من مهدي باكري هستم
پرسيديم شما كي هستيد گفت من مهدي باكري هستم. من توي عملياتها ديدم با اينكه خودش فرمانده لشكر بود خودش در جلوي همه حركت مي كرد بيسيمچي را برميداشت و ميرفت در يكي از عملياتها ديدم كه در جلوي ميدان مين ايستاده خطرناكترين جا كه همه آتش دشمن آنجا بود داشت سيمخاردارها را باز ميكرد و ميدان مين را هموار ميكرد. گفتم آقا مهدي تو چرا اين كار را ميكني فرمانده لشكر هستي بگذار بچهها اين كار را بكنند برو واسا بالاسر ديگر نيروها ايشان گفت نه اگر اين كار را با موفقيت انجام دادم كه بچهها درست از اينجا عبور كنند خدا ديگر كارها را درست ميكند اينجا «معبر» مهمتر است.
سردار ذوالفقار:
مهدي بهخاطر تربيت خوب خانوادگي و تأثيرپذيري شديد از ارزشهاي ديني و مذهبي و به دليل روحيات انقلابي و برخورداري از روحيه مردمداري شديد او را در ميان همه ممتاز ساخته بود. هرچه كارها مشكل ميشد ذهنها متوجه چندجا ميشد از جمله يكي هم مهدي باكري بود و متوسل به او ميشد و او يگان خودش را بهكار ميگرفت و راه را هموار و كار را آسان ميكرد و فتوحات را براي رزمندگان آسان ميكرد.
سردار حسيني:
شهيد باكري در زندگي براي خودش هيچ ارزشي قائل نبود همه چيز را براي خدا ميخواست و همه تلاش او براي علُو انقلاب و مسئولان بود سعي ميكرد ديگران راحت باشند.
سردار علياكبر پورجمشيديان:
در مقابل دشمن رفتار آقا مهدي رفتار سخت و عليگونهاي بود و دشمن كه صداي مهدي را ميشنيد ميفهميد كه ديگر باكري به منطقه آمده و با ماها و دوستان و پيران رفتاري خداگونه داشت. آقا مهدي يك قسمتي از وقت خودش را گذاشته بود كه نفس خودش را سركوب كند. مثلاً توي تداركات از ماشين، گوني آرد به دوش ميگرفته و خالي ميكرده و هيچكس هم او را نميشناخت و اين را كه ميگويم خودم ديدهام: لابهلاي چادرها دولا ميشه و چيزيهايي را برميداره رفتم ديدم كه آشغالهاي دور بر را جمع ميكنند آشغالهاي آن بسيجيهايي را كه خواب هستند و يا هنوز بيرون نيامدهاند. ايشان ميتوانستند دستور دهند كسان ديگري اين كار را بكنند ولي ايشان ميخواستند اين پيغام را به بنده و تاريخ بدهند كه بايد اول نفس را كشت سپس وارد مسئوليت و فرماندهي شد.
يكي از مهمترين دلايلي كه لشكر ما توانست بره آنور و دوام بياره وجود شخص آقا مهدي بود. آقا مهدي به اين نتيجه رسيده بود كه اگر ميخواهد موفق بشه بايد بره توي پيشاني عمليات باشد جلوي همه اما توي عمليات بدر كه رفت جلو ديگر برنگشت عقب.
دليل غريبي ما شايد بيشتر از دوري آقا مهدي باشد. مگر ميشه كسي دوست و پدر مهرباني داشته باشه و دلش تنگ نشه امكان نداره. به جرأت ميتونم بگم يك شب نشده كه بخوابم و ياد آقا مهدي نكنم.
در زمان جنگ من گريه نميكردم چون معتقد بودم در زمان جنگ انسان بايد مقاوم باشد ولي خبر آقا مهدي ما را به گريه واداشت و آن شب، شب بسيار تخلي بود و احساس كرديم كه همه چيز لشكر 31 عاشورا را از دست داديم. واقعاً نتوانستم خود را نگه دارم و گريه كردم و خودم را خالي كردم.
