لحظه‏هاى حيرت

کد خبر: ۱۲۹۴۵۴
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۱:۱۸ - 18April 2011
كه حتى بر جنگ نيز سبقت جستند، پيشتر از آنكه جنگ به سر رسد، سر دادند و به سر منزل رسيدند...
به سوسنگرد رسيديم. سال اوّل جنگ بود، بيست و چهار سالگى تو. به سوسنگرد رسيديم و شانه به شانه كرخه سنگر گرفتيم. جنگى نابرابر بود. نيروهاى دشمن در پناه تانك‏هاى غول‏پيكر به پيش مى‏آمدند. هر دقيقه هزاران زخم سينه سوسنگرد را مى‏شكافت. نيروهاى دشمن همه چيز داشتند؛ تانك، تكاور، مهمات و ... ما چيزى نداشتيم، جز سلاح‏هاى سبك. نه! جز ايمان چيزى نداشتيم. سوسنگرد مقاومت مى‏كرد و دشمن پس از هر عقب‏نشينى، زخمى‏تر و وحشى‏تر از پيش به شهر هجوم مى‏آورد. بارى وحشى‏ترين هجوم خود را آغاز كرد. جنگيديم و جنگيديم. نيروهاى دشمن در پناه آتش توپخانه و تانك به پيش مى‏آمدند. دشمن هويزه و حميديه را پشت سر نهاده بود و اينك مى‏خواست گلوى سوسنگرد را بفشارد. دشمن پيش ما مى‏آمد و ما عقب نمى‏رفتيم. مى‏جنگيديم. شايد برخى از بچه‏ها از شدت خستگى ياراى سرپا ايستادن نداشتند، اما همچنان مى‏جنگيدند. دشمن پيش مى‏آمد و ديگر اميدى به زنده ماندن نبود. سنگينى تانك‏ها را بر سينه خود حس مى‏كرديم و ... فشار دشمن به حدى رسيد كه فرمانده سپاه سوسنگرد گفت: هر كس مى‏خواهد، عقب‏نشينى كند، شهر دارد سقوط مى‏كند...
36 نفر بوديم. انبوه نيروهاى دشمن به پيش مى‏آمدند. هر لحظه احتمال داشت، خط ما فرو ريزد: هر كس مى‏خواهد، عقب‏نشينى كند... به مشورت نشستيم: رضاقلى وفايى اقدم! مسوول ما تو هستى!...
- ما كه در اين منطقه هستيم، حاضر به عقب‏نشينى نيستيم. بگذار دشمن بيايد و از روى جنازه‏هاى ما بگذرد!...
چنين بود پاسخ تو به فرمانده سپاه سوسنگرد.
نمى‏دانم امام (ره) را چگونه شناخته بودى،که این گونه در امام (ره)، ذوب شده بودى زيرا ميان عاشق و معشوق، ميان پيرو و پيشوا هزاران راز است كه دست ادراك ما از دامان اين اسرار كوتاه است. همينقدر مى‏دانم كه نام فرزندانت را (مصطفى) و (احمد) نهاده بودى! در سال 1342 كه امام را از ميهن به تبعيد بردند، بيشتر از 7 سال نداشتى. همينقدر مى‏دانم كه با عشق امام زيستى، دنيا از فريب تو عاجز ماند، مسووليت‏ها تو را در پشت جبهه حصارى نكرد. زيرا مسووليت‏ها براى تو (مسووليت) بود نه مقام. عضو شوراى فرماندهى سپاه مراغه بودن در سال 1358، مسووليت واحد اطلاعات و عمليات را بر عهده داشتن، مسووليت گزينش آموزش و پرورش استان را بر عهده گرفتن، فرمانده گردان بودن و مسووليت‏هاى ديگر، تو را پابند دنيا نكرد. با همين مسووليت‏ها، بزرگترين مسووليت خود را جهاد مى‏دانستى. چه كسى مى‏داند در كردستان سال 1359 چه مى‏گذشت، آنگاه كه تو با جمعى از يارانت بوكان و مهاباد و شاهين‏دژ را در مى‏نورديدى. در همان زمان مى‏گفتى: بايد مرگ را دريافت و گرنه مرگ انسان را درمى‏يابد. زيرا به سفر پيوسته بودى: در اين سفر ( كه ان‏شاءاللَّه مسافرتى الى‏اللَّه است ) اگر شهيد شدم، دعا بكنيد در زمره شهداى اسلام قرار گيرم. بعد از شهادت من اميدوارم فرزندانم مصطفى و احمد، اين دو يادگارم همچون فرزندان حضرت اباعبداللَّه الحسين فدايى اسلام، متعبّد، متشرع، مؤمن به قرآن و از سربازان امام عصر و ياوران روح‏اللَّه باشند... بعد از من مبادا به عنوان خانواده شهيد وبال گردن دولت اسلامى باشيد كه شما را از اين امر سرسختانه برحذر مى‏دارم. شگفتا كه نه تنها دنيا را از خود راندى، بلكه حتى براى بعد از خود نيز نگران بودى. تو مسافر الى‏اللَّه بودى و رهسپار مسير جهاد. و در اين سفر، مسافر را نور غيبى و چراغ الهى هدايت مى‏كند. و خود اين را آشكارا ديده بودى، در عمليات مسلم‏بن عقيل، در فرماندهى گردان شهيد بهشتى:
در تاريكى شب به همراه تنى چند از برادران به محور عملياتى دشمن نفوذ كرديم تا مجروحين خود را بياوريم. در بازگشت مسير را گم كرديم و در داخل كانال بر سر دو راهى رسيديم. از كدامين راه بايد رفت؟ هيچكس نمى‏دانست. در آن لحظه‏هاى حيرت، ناگهان بارقه الهامى در قلبم درخشيد: از راه نخستين! نظر خود را به برادران گفتم اما اغلب بر آن بودند كه از راه دوّم بايد رفت. هنوز چند قدمى بيش حركت نكرده بوديم كه ديديم مسير كانال پوشيده از تار عنكبوت است... كفار براى يافتن پيغمبر به نزد غار رسيدند.
يكى از آنان گفت، پيغمبر بايد درون غار باشد. اما دهانه غار پوشيده از تارهاى عنكبوت بود... دوباره بازگشتيم و در راه اول مسير خود را ادامه داديم. طولى نكشيد كه به خط نيروهاى خودى ملحق شديم.
اما بزرگترين انديشه تو الحاق با شهيدان بود و شايد همين انديشه تو را به ميان آتش و خون كشيده بود، به يقين مى‏دانستى كه: »هر كس تحت هر عنوانى در پشت جبهه بماند و با هر توجيهى براى خود بهانه درست كند، فردا شرمنده همه شهدا و رزمندگان خواهد بود... هر چه هست در اينجا (جبهه) است و غير از اينجا چيزى نيست.
همه نيروهاى گُردانت بسيجى بودند، گردان حبيب‏بن مظاهر را مى‏گويم. حبيب وقتى به كربلا رسيد، محاسنش به سپيدى برف بود، اما اكثر بچه‏هاى گردان حبيب موى بر چهره نداشتند. هنوز هم وقتى سخن از حرمت نهادن به بسيجى در ميان مى‏آيد، تو را مثال مى‏زنند: مسؤول تبليغات گردان، فرمانده بسيجى يكى از گروهان‏ها را از طريق بلندگو صدا زده بود.
- فرمانده گروهان... به چادر تبليغات...
خطوط چهره مهربانت درهم شد: اين بى‏حرمتى است! شايد در نظر ديگران موضوع مهمى نبود، اما براى تو آرى. مسؤول تبليغات را پيش خود فرا خواندى و بر او نهيب زدى: بى‏احترامى نكنيد، بايد پيام خود را از طريق پيك ارسال مى‏كردى... اين فرماندهان ساده و بى‏ادعاى بسيجى اگر در سازمان‏هاى معمول نظامى باشند، مسووليت‏هاى مهم فرماندهى به آنان سپرده مى‏شود...
تو در قلب يك يك بسيجيان گُردانت جاى داشتى. دقت تو در كوچكترين مسائل اخلاقى ما را به شگفت وا مى‏داشت. تو فرماندهى بودى كه نيروهايت صداى تو را از قلب خود مى‏شنيدند!

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین