام به جبهه مىرفت. اسماعيل كه به جبهه مىرفت، من مىماندم با مهدى و هادى. حالا سال 1365 است و مهدىمان 5 سال دارد و هادىمان 3 سال... باز هم اسماعيل آماده سفر مىشود، آماده رفتن به جبهه. پيش خودم خيال مىكنم، برادر اسماعيل كه شهيد شده است، خودش هم كه از زمان جنگهاى كردستان، در جبهه بوده است. ديگر دِين خود را ادا كرده است. زخمى شده، بارها تا پاى مرگ رفته است. ديگر بس است. نمىگذارم برود. مىخواهم به خودش بگويم: ديگر بس است اسماعيل... اما خيال مىكنم شايد حرف مرا نپذيرد. مىروم پيش پدرش: اسماعيل باز هم آماده شده است، مىخواهد به جبهه برود.. هيچكس
نمىتواند اسماعيل را از سفر باز دارد. اسماعيل تصميم خودش را گرفته است. من ناراحت و مضطربم. اما شادى شگفتى در چشمان اسماعيل لانه كرده است. انگار به زيارت مىرود... بچه مريض است، تب دارد. دارد مىسوزد... و اسماعيل مىخواهد برود. شما را به خدا مىسپارم. نمىدانم چه جاذبهايست كه اسماعيل را از خانه، از پدر و مادر و بچههايش جدا مىكند و به سوى ديگر مىكشد، به سوى جبهه. اسماعيل مىخواهد برود، دارد مىرود.
- كجا اسماعيل؟!
لبخند مىزند. چيزى نمىگويد.
- آخر مگر نمىبينى بچه مريض است... مگر از اين جبهه چه ديدهاى... مگر... ديگر نمىدانم چه مىگويم. خشم شعبهاى از جنون است. مىگويم و مىگويم. آنقدر كه ديگر چيزى براى گفتن نمىماند. حس مىكنم حرفهايم تمام شده است. دلم آرام مىگيرد...
اسماعيل سكوت مىكند، هيچ رنگى از ناراحتى بر چهرهاش سايه نمىاندازد. لحظاتى مىگذرد. صداى مهربان اسماعيل در فضاى خانه مىپيچد.
- حاجى خانم! حرفهايتان تمام شد؟... از شما چنين انتظارى نداشتم، خداوند به شما ايمان كامل عنايت فرمايد انشاءاللَّه!..
آتش در درونم شعلهور مىكشد. چيزى نمىتوانم بگويم. خدايا چهها گفتهام. سكوت و شرم. پلكهايم روى هم مىافتد. نمىتوانم به چهره اسماعيل بنگرم. دارم آب مىشوم.
اسماعيل راهى جبهه مىشود.
ما در محور نهر جاسم به نزديكى دشمن رسيدهايم. گروهانهاى گردان اميرالمؤمنين را براى عمليات تقسيم كردهاند. و مأموريت هر گروهان مشخص شده است. اسماعيل، جانشين گردان هم همراه گروهان ماست. در نزديكى دشمن به ميدان مين و بشكههاى انفجارى رسيدهايم. تيربارهاى دشمن درست روى ما كار مىكند. زمينگير شدهايم. گام از گام كه برمىداريم مىزنندمان. كسى چه مىداند كه در كربلاى پنج چه مىگذرد. تيربارهاى دشمن درست روى ما كار مىكند و اگر همينطور بمانيم گروهان قتلعام مىشود. وجود اسماعيل در گروهان ما مغتنم است. انگار با وجود او مىتوانيم مستحكمترين مواضع دشمن را در هم بكوبيم. همه چشمها به سوى اسماعيل است. در يك لحظه اسماعيل برمىخيزد، به طرف دوشكايى كه از روبرو مىزندمان...
گلولهاى به كمرش اصابت مىكند. خون چشمهوار از بدنش مىجوشد. بىهيچ اضطرابى آرام مىنشيند. انگار نه انگار كه گلوله خورده است. رو مىكند به فرمانده گروهان. گويى مىخواهد واپسين حرفهايش را بگويد. چهرهاش را هالهاى از نور در خود گرفته است. فرمانده گروهان منتظر است، منتظر شنيدن حرفهاى اسماعيل. اسماعيل دستور مىدهد:
حركت كنيد و برويد... معطل نشويد...
فرمانده گروهان چيزى نمىگويد. نگفتنى كه خود گفتنى ديگر است: »ولى آقا اسماعيل شما را بايد به عقب برگردانيم..
با من كارى نداشته باشيد. حركت كنيد و برويد... انشاءاللَّه بر دشمن غالب مىشويد..
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
لینک کپی شد
نظر شما
