مادر، اين آخرين ديدار ماست

کد خبر: ۱۲۹۴۲۹
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۶:۱۰ - 18April 2011
وقتي كه برگشتيم ، ديدم نماز مي خواند و گريه مي كند . گفتم اي بابا ! بلند شو برويم . گفت : « كنار اين فرات دستان ابوالفضل را انداخته اند . »

آخرين باري كه به مرخصي آمد ، موقع رفتن به جبهه ، هنگامي كه اعضاي خانواده بدرقه اش مي كردند و مادرم خواست او را ببوسد گفت : « مادر ، گلويم را ببوس . » مادرم به گريه افتاد و گفت : « جعفر جان اين چه حرفي است ؟ » جواب داد : « مادر اين آخرين ديدار ماست و اين بار من به شهادت مي رسم و سر از تنم جدا خواهد شد . » با اين جمله جعفر ، تمام اعضاي خانواده به گريه افتادند .

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین