چمران تبریز
جنازه يكى از ياران ( پس از يورشى دشمن شكن ) پشت خاكريز خصم جا مانده است و اكنون مىدانيم كه اگر جنازه را برنگردانيم، شايد هرگز پيدا نشود. اما چه كسى بايد حيثيت مرگ و خطر را بار ديگر به بازى گيرد؟ كسى را بيم مرگ نيست. اما از فكر اسارت، اندوهى است كه به جان مىخزد و بر روح آدم چنگ مىاندازد: اگر اسير شوم؟... من تا حال شكنجههاى دشمن را تجربه نكردهام، اگر بخواهند به حرفم بياورند، اگر زير شكنجهها دهانم باز شود... نه...
اما (سيد) مصمم است كه برود و جنازه را بياورد. دوستان منعش مىكنند و برايش از خطر و موانع مىگويند. اما (سيد) براى رفتن آماده مىشود. خداحافظى مىكند و مثل نسيم از خاكريز خودى به طرف دشمن جارى مىشود. (سيد) مىرود و اضطراب و التهاب در جانمان رخنه مىكند. انتظار چنين است. از آن لحظه كه دوست از تو جدا مىشود، منتظر رجعتش هستى. او مىرود و تو از همان دم در انتظار آمدنش لحظهها را مىشمارى! (سيد) از نگاه ما ناپديد مىشود. چيزى مثل يك سؤال در ذهنم جان مىگيرد: (چرا گذاشتى برود؟)
دقايقى است كه (سيد) رفته است. خدا مىداند اكنون در چه وضعى است، شايد مين، مين منور... و سيل رگبار تير بارهاى دشمن... شايد...
هر نفس، انگار سالى است كه با اضطراب و انتظار سپرى مىشود. چشم از آن سوى خاكريز برنمىدارم. (خدايا، كى مىآيد؟)
در لحظات يأس و اميد (سيد) را مىبينم كه با جنازهاى بر دوش به سمت خاكريز خودى مىآيد.
مىگفت: ايمانمان را قوى كنيم، چرا كه برّندهترين سلاح ما ايمان است و راستى را چه نيرويى جز نيروى ايمان او را به آن سوى خاكريز دشمن كشاند؟ آن همه شجاعت و جسارت زاييده ايمان است و بس. او از تبار زلال وحى و نور بود و ريشه در ولايت اهل بيت داشت. شانزده سالگىاش با شكوفايى انقلاب اسلامى گره خورد و در راه به ثمر نشستن نهضت امام ،نفسى از پاى ننشست؛ شركت در راهپيمايىها و تظاهرات مردمى، تكثير و پخش اعلاميههاى حضرت امام ، همكارى با تشكّلهاى انقلابى و مبارزه عملى بىامان با رژيم طاغوت...
اينك جنگ سايه بر زندگى ما گسترده است. ايران بار ديگر تكان مىخورد. متجاوزان وارد ميهن مىشوند... نوجوان ديروز (دبيرستان فردوسى) تبريز به كسوت پاسدارى درمىآيد. پس از طى دوره آموزش در پادگان سيدالشهداء )خاصبان( به (بستان) مىشتابد و پس از مدتى حضور در ميادين ستيز و ايثار، براى (آموزش) نيروها مأموريت مىيابد. دوره آموزش مرّبىگرى را با علاقه تمام پشت سر مىنهد و با كولهبارى تجربه از ميدان جنگ و عرصههاى تعليم، شبانهروز به تربيت جنگاورانى همت مىگمارد كه برادران جنگاند.
در پادگان، دل در گرو جبهه دارد. با اينكه شب و روزش در تلاش و تكاپو و تعليم نيروها سپرى مىشود. اما اندوهى مبهم در چهرهاش پيداست. گويى غم فراق جبهه عذابش مىدهد. پيوسته بر آن است كه حتى در پشت جبهه نيز همانند رزمندگان خط مقدم زندگى كند. سال 1361 است و (سيد) پاسدارى 20 ساله. پاسدارى 20 ساله و عالمى معنويت و تلاش و شجاعت. بعد از آن كار سنگين آموزشى كه از دميدن صبح تا شب به طول مىانجامد، استراحت اندكش را نيز تن بر (تشك) نمىسپارد. اصرار مىكنند: (چرا بر روى تشك نمىخوابى؟) بىهيچ رنگ و ريا پاسخ مىدهد: (برادران من، اكنون در سنگرها روى سنگ و خاك خوابيدهاند، من چگونه مىتوانم اينجا بر تشك نرم و گرم استراحت كنم؟)
اين منطق، منطق عشق است و منطق عشق، اعتراض و استدلالهاى كاذب را برنمىتابد. (سيد) در سير و سلوك است. او نيك مىداند كه اگر بر تشك نرم تن بسپارد، لذت خواب، از نماز و راز و نياز شب محرومش خواهد كرد. شبش اينگونه مىگذرد و پيش از آنكه صبح از خواب برخيزد، تلاش بىوقفه (سيد) آغاز شده است. او در تاريكى شب، در سرماى زمستان پشت فرمان لندرور از تبريز به سوى خاصبان راه افتاده است.
پس از عملياتهاى تمرينى ( با اطلاعات عميق مذهبى و عمومى كه داشت ) براى نيروهايش صحبت مىكند و خستگىها را به فراموشى مىسپارد. هميشه به نيروهايش هشدار مىدهد كه به آموختهها و فنون رزم تكيه نكنند، مىگويد: ايمانمان را قوى كنيم، چرا كه برّندهترين سلاح ما ايمان است.
نيروهايى كه تحت نظر (سيد) آموزش مىبينند، چنان پخته و آبديده پادگان را ترك مىكنند كه با ايمانى قوى، بىدرنگ به سوى جبههها روانه مىشوند. كمكم آوازه شجاعت، تقوا، ايمان و روحيه نظامى (سيد) در ميان رزمندهها مىپيچد:
- چمران تبريز!
و اين لقبى است كه رزمندهها به (سيد) مىدهند. (چمران تبريز) كارايى و توان نظامى خود را نشان داده است و پيداست كه مىتواند بار مسووليتهاى سنگينترى را بر دوش بكشد. (مهدى باكرى)مسووليت واحد آموزش نظامى لشكر را به او مىسپارد.
با آن همه تلاش بىامان در پشت جبهه آرام نمىگيرد، هرگاه براى چند روز به خانه مىآيد، باز دلش در هواى جبهه مىتپد. (وقتى در خانه صحبت از جبهه و جنگ و شهيدان مىشود، با ما از شهادت خود مىگويد و چنان به يقين كه گويى خود سرنوشت خويش را مىداند. به صراحت از شهادت خود مىگويد و انگار مىخواهد ما را براى شهادت خود مهيا كند.
جانش در جبهه و جهاد، شفافيت ديگرى يافته است. اخلاق و رفتارش در لطافت و مهربانى، شبنم و نسيم را شرمنده مىكند. به فرشتهها مىماند و مىدانم كه به اشتياق ديدار پر مىگشايد. سيماى تابناكش صحيفهاى است كه حديث شهادت را از آن مىتوان خواند.
در جبهه بسيارى از شهيدان را پيش از شهادت مىتوان شناخت، و آنان كه نور تقواشان افزونتر است،
- مثل اينكه بالهايت سبز شده، امروز و فرداست كه پر مىزنى...
- دارى نور بالا مىزنى، مواظب خودش باش!
- رفتى، دست ما را هم بگير!
حتى نماز شبخوانها را مىشناسند و مىبينى كه با اشاره التماس دعا مىكنند:
فلانى! شما نيمهشبها كجا مىرويد؟ راستى آن بالا بالاها چه خبر؟
سيد نه ديگران را، كه خود را هم شناخته است. او نه تنها به شهادت، كه حتى به بعد از شهادت خود نيز مىانديشد: نكند روزى بيايد كه امام تنها بماند. و اين چنين است كه او حتى غمهاى آينده و دردهاى پس از خود را نيز در درون دارد. روزگارى على نيز تنها ماند. تنهايى حسن مجتبى به صلح انجاميد و حسين و هفتاد و دو تن (سيد) مىداند كه تا خط شهادت راهى نمانده است. با شوق تمام راه را طى مىكند و در هر فرصت بر يارانش نهيب مىزند: (اگر لحظهاى غفلت كنيد و امامتان را بىياور بگذاريد، از يك قطره خونم نخواهم گذشت، تا شما را در پيشگاه الهى و در برابر پيغمبر به مؤاخذه بكشانم...) و اين يعنى بينش روشن و ژرف يك پاسدار اسلام، پاسدارى كه نه تنها به شهادت، بل به آن سوتر از شهادت خود مىنگرد و پايدارى جاودانه نهضت نور را آرزومند است.
چمران تبریز/ کنگره ی بزرگداشت سرداران ,امیران وشهدای آذربایجان شرقی
