سفر به مجنون‏ترين جزيره دنيا

کد خبر: ۱۲۹۴۵۳
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۱:۰۲ - 18April 2011
همه از اينكه بعد از شهادت سردار عاشورائيان هنوز زنده مانده‏اند، احساس شرمسارى مى‏كردند.

همه مى‏دانند كه وقتى آقا مهدى شهيد شد، تو در مسووليت گزينش آموزش و پرورش استان در تلاش و تكاپو بودى، وقتى خبر شهادت آقا مهدى را شنيدى، يارانت را فراهم آوردى. همين ياران، اولين نيروهاى گردان دلاورى بودند كه (حبيب بن مظاهر) نام گرفت. ابتدا نيروها را به ميدان آموزش بردى. هر روز پيشتر از صبح، گردان حبيب بيدار مى‏شد و لحظه‏هاى پرتلاش آموزش را شروع مى‏كرد. آموزش‏هاى گردان تنها در مسائل نظامى خلاصه نمى‏شد، زيرا مى‏دانستى كه تا ايمان در باطن نيرو موج نزند، پيروزى و پيشرفت حقيقى به كف نمى‏آيد. هنوز فرماندهان گروهان‏ها و دسته‏هاى گردان صداى تو را به ياد دارند: (فرمانده بايد چنان باشد كه مولا على مى‏گويد، جمجمه‏اش را به خدا بسپارد و اگر كوه‏ها بلرزند، از جا نجنبد...) بدينگونه پرچم گردان حبيب در لشكر به اهتزاز درآمد.
اينك گردان حبيب براى سفر به مجنون‏ترين جزيره دنيا مهيا مى‏شد و تو پيشتاز قافله حبيبان بودى و رهسپار سر منزل حبيب، حبيب‏بنِ مظاهر... مدتى است كه براى خونخواهى شهداى كربلا، در اين سرزمين رحل اقامت افكنده‏ايم و يزيديان زمان را به مصاف مى‏خوانيم... اگر فرزندانم مصطفى و احمد زياد سؤال كردند كه كجا هستم، حقيقت را برايشان بگو و از حالا در گوششان بخوان كه جبهه كجاست و براى چه هدفى آمده‏ام...

هوا كه روشن مى‏شود، دنبال جنازه مى‏گرديم، دنبال قايق. از ديروز دنبال قايقى مى‏گرديم كه گم شده است. مى‏دانم، مى‏دانم كه قايق‏نشينان شهيد شده‏اند، پس جنازه‏هاشان چه شده است؟ آدم دلش مى‏خواهد، لب وا كند و با تمام قدرت فرياد بزند: آهاى جزيزه، جزيره... جزيره مجنون! فرمانده گردان حبيب را نديده‏اى؟!
دلم آتش گرفته است. بيست روز است كه در اين جزيره مجنون جا خوش كرده‏ايم چه اسم با مسمايى! مجنون! خوب، ما هم مجنونيم. آخر اگر مجنون نبوديم، در جزيره مجنون چه كار مى‏كرديم. براى پدافند آمده‏ايم. (رضا) هر روز از نيروهاى كمين و (پد) ها بازديد مى‏كند. هر روز وضعيت را بررسى مى‏كند و هر روز گزارش مى‏دهد. اما ديگر نيست. ديگر نمى‏دانيم رضا كجاست. دلم مى‏خواهد داد بزنم: (فرمانده كه نيروهايش را سرِ خود رها نمى‏كند. فرمانده كه مى‏خواهد برود، لااقل يك كلام از نيروهايش خداحافظى مى‏كند...) دلم آتش گرفته است. به دنبال قايق مى‏گرديم. مى‏دانم، مى‏دانم كه قايق‏نشينان شهيد شده‏اند، اما جنازه‏هاشان كجاست!
همين پريروز بود، پريروز درست 15 ارديبهشت 1364، كه راهى اهواز شد. وقتى باز آمد، چهره‏اش شكفته‏تر شده بود.
- مادرم مى‏گفت: رضا! مواظب خودت باش، خواب‏هاى نگران كننده‏اى برايت ديده‏ام.
مى‏خنديد. مى‏گفت، من هم گفتم: شايد شام خيلى چرب و نرم بوده است!...
دلم داغدار است. آن خنده‏ها و تبسم‏هاى نازكتر از گل، پرپر شده است. ديروز بود كه آمد پيشم، با عسگر خلقى و حسين متذكر و دو نفر سكاندار. از بازديد كمين‏ها آمده بود. گفت: تعداد نيروها در كمين‏ها زياد است و محل كمين‏ها به علت جابجايى زياد از استتار خارج شده است. تعدادى از اين نيروها را ببريد عقب. هشت نفر از بچه‏هاى كمين را در قايق جا دادم. رضا با حسين متذكر و عسگر خلقى كمين‏ها را جابجا مى‏كردند. فاصله ما با ديده‏بان عراقى حدود سيصد متر بود و استتار كمين‏ها دقت مى‏طلبيد. قايق و بچه‏ها را كه به عقب مى‏آوردم، خبر مى‏رسد... به سرعت باد خود را از( پد 6) به محل مى‏رسانم. مى‏گويند گلوله خمپاره درست به سينه قايق فرود آمد. هر چه مى‏گرديم قايق را پيدا نمى‏كنيم. شب با هزار اندوه مى‏گذرد. هوا كه روشن مى‏شود، جستجوى خود را آغاز مى‏كنيم: اى كاش مى‏توانستم داد بزنم: آهاى جزيره... جزيره... جزيره مجنون! فرمانده گردان حبيب را نديده‏اى! صدايم درنمى‏آيد. بغض در گلو نشسته است.
بچه‏ها به كمك مى‏آيند. جنازه‏ها را مى‏يابيم. پيكر فرمانده گردان حبيب پاره پاره شده است... صداى انفجار گلوله‏هاى خمپاره به گوش مى‏رسد. جزيره چشمانم در آب غرق شده است.

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین