شهدا دعوتم كرده‏ اند

کد خبر: ۱۲۹۴۶۵
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۱:۴۴ - 18April 2011

تا او نيز با دل پاك و روح معصوم كودكانه‏اش ،به فيض زيارت نائل آيد. به رسم ديرين اهالى منطقه(كه در سفر خراسان ابتدا به پابوس كريمه اهل بيت، حضرت معصومه مى‏روند )خانواده ابراهيم نيز راهى قم شدند. دو سه روز از واقعه خونين پانزده خرداد مى‏گذشت. قم، غرق اندوه و عزا بود و ديوارهاى فيضيه هنوز آغشته به خون... هنوز ديوارهاى فيضيه رنگ و بوى خون داشت. مأموران رژيم ستمشاهى، خنده به لب داشتند... و ابراهيم كوچك، اين همه را با چشمى، كودكانه مى‏نگريست..
و آنگاه كه حماسه 29 بهمن 1356 در تبريز جان گرفت. ابراهيم 17 سالگى‏اش را سپرى مى‏كرد. اما اين بار ابراهيم تنها نظاره‏گر نبود. او در صف مقدم تظاهرات با مشت‏هاى گره كرده شعار مى‏داد: درود بر خمينى!
روزهاى عمر ابراهيم از سال 1356 تا پيروزى انقلاب اسلامى، در تلاش و تكاپو براى گسترش و پيروزى انقلاب سپرى مى‏شد. پيوسته پيشاپيش صفوف راهپيمايى و تظاهرات، حضور داشت. مردم انقلابى، تازه جوانى را مى‏ديدند كه در صف اول با بلندگو شعار مى‏دهد و بى‏هراس از حضور انبوه مأموران رژيم، فرياد مى‏زند: استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى... او همان ابراهيم بود كه در خرداد 1342، سه سال بيشتر نداشت و با چشم‏هاى معصوم خود ديوارهاى به خون آغشته فيضيه را نظاره مى‏كرد. از قم به زيارت امام رضا مى‏روند. و اينگونه ابراهيم از اوایل كودكى، دل به جذبه محبت و ولايت اهل بيت عصمت و طهارت مى‏سپارد. وپس از زيارت، به روستاى خود (ديزج اسكو )باز مى‏گردند.
ابراهيم آموختن را از مدرسه شهيد شيخ محمد خيابانى تبريز آغاز ‏كرد. سرباز كوچك امام، سال به سال بزرگتر مى‏شود و آنگاه كه 29 بهمن تبريز فرا مى‏رسد، جوان رشيدى است كه، بى‏مهابا، پيشاپيش مردمى كه چهلمين روز شهادت شهيدان قم را به پا خاسته‏اند، حركت مى‏كند و با مشت‏هاى گره كرده فرياد مى‏زند: درود بر خمينى!
ابراهيم سراپا شوق خدمت است. در جبهه سر از پا نمى‏شناسد و براى اداى وظيفه و عمل به مسؤوليت شب و روز ندارد. حتى وقتى از جبهه به مرخصى مى‏آيد، اوقات استراحت خود را وقف كار مى‏كند. شب و روز براى خدمت به خانواده‏هاى معظم شهدا و ايثارگران صادقانه فعاليت مى‏كند. آنقدر به اطفال شهيدان مهر مى‏ورزد كه همه اين كودكان او را مى‏شناسند. وقتى به جبهه باز مى‏گردد، در انتظار بازگشت ابراهيم دلتنگى مى‏كنند.
ابراهيم درمى‏يابد كه خدمت به خانواده‏هاى ايثارگران بايد به صورت گسترده و سازمان يافته باشد، براى اين منظور توانايى فكرى خود را به كار مى‏گيرد و طرح‏هايى آماده مى‏كند. با كوشش مستمر براى اجراى طرح‏هاى خود، تلاش مى‏كند. به حضور مسوولين مملكتى مى‏رسد و طرح تشكيل ستاد پشتيبانى از خانواده‏هاى رزمندگان را با آنان در ميان مى‏گذارد و اين طرح را جامه عمل مى‏پوشاند. فروشگاه بزرگ رزمندگان را تأسيس مى‏كند و ...
او خود با انقلاب بزرگ شده و با لحظه لحظه آن زندگى كرده است و سال‏ها از عمر خود را ،در مسير انقلاب و حراست از نظام مقدس جمهورى اسلامى سپرى كرده است...
پس از پيروزى انقلاب اسلامى به عضويت (كميته انقلاب اسلامى) درآمد... و هنوز، مسجد (ريبلر)تبريز جوان رشيدى را به ياد دارد كه روز و شب خود را به مجاهدت سپرى می کرد. كتابخانه، انجمن اسلامى و هسته مقاومت مسجد به همت او شكل گرفت و مسجد به يك مركز مهم ،آموزشى بسيج نيز مبدّل شد كه، جوانان شوريده و پيروان امام در آن، گردا گرد هم مى‏آمدند.
با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى در سال 1358 به سپاه پيوست. ابراهيم چندان به سپاه عشق مى‏ورزيد كه با پيوستن به آن گويى گمشده ديرين خود را يافته است.
در سال 1359 اولين فصل از هجرت ابراهيم رقم مى‏خورد و به قائم‏شهر منتقل مى‏گردد و مسووليت، تعاون سپاه قائم شهر را برعهده مى‏گيرد. اينك ابراهيم فرمانده گردان تعاون لشكر 25 كربلاست. در عمليات‏ همگام با رزمندگان به پيش مى‏تازد. در انتقال مجروحين و شهدا تا پاى جان تلاش مى‏كند و در اين راه هيچگونه سهل‏انگارى را برنمى‏تابد. زيرا او مى‏داند كه اگر رزمنده مجروحى ،دقايقى زودتر به پشت خط منتقل شود، با باز يافتن سلامتى خود مصمم‏تر از پيش به ميدان باز خواهد گشت. خودِ او نيز از جبهه جدا نمى‏شد. وقتى به مرخصى مى‏آمد، اشتياق حضور در جبهه آرامش را از او مى‏گيرد. ابراهيم هواى ديگرى در سر داشت . او به جبهه مى‏رود تا...
خدايا! به جبهه مى‏روم تا به آرزوى ديرينه‏ام برسم و در اين راه از تو يارى مى‏خواهم، كه از اين آزمايش بزرگ، موفق و سرافراز بيرون آيم.
خدايا! از تو مى‏خواهم كه ما را از شهيدان واقعى قرار دهى.
ما (پاسداران روح‏اللَّه )به خاطر امام حسين به جبهه مى‏رويم و در راه او مى‏جنگيم و كشته مى‏شويم.
اى ملت غيور! قدر اين رهبر عزيز را بدانيد و به فرمايشات ايشان مو به مو عمل كنيد... هوشيار و تيزبين باشيد... از شما مى‏خواهم كه پرچم اسلام را ،در سراسر دنيا به اهتزاز درآوريد و در اين راه سختى‏ها را تحمّل كنيد.
عزيزانم! از شهادت من ناراحت نشويد و اين راه را ادامه دهيد كه راه سعادت همين است...
ابراهيم منزل، منزل ،راه عشق را طى مى‏كند. او آرزوى ديرينه‏اى دارد، كه براى رسيدن به آن بايد ،از دنيا چشم پوشيی کند. او رسيدن به آین آرزوى عظيم را، تنها در جبهه ميسّر مى‏داند. هر بار كه از جبهه باز مى‏گردد، گويى اندوهى آسمانى در نگاهش موج مى‏زند. ياران رفتند و ما هنوز مانده‏ايم و هر بار كه گام در مسير جبهه مى‏نهد، روح بزرگش در پى آن آرزوى قدسى بال و پر مى‏گشايد.
به جبهه مى‏روم تا به آرزوى ديرينه‏ام برسم... خدايا! از تو مى‏خواهم كه ما را از شهيدان واقعى قرار بدهى..
اطفال ابراهيم در بستر بيمارى افتاده‏اند. چند روزي است كه، هر سه به سختى بيمارند. دردى سخت، در جانِ جگر پاره‏هاى ابراهيم افتاده است. صداى دردآلود كودكان كه حكايت از شدت بيمارى‏شان دارد، قلب مهربان ابراهيم را مى‏فشارد. نظاره بر چهره معصوم كودكان و عواطف پدرى... فردا بايد به سوى جبهه حركت كنم... آيا اينگونه از اطفال بيمار خود جدا شوم؟ اينها بيمارند!... اما عمليات... زمزمه‏هايى است كه ابراهيم از درون خود مى‏شنود. هنوز رؤيايى را كه شب ديده، با كسى در ميان ننهاده است. آيا رؤياى صادقه است؟ و از خود مى‏پرسد و دلش گواهى مى‏دهد كه چنين است. مى‏خواهد سر به سجده بگذارد و هاى هاى گريه كند.
- تو پيش ما خواهى آمد!...
صداى همرزم شهيدش را دوباره مى‏شنود. گويى، خواب نه. كه بيدارى بود، نهايت بيدارى... حس ديگرى دارد. نشاطى غريب در نگاهش پيداست. همرزم شهيدش را مى‏بيند.
- بيا به نزد ما، ابراهيم!
ابراهيم در مى‏ماند. جگر پاره‏هايش در بستر بيمارى درد مى‏كشند. هر سه بيمارند. آتش در جان ابراهيم مى‏افتد.
- حالا نمى‏توانم...
ابراهيم اينگونه مى‏گويد. اما شهيد بشارتش مى‏دهد: تو پيش ما خواهى آمد ابراهيم!
ميوه كه رسيد، شاخه نمی تواند تحملش کند. بهار كه رسيد، گل مى‏شكوفد. گويى شهيد به او مى‏گويد: تو ديگر در دنيا نمى‏گنجى ابراهيم! ديگر وقت آن است كه از قيد و بند عالم ماده رها شوى . و در ابديّتى سرخ ،به روشنايى و رهايى بپيوندى... تو پيش ما خواهى آمد ابراهيم! ياران منتظر آمدن تو هستند...
ابراهيم به پاسخى كه داده است مى‏انديشد: (حالا نمى‏توانم...) و به بشارت شهيد. به طفلان بيماريش مى‏نگرد: ديگر وقت وداع فرا رسيده است..
ابراهيم از خانه بيرون مى‏شود. قصد زيارت مزار شهيدان را دارد. جذبه‏اى ناشناس او را به گلزار شهيدان مى‏كشاند. صبحدم است. ابراهيم خانه را ترك مى‏كند.
- شهدا دعوتم كرده‏اند!
آتشى در درونش شعله ور مى‏شود و تمام وجودش را در خود مى‏گيرد. اشتياقى شگفت، بى‏قرارش مى‏كند. متبسّم است. هر لحظه كه مى‏گذرد، بر نشاط باطنى او افزوده مى‏شود. گويى به آن آرزوى ديرينه نزديك مى‏شود...
دو روز بعد از آن، رؤياى رحمانى، ابراهيم از خانواده‏اش خداحافظى مى‏كند. رخسار طفلانش را مى‏بوسد و آنان را به خدا مى‏سپارد و راهى جبهه مى‏شود. هر لحظه كه به جبهه نزديك‏تر مى‏شود، آن اشتياق و نشاط شگفت در درونش شكفته‏تر مى‏شود. صداى همرزم شهيدش را مى‏شنود: تو پيش ما خواهى آمد.
در جبهه، ياران ابراهيم مى‏بينند كه، او اين بار حال و هواى ديگرى دارد. گويى عزم سفر دارد. بسيارى از كارهايى را كه در دلش بود، به انجام رسانده است؛ تأسيس فروشگاه بزرگ رزمندگان و تشكيل گردان انصار المجاهدين براى رسيدگى به خانواده‏هاى مجاهدانى كه در صف پيكار و مقابله هستند، تشكيل گروهان ويژه تخليه شهدا و مجروحين و ...
هنوز به ياد خانواده‏هاى شهداست، هنوز نگران خانواده‏هاى رزمنده‏هاست. مبادا! در پشت جبهه به اينان بى‏حرمتى روا دارند، رزمنده‏هايى هستند كه پدر و مادر پير خود را وا نهاده و به جبهه آمده‏اند، مبادا! كسى حال آنان را نپرسد، مبادا كسى به آنان رسيدگى نكند... خدا نبخشد كسى را كه در خدمت به خانواده‏هاى شهيدان و رزمندگان سهل‏انگارى مى‏كند...
عمليات كربلاى 10 آغاز مى‏شود. ابراهيم بى‏مهابا در ميدان مى‏چرخد. بارانى از آتش و آهن، كوه‏هاى سر به فلك كشيده( ماووت) را زخم‏آگين مى‏كند. شهدا و جراحت خوردگان را از معركه به عقب منتقل مى‏كنند و ابراهيم با نگاهى حسرت بار بدرقه‏شان مى‏كند. آخر مرا هم بشارت داده‏اند. اما هنوز...
صبح روز دهم ارديبهشت 1366 رؤياى رحمانى ابراهيم تعبير مى‏شود. خودش مى‏گفت: شهدا دعوتم كرده‏اند.

برگرفته از خاطرات خانواده ودوستان شهید

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین