ساعت 7.30ماموریت سعید تمام می شود

کد خبر: ۱۲۹۴۴۲
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۷:۱۳ - 18April 2011
اينجا شميم شهدا موج مى‏زند.
اكنون سعيد آرام و بى‏صدا در تابوت آرميده است و شهيدان ديگرى نيز همراه با سعيد باز آمده‏اند. تابوت‏ها روى هم چيده شده است. سعيد را صدها بار ديده‏ام. صدها خاطره از سعيد دارم، از زمان تحصيل، از روزهاى پرآشوب انقلاب، از روزهاى پر خطرى كه سعيد اعلاميه‏ها و نوارهاى امام را پخش مى‏كرد، از شهر، از سال 57 ... سالى كه گروهك‏هاى راست و چپ با تبليغات رنگارنگ خود )دبيرستان مهر(را آلوده مى‏كردند و سعيد بود كه بچه‏هاى حزب‏اللَّه را جمع كرد و )انجمن اسلامى( داير شد و به بركت همين انجمن اسلامى بود كه وقتى گروهك‏ها دبيرستان‏هاى ديگر را به تعطيلى كشاندند، دبيرستان مهر همچنان آغوش خود را به روى طالبان علم و ايمان گشوده بود... سعيد را صدها بار ديده‏ام و اكنون حسرتى غريب در سينه‏ام موج مى‏زند: ديدى سعيد! حتى نتوانستم براى آخرين بار ببينمت، حتى نتوانستم از تو خداحافظى كنم سعيد!..
ديگر سعيد هم چندان براى خداحافظى وقعى نمى‏نهاد. وقتى به جبهه مى‏رفت طورى خداحافظى مى‏كرد كه انگار جاى نزديكى مى‏رود. ديگر ما هم به سفرهاى سعيد عادت كرده بوديم. جبهه رفتنش براى ما عادى شده بود. از هنگام تأسيس سپاه، سعيد پاسدار شده بود و از زمان آغاز جنگ پيوسته به جبهه مى‏رفت. در اسفند ماه 1359، بيست سالگى‏اش با حماسه‏هاى سوسنگرد در آميخت و از آن پس تا لحظه شهادت ميدان نبرد را رها نكرد؛ در مسؤوليت عمليات‏هاى برون مرزى سپاه مريوان تا )سيد صادق( و )حلبچه( عراق پيش رفت، در عمليات طريق‏القدس به عنوان معاون گردان امام سجاد حماسه‏ها آفريد، حماسه‏هايى كه تا فتح‏المبين، بيت‏المقدس، مسلم‏بن عقيل، والفجر 1 و والفجر 4 امتداد يافت...
اين بار عازم جبهه است، حالى ديگر دارد، در نگاه معصومش اسرارى نهفته است كه هنوز براى ما مكشوف نيست. از همه خداحافظى مى‏كند و باز هم سخنانى را كه در موقع اعزام به جبهه مى‏گفت،
تكرار مى‏كند: خود را بدهكار و مديون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانيد، انقلاب را حفظ كنيد و پيرو خط امام باشيد...
اكنون سعيد بازگشته است، يعنى سعيد را باز آورده‏اند. چرا كه او ماندن در جبهه را بر هر جاى ديگر ترجيح مى‏داد، چه اشتياقى داشت به جهاد، به ستيز مستمر...
مى‏دانست كه عملياتى بزرگ انجام خواهد شد، به هر عذر و بهانه‏اى بود،)مخابرات( را رها كرده و از سوسنگرد به شوش آمده بود تا در عمليات شركت كند.
فتح‏المبين آغاز شد. قرار بود گردان ما از عقبه دشمن عمل كند، پس از ساعت‏ها پياده‏روى نبرد را از )ميش‏داغ( شروع كرديم. شب تا صبح جنگيديم، صبحى كه براى ما صبح ديگرى بود. دشمن روى بر هزيمت داشت و منطقه در تسلط ما بود. همراه با سعيد وارد سنگرى شديم كه سنگر فرماندهى عراقى‏ها بود. در گوشه و كنار سنگر انواع و اقسام ابزار و وسايل به چشم مى‏خورد. در گوشه‏اى تعدادى كتاب روى هم ريخته بود. سعيد به طرف كتاب‏ها رفت. از ميان كتاب‏هاى غبار گرفته‏اى كه معلوم بود هرگز كسى لاى آنها را نگشوده يكى را برداشت و به من داد. كتاب دعا بود... هنوز هم وقتى آن كتاب را وا مى‏كنم، ياد سعيد در دلم جان مى‏گيرد.
وقتى عمليات فتح‏المبين با پيروزى به پايان رسيد، اغلب نيروها عازم مرخصى شدند. اما سعيد در منطقه ماند، مى‏گفت: هنوز قسمت‏هايى از خاك كشور ما در اشغال دشمن است، از اين پس بايد طريقه جنگ در تپه‏هاى ماهور و كوهستان را ياد بگيريم تا در عمليات‏هاى آينده بتوانيم دشمن را از كشور خود بيرون كنيم.
عمليات به پايان رسيد، اغلب نيروها عازم مرخصى شدند، اما سعيد در منطقه ماند و اكنون سعيد را آورده‏اند، غرق خون...
يادت هست سعيد؟ يادت هست!.. وقتى براى شناسايى عقبه دشمن مى‏رفتيم، بى‏سر و صدا پارو مى‏زديم و قايق چون قويى سبكبال در آغوش هورالعظيم پيش مى‏رفت. سه چهار كيلومتر پارو زديم. تو از شادى در خود نمى‏گنجيدى. هر لحظه ممكن بود به دام كمين‏هاى دشمن بيافتيم اما تبسمى كه از لبانت محو نمى‏شد، نشان مى‏داد كه تو خطر را، مرگ را و دشمن را به بازى گرفته‏اى...
يادت هست سعيد؟! آزادى خرمشهر را مى‏گويم، عمليات بيت‏المقدس را. مرحله سوم عمليات بود. با موتور پيش مى‏رفتيم و گلوله‏هاى خمپاره و توپ از چپ و راست همراهى‏مان مى‏كردند. دل به خدا سپرده بوديم. بايد پيش مى‏رفتيم، و موتور در ميان انفجارهاى مداوم توپ و خمپاره پيش مى‏رفت و تو، باز از شادى در خود نمى‏گنجيدى. در ميان انفجارهاى مداوم زمزمه‏ات را مى‏شنيدم: الحمدللَّه، الحمدللَّه. مى‏خواستى قدرى از سرور درونى‏ات را به من ببخشى: مى‏دانى! اگر اين بار هم به سلامت به تبريز برگرديم، مردم مى‏گويند آخر اينها چرا زخمى نمى‏شوند! و در اين لحظه گلوله توپى در كنارمان فرود آمد. گرد و غبار كه فرو خوابيد، دانستم كه تركشى در پايت جا گرفته است. زخم پايت را بستى و گفتى: مأموريتمان را ادامه مى‏دهيم.
موتور پيش مى‏رفت و من فكر مى‏كردم كه اگر پاهايمان بريده شود و سرهايمان نيز، اين راه ادامه خواهد يافت.
زخم مى‏خوردى و از جبهه برنمى‏گشتى تا عمليات به سرانجام رسد. در والفجر يك هم سينه‏ات را شكافتند اما با همه اصرار فرماندهان و دوستان در خط ماندى تا عمليات تمام شود.
اما سعيد، اكنون باز آمده‏اى، از والفجر چهار، از تپه كلّه‏قندى... شهيد شده‏اى و چقدر دلم مى‏خواهد بدانم كه چگونه شهيد شده‏اى.
مرحله دوم عمليات والفجر چهار اجرا مى‏شد، نيمه شب بود كه سعيد خود را به منطقه داغ نبرد رسانيد. هنوز منطقه پاكسازى نشده بود و تپه‏اى كه قرار بود از زير آن، خاكريز زده شود، در دست عراقى‏ها بود. بدون تصرف تپه، زدنِ خاكريز امكان نداشت. سعيد همراه با نيروهاى موجود براى تصرف تپه مذكور عمل كرد. جراحتى بر بازويش نشست، اما سعيد از پا نيافتاد و همچنان مى‏جنگيد. لحظه‏اى آرام و قرار نداشت. بچه‏ها اصرار داشتند كه سعيد به عقب برگردد. مى‏دانستيم كه او تا جان در بدن دارد خواهد جنگيد. حوالى صبح ديگر حتى قادر به حركت دادن دستش نبود، گويى ديگر توان جنگيدن نداشت، مصطفى مولوى مى‏خواست به هر ترتيب ممكن او را به عقب برگرداند: سعيد! بايد برگردى عقب سعيد نمى‏پذيرد: تا تپه آزاد نشود برنمى‏گردم، مولوى اصرار مى‏كند. انگار سعيد ناراحت مى‏شود: تو مأموريت ديگرى دارى و بايد مأموريت خودت را انجام دهى، من هم بايد مأموريت خودم را تمام كنم.
حوالى ساعت 7:30 صبح روز دوم آبان ماه 1362 با اصابت تركشى مأموريت سعيد تمام مى‏شود؛
عاش سعيداً و ماتَ سعيدا
اكنون سعيد پس از سال‏ها پيكار بى‏امان بازگشته است... شگفت بازگشتى! اناللَّه و انااليه راجعون... سال‏ها با سعيد بوده‏ام و اكنون سؤالى مدام در هزار توى ذهنم تكرار مى‏شود: به راستى سعيد كه بود؟
- سعيد نمونه صبر و استقامت بود.
شايد ديگر كسى صداى سعيد را نمى‏شنود، اما من صداى سعيد را از همه جا و در هر جا مى‏شنوم: حمد و سپاس خداى مستضعفين را كه يك بار ديگر عنايتى برايم كرد تا بتوانم در عمليات شركت كنم و به قول امام كبيرمان، بتوانم از اين نعمت بزرگ الهى ، كه همانا نبرد با كفار و دشمنان اسلام و مسلمين است ، بهره‏مند شوم تا با اين عمل، خود و ديگر همرزمانم بتوانيم سرزمين پر خون كربلا و به دنبال آن، سرزمين مقدس قدس و كعبه را از دست نوكران آمريكا و شوروى و ديگر جهانخواران خارج كنيم و به آغوش گرم اسلام و مسلمين برگردانيم.
حال كه من توانستم شربت شهادت بنوشم ( با اينكه خود را لايق نمى‏دانم در جوار شهيدان قرار گيرم ) به هيچ وجه ناراحت نباشيد و مبادا به خاطر من گريه كنيد... از خدا بخواهيد كه شهادت مرا قبول كند.
تنها تقاضاى عاجزانه‏اى كه از شما پدر و مادر و ديگر نزديكان دارم و اميدوارم كه جداً به آن عمل شود، اين است كه نه تنها به خاطر اينكه شهيدى داده‏ايد، از اسلام و كشور اسلامى طلبكار نشويد، بلكه خود را بدهكار و مديون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانيد، زيرا كه فرزندتان توانسته است به بزرگترين آرزوى زندگانى‏اش كه همانا شهادت است، برسد...
در راه مستقيم اللَّه حركت كنيد و در تمام طول زندگانى تابع ولايت فقيه باشيد.
انگار كوهها بر شانه‏ام نشسته است. يعنى ديگر سعيد را نخواهم ديد؟ يعنى سعيد رفت؟
تابوت‏ها روى هم چيده شده است. سعيد و بيش از چهل شهيد ديگر امروز بر شانه‏هاى شهر تشييع خواهند شد. به تابوت‏ها نگاه مى‏كنم. حيرتى سنگين مرا در خود گرفته است. درونم از زمزمه سرشار است: عجب سعيد! حتى براى آخرين بار نتوانستم ببينمت... ديدار به قيامت... صدايى مى‏شنوم: كدام شهيد را مى‏خواهى ببينى تعجب مى‏كنم.
تا دقايقى ديگر تابوت‏ها را مى‏برند. همه عجله دارند. همه در شتاب و تب و تاب‏اند. با اينحال جواب مى‏دهم: مى‏خواهم سعيد را ببينم، سعيد فقيه را. در چند لحظه ميخ‏هايى را كه بر تابوت كوبيده شده، مى‏كَنَد: بيا... بيا... شهيد را ببين و من براى واپسين بار چهره مهربان سعيد را مى‏بينم، خورشيدى خون‏آلود در تابوت آرميده است.
آئینه آسمان/ کنگره بزرگداشت سرداران وشهدای آذربایجان شرقی

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین