او اسماعيل بود

کد خبر: ۱۲۹۳۹۸
تاریخ انتشار: ۲۵ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۸:۲۱ - 14April 2011

در كارها با اعتقاد كامل به خدا توكل كنيد و از او كمك بخواهيد... او اسماعيلِ انقلاب بود. انقلاب كه شروع شد، سال آخر دبيرستان بوديم. اسماعيل بود كه بچه‏هاى مدرسه را براى تظاهرات و راهپيمايى سازماندهى مى‏كرد. تهديدها و فشارهاى مسوولين مدرسه كوچكترين تأثيرى در اراده و تصميم او نداشت. چنانكه يك روز در حالى كه دانش‏آموزان در صف‏هاى منظم رهسپار كلاس‏هاى خودشان بودند، فرياد رسايش در فضا پيچيد. شعار مى‏داد. عده‏اى از دانش‏آموزان نيز با او همصدا شدند. كم‏كم صداى دانش‏آموزان يكى شد و دانش‏آموزانى كه به كلاس رفته بودند، به حياط مدرسه باز گشتند. غوغايى به پا شد. همه بى‏واهمه عليه شاه شعار مى‏دادند. اسماعيل از بچه‏ها خواست كه راهى خيابان‏ها بشوند. مدير مدرسه در اضطراب و تشويش بود و سعى مى‏كرد به هر نحوى شده مانع خروج دانش‏آموزان شود. اما اسماعيل اعتنايى به او نداشت. دانش‏آموزان پشت سر اسماعيل از مدرسه بيرون ريختند. همه همصدا با اسماعيل شعار مى‏دادند. قصد ما اين بود كه دانش‏آموزان دبيرستان همسايه نيز به ما بپيوندند. اما در خروجى دبيرستان را با زنجير قفل كرده بودند و براى دانش‏آموزان امكان بيرون آمدن نبود. در اين حال با اشاره اسماعيل عده‏اى از بچه‏ها به طرف در هجوم بردند و طى چندين دقيقه در را از جا كندند. دانش‏آموزانى كه در داخل مدرسه محبوس شده بودند، به بيرون سرازير شدند و به ما پيوستند. خيل عظيمى از دانش‏آموزان به طرف مركز شهر حركت كردند. اين، نخستين بار بود كه دانش‏آموزان مراغه براى تظاهرات به خيابان‏ها ريخته بودند. انبوه دانش‏آموزان در حالى كه شعار مى‏دادند، به مركز شهر نزديك مى‏شدند. مردم با نگاه‏هاى حاكى از رضايت به ما نظاره مى‏كردند. با رسيدن ما به چهارراه خواجه‏نصير نيروهاى شهربانى وارد عمل شدند. دقايقى بعد با پرتاب گازهاى اشك‏آور و شليك تيرهاى هوايى و ضرب و شتم بچه‏ها توسط مأموران، دانش‏آموزان متفرق شدند. اما ديگر فضاى رعب و وحشت شكسته شده بود... از آن موقع مأموران رژيم براى دستگيرى اسماعيل در تكاپو بودند.
اما خداوند به اسماعيل دل و جرأتى بخشيده بود، كه از زندان و زخم باكى نداشت. به مرتبه‏اى از ايمان رسيده بود كه جهاد را، باب بهشت مى‏ديد. با شروع آشوب‏هاى كردستان، به ميدان نبرد با ضد انقلاب شتافت. در حماسه‏ها آفريد. خبر رسيد كه اسماعيل زخمى شده است اما از خود اسماعيل خبرى نبود. بعد از سه ماه اسماعيل بازگشت با پيكرى سرتاسر زخم. در بوكان زخمى شده بود. مدتى در اروميه بسترى شده بود و از آنجا به تبريز منتقلش كرده بودند. وقتى به مراغه آمد هنوز لباس‏هايش خون‏آلود بود. تعريف مى‏كرد كه نارنجكى در نزديكى‏اش منفجر شده بود.
اسماعيل با همان زخم خوردن‏ها، طعم شيرين شهادت را چشيده بود. از جبهه دل نمى‏كند. طاقت زيستن در پشت جبهه را نداشت. پيش از والفجر 8 پايش شكست... به جبهه آمده بود و عينكش را با خود نياورده بود. شبى براى نماز شب از خواب برخاسته بود و به علت ضعف بينايى به گودالى افتاده بود. با شكستگى پا امكان حضور در خط برايش نبود. لاجرم به شهر بازگشت و مدتى استراحت كرد تا سلامت خود را بازيابد. در اولين فرصت دوباره خودش را به جبهه رساند. بعد از شهادت برادرش محسن بى‏قرارتر شده بود. محسن 16 سال بيشتر نداشت كه در خيبر شهيد شد. رفتن محسن او را به شهادت نزديك‏تر كرد. گويى از اينكه محسن بر او سبقت گرفته بود، خود را ملامت مى‏كرد. اسماعيل متولد 1337 بود، از محسن بزرگتر بود، اما به او غبطه مى‏خورد.
او با جبهه زندگى مى‏كرد. معلم بود. خانه و زندگى داشت. اما او دل از همه مى‏كند و به جبهه مى‏رفت. براى اينكه خانواده‏اش ناراحت نشود. مى‏گفت مى‏روم سمينار. مى‏دانستيم كه به جبهه مى‏رود. آخرين بار كه مى‏خواست به جبهه برود. همسرش به من گفت: »اسماعيل باز هم به جبهه مى‏رود گفتم: نصيحتش مى‏كنم و نمى‏رود! با او صحبت كردم:
- اسماعيل! برادرت رفت. تو هم مى‏خواهى بروى، من ديگر كسى را ندارم...
سكوت كرد و چيزى نگفت.
- اسماعيل! تو خانه و زندگى دارى، دو تا پسر دارى...
سكوت اسماعيل شكست و آنچه را كه در دل داشت به زبان آورد:
- پدر! من غافل نمى‏شوم. در جبهه از اين بچه‏ها بسيار است. من به خاطر خدا به جبهه مى‏روم. اگر موفق شوم كه الحمداللَّه، و اگر شهيد شوم، در راه خدا شهيد شده‏ ام.

برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین