ساعت 7.30ماموریت سعید تمام می شود
اينجا شميم شهدا موج مىزند.
اكنون سعيد آرام و بىصدا در تابوت آرميده است و شهيدان ديگرى نيز همراه با سعيد باز آمدهاند. تابوتها روى هم چيده شده است. سعيد را صدها بار ديدهام. صدها خاطره از سعيد دارم، از زمان تحصيل، از روزهاى پرآشوب انقلاب، از روزهاى پر خطرى كه سعيد اعلاميهها و نوارهاى امام را پخش مىكرد، از شهر، از سال 57 ... سالى كه گروهكهاى راست و چپ با تبليغات رنگارنگ خود )دبيرستان مهر(را آلوده مىكردند و سعيد بود كه بچههاى حزباللَّه را جمع كرد و )انجمن اسلامى( داير شد و به بركت همين انجمن اسلامى بود كه وقتى گروهكها دبيرستانهاى ديگر را به تعطيلى كشاندند، دبيرستان مهر همچنان آغوش خود را به روى طالبان علم و ايمان گشوده بود... سعيد را صدها بار ديدهام و اكنون حسرتى غريب در سينهام موج مىزند: ديدى سعيد! حتى نتوانستم براى آخرين بار ببينمت، حتى نتوانستم از تو خداحافظى كنم سعيد!..
ديگر سعيد هم چندان براى خداحافظى وقعى نمىنهاد. وقتى به جبهه مىرفت طورى خداحافظى مىكرد كه انگار جاى نزديكى مىرود. ديگر ما هم به سفرهاى سعيد عادت كرده بوديم. جبهه رفتنش براى ما عادى شده بود. از هنگام تأسيس سپاه، سعيد پاسدار شده بود و از زمان آغاز جنگ پيوسته به جبهه مىرفت. در اسفند ماه 1359، بيست سالگىاش با حماسههاى سوسنگرد در آميخت و از آن پس تا لحظه شهادت ميدان نبرد را رها نكرد؛ در مسؤوليت عملياتهاى برون مرزى سپاه مريوان تا )سيد صادق( و )حلبچه( عراق پيش رفت، در عمليات طريقالقدس به عنوان معاون گردان امام سجاد حماسهها آفريد، حماسههايى كه تا فتحالمبين، بيتالمقدس، مسلمبن عقيل، والفجر 1 و والفجر 4 امتداد يافت...
اين بار عازم جبهه است، حالى ديگر دارد، در نگاه معصومش اسرارى نهفته است كه هنوز براى ما مكشوف نيست. از همه خداحافظى مىكند و باز هم سخنانى را كه در موقع اعزام به جبهه مىگفت،
تكرار مىكند: خود را بدهكار و مديون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانيد، انقلاب را حفظ كنيد و پيرو خط امام باشيد...
اكنون سعيد بازگشته است، يعنى سعيد را باز آوردهاند. چرا كه او ماندن در جبهه را بر هر جاى ديگر ترجيح مىداد، چه اشتياقى داشت به جهاد، به ستيز مستمر...
مىدانست كه عملياتى بزرگ انجام خواهد شد، به هر عذر و بهانهاى بود،)مخابرات( را رها كرده و از سوسنگرد به شوش آمده بود تا در عمليات شركت كند.
فتحالمبين آغاز شد. قرار بود گردان ما از عقبه دشمن عمل كند، پس از ساعتها پيادهروى نبرد را از )ميشداغ( شروع كرديم. شب تا صبح جنگيديم، صبحى كه براى ما صبح ديگرى بود. دشمن روى بر هزيمت داشت و منطقه در تسلط ما بود. همراه با سعيد وارد سنگرى شديم كه سنگر فرماندهى عراقىها بود. در گوشه و كنار سنگر انواع و اقسام ابزار و وسايل به چشم مىخورد. در گوشهاى تعدادى كتاب روى هم ريخته بود. سعيد به طرف كتابها رفت. از ميان كتابهاى غبار گرفتهاى كه معلوم بود هرگز كسى لاى آنها را نگشوده يكى را برداشت و به من داد. كتاب دعا بود... هنوز هم وقتى آن كتاب را وا مىكنم، ياد سعيد در دلم جان مىگيرد.
وقتى عمليات فتحالمبين با پيروزى به پايان رسيد، اغلب نيروها عازم مرخصى شدند. اما سعيد در منطقه ماند، مىگفت: هنوز قسمتهايى از خاك كشور ما در اشغال دشمن است، از اين پس بايد طريقه جنگ در تپههاى ماهور و كوهستان را ياد بگيريم تا در عملياتهاى آينده بتوانيم دشمن را از كشور خود بيرون كنيم.
عمليات به پايان رسيد، اغلب نيروها عازم مرخصى شدند، اما سعيد در منطقه ماند و اكنون سعيد را آوردهاند، غرق خون...
يادت هست سعيد؟ يادت هست!.. وقتى براى شناسايى عقبه دشمن مىرفتيم، بىسر و صدا پارو مىزديم و قايق چون قويى سبكبال در آغوش هورالعظيم پيش مىرفت. سه چهار كيلومتر پارو زديم. تو از شادى در خود نمىگنجيدى. هر لحظه ممكن بود به دام كمينهاى دشمن بيافتيم اما تبسمى كه از لبانت محو نمىشد، نشان مىداد كه تو خطر را، مرگ را و دشمن را به بازى گرفتهاى...
يادت هست سعيد؟! آزادى خرمشهر را مىگويم، عمليات بيتالمقدس را. مرحله سوم عمليات بود. با موتور پيش مىرفتيم و گلولههاى خمپاره و توپ از چپ و راست همراهىمان مىكردند. دل به خدا سپرده بوديم. بايد پيش مىرفتيم، و موتور در ميان انفجارهاى مداوم توپ و خمپاره پيش مىرفت و تو، باز از شادى در خود نمىگنجيدى. در ميان انفجارهاى مداوم زمزمهات را مىشنيدم: الحمدللَّه، الحمدللَّه. مىخواستى قدرى از سرور درونىات را به من ببخشى: مىدانى! اگر اين بار هم به سلامت به تبريز برگرديم، مردم مىگويند آخر اينها چرا زخمى نمىشوند! و در اين لحظه گلوله توپى در كنارمان فرود آمد. گرد و غبار كه فرو خوابيد، دانستم كه تركشى در پايت جا گرفته است. زخم پايت را بستى و گفتى: مأموريتمان را ادامه مىدهيم.
موتور پيش مىرفت و من فكر مىكردم كه اگر پاهايمان بريده شود و سرهايمان نيز، اين راه ادامه خواهد يافت.
زخم مىخوردى و از جبهه برنمىگشتى تا عمليات به سرانجام رسد. در والفجر يك هم سينهات را شكافتند اما با همه اصرار فرماندهان و دوستان در خط ماندى تا عمليات تمام شود.
اما سعيد، اكنون باز آمدهاى، از والفجر چهار، از تپه كلّهقندى... شهيد شدهاى و چقدر دلم مىخواهد بدانم كه چگونه شهيد شدهاى.
مرحله دوم عمليات والفجر چهار اجرا مىشد، نيمه شب بود كه سعيد خود را به منطقه داغ نبرد رسانيد. هنوز منطقه پاكسازى نشده بود و تپهاى كه قرار بود از زير آن، خاكريز زده شود، در دست عراقىها بود. بدون تصرف تپه، زدنِ خاكريز امكان نداشت. سعيد همراه با نيروهاى موجود براى تصرف تپه مذكور عمل كرد. جراحتى بر بازويش نشست، اما سعيد از پا نيافتاد و همچنان مىجنگيد. لحظهاى آرام و قرار نداشت. بچهها اصرار داشتند كه سعيد به عقب برگردد. مىدانستيم كه او تا جان در بدن دارد خواهد جنگيد. حوالى صبح ديگر حتى قادر به حركت دادن دستش نبود، گويى ديگر توان جنگيدن نداشت، مصطفى مولوى مىخواست به هر ترتيب ممكن او را به عقب برگرداند: سعيد! بايد برگردى عقب سعيد نمىپذيرد: تا تپه آزاد نشود برنمىگردم، مولوى اصرار مىكند. انگار سعيد ناراحت مىشود: تو مأموريت ديگرى دارى و بايد مأموريت خودت را انجام دهى، من هم بايد مأموريت خودم را تمام كنم.
حوالى ساعت 7:30 صبح روز دوم آبان ماه 1362 با اصابت تركشى مأموريت سعيد تمام مىشود؛
عاش سعيداً و ماتَ سعيدا
اكنون سعيد پس از سالها پيكار بىامان بازگشته است... شگفت بازگشتى! اناللَّه و انااليه راجعون... سالها با سعيد بودهام و اكنون سؤالى مدام در هزار توى ذهنم تكرار مىشود: به راستى سعيد كه بود؟
- سعيد نمونه صبر و استقامت بود.
شايد ديگر كسى صداى سعيد را نمىشنود، اما من صداى سعيد را از همه جا و در هر جا مىشنوم: حمد و سپاس خداى مستضعفين را كه يك بار ديگر عنايتى برايم كرد تا بتوانم در عمليات شركت كنم و به قول امام كبيرمان، بتوانم از اين نعمت بزرگ الهى ، كه همانا نبرد با كفار و دشمنان اسلام و مسلمين است ، بهرهمند شوم تا با اين عمل، خود و ديگر همرزمانم بتوانيم سرزمين پر خون كربلا و به دنبال آن، سرزمين مقدس قدس و كعبه را از دست نوكران آمريكا و شوروى و ديگر جهانخواران خارج كنيم و به آغوش گرم اسلام و مسلمين برگردانيم.
حال كه من توانستم شربت شهادت بنوشم ( با اينكه خود را لايق نمىدانم در جوار شهيدان قرار گيرم ) به هيچ وجه ناراحت نباشيد و مبادا به خاطر من گريه كنيد... از خدا بخواهيد كه شهادت مرا قبول كند.
تنها تقاضاى عاجزانهاى كه از شما پدر و مادر و ديگر نزديكان دارم و اميدوارم كه جداً به آن عمل شود، اين است كه نه تنها به خاطر اينكه شهيدى دادهايد، از اسلام و كشور اسلامى طلبكار نشويد، بلكه خود را بدهكار و مديون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانيد، زيرا كه فرزندتان توانسته است به بزرگترين آرزوى زندگانىاش كه همانا شهادت است، برسد...
در راه مستقيم اللَّه حركت كنيد و در تمام طول زندگانى تابع ولايت فقيه باشيد.
انگار كوهها بر شانهام نشسته است. يعنى ديگر سعيد را نخواهم ديد؟ يعنى سعيد رفت؟
تابوتها روى هم چيده شده است. سعيد و بيش از چهل شهيد ديگر امروز بر شانههاى شهر تشييع خواهند شد. به تابوتها نگاه مىكنم. حيرتى سنگين مرا در خود گرفته است. درونم از زمزمه سرشار است: عجب سعيد! حتى براى آخرين بار نتوانستم ببينمت... ديدار به قيامت... صدايى مىشنوم: كدام شهيد را مىخواهى ببينى تعجب مىكنم.
تا دقايقى ديگر تابوتها را مىبرند. همه عجله دارند. همه در شتاب و تب و تاباند. با اينحال جواب مىدهم: مىخواهم سعيد را ببينم، سعيد فقيه را. در چند لحظه ميخهايى را كه بر تابوت كوبيده شده، مىكَنَد: بيا... بيا... شهيد را ببين و من براى واپسين بار چهره مهربان سعيد را مىبينم، خورشيدى خونآلود در تابوت آرميده است.
آئینه آسمان/ کنگره بزرگداشت سرداران وشهدای آذربایجان شرقی
اكنون سعيد آرام و بىصدا در تابوت آرميده است و شهيدان ديگرى نيز همراه با سعيد باز آمدهاند. تابوتها روى هم چيده شده است. سعيد را صدها بار ديدهام. صدها خاطره از سعيد دارم، از زمان تحصيل، از روزهاى پرآشوب انقلاب، از روزهاى پر خطرى كه سعيد اعلاميهها و نوارهاى امام را پخش مىكرد، از شهر، از سال 57 ... سالى كه گروهكهاى راست و چپ با تبليغات رنگارنگ خود )دبيرستان مهر(را آلوده مىكردند و سعيد بود كه بچههاى حزباللَّه را جمع كرد و )انجمن اسلامى( داير شد و به بركت همين انجمن اسلامى بود كه وقتى گروهكها دبيرستانهاى ديگر را به تعطيلى كشاندند، دبيرستان مهر همچنان آغوش خود را به روى طالبان علم و ايمان گشوده بود... سعيد را صدها بار ديدهام و اكنون حسرتى غريب در سينهام موج مىزند: ديدى سعيد! حتى نتوانستم براى آخرين بار ببينمت، حتى نتوانستم از تو خداحافظى كنم سعيد!..
ديگر سعيد هم چندان براى خداحافظى وقعى نمىنهاد. وقتى به جبهه مىرفت طورى خداحافظى مىكرد كه انگار جاى نزديكى مىرود. ديگر ما هم به سفرهاى سعيد عادت كرده بوديم. جبهه رفتنش براى ما عادى شده بود. از هنگام تأسيس سپاه، سعيد پاسدار شده بود و از زمان آغاز جنگ پيوسته به جبهه مىرفت. در اسفند ماه 1359، بيست سالگىاش با حماسههاى سوسنگرد در آميخت و از آن پس تا لحظه شهادت ميدان نبرد را رها نكرد؛ در مسؤوليت عملياتهاى برون مرزى سپاه مريوان تا )سيد صادق( و )حلبچه( عراق پيش رفت، در عمليات طريقالقدس به عنوان معاون گردان امام سجاد حماسهها آفريد، حماسههايى كه تا فتحالمبين، بيتالمقدس، مسلمبن عقيل، والفجر 1 و والفجر 4 امتداد يافت...
اين بار عازم جبهه است، حالى ديگر دارد، در نگاه معصومش اسرارى نهفته است كه هنوز براى ما مكشوف نيست. از همه خداحافظى مىكند و باز هم سخنانى را كه در موقع اعزام به جبهه مىگفت،
تكرار مىكند: خود را بدهكار و مديون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانيد، انقلاب را حفظ كنيد و پيرو خط امام باشيد...
اكنون سعيد بازگشته است، يعنى سعيد را باز آوردهاند. چرا كه او ماندن در جبهه را بر هر جاى ديگر ترجيح مىداد، چه اشتياقى داشت به جهاد، به ستيز مستمر...
مىدانست كه عملياتى بزرگ انجام خواهد شد، به هر عذر و بهانهاى بود،)مخابرات( را رها كرده و از سوسنگرد به شوش آمده بود تا در عمليات شركت كند.
فتحالمبين آغاز شد. قرار بود گردان ما از عقبه دشمن عمل كند، پس از ساعتها پيادهروى نبرد را از )ميشداغ( شروع كرديم. شب تا صبح جنگيديم، صبحى كه براى ما صبح ديگرى بود. دشمن روى بر هزيمت داشت و منطقه در تسلط ما بود. همراه با سعيد وارد سنگرى شديم كه سنگر فرماندهى عراقىها بود. در گوشه و كنار سنگر انواع و اقسام ابزار و وسايل به چشم مىخورد. در گوشهاى تعدادى كتاب روى هم ريخته بود. سعيد به طرف كتابها رفت. از ميان كتابهاى غبار گرفتهاى كه معلوم بود هرگز كسى لاى آنها را نگشوده يكى را برداشت و به من داد. كتاب دعا بود... هنوز هم وقتى آن كتاب را وا مىكنم، ياد سعيد در دلم جان مىگيرد.
وقتى عمليات فتحالمبين با پيروزى به پايان رسيد، اغلب نيروها عازم مرخصى شدند. اما سعيد در منطقه ماند، مىگفت: هنوز قسمتهايى از خاك كشور ما در اشغال دشمن است، از اين پس بايد طريقه جنگ در تپههاى ماهور و كوهستان را ياد بگيريم تا در عملياتهاى آينده بتوانيم دشمن را از كشور خود بيرون كنيم.
عمليات به پايان رسيد، اغلب نيروها عازم مرخصى شدند، اما سعيد در منطقه ماند و اكنون سعيد را آوردهاند، غرق خون...
يادت هست سعيد؟ يادت هست!.. وقتى براى شناسايى عقبه دشمن مىرفتيم، بىسر و صدا پارو مىزديم و قايق چون قويى سبكبال در آغوش هورالعظيم پيش مىرفت. سه چهار كيلومتر پارو زديم. تو از شادى در خود نمىگنجيدى. هر لحظه ممكن بود به دام كمينهاى دشمن بيافتيم اما تبسمى كه از لبانت محو نمىشد، نشان مىداد كه تو خطر را، مرگ را و دشمن را به بازى گرفتهاى...
يادت هست سعيد؟! آزادى خرمشهر را مىگويم، عمليات بيتالمقدس را. مرحله سوم عمليات بود. با موتور پيش مىرفتيم و گلولههاى خمپاره و توپ از چپ و راست همراهىمان مىكردند. دل به خدا سپرده بوديم. بايد پيش مىرفتيم، و موتور در ميان انفجارهاى مداوم توپ و خمپاره پيش مىرفت و تو، باز از شادى در خود نمىگنجيدى. در ميان انفجارهاى مداوم زمزمهات را مىشنيدم: الحمدللَّه، الحمدللَّه. مىخواستى قدرى از سرور درونىات را به من ببخشى: مىدانى! اگر اين بار هم به سلامت به تبريز برگرديم، مردم مىگويند آخر اينها چرا زخمى نمىشوند! و در اين لحظه گلوله توپى در كنارمان فرود آمد. گرد و غبار كه فرو خوابيد، دانستم كه تركشى در پايت جا گرفته است. زخم پايت را بستى و گفتى: مأموريتمان را ادامه مىدهيم.
موتور پيش مىرفت و من فكر مىكردم كه اگر پاهايمان بريده شود و سرهايمان نيز، اين راه ادامه خواهد يافت.
زخم مىخوردى و از جبهه برنمىگشتى تا عمليات به سرانجام رسد. در والفجر يك هم سينهات را شكافتند اما با همه اصرار فرماندهان و دوستان در خط ماندى تا عمليات تمام شود.
اما سعيد، اكنون باز آمدهاى، از والفجر چهار، از تپه كلّهقندى... شهيد شدهاى و چقدر دلم مىخواهد بدانم كه چگونه شهيد شدهاى.
مرحله دوم عمليات والفجر چهار اجرا مىشد، نيمه شب بود كه سعيد خود را به منطقه داغ نبرد رسانيد. هنوز منطقه پاكسازى نشده بود و تپهاى كه قرار بود از زير آن، خاكريز زده شود، در دست عراقىها بود. بدون تصرف تپه، زدنِ خاكريز امكان نداشت. سعيد همراه با نيروهاى موجود براى تصرف تپه مذكور عمل كرد. جراحتى بر بازويش نشست، اما سعيد از پا نيافتاد و همچنان مىجنگيد. لحظهاى آرام و قرار نداشت. بچهها اصرار داشتند كه سعيد به عقب برگردد. مىدانستيم كه او تا جان در بدن دارد خواهد جنگيد. حوالى صبح ديگر حتى قادر به حركت دادن دستش نبود، گويى ديگر توان جنگيدن نداشت، مصطفى مولوى مىخواست به هر ترتيب ممكن او را به عقب برگرداند: سعيد! بايد برگردى عقب سعيد نمىپذيرد: تا تپه آزاد نشود برنمىگردم، مولوى اصرار مىكند. انگار سعيد ناراحت مىشود: تو مأموريت ديگرى دارى و بايد مأموريت خودت را انجام دهى، من هم بايد مأموريت خودم را تمام كنم.
حوالى ساعت 7:30 صبح روز دوم آبان ماه 1362 با اصابت تركشى مأموريت سعيد تمام مىشود؛
عاش سعيداً و ماتَ سعيدا
اكنون سعيد پس از سالها پيكار بىامان بازگشته است... شگفت بازگشتى! اناللَّه و انااليه راجعون... سالها با سعيد بودهام و اكنون سؤالى مدام در هزار توى ذهنم تكرار مىشود: به راستى سعيد كه بود؟
- سعيد نمونه صبر و استقامت بود.
شايد ديگر كسى صداى سعيد را نمىشنود، اما من صداى سعيد را از همه جا و در هر جا مىشنوم: حمد و سپاس خداى مستضعفين را كه يك بار ديگر عنايتى برايم كرد تا بتوانم در عمليات شركت كنم و به قول امام كبيرمان، بتوانم از اين نعمت بزرگ الهى ، كه همانا نبرد با كفار و دشمنان اسلام و مسلمين است ، بهرهمند شوم تا با اين عمل، خود و ديگر همرزمانم بتوانيم سرزمين پر خون كربلا و به دنبال آن، سرزمين مقدس قدس و كعبه را از دست نوكران آمريكا و شوروى و ديگر جهانخواران خارج كنيم و به آغوش گرم اسلام و مسلمين برگردانيم.
حال كه من توانستم شربت شهادت بنوشم ( با اينكه خود را لايق نمىدانم در جوار شهيدان قرار گيرم ) به هيچ وجه ناراحت نباشيد و مبادا به خاطر من گريه كنيد... از خدا بخواهيد كه شهادت مرا قبول كند.
تنها تقاضاى عاجزانهاى كه از شما پدر و مادر و ديگر نزديكان دارم و اميدوارم كه جداً به آن عمل شود، اين است كه نه تنها به خاطر اينكه شهيدى دادهايد، از اسلام و كشور اسلامى طلبكار نشويد، بلكه خود را بدهكار و مديون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانيد، زيرا كه فرزندتان توانسته است به بزرگترين آرزوى زندگانىاش كه همانا شهادت است، برسد...
در راه مستقيم اللَّه حركت كنيد و در تمام طول زندگانى تابع ولايت فقيه باشيد.
انگار كوهها بر شانهام نشسته است. يعنى ديگر سعيد را نخواهم ديد؟ يعنى سعيد رفت؟
تابوتها روى هم چيده شده است. سعيد و بيش از چهل شهيد ديگر امروز بر شانههاى شهر تشييع خواهند شد. به تابوتها نگاه مىكنم. حيرتى سنگين مرا در خود گرفته است. درونم از زمزمه سرشار است: عجب سعيد! حتى براى آخرين بار نتوانستم ببينمت... ديدار به قيامت... صدايى مىشنوم: كدام شهيد را مىخواهى ببينى تعجب مىكنم.
تا دقايقى ديگر تابوتها را مىبرند. همه عجله دارند. همه در شتاب و تب و تاباند. با اينحال جواب مىدهم: مىخواهم سعيد را ببينم، سعيد فقيه را. در چند لحظه ميخهايى را كه بر تابوت كوبيده شده، مىكَنَد: بيا... بيا... شهيد را ببين و من براى واپسين بار چهره مهربان سعيد را مىبينم، خورشيدى خونآلود در تابوت آرميده است.
آئینه آسمان/ کنگره بزرگداشت سرداران وشهدای آذربایجان شرقی
لینک کپی شد
نظر شما
