لحظههاى حيرت
كه حتى بر جنگ نيز سبقت جستند، پيشتر از آنكه جنگ به سر رسد، سر دادند و به سر منزل رسيدند...
به سوسنگرد رسيديم. سال اوّل جنگ بود، بيست و چهار سالگى تو. به سوسنگرد رسيديم و شانه به شانه كرخه سنگر گرفتيم. جنگى نابرابر بود. نيروهاى دشمن در پناه تانكهاى غولپيكر به پيش مىآمدند. هر دقيقه هزاران زخم سينه سوسنگرد را مىشكافت. نيروهاى دشمن همه چيز داشتند؛ تانك، تكاور، مهمات و ... ما چيزى نداشتيم، جز سلاحهاى سبك. نه! جز ايمان چيزى نداشتيم. سوسنگرد مقاومت مىكرد و دشمن پس از هر عقبنشينى، زخمىتر و وحشىتر از پيش به شهر هجوم مىآورد. بارى وحشىترين هجوم خود را آغاز كرد. جنگيديم و جنگيديم. نيروهاى دشمن در پناه آتش توپخانه و تانك به پيش مىآمدند. دشمن هويزه و حميديه را پشت سر نهاده بود و اينك مىخواست گلوى سوسنگرد را بفشارد. دشمن پيش ما مىآمد و ما عقب نمىرفتيم. مىجنگيديم. شايد برخى از بچهها از شدت خستگى ياراى سرپا ايستادن نداشتند، اما همچنان مىجنگيدند. دشمن پيش مىآمد و ديگر اميدى به زنده ماندن نبود. سنگينى تانكها را بر سينه خود حس مىكرديم و ... فشار دشمن به حدى رسيد كه فرمانده سپاه سوسنگرد گفت: هر كس مىخواهد، عقبنشينى كند، شهر دارد سقوط مىكند...
36 نفر بوديم. انبوه نيروهاى دشمن به پيش مىآمدند. هر لحظه احتمال داشت، خط ما فرو ريزد: هر كس مىخواهد، عقبنشينى كند... به مشورت نشستيم: رضاقلى وفايى اقدم! مسوول ما تو هستى!...
- ما كه در اين منطقه هستيم، حاضر به عقبنشينى نيستيم. بگذار دشمن بيايد و از روى جنازههاى ما بگذرد!...
چنين بود پاسخ تو به فرمانده سپاه سوسنگرد.
نمىدانم امام (ره) را چگونه شناخته بودى،که این گونه در امام (ره)، ذوب شده بودى زيرا ميان عاشق و معشوق، ميان پيرو و پيشوا هزاران راز است كه دست ادراك ما از دامان اين اسرار كوتاه است. همينقدر مىدانم كه نام فرزندانت را (مصطفى) و (احمد) نهاده بودى! در سال 1342 كه امام را از ميهن به تبعيد بردند، بيشتر از 7 سال نداشتى. همينقدر مىدانم كه با عشق امام زيستى، دنيا از فريب تو عاجز ماند، مسووليتها تو را در پشت جبهه حصارى نكرد. زيرا مسووليتها براى تو (مسووليت) بود نه مقام. عضو شوراى فرماندهى سپاه مراغه بودن در سال 1358، مسووليت واحد اطلاعات و عمليات را بر عهده داشتن، مسووليت گزينش آموزش و پرورش استان را بر عهده گرفتن، فرمانده گردان بودن و مسووليتهاى ديگر، تو را پابند دنيا نكرد. با همين مسووليتها، بزرگترين مسووليت خود را جهاد مىدانستى. چه كسى مىداند در كردستان سال 1359 چه مىگذشت، آنگاه كه تو با جمعى از يارانت بوكان و مهاباد و شاهيندژ را در مىنورديدى. در همان زمان مىگفتى: بايد مرگ را دريافت و گرنه مرگ انسان را درمىيابد. زيرا به سفر پيوسته بودى: در اين سفر ( كه انشاءاللَّه مسافرتى الىاللَّه است ) اگر شهيد شدم، دعا بكنيد در زمره شهداى اسلام قرار گيرم. بعد از شهادت من اميدوارم فرزندانم مصطفى و احمد، اين دو يادگارم همچون فرزندان حضرت اباعبداللَّه الحسين فدايى اسلام، متعبّد، متشرع، مؤمن به قرآن و از سربازان امام عصر و ياوران روحاللَّه باشند... بعد از من مبادا به عنوان خانواده شهيد وبال گردن دولت اسلامى باشيد كه شما را از اين امر سرسختانه برحذر مىدارم. شگفتا كه نه تنها دنيا را از خود راندى، بلكه حتى براى بعد از خود نيز نگران بودى. تو مسافر الىاللَّه بودى و رهسپار مسير جهاد. و در اين سفر، مسافر را نور غيبى و چراغ الهى هدايت مىكند. و خود اين را آشكارا ديده بودى، در عمليات مسلمبن عقيل، در فرماندهى گردان شهيد بهشتى:
در تاريكى شب به همراه تنى چند از برادران به محور عملياتى دشمن نفوذ كرديم تا مجروحين خود را بياوريم. در بازگشت مسير را گم كرديم و در داخل كانال بر سر دو راهى رسيديم. از كدامين راه بايد رفت؟ هيچكس نمىدانست. در آن لحظههاى حيرت، ناگهان بارقه الهامى در قلبم درخشيد: از راه نخستين! نظر خود را به برادران گفتم اما اغلب بر آن بودند كه از راه دوّم بايد رفت. هنوز چند قدمى بيش حركت نكرده بوديم كه ديديم مسير كانال پوشيده از تار عنكبوت است... كفار براى يافتن پيغمبر به نزد غار رسيدند.
يكى از آنان گفت، پيغمبر بايد درون غار باشد. اما دهانه غار پوشيده از تارهاى عنكبوت بود... دوباره بازگشتيم و در راه اول مسير خود را ادامه داديم. طولى نكشيد كه به خط نيروهاى خودى ملحق شديم.
اما بزرگترين انديشه تو الحاق با شهيدان بود و شايد همين انديشه تو را به ميان آتش و خون كشيده بود، به يقين مىدانستى كه: »هر كس تحت هر عنوانى در پشت جبهه بماند و با هر توجيهى براى خود بهانه درست كند، فردا شرمنده همه شهدا و رزمندگان خواهد بود... هر چه هست در اينجا (جبهه) است و غير از اينجا چيزى نيست.
همه نيروهاى گُردانت بسيجى بودند، گردان حبيببن مظاهر را مىگويم. حبيب وقتى به كربلا رسيد، محاسنش به سپيدى برف بود، اما اكثر بچههاى گردان حبيب موى بر چهره نداشتند. هنوز هم وقتى سخن از حرمت نهادن به بسيجى در ميان مىآيد، تو را مثال مىزنند: مسؤول تبليغات گردان، فرمانده بسيجى يكى از گروهانها را از طريق بلندگو صدا زده بود.
- فرمانده گروهان... به چادر تبليغات...
خطوط چهره مهربانت درهم شد: اين بىحرمتى است! شايد در نظر ديگران موضوع مهمى نبود، اما براى تو آرى. مسؤول تبليغات را پيش خود فرا خواندى و بر او نهيب زدى: بىاحترامى نكنيد، بايد پيام خود را از طريق پيك ارسال مىكردى... اين فرماندهان ساده و بىادعاى بسيجى اگر در سازمانهاى معمول نظامى باشند، مسووليتهاى مهم فرماندهى به آنان سپرده مىشود...
تو در قلب يك يك بسيجيان گُردانت جاى داشتى. دقت تو در كوچكترين مسائل اخلاقى ما را به شگفت وا مىداشت. تو فرماندهى بودى كه نيروهايت صداى تو را از قلب خود مىشنيدند!
به سوسنگرد رسيديم. سال اوّل جنگ بود، بيست و چهار سالگى تو. به سوسنگرد رسيديم و شانه به شانه كرخه سنگر گرفتيم. جنگى نابرابر بود. نيروهاى دشمن در پناه تانكهاى غولپيكر به پيش مىآمدند. هر دقيقه هزاران زخم سينه سوسنگرد را مىشكافت. نيروهاى دشمن همه چيز داشتند؛ تانك، تكاور، مهمات و ... ما چيزى نداشتيم، جز سلاحهاى سبك. نه! جز ايمان چيزى نداشتيم. سوسنگرد مقاومت مىكرد و دشمن پس از هر عقبنشينى، زخمىتر و وحشىتر از پيش به شهر هجوم مىآورد. بارى وحشىترين هجوم خود را آغاز كرد. جنگيديم و جنگيديم. نيروهاى دشمن در پناه آتش توپخانه و تانك به پيش مىآمدند. دشمن هويزه و حميديه را پشت سر نهاده بود و اينك مىخواست گلوى سوسنگرد را بفشارد. دشمن پيش ما مىآمد و ما عقب نمىرفتيم. مىجنگيديم. شايد برخى از بچهها از شدت خستگى ياراى سرپا ايستادن نداشتند، اما همچنان مىجنگيدند. دشمن پيش مىآمد و ديگر اميدى به زنده ماندن نبود. سنگينى تانكها را بر سينه خود حس مىكرديم و ... فشار دشمن به حدى رسيد كه فرمانده سپاه سوسنگرد گفت: هر كس مىخواهد، عقبنشينى كند، شهر دارد سقوط مىكند...
36 نفر بوديم. انبوه نيروهاى دشمن به پيش مىآمدند. هر لحظه احتمال داشت، خط ما فرو ريزد: هر كس مىخواهد، عقبنشينى كند... به مشورت نشستيم: رضاقلى وفايى اقدم! مسوول ما تو هستى!...
- ما كه در اين منطقه هستيم، حاضر به عقبنشينى نيستيم. بگذار دشمن بيايد و از روى جنازههاى ما بگذرد!...
چنين بود پاسخ تو به فرمانده سپاه سوسنگرد.
نمىدانم امام (ره) را چگونه شناخته بودى،که این گونه در امام (ره)، ذوب شده بودى زيرا ميان عاشق و معشوق، ميان پيرو و پيشوا هزاران راز است كه دست ادراك ما از دامان اين اسرار كوتاه است. همينقدر مىدانم كه نام فرزندانت را (مصطفى) و (احمد) نهاده بودى! در سال 1342 كه امام را از ميهن به تبعيد بردند، بيشتر از 7 سال نداشتى. همينقدر مىدانم كه با عشق امام زيستى، دنيا از فريب تو عاجز ماند، مسووليتها تو را در پشت جبهه حصارى نكرد. زيرا مسووليتها براى تو (مسووليت) بود نه مقام. عضو شوراى فرماندهى سپاه مراغه بودن در سال 1358، مسووليت واحد اطلاعات و عمليات را بر عهده داشتن، مسووليت گزينش آموزش و پرورش استان را بر عهده گرفتن، فرمانده گردان بودن و مسووليتهاى ديگر، تو را پابند دنيا نكرد. با همين مسووليتها، بزرگترين مسووليت خود را جهاد مىدانستى. چه كسى مىداند در كردستان سال 1359 چه مىگذشت، آنگاه كه تو با جمعى از يارانت بوكان و مهاباد و شاهيندژ را در مىنورديدى. در همان زمان مىگفتى: بايد مرگ را دريافت و گرنه مرگ انسان را درمىيابد. زيرا به سفر پيوسته بودى: در اين سفر ( كه انشاءاللَّه مسافرتى الىاللَّه است ) اگر شهيد شدم، دعا بكنيد در زمره شهداى اسلام قرار گيرم. بعد از شهادت من اميدوارم فرزندانم مصطفى و احمد، اين دو يادگارم همچون فرزندان حضرت اباعبداللَّه الحسين فدايى اسلام، متعبّد، متشرع، مؤمن به قرآن و از سربازان امام عصر و ياوران روحاللَّه باشند... بعد از من مبادا به عنوان خانواده شهيد وبال گردن دولت اسلامى باشيد كه شما را از اين امر سرسختانه برحذر مىدارم. شگفتا كه نه تنها دنيا را از خود راندى، بلكه حتى براى بعد از خود نيز نگران بودى. تو مسافر الىاللَّه بودى و رهسپار مسير جهاد. و در اين سفر، مسافر را نور غيبى و چراغ الهى هدايت مىكند. و خود اين را آشكارا ديده بودى، در عمليات مسلمبن عقيل، در فرماندهى گردان شهيد بهشتى:
در تاريكى شب به همراه تنى چند از برادران به محور عملياتى دشمن نفوذ كرديم تا مجروحين خود را بياوريم. در بازگشت مسير را گم كرديم و در داخل كانال بر سر دو راهى رسيديم. از كدامين راه بايد رفت؟ هيچكس نمىدانست. در آن لحظههاى حيرت، ناگهان بارقه الهامى در قلبم درخشيد: از راه نخستين! نظر خود را به برادران گفتم اما اغلب بر آن بودند كه از راه دوّم بايد رفت. هنوز چند قدمى بيش حركت نكرده بوديم كه ديديم مسير كانال پوشيده از تار عنكبوت است... كفار براى يافتن پيغمبر به نزد غار رسيدند.
يكى از آنان گفت، پيغمبر بايد درون غار باشد. اما دهانه غار پوشيده از تارهاى عنكبوت بود... دوباره بازگشتيم و در راه اول مسير خود را ادامه داديم. طولى نكشيد كه به خط نيروهاى خودى ملحق شديم.
اما بزرگترين انديشه تو الحاق با شهيدان بود و شايد همين انديشه تو را به ميان آتش و خون كشيده بود، به يقين مىدانستى كه: »هر كس تحت هر عنوانى در پشت جبهه بماند و با هر توجيهى براى خود بهانه درست كند، فردا شرمنده همه شهدا و رزمندگان خواهد بود... هر چه هست در اينجا (جبهه) است و غير از اينجا چيزى نيست.
همه نيروهاى گُردانت بسيجى بودند، گردان حبيببن مظاهر را مىگويم. حبيب وقتى به كربلا رسيد، محاسنش به سپيدى برف بود، اما اكثر بچههاى گردان حبيب موى بر چهره نداشتند. هنوز هم وقتى سخن از حرمت نهادن به بسيجى در ميان مىآيد، تو را مثال مىزنند: مسؤول تبليغات گردان، فرمانده بسيجى يكى از گروهانها را از طريق بلندگو صدا زده بود.
- فرمانده گروهان... به چادر تبليغات...
خطوط چهره مهربانت درهم شد: اين بىحرمتى است! شايد در نظر ديگران موضوع مهمى نبود، اما براى تو آرى. مسؤول تبليغات را پيش خود فرا خواندى و بر او نهيب زدى: بىاحترامى نكنيد، بايد پيام خود را از طريق پيك ارسال مىكردى... اين فرماندهان ساده و بىادعاى بسيجى اگر در سازمانهاى معمول نظامى باشند، مسووليتهاى مهم فرماندهى به آنان سپرده مىشود...
تو در قلب يك يك بسيجيان گُردانت جاى داشتى. دقت تو در كوچكترين مسائل اخلاقى ما را به شگفت وا مىداشت. تو فرماندهى بودى كه نيروهايت صداى تو را از قلب خود مىشنيدند!
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
لینک کپی شد
نظر شما
