شهدا دعوتم كرده اند
تا او نيز با دل پاك و روح معصوم كودكانهاش ،به فيض زيارت نائل آيد. به رسم ديرين اهالى منطقه(كه در سفر خراسان ابتدا به پابوس كريمه اهل بيت، حضرت معصومه مىروند )خانواده ابراهيم نيز راهى قم شدند. دو سه روز از واقعه خونين پانزده خرداد مىگذشت. قم، غرق اندوه و عزا بود و ديوارهاى فيضيه هنوز آغشته به خون... هنوز ديوارهاى فيضيه رنگ و بوى خون داشت. مأموران رژيم ستمشاهى، خنده به لب داشتند... و ابراهيم كوچك، اين همه را با چشمى، كودكانه مىنگريست..
و آنگاه كه حماسه 29 بهمن 1356 در تبريز جان گرفت. ابراهيم 17 سالگىاش را سپرى مىكرد. اما اين بار ابراهيم تنها نظارهگر نبود. او در صف مقدم تظاهرات با مشتهاى گره كرده شعار مىداد: درود بر خمينى!
روزهاى عمر ابراهيم از سال 1356 تا پيروزى انقلاب اسلامى، در تلاش و تكاپو براى گسترش و پيروزى انقلاب سپرى مىشد. پيوسته پيشاپيش صفوف راهپيمايى و تظاهرات، حضور داشت. مردم انقلابى، تازه جوانى را مىديدند كه در صف اول با بلندگو شعار مىدهد و بىهراس از حضور انبوه مأموران رژيم، فرياد مىزند: استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى... او همان ابراهيم بود كه در خرداد 1342، سه سال بيشتر نداشت و با چشمهاى معصوم خود ديوارهاى به خون آغشته فيضيه را نظاره مىكرد. از قم به زيارت امام رضا مىروند. و اينگونه ابراهيم از اوایل كودكى، دل به جذبه محبت و ولايت اهل بيت عصمت و طهارت مىسپارد. وپس از زيارت، به روستاى خود (ديزج اسكو )باز مىگردند.
ابراهيم آموختن را از مدرسه شهيد شيخ محمد خيابانى تبريز آغاز كرد. سرباز كوچك امام، سال به سال بزرگتر مىشود و آنگاه كه 29 بهمن تبريز فرا مىرسد، جوان رشيدى است كه، بىمهابا، پيشاپيش مردمى كه چهلمين روز شهادت شهيدان قم را به پا خاستهاند، حركت مىكند و با مشتهاى گره كرده فرياد مىزند: درود بر خمينى!
ابراهيم سراپا شوق خدمت است. در جبهه سر از پا نمىشناسد و براى اداى وظيفه و عمل به مسؤوليت شب و روز ندارد. حتى وقتى از جبهه به مرخصى مىآيد، اوقات استراحت خود را وقف كار مىكند. شب و روز براى خدمت به خانوادههاى معظم شهدا و ايثارگران صادقانه فعاليت مىكند. آنقدر به اطفال شهيدان مهر مىورزد كه همه اين كودكان او را مىشناسند. وقتى به جبهه باز مىگردد، در انتظار بازگشت ابراهيم دلتنگى مىكنند.
ابراهيم درمىيابد كه خدمت به خانوادههاى ايثارگران بايد به صورت گسترده و سازمان يافته باشد، براى اين منظور توانايى فكرى خود را به كار مىگيرد و طرحهايى آماده مىكند. با كوشش مستمر براى اجراى طرحهاى خود، تلاش مىكند. به حضور مسوولين مملكتى مىرسد و طرح تشكيل ستاد پشتيبانى از خانوادههاى رزمندگان را با آنان در ميان مىگذارد و اين طرح را جامه عمل مىپوشاند. فروشگاه بزرگ رزمندگان را تأسيس مىكند و ...
او خود با انقلاب بزرگ شده و با لحظه لحظه آن زندگى كرده است و سالها از عمر خود را ،در مسير انقلاب و حراست از نظام مقدس جمهورى اسلامى سپرى كرده است...
پس از پيروزى انقلاب اسلامى به عضويت (كميته انقلاب اسلامى) درآمد... و هنوز، مسجد (ريبلر)تبريز جوان رشيدى را به ياد دارد كه روز و شب خود را به مجاهدت سپرى می کرد. كتابخانه، انجمن اسلامى و هسته مقاومت مسجد به همت او شكل گرفت و مسجد به يك مركز مهم ،آموزشى بسيج نيز مبدّل شد كه، جوانان شوريده و پيروان امام در آن، گردا گرد هم مىآمدند.
با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى در سال 1358 به سپاه پيوست. ابراهيم چندان به سپاه عشق مىورزيد كه با پيوستن به آن گويى گمشده ديرين خود را يافته است.
در سال 1359 اولين فصل از هجرت ابراهيم رقم مىخورد و به قائمشهر منتقل مىگردد و مسووليت، تعاون سپاه قائم شهر را برعهده مىگيرد. اينك ابراهيم فرمانده گردان تعاون لشكر 25 كربلاست. در عمليات همگام با رزمندگان به پيش مىتازد. در انتقال مجروحين و شهدا تا پاى جان تلاش مىكند و در اين راه هيچگونه سهلانگارى را برنمىتابد. زيرا او مىداند كه اگر رزمنده مجروحى ،دقايقى زودتر به پشت خط منتقل شود، با باز يافتن سلامتى خود مصممتر از پيش به ميدان باز خواهد گشت. خودِ او نيز از جبهه جدا نمىشد. وقتى به مرخصى مىآمد، اشتياق حضور در جبهه آرامش را از او مىگيرد. ابراهيم هواى ديگرى در سر داشت . او به جبهه مىرود تا...
خدايا! به جبهه مىروم تا به آرزوى ديرينهام برسم و در اين راه از تو يارى مىخواهم، كه از اين آزمايش بزرگ، موفق و سرافراز بيرون آيم.
خدايا! از تو مىخواهم كه ما را از شهيدان واقعى قرار دهى.
ما (پاسداران روحاللَّه )به خاطر امام حسين به جبهه مىرويم و در راه او مىجنگيم و كشته مىشويم.
اى ملت غيور! قدر اين رهبر عزيز را بدانيد و به فرمايشات ايشان مو به مو عمل كنيد... هوشيار و تيزبين باشيد... از شما مىخواهم كه پرچم اسلام را ،در سراسر دنيا به اهتزاز درآوريد و در اين راه سختىها را تحمّل كنيد.
عزيزانم! از شهادت من ناراحت نشويد و اين راه را ادامه دهيد كه راه سعادت همين است...
ابراهيم منزل، منزل ،راه عشق را طى مىكند. او آرزوى ديرينهاى دارد، كه براى رسيدن به آن بايد ،از دنيا چشم پوشيی کند. او رسيدن به آین آرزوى عظيم را، تنها در جبهه ميسّر مىداند. هر بار كه از جبهه باز مىگردد، گويى اندوهى آسمانى در نگاهش موج مىزند. ياران رفتند و ما هنوز ماندهايم و هر بار كه گام در مسير جبهه مىنهد، روح بزرگش در پى آن آرزوى قدسى بال و پر مىگشايد.
به جبهه مىروم تا به آرزوى ديرينهام برسم... خدايا! از تو مىخواهم كه ما را از شهيدان واقعى قرار بدهى..
اطفال ابراهيم در بستر بيمارى افتادهاند. چند روزي است كه، هر سه به سختى بيمارند. دردى سخت، در جانِ جگر پارههاى ابراهيم افتاده است. صداى دردآلود كودكان كه حكايت از شدت بيمارىشان دارد، قلب مهربان ابراهيم را مىفشارد. نظاره بر چهره معصوم كودكان و عواطف پدرى... فردا بايد به سوى جبهه حركت كنم... آيا اينگونه از اطفال بيمار خود جدا شوم؟ اينها بيمارند!... اما عمليات... زمزمههايى است كه ابراهيم از درون خود مىشنود. هنوز رؤيايى را كه شب ديده، با كسى در ميان ننهاده است. آيا رؤياى صادقه است؟ و از خود مىپرسد و دلش گواهى مىدهد كه چنين است. مىخواهد سر به سجده بگذارد و هاى هاى گريه كند.
- تو پيش ما خواهى آمد!...
صداى همرزم شهيدش را دوباره مىشنود. گويى، خواب نه. كه بيدارى بود، نهايت بيدارى... حس ديگرى دارد. نشاطى غريب در نگاهش پيداست. همرزم شهيدش را مىبيند.
- بيا به نزد ما، ابراهيم!
ابراهيم در مىماند. جگر پارههايش در بستر بيمارى درد مىكشند. هر سه بيمارند. آتش در جان ابراهيم مىافتد.
- حالا نمىتوانم...
ابراهيم اينگونه مىگويد. اما شهيد بشارتش مىدهد: تو پيش ما خواهى آمد ابراهيم!
ميوه كه رسيد، شاخه نمی تواند تحملش کند. بهار كه رسيد، گل مىشكوفد. گويى شهيد به او مىگويد: تو ديگر در دنيا نمىگنجى ابراهيم! ديگر وقت آن است كه از قيد و بند عالم ماده رها شوى . و در ابديّتى سرخ ،به روشنايى و رهايى بپيوندى... تو پيش ما خواهى آمد ابراهيم! ياران منتظر آمدن تو هستند...
ابراهيم به پاسخى كه داده است مىانديشد: (حالا نمىتوانم...) و به بشارت شهيد. به طفلان بيماريش مىنگرد: ديگر وقت وداع فرا رسيده است..
ابراهيم از خانه بيرون مىشود. قصد زيارت مزار شهيدان را دارد. جذبهاى ناشناس او را به گلزار شهيدان مىكشاند. صبحدم است. ابراهيم خانه را ترك مىكند.
- شهدا دعوتم كردهاند!
آتشى در درونش شعله ور مىشود و تمام وجودش را در خود مىگيرد. اشتياقى شگفت، بىقرارش مىكند. متبسّم است. هر لحظه كه مىگذرد، بر نشاط باطنى او افزوده مىشود. گويى به آن آرزوى ديرينه نزديك مىشود...
دو روز بعد از آن، رؤياى رحمانى، ابراهيم از خانوادهاش خداحافظى مىكند. رخسار طفلانش را مىبوسد و آنان را به خدا مىسپارد و راهى جبهه مىشود. هر لحظه كه به جبهه نزديكتر مىشود، آن اشتياق و نشاط شگفت در درونش شكفتهتر مىشود. صداى همرزم شهيدش را مىشنود: تو پيش ما خواهى آمد.
در جبهه، ياران ابراهيم مىبينند كه، او اين بار حال و هواى ديگرى دارد. گويى عزم سفر دارد. بسيارى از كارهايى را كه در دلش بود، به انجام رسانده است؛ تأسيس فروشگاه بزرگ رزمندگان و تشكيل گردان انصار المجاهدين براى رسيدگى به خانوادههاى مجاهدانى كه در صف پيكار و مقابله هستند، تشكيل گروهان ويژه تخليه شهدا و مجروحين و ...
هنوز به ياد خانوادههاى شهداست، هنوز نگران خانوادههاى رزمندههاست. مبادا! در پشت جبهه به اينان بىحرمتى روا دارند، رزمندههايى هستند كه پدر و مادر پير خود را وا نهاده و به جبهه آمدهاند، مبادا! كسى حال آنان را نپرسد، مبادا كسى به آنان رسيدگى نكند... خدا نبخشد كسى را كه در خدمت به خانوادههاى شهيدان و رزمندگان سهلانگارى مىكند...
عمليات كربلاى 10 آغاز مىشود. ابراهيم بىمهابا در ميدان مىچرخد. بارانى از آتش و آهن، كوههاى سر به فلك كشيده( ماووت) را زخمآگين مىكند. شهدا و جراحت خوردگان را از معركه به عقب منتقل مىكنند و ابراهيم با نگاهى حسرت بار بدرقهشان مىكند. آخر مرا هم بشارت دادهاند. اما هنوز...
صبح روز دهم ارديبهشت 1366 رؤياى رحمانى ابراهيم تعبير مىشود. خودش مىگفت: شهدا دعوتم كردهاند.
برگرفته از خاطرات خانواده ودوستان شهید
