سفر به مجنونترين جزيره دنيا
همه مىدانند كه وقتى آقا مهدى شهيد شد، تو در مسووليت گزينش آموزش و پرورش استان در تلاش و تكاپو بودى، وقتى خبر شهادت آقا مهدى را شنيدى، يارانت را فراهم آوردى. همين ياران، اولين نيروهاى گردان دلاورى بودند كه (حبيب بن مظاهر) نام گرفت. ابتدا نيروها را به ميدان آموزش بردى. هر روز پيشتر از صبح، گردان حبيب بيدار مىشد و لحظههاى پرتلاش آموزش را شروع مىكرد. آموزشهاى گردان تنها در مسائل نظامى خلاصه نمىشد، زيرا مىدانستى كه تا ايمان در باطن نيرو موج نزند، پيروزى و پيشرفت حقيقى به كف نمىآيد. هنوز فرماندهان گروهانها و دستههاى گردان صداى تو را به ياد دارند: (فرمانده بايد چنان باشد كه مولا على مىگويد، جمجمهاش را به خدا بسپارد و اگر كوهها بلرزند، از جا نجنبد...) بدينگونه پرچم گردان حبيب در لشكر به اهتزاز درآمد.
اينك گردان حبيب براى سفر به مجنونترين جزيره دنيا مهيا مىشد و تو پيشتاز قافله حبيبان بودى و رهسپار سر منزل حبيب، حبيببنِ مظاهر... مدتى است كه براى خونخواهى شهداى كربلا، در اين سرزمين رحل اقامت افكندهايم و يزيديان زمان را به مصاف مىخوانيم... اگر فرزندانم مصطفى و احمد زياد سؤال كردند كه كجا هستم، حقيقت را برايشان بگو و از حالا در گوششان بخوان كه جبهه كجاست و براى چه هدفى آمدهام...
هوا كه روشن مىشود، دنبال جنازه مىگرديم، دنبال قايق. از ديروز دنبال قايقى مىگرديم كه گم شده است. مىدانم، مىدانم كه قايقنشينان شهيد شدهاند، پس جنازههاشان چه شده است؟ آدم دلش مىخواهد، لب وا كند و با تمام قدرت فرياد بزند: آهاى جزيزه، جزيره... جزيره مجنون! فرمانده گردان حبيب را نديدهاى؟!
دلم آتش گرفته است. بيست روز است كه در اين جزيره مجنون جا خوش كردهايم چه اسم با مسمايى! مجنون! خوب، ما هم مجنونيم. آخر اگر مجنون نبوديم، در جزيره مجنون چه كار مىكرديم. براى پدافند آمدهايم. (رضا) هر روز از نيروهاى كمين و (پد) ها بازديد مىكند. هر روز وضعيت را بررسى مىكند و هر روز گزارش مىدهد. اما ديگر نيست. ديگر نمىدانيم رضا كجاست. دلم مىخواهد داد بزنم: (فرمانده كه نيروهايش را سرِ خود رها نمىكند. فرمانده كه مىخواهد برود، لااقل يك كلام از نيروهايش خداحافظى مىكند...) دلم آتش گرفته است. به دنبال قايق مىگرديم. مىدانم، مىدانم كه قايقنشينان شهيد شدهاند، اما جنازههاشان كجاست!
همين پريروز بود، پريروز درست 15 ارديبهشت 1364، كه راهى اهواز شد. وقتى باز آمد، چهرهاش شكفتهتر شده بود.
- مادرم مىگفت: رضا! مواظب خودت باش، خوابهاى نگران كنندهاى برايت ديدهام.
مىخنديد. مىگفت، من هم گفتم: شايد شام خيلى چرب و نرم بوده است!...
دلم داغدار است. آن خندهها و تبسمهاى نازكتر از گل، پرپر شده است. ديروز بود كه آمد پيشم، با عسگر خلقى و حسين متذكر و دو نفر سكاندار. از بازديد كمينها آمده بود. گفت: تعداد نيروها در كمينها زياد است و محل كمينها به علت جابجايى زياد از استتار خارج شده است. تعدادى از اين نيروها را ببريد عقب. هشت نفر از بچههاى كمين را در قايق جا دادم. رضا با حسين متذكر و عسگر خلقى كمينها را جابجا مىكردند. فاصله ما با ديدهبان عراقى حدود سيصد متر بود و استتار كمينها دقت مىطلبيد. قايق و بچهها را كه به عقب مىآوردم، خبر مىرسد... به سرعت باد خود را از( پد 6) به محل مىرسانم. مىگويند گلوله خمپاره درست به سينه قايق فرود آمد. هر چه مىگرديم قايق را پيدا نمىكنيم. شب با هزار اندوه مىگذرد. هوا كه روشن مىشود، جستجوى خود را آغاز مىكنيم: اى كاش مىتوانستم داد بزنم: آهاى جزيره... جزيره... جزيره مجنون! فرمانده گردان حبيب را نديدهاى! صدايم درنمىآيد. بغض در گلو نشسته است.
بچهها به كمك مىآيند. جنازهها را مىيابيم. پيكر فرمانده گردان حبيب پاره پاره شده است... صداى انفجار گلولههاى خمپاره به گوش مىرسد. جزيره چشمانم در آب غرق شده است.
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
