سعید، باید برگردی عقب!
این بار عازم جبهه است، حالی دیگر دارد، در نگاه معصومش اسراری نهفته است که هنوز برای ما مکشوف نیست. از همه خداحافظی می کند و باز هم سخنانی را که در موقع اعزام به جبهه می گفت، تکرار می کند: خود را بدهکار و مدیون انقلاب و جمهوری اسلامی بدانید، انقلاب را حفظ کنید و پیرو خط امام باشید....
اکنون سعید بازگشته است، یعنی سعید را باز آورده اند. چرا که او ماندن در جبهه را بر هر جای دیگر ترجیح می داد، چه اشتیاقی داشت به جهاد، به ستیز مستمر...
می دانست که عملیاتی بزرگ انجام خواهد شد، به هر عذر و بهانه ای بود، «مخابرات» را رها کرده و از سوسنگرد به شوش آمده بود تا در عملیات شرکت کند.
فتح المبین آغاز شد. قرار بود گردان ما از عقبه دشمن عمل کند، پس از ساعت ها پیاده روی نبرد را از «میش داغ» شروع کردیم. شب تا صبح جنگیدیم، صبحی که برای ما صبح دیگری بود. دشمن روی بر هزیمت داشت و منطقه در تسلط ما بود. همراه با سعید وارد سنگری شدیم که سنگر فرماندهی عراقی ها بود. در گوشه و کنار سنگر انواع و اقسام ابزار و وسایل به چشم می خورد. در گوشه ای تعدادی کتاب روی هم ریخته بود. سعید به طرف کتاب ها رفت. از میان کتاب های غبار گرفته ای که معلوم بود هرگز کسی لای آنها را نگشوده یکی را برداشت و به من داد. کتاب دعا بود.... هنوز هم وقتی آن کتاب را وا می کنم، یاد سعید در دلم جان می گیرد.
وقتی عملیات فتح المبین با پیروزی به پایان رسید، اغلب نیروها عازم مرخصی شدند. اما سعید در منطقه ماند، می گفت: هنوز قسمت هایی از خاک کشور ما در اشغال دشمن است، از این پس باید طریقه جنگ در تپه های ماهور و کوهستان را یاد بگیریم تا در عملیات های آینده بتوانیم دشمن را از کشور خود بیرون کنیم.
عملیات به پایان رسید، اغلب نیروها عازم مرخصی شدند، اما سعید در منطقه ماند و اکنون سعید را آورده اند، غرق خون...
یادت هست سعید؟ یادت هست! ... وقتی برای شناسایی عقبه دشمن می رفتیم. بی سر و صدا پارو می زدیم و قایق چون قویی سبکبال در آغوش هورالعظیم پیش می رفت. سه چهار کیلومتر پارو زدیم. تو از شادی در خود نمی گنجیدی. هر لحظه ممکن بود به دام کمین های دشمن بیافتیم اما تبسمی که از لبانت محو نمی شد، نشان می داد که تو خطر را، مرگ را و دشمن را به بازی گرفته ای....
یادت هست سعید؟ ! آزادی خرمشهر را می گویم، عملیات بیت المقدس را. در مرحله سوم عملیات بود. با موتور پیش می رفتیم و گلوله های خمپاره و توپ از چپ و راست همراهی مان می کردند. دل به خدا سپرده بودیم. باید پیش می رفتیم، و موتور در میان انفجارهای مداوم توپ و خمپاره پیش می رفت و تو، باز از شادی در خود نمی گنجیدی. در میان انفجارهای مداوم زمزمه ات را می شنیدم: «الحمدالله، الحمدالله». می خواستی قدری از سرور درونی ات را به من ببخشی: «می دانی! اگر این بار هم به سلامت به تبریز برگردیم، مردم می گویند آخر اینها چرا زخمی نمی شوند!» و در این لحظه گلوله توپی در کنارمان فرود آمد. گرد و غبار که فرو خوابید، دانستم که ترکشی در پایت جا گرفته است. زخم پایت را بستی و گفتی: «ماموریتمان را ادامه می دهیم...»
موتور پیش می رفت و من فکر می کردم که اگر پاهایمان بریده شود و سرهایمان نیز، این راه ادامه خواهد یافت.
زخم می خوردی و از جبهه برنمی گشتی تا عملیات به سرانجام رسد. در والفجر یک هم سینه ات را شکافتند اما با همه اصرار فرماندهان و دوستان در خط ماندی تا عملیات تمام شود...
اما سعید، اکنون باز آمده ای، از والفجر چهار، از تپه کله قندی....شهید شده ای و چقدر دلم می خواهد بدانم که چگونه شهید شده ای.
مرحله دوم عملیات والفجر چهار اجرا می شد، نیمه شب بود که سعید خود را به منطقه داغ نبرد رسانید. هنوز منطقه پاکسازی نشده بود و تپه ای که قرار بود از زیر آن، خاکریز زده شود، در دست عراقی ها بود. بدون تصرف تپه، زدن خاکریز امکان نداشت. سعید همراه با نیروهای موجود برای تصرف تپه مذکور عمل کرد. جراحتی بر بازویش نشست، اما سعید از پا نیافتاد و همچنان می جنگید. لحظه ای آرام و قرار نداشت. بچه ها اصرار داشتند که سعید به عقب برگردد. می دانستیم که او تا جان در بدن دارد خواهد جنگید. حوالی صبح دیگر حتی قادر به حرکت دادن دستش نبود، گویی دیگر توان جنگیدن نداشت، مصطفی مولوی می خواست به هر ترتیب ممکن او را به عقب برگرداند: «سعید! باید برگردی عقب» سعید نمی پذیرد: «تا تپه آزاد نشود برنمی گردم»، مولوی اصرار می کند. انگار سعید ناراحت می شود: «تو ماموریت دیگری داری و باید ماموریت خودت را انجام دهی، من هم باید ماموریت خودم را تمام کنم.»
حوالی ساعت 30/7 صبح روز دوم آبان ماه 1362 با اصابت ترکشی ماموریت سعید تمام می شود، اوکه زندگی اش عین سعادت بود وشهادتش سعادت محض.
گل های عاشورایی1/ جلال محمدی/کنگره ی شهدا وسرداران شهیدآذربایجان شرقی/تبریز/1383
