كى شانه و آينه دارد؟!
اسماعيل به عمليات مىخواندم. گفتگوى تلفنى تمام مىشود. بلافاصله آماده رفتن مىشوم و كوله بار خود را مىبندم و راهى مىشوم...
دلم براى اسماعيل يك ذره شده است، كى مىبينمش؟... زمان، لحظه لحظه مىگذرد و من هر لحظه به جبهه نزديكتر مىشوم. توى راه به اسماعيل فكر مىكنم، به گذشتهها...
اوايل جنگ بود. براى انجام عمليات محدودى آماده مىشديم. عاقبت وقت موعود فرا رسيد. هدف عمليات باز پس گرفتن ارتفاعى بود در منطقه سرپل ذهاب كه از ابتداى جنگ در اشغال دشمن بود. اهميت ارتفاعات در جنگ روشن است و نيروهايى كه در ارتفاعات مستقر هستند با تسلط بر صحنه جنگ، به خوبى مىتوانند با نيروى مقابل نبرد كنند. اگرچه تصرف ارتفاع بسيار سخت است با اين همه برادران با ايمانى قوى براى باز پس گرفتن آن وارد نبرد شدند. طولى نكشيد كه به يارى خداوند، بچهها با شجاعت تمام به طرف فراز ارتفاع پيشروى كردند. دشمن با اينكه از نظر تجهيزات و نيرو كم نداشت اما در برابر اراده آهنين رزمندگان اسلام ارتفاع را خالى كرد. با خالى شدن ارتفاع از نيروهاى دشمن و استقرار نيروهاى خودى، آتش سنگين عراقىها آغاز شد. باران آتش بىوقفه مىباريد و قدم به قدم گلوله توپ يا خمپارهاى منفجر مىشد. بعد از نبردى سنگين و طاقتفرسا، تحمل چنان آتشى براى نيروهاى خودى دشوار بود. هر كس در گوشهاى افتاده بود و از شدت خستگى كسى تاب حركت نداشت. خستگى در چهرههاى غبار گرفته هويدا بود. در اين ميان يكى از بچه ها روحيه ديگرى داشت. خنده از لبهايش مىباريد. با هر كسى به نحوى شوخى مىكرد. حضور او در ميان بچهها شگفتى داشت. ناگهان در آن گيرودار صداى رسايش بلند شد: برادران! كى شانه و آينه دارد... بدهد سرمان را مرتب كنيم كه خيلى به موقع است!...
دلم براى اسماعيل يك ذره شده است، كى مىبينمش؟... زمان، لحظه لحظه مىگذرد و من هر لحظه به جبهه نزديكتر مىشوم. توى راه به اسماعيل فكر مىكنم، به گذشتهها...
اوايل جنگ بود. براى انجام عمليات محدودى آماده مىشديم. عاقبت وقت موعود فرا رسيد. هدف عمليات باز پس گرفتن ارتفاعى بود در منطقه سرپل ذهاب كه از ابتداى جنگ در اشغال دشمن بود. اهميت ارتفاعات در جنگ روشن است و نيروهايى كه در ارتفاعات مستقر هستند با تسلط بر صحنه جنگ، به خوبى مىتوانند با نيروى مقابل نبرد كنند. اگرچه تصرف ارتفاع بسيار سخت است با اين همه برادران با ايمانى قوى براى باز پس گرفتن آن وارد نبرد شدند. طولى نكشيد كه به يارى خداوند، بچهها با شجاعت تمام به طرف فراز ارتفاع پيشروى كردند. دشمن با اينكه از نظر تجهيزات و نيرو كم نداشت اما در برابر اراده آهنين رزمندگان اسلام ارتفاع را خالى كرد. با خالى شدن ارتفاع از نيروهاى دشمن و استقرار نيروهاى خودى، آتش سنگين عراقىها آغاز شد. باران آتش بىوقفه مىباريد و قدم به قدم گلوله توپ يا خمپارهاى منفجر مىشد. بعد از نبردى سنگين و طاقتفرسا، تحمل چنان آتشى براى نيروهاى خودى دشوار بود. هر كس در گوشهاى افتاده بود و از شدت خستگى كسى تاب حركت نداشت. خستگى در چهرههاى غبار گرفته هويدا بود. در اين ميان يكى از بچه ها روحيه ديگرى داشت. خنده از لبهايش مىباريد. با هر كسى به نحوى شوخى مىكرد. حضور او در ميان بچهها شگفتى داشت. ناگهان در آن گيرودار صداى رسايش بلند شد: برادران! كى شانه و آينه دارد... بدهد سرمان را مرتب كنيم كه خيلى به موقع است!...
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
لینک کپی شد
نظر شما
