مىجنگيم تا آخرين نفس
پس از آنكه در شب بيست و سوم تير ماه 1361 اسم رمز مقدس يا صاحبالزمان ادركنى در بىسيمها پيچيد و اصغر رهبرى ) فرمانده دلاور گردان شهيد مدنى ( با نيروهاى خود، وارد آخرين ميدان شد. گردان شهيد مدنى با در هم شكستن خطوط اوليه دفاعى دشمن، پيشروى مىكرد و فرمانده بيست ساله گردان ( اصغر رهبرى ) پيشاپيش نيروهاى خود پيش مىتاخت...
در نخستين ساعات بامداد، صدها تانك مدرن دشمن از روبروى مثلثىها، نيروهاى گردان شهيد مدنى را به صورت گازانبرى محاصره كردند و نبردى آغاز شد كه در تاريخ جنگهاى جهان كمنظير بود: جنگ تن با تانك... در اين حال براى گردان شهيد مدنى عقبنشينى ميسر نبود. گردان شهيد مدنى دو راه پيش رو داشت: تسليم يا نبرد... در اينجا بود كه حماسه ماناى عاشورائيان رقم خورد. در حالى كه تانكها غرشكنان پيش مىآمدند، در حالى كه گلولههاى توپ، تانك و كاتيوشاى دشمن همه جا را به آتش مىكشيد، نيروهاى گردان كه جز سلاحهاى سبك با خود نداشتند، داغ تسليم را بر دل دشمن نهادند و با همان سلاحهاى سبك به طرف تانكها يورش بردند. حتى برخى از رزمندهها به طرف تانكها مىدويدند و تلاش مىكردند با انداختن نارنجك به داخل تانك آن را منهدم كنند...
روز بيست و هشتم تير ماه 1361 فرجام سرخ گردان شهيد مدنى در شرق بصره، در منطقه پاسگاه زيد رقم خورد. گردان به شهادت رسيد، فرمانده بيست ساله گردان و برادرش اكبر نيز.
خبر چونان نسيم معطر در شهر پيچيد: )اصغر و اكبر هر دو با هم به شهادت رسيدند( و آتش چنين داغى دل كوه را آب مىكرد. شام غريبان بود. شام غريبان شهيدانى كه پيكرهايشان نيز باز نيامده بود تا تسلاى دل مادر باشد. همه مىگريستند. و مادر بود كه ديگران را دلدارى مىداد: از آنِ خدا بودند.. رسم است كه در شام غريبان، ياران، وصيتنامه شهيد را مىخوانند. اما اصغر حتى وصيتنامهاى هم از خود بر جاى ننهاده است. برخى از شهيدان چندان گمنامى را خوش مىدارند كه گويى نمىخواهند حتى كسى نامشان را هم بر زبان آرد. و اين از اسرار خلوص است. اما خدا نام عاشقان را تا هميشه منتشر مىكند. از او وصيتنامهاى نماند، اما راهى ماند ناتمام، كه من و تو بايد رهسپار آن باشيم.
در نخستين ساعات بامداد، صدها تانك مدرن دشمن از روبروى مثلثىها، نيروهاى گردان شهيد مدنى را به صورت گازانبرى محاصره كردند و نبردى آغاز شد كه در تاريخ جنگهاى جهان كمنظير بود: جنگ تن با تانك... در اين حال براى گردان شهيد مدنى عقبنشينى ميسر نبود. گردان شهيد مدنى دو راه پيش رو داشت: تسليم يا نبرد... در اينجا بود كه حماسه ماناى عاشورائيان رقم خورد. در حالى كه تانكها غرشكنان پيش مىآمدند، در حالى كه گلولههاى توپ، تانك و كاتيوشاى دشمن همه جا را به آتش مىكشيد، نيروهاى گردان كه جز سلاحهاى سبك با خود نداشتند، داغ تسليم را بر دل دشمن نهادند و با همان سلاحهاى سبك به طرف تانكها يورش بردند. حتى برخى از رزمندهها به طرف تانكها مىدويدند و تلاش مىكردند با انداختن نارنجك به داخل تانك آن را منهدم كنند...
روز بيست و هشتم تير ماه 1361 فرجام سرخ گردان شهيد مدنى در شرق بصره، در منطقه پاسگاه زيد رقم خورد. گردان به شهادت رسيد، فرمانده بيست ساله گردان و برادرش اكبر نيز.
خبر چونان نسيم معطر در شهر پيچيد: )اصغر و اكبر هر دو با هم به شهادت رسيدند( و آتش چنين داغى دل كوه را آب مىكرد. شام غريبان بود. شام غريبان شهيدانى كه پيكرهايشان نيز باز نيامده بود تا تسلاى دل مادر باشد. همه مىگريستند. و مادر بود كه ديگران را دلدارى مىداد: از آنِ خدا بودند.. رسم است كه در شام غريبان، ياران، وصيتنامه شهيد را مىخوانند. اما اصغر حتى وصيتنامهاى هم از خود بر جاى ننهاده است. برخى از شهيدان چندان گمنامى را خوش مىدارند كه گويى نمىخواهند حتى كسى نامشان را هم بر زبان آرد. و اين از اسرار خلوص است. اما خدا نام عاشقان را تا هميشه منتشر مىكند. از او وصيتنامهاى نماند، اما راهى ماند ناتمام، كه من و تو بايد رهسپار آن باشيم.
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
لینک کپی شد
نظر شما
