مادر، اين آخرين ديدار ماست
وقتي كه برگشتيم ، ديدم نماز مي خواند و گريه مي كند . گفتم اي بابا ! بلند شو برويم . گفت : « كنار اين فرات دستان ابوالفضل را انداخته اند . »
آخرين باري كه به مرخصي آمد ، موقع رفتن به جبهه ، هنگامي كه اعضاي خانواده بدرقه اش مي كردند و مادرم خواست او را ببوسد گفت : « مادر ، گلويم را ببوس . » مادرم به گريه افتاد و گفت : « جعفر جان اين چه حرفي است ؟ » جواب داد : « مادر اين آخرين ديدار ماست و اين بار من به شهادت مي رسم و سر از تنم جدا خواهد شد . » با اين جمله جعفر ، تمام اعضاي خانواده به گريه افتادند .
لینک کپی شد
نظر شما
