او اسماعيل بود
در كارها با اعتقاد كامل به خدا توكل كنيد و از او كمك بخواهيد... او اسماعيلِ انقلاب بود. انقلاب كه شروع شد، سال آخر دبيرستان بوديم. اسماعيل بود كه بچههاى مدرسه را براى تظاهرات و راهپيمايى سازماندهى مىكرد. تهديدها و فشارهاى مسوولين مدرسه كوچكترين تأثيرى در اراده و تصميم او نداشت. چنانكه يك روز در حالى كه دانشآموزان در صفهاى منظم رهسپار كلاسهاى خودشان بودند، فرياد رسايش در فضا پيچيد. شعار مىداد. عدهاى از دانشآموزان نيز با او همصدا شدند. كمكم صداى دانشآموزان يكى شد و دانشآموزانى كه به كلاس رفته بودند، به حياط مدرسه باز گشتند. غوغايى به پا شد. همه بىواهمه عليه شاه شعار مىدادند. اسماعيل از بچهها خواست كه راهى خيابانها بشوند. مدير مدرسه در اضطراب و تشويش بود و سعى مىكرد به هر نحوى شده مانع خروج دانشآموزان شود. اما اسماعيل اعتنايى به او نداشت. دانشآموزان پشت سر اسماعيل از مدرسه بيرون ريختند. همه همصدا با اسماعيل شعار مىدادند. قصد ما اين بود كه دانشآموزان دبيرستان همسايه نيز به ما بپيوندند. اما در خروجى دبيرستان را با زنجير قفل كرده بودند و براى دانشآموزان امكان بيرون آمدن نبود. در اين حال با اشاره اسماعيل عدهاى از بچهها به طرف در هجوم بردند و طى چندين دقيقه در را از جا كندند. دانشآموزانى كه در داخل مدرسه محبوس شده بودند، به بيرون سرازير شدند و به ما پيوستند. خيل عظيمى از دانشآموزان به طرف مركز شهر حركت كردند. اين، نخستين بار بود كه دانشآموزان مراغه براى تظاهرات به خيابانها ريخته بودند. انبوه دانشآموزان در حالى كه شعار مىدادند، به مركز شهر نزديك مىشدند. مردم با نگاههاى حاكى از رضايت به ما نظاره مىكردند. با رسيدن ما به چهارراه خواجهنصير نيروهاى شهربانى وارد عمل شدند. دقايقى بعد با پرتاب گازهاى اشكآور و شليك تيرهاى هوايى و ضرب و شتم بچهها توسط مأموران، دانشآموزان متفرق شدند. اما ديگر فضاى رعب و وحشت شكسته شده بود... از آن موقع مأموران رژيم براى دستگيرى اسماعيل در تكاپو بودند.
اما خداوند به اسماعيل دل و جرأتى بخشيده بود، كه از زندان و زخم باكى نداشت. به مرتبهاى از ايمان رسيده بود كه جهاد را، باب بهشت مىديد. با شروع آشوبهاى كردستان، به ميدان نبرد با ضد انقلاب شتافت. در حماسهها آفريد. خبر رسيد كه اسماعيل زخمى شده است اما از خود اسماعيل خبرى نبود. بعد از سه ماه اسماعيل بازگشت با پيكرى سرتاسر زخم. در بوكان زخمى شده بود. مدتى در اروميه بسترى شده بود و از آنجا به تبريز منتقلش كرده بودند. وقتى به مراغه آمد هنوز لباسهايش خونآلود بود. تعريف مىكرد كه نارنجكى در نزديكىاش منفجر شده بود.
اسماعيل با همان زخم خوردنها، طعم شيرين شهادت را چشيده بود. از جبهه دل نمىكند. طاقت زيستن در پشت جبهه را نداشت. پيش از والفجر 8 پايش شكست... به جبهه آمده بود و عينكش را با خود نياورده بود. شبى براى نماز شب از خواب برخاسته بود و به علت ضعف بينايى به گودالى افتاده بود. با شكستگى پا امكان حضور در خط برايش نبود. لاجرم به شهر بازگشت و مدتى استراحت كرد تا سلامت خود را بازيابد. در اولين فرصت دوباره خودش را به جبهه رساند. بعد از شهادت برادرش محسن بىقرارتر شده بود. محسن 16 سال بيشتر نداشت كه در خيبر شهيد شد. رفتن محسن او را به شهادت نزديكتر كرد. گويى از اينكه محسن بر او سبقت گرفته بود، خود را ملامت مىكرد. اسماعيل متولد 1337 بود، از محسن بزرگتر بود، اما به او غبطه مىخورد.
او با جبهه زندگى مىكرد. معلم بود. خانه و زندگى داشت. اما او دل از همه مىكند و به جبهه مىرفت. براى اينكه خانوادهاش ناراحت نشود. مىگفت مىروم سمينار. مىدانستيم كه به جبهه مىرود. آخرين بار كه مىخواست به جبهه برود. همسرش به من گفت: »اسماعيل باز هم به جبهه مىرود گفتم: نصيحتش مىكنم و نمىرود! با او صحبت كردم:
- اسماعيل! برادرت رفت. تو هم مىخواهى بروى، من ديگر كسى را ندارم...
سكوت كرد و چيزى نگفت.
- اسماعيل! تو خانه و زندگى دارى، دو تا پسر دارى...
سكوت اسماعيل شكست و آنچه را كه در دل داشت به زبان آورد:
- پدر! من غافل نمىشوم. در جبهه از اين بچهها بسيار است. من به خاطر خدا به جبهه مىروم. اگر موفق شوم كه الحمداللَّه، و اگر شهيد شوم، در راه خدا شهيد شده ام.
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
