چمران تبریز

کد خبر: ۱۲۹۴۰۶
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۵:۴۲ - 16April 2011
اينگونه از خاكريز خصم گذشتن و ميان صفوف دشمن نفوذ كردن معانى خونينى دارد: شايد پيشتر از آنكه به خاكريز دشمن برسى، رگبار تيربارى سينه‏ات را بشكافد و شايد يكى از هزاران مين كاشته شده زير پايت سبز شود و آنوقت با پايى بريده، در ميان مين‏ها دست و پا بزنى... شايد از خاكريز دشمن بگذرى و فرياد (ایست)نگهبان دشمن بر جا، ميخكوبت كند و تو اگر دست به اسلحه ببرى كه بى‏گمان غربال خواهى شد و اگر نه، اسارت و شكنجه و زيستن در قفس و ...
جنازه يكى از ياران ( پس از يورشى دشمن شكن ) پشت خاكريز خصم جا مانده است و اكنون مى‏دانيم كه اگر جنازه را برنگردانيم، شايد هرگز پيدا نشود. اما چه كسى بايد حيثيت مرگ و خطر را بار ديگر به بازى گيرد؟ كسى را بيم مرگ نيست. اما از فكر اسارت، اندوهى است كه به جان مى‏خزد و بر روح آدم چنگ مى‏اندازد: اگر اسير شوم؟... من تا حال شكنجه‏هاى دشمن را تجربه نكرده‏ام، اگر بخواهند به حرفم بياورند، اگر زير شكنجه‏ها دهانم باز شود... نه...
اما (سيد) مصمم است كه برود و جنازه را بياورد. دوستان منعش مى‏كنند و برايش از خطر و موانع مى‏گويند. اما (سيد) براى رفتن آماده مى‏شود. خداحافظى مى‏كند و مثل نسيم از خاكريز خودى به طرف دشمن جارى مى‏شود. (سيد) مى‏رود و اضطراب و التهاب در جانمان رخنه مى‏كند. انتظار چنين است. از آن لحظه كه دوست از تو جدا مى‏شود، منتظر رجعتش هستى. او مى‏رود و تو از همان دم در انتظار آمدنش لحظه‏ها را مى‏شمارى! (سيد) از نگاه ما ناپديد مى‏شود. چيزى مثل يك سؤال در ذهنم جان مى‏گيرد: (چرا گذاشتى برود؟)
دقايقى است كه (سيد) رفته است. خدا مى‏داند اكنون در چه وضعى است، شايد مين، مين منور... و سيل رگبار تير بارهاى دشمن... شايد...
هر نفس، انگار سالى است كه با اضطراب و انتظار سپرى مى‏شود. چشم از آن سوى خاكريز برنمى‏دارم. (خدايا، كى مى‏آيد؟)
در لحظات يأس و اميد (سيد) را مى‏بينم كه با جنازه‏اى بر دوش به سمت خاكريز خودى مى‏آيد.
مى‏گفت: ايمانمان را قوى كنيم، چرا كه برّنده‏ترين سلاح ما ايمان است و راستى را چه نيرويى جز نيروى ايمان او را به آن سوى خاكريز دشمن كشاند؟ آن همه شجاعت و جسارت زاييده ايمان است و بس. او از تبار زلال وحى و نور بود و ريشه در ولايت اهل بيت داشت. شانزده سالگى‏اش با شكوفايى انقلاب اسلامى گره خورد و در راه به ثمر نشستن نهضت امام ،نفسى از پاى ننشست؛ شركت در راهپيمايى‏ها و تظاهرات مردمى، تكثير و پخش اعلاميه‏هاى حضرت امام ، همكارى با تشكّل‏هاى انقلابى و مبارزه عملى بى‏امان با رژيم طاغوت...
اينك جنگ سايه بر زندگى ما گسترده است. ايران بار ديگر تكان مى‏خورد. متجاوزان وارد ميهن مى‏شوند... نوجوان ديروز (دبيرستان فردوسى) تبريز به كسوت پاسدارى درمى‏آيد. پس از طى دوره آموزش در پادگان سيدالشهداء )خاصبان( به (بستان) مى‏شتابد و پس از مدتى حضور در ميادين ستيز و ايثار، براى (آموزش) نيروها مأموريت مى‏يابد. دوره آموزش مرّبى‏گرى را با علاقه تمام پشت سر مى‏نهد و با كوله‏بارى تجربه از ميدان جنگ و عرصه‏هاى تعليم، شبانه‏روز به تربيت جنگاورانى همت مى‏گمارد كه برادران جنگ‏اند.

در پادگان، دل در گرو جبهه دارد. با اينكه شب و روزش در تلاش و تكاپو و تعليم نيروها سپرى مى‏شود. اما اندوهى مبهم در چهره‏اش پيداست. گويى غم فراق جبهه عذابش مى‏دهد. پيوسته بر آن است كه حتى در پشت جبهه نيز همانند رزمندگان خط مقدم زندگى كند. سال 1361 است و (سيد) پاسدارى 20 ساله. پاسدارى 20 ساله و عالمى معنويت و تلاش و شجاعت. بعد از آن كار سنگين آموزشى كه از دميدن صبح تا شب به طول مى‏انجامد، استراحت اندكش را نيز تن بر (تشك) نمى‏سپارد. اصرار مى‏كنند: (چرا بر روى تشك نمى‏خوابى؟) بى‏هيچ رنگ و ريا پاسخ مى‏دهد: (برادران من، اكنون در سنگرها روى سنگ و خاك خوابيده‏اند، من چگونه مى‏توانم اينجا بر تشك نرم و گرم استراحت كنم؟)
اين منطق، منطق عشق است و منطق عشق، اعتراض و استدلال‏هاى كاذب را برنمى‏تابد. (سيد) در سير و سلوك است. او نيك مى‏داند كه اگر بر تشك نرم تن بسپارد، لذت خواب، از نماز و راز و نياز شب محرومش خواهد كرد. شبش اينگونه مى‏گذرد و پيش از آنكه صبح از خواب برخيزد، تلاش بى‏وقفه (سيد) آغاز شده است. او در تاريكى شب، در سرماى زمستان پشت فرمان لندرور از تبريز به سوى خاصبان راه افتاده است.
پس از عمليات‏هاى تمرينى ( با اطلاعات عميق مذهبى و عمومى كه داشت ) براى نيروهايش صحبت مى‏كند و خستگى‏ها را به فراموشى مى‏سپارد. هميشه به نيروهايش هشدار مى‏دهد كه به آموخته‏ها و فنون رزم تكيه نكنند، مى‏گويد: ايمانمان را قوى كنيم، چرا كه برّنده‏ترين سلاح ما ايمان است.
نيروهايى كه تحت نظر (سيد) آموزش مى‏بينند، چنان پخته و آبديده پادگان را ترك مى‏كنند كه با ايمانى قوى، بى‏درنگ به سوى جبهه‏ها روانه مى‏شوند. كم‏كم آوازه شجاعت، تقوا، ايمان و روحيه نظامى (سيد) در ميان رزمنده‏ها مى‏پيچد:
- چمران تبريز!
و اين لقبى است كه رزمنده‏ها به (سيد) مى‏دهند. (چمران تبريز) كارايى و توان نظامى خود را نشان داده است و پيداست كه مى‏تواند بار مسووليت‏هاى سنگين‏ترى را بر دوش بكشد. (مهدى باكرى)مسووليت واحد آموزش نظامى لشكر را به او مى‏سپارد.
با آن همه تلاش بى‏امان در پشت جبهه آرام نمى‏گيرد، هرگاه براى چند روز به خانه مى‏آيد، باز دلش در هواى جبهه مى‏تپد. (وقتى در خانه صحبت از جبهه و جنگ و شهيدان مى‏شود، با ما از شهادت خود مى‏گويد و چنان به يقين كه گويى خود سرنوشت خويش را مى‏داند. به صراحت از شهادت خود مى‏گويد و انگار مى‏خواهد ما را براى شهادت خود مهيا كند.
جانش در جبهه و جهاد، شفافيت ديگرى يافته است. اخلاق و رفتارش در لطافت و مهربانى، شبنم و نسيم را شرمنده مى‏كند. به فرشته‏ها مى‏ماند و مى‏دانم كه به اشتياق ديدار پر مى‏گشايد. سيماى تابناكش صحيفه‏اى است كه حديث شهادت را از آن مى‏توان خواند.
در جبهه بسيارى از شهيدان را پيش از شهادت مى‏توان شناخت، و آنان كه نور تقواشان افزونتر است،

- مثل اينكه بال‏هايت سبز شده، امروز و فرداست كه پر مى‏زنى...
- دارى نور بالا مى‏زنى، مواظب خودش باش!
- رفتى، دست ما را هم بگير!
حتى نماز شب‏خوان‏ها را مى‏شناسند و مى‏بينى كه با اشاره التماس دعا مى‏كنند:
فلانى! شما نيمه‏شب‏ها كجا مى‏رويد؟ راستى آن بالا بالاها چه خبر؟
سيد نه ديگران را، كه خود را هم شناخته است. او نه تنها به شهادت، كه حتى به بعد از شهادت خود نيز مى‏انديشد: نكند روزى بيايد كه امام تنها بماند. و اين چنين است كه او حتى غم‏هاى آينده و دردهاى پس از خود را نيز در درون دارد. روزگارى على نيز تنها ماند. تنهايى حسن مجتبى به صلح انجاميد و حسين و هفتاد و دو تن (سيد) مى‏داند كه تا خط شهادت راهى نمانده است. با شوق تمام راه را طى مى‏كند و در هر فرصت بر يارانش نهيب مى‏زند: (اگر لحظه‏اى غفلت كنيد و امامتان را بى‏ياور بگذاريد، از يك قطره خونم نخواهم گذشت، تا شما را در پيشگاه الهى و در برابر پيغمبر به مؤاخذه بكشانم...) و اين يعنى بينش روشن و ژرف يك پاسدار اسلام، پاسدارى كه نه تنها به شهادت، بل به آن سوتر از شهادت خود مى‏نگرد و پايدارى جاودانه نهضت نور را آرزومند است.

چمران تبریز/ کنگره ی بزرگداشت سرداران ,امیران وشهدای آذربایجان شرقی

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین