نبوغِ مهدی

کد خبر: ۱۲۹۴۶۹
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۵:۰۱ - 04May 2011

 

Read More در دست گروه‌های غیر مذهبی بود . با آمدن مهدی و عده‌یی از دانشجویان سال اولی كه به آن‌ها خوابگاه داده نمی‌شد ، با هماهنگی مهدی و بقیه ، در خوابگاه‌های دیگر و در خانه‌های اجاره‌یی سطح شهر ساكن شدند .
بعضی از آن دانشجوها الآن هم هستند . مثل مهندس سید علی مقدم ، مهندس علی قیامتیون ، سردار حسین علایی ، مهندس احمد خرم ، و دیگران .
در دانشكده‌های علوم پزشكی و كشاورزی و علوم افراد شاخصی بودند كه با همكاری هم سعی می‌كردیم ارتباط با روحانیت را حفظ كنیم . و هر كس در ارتباط با شهر خودش . كه در نهایت همه با همفكری هم مرتبط می‌شدیم به حركت اصلی انقلاب و صدای اصلی انقلاب ، یعنی امام . مهدی از نیروهای شاخص دانشكده‌ی فنی تبریز بود كه با هماهنگی‌های همدیگر و به دور از چشم بینای ساواك به تدارك تظاهرات و پخش جزوه‌های مربوط به امام و دعوت از كانون یا شخصیت‌های فرهنگی می‌پرداختیم . از چهره‌های شناخته شده‌ی این روزها خاطرم هست از آقای بشارتی ، یا علامه محمد تقی جعفری و دیگران دعوت می‌كردیم بیایند برای دانشجوها سخنرانی كنند . كار فرهنگی هم می‌كردیم . مثل راه اندازی سینمای دانشگاه و نمایش فیلم‌های مناسب با خفقان آن روزها . یا فعال كردن رشته‌های ورزشی مختلف ، مثل كوه نوردی و كشتی ، یا مسابقه‌های متنوع و در رشته‌های گوناگون ، همراه با جایزه‌هایی كه خودمان تهیه می‌كردیم . البته گاهی ساواك مطلع می‌شد و بعضی از دوستان‌مان را می‌فرستاد سربازی ، آن هم با درجه‌ی سرباز صفری ، اما در نهایت با تمام سختی‌ها انقلاب پیروز شد و ساواك روسیاه .
دشمن بی‌كار ننشست و درست در سیزده اسفند سال پنجاه و هفت با دست دمكرات‌ها به پادگان مهاباد حمله كرد . فرمانده تیپ آن‌جا سرگرد عباسی بود ، كُرد و دمكرات ، كه پادگان را بدون درگیری به آن‌ها سپرد .
آن‌ها هم آن‌جا را غارت كردند و سلاح‌هاش را به یغما بردند . تیپ از سلاح و مهمات خالی شد . شهرهای دیگر كردستان را با به كارگیری آن‌ها ناامن كردند . عراق هم از آن‌ها پشتیبانی كرد ، با در اختیار گذاشتن سلاح و مهمات و رادیویی اختصاصی برای جذب نیروی جدید از استان‌های دیگر ، مثل تهران و شمال و جنوب .
در این مقطع از انقلاب تقریباً بیشترین شهرهای كردستان به دست مجاهدین و دمكرات و كومله افتاد . و حتی قسمتی از آذربایجان غربی ، مثل سردشت و نقده و ایرانشهر و مهاباد .
در همین زمان بازرگان از طرف دولت موقت چند بار رفت آن‌جا و آمد در شورای انقلاب مطرح كرد كه « باید تسلیم این‌ها شد . »
كه البته بی‌جواب نماند . آیت‌الله بهشتی و آیت‌الله مطهری و آیت‌الله خامنه‌یی تأكید داشتند كه « بچه‌های سپاه و بسیج می‌روند شهر را آزاد می‌كنند . »
این جنگ اول كردستان بود . یعنی زمانی كه بازرگان رفت مهاباد و گفت باید پاسدارها از شهر بروند بیرون و حتی رفت بالای قبر بعضی از كشته‌های آن‌ها فاتحه خواند .
جنگ دوم كردستان از اوایل فروردین سال پنجاه و نه شروع شد . من آن زمان سپاه اصفهان را تشكیل داده بودم . با دویست نفر از بچه‌ها و با هواپیما آمدیم سنندج و به فرمان امام رفتیم برای آزاد سازی كردستان .
مهدی را باز آن‌جا دیدم ، كه فرمانده عملیات سپاه ارومیه شده بود . من به عنوان فرمانده عملیات كردستان رفته بودم . بروجردی فرمانده سپاه غرب بود . اولین كاری كه كردیم با همكاری ارتش و با حضور تیمسار صیاد شیرازی و تیمسار هاشمی و شهید شهرام فر و ارتشی‌های دیگر یك ستاد مشترك تشكیل دادیم .
جنگ سخت و شبانه روزی ما بیست و سه روز طول كشید . شهرها همه اشغال بودند . فقط پادگان‌ها دست ما بود . مقابله با دشمن هوشمند و زیرك انرژی زیادی گرفت . كه در نهایت باعث وحدت سپاه و ارتش شد .
ملاقات بعدی من و مهدی در زمان آزاد سازی شهرهای كردستان بود كه تا شروع جنگ ، یعنی سی شهریور ، طول كشید . تمام شهرها آزاد شدند ، به جز بوكان و اشنویه . مهدی و حمید و نیروهای اعزامی شهرهای مختلف ایران در پاكسازی كردستان جانفشانی‌ها كردند و حماسه‌ها آفریدند .
شهید كلاهدوز با شروع جنگ از تهران به من تلفن زد گفت چون قبل از انقلاب در تیپ هوابرد سابقه داشته‌ام ، بد نیست بروم خوزستان و كمكی اگر از دستم برمی‌آید كوتاهی نكنم . با عده‌یی از دوستان پاسدارم عازم جنوب شدیم . با حسین خرازی و بقیه . مهدی هم بود ، با شفیع زاده ، كه با یك قبضه خمپاره‌ی 120 آمد .
خرمشهر سقوط كرده بود و آبان ماه بود و آبادان در محاصره . جاده‌ی آبادان به اهواز و ماهشهر به آبادان بسته بود . عراقی‌ها حتی از بهمن شیر عبور كرده بودند . یعنی ما از راه خشكی نمی‌توانستیم عبور كنیم . تنها راه‌مان یا پرواز با هلی‌كوپتر بود یا گذر از آب بهمن شیر و آن هم با لنج ، كه مثلاً برویم ماهشهر سوار لنج بشویم و از راه بهمن شیر برویم به ده چوئبده و از آن‌جا برویم آبادان .
مهدی با شهید شفیع زاده ( كه بعدها فرمانده توپخانه‌ی نیروی زمینی سپاه شد ) با همان خمپاره‌ی 120 آمد بندر ماهشهر تا خودش و خمپاره را به آبادان برساند . لنجی كه آمد پر از كیسه‌های آرد بود .
ناخدای لنج گفت « اگر می‌خواهید ببرم‌تان آبادان باید تمام این كیسه‌ها را خالی كنید . وگرنه آبادان بی‌آبادان . »
خودشان می‌گفتند دو روز طول كشید تا آن كیسه‌ها را از لنج خالی كنند . وقتی هم آمدند ، رفتند جبهه‌ی فیاضیه و شفیع زاده شد دیده‌بان و مهدی شد مسئول قبضه . سهمیه‌ی هر روزشان فقط سه گلوله بود . بیشتر نداشتند .
این درست زمانی بود كه بنی صدر ، به عنوان فرمانده كل قوا ، حاضر نبود هیچ سلاح و مهماتی به ما بدهد و پشتیبانی‌مان بكند . اصلاً حضور مردم را قبول نداشت . می‌گفت « این مردم بی‌خود بلند می‌شوند می‌آیند . »
با آن لحن خودش می‌گفت « آقای خمینی هم اشتباه می‌كند كه مردم بی‌سلاح را فرستاده . ما نمی‌توانیم این طوری جنگ را پیش ببریم . »
در شكستن حصر آبادان سپاه گردان‌هاش را شكل داد . ما در خط دارخوین و محمدیه ( جنوب سلمانیه ) یك گردان تشكیل دادیم ، با سیصد و پنجاه نفر نیرو ، برای اولین عملیات ، بعد از عزل بنی‌صدر از فرمانده كل قوا ، به دستور امام ، یعنی 21 خرداد سال 60 . سه چهار كیلومتر پیشروی داشتیم تا این كه به دوست عزیزم مهندس طرحچی گفتم « اگر از كنار كارون تا جاده‌ی اهواز را برامان خاكریز بزنی شاید بتوانیم دوام بیاوریم . »
كه زد . پیشروی ما سرعت گرفت و در پنجم مهرماه حصر آبادان شكست .
طرح عملیات شكست حصر آبادان در مهرماه عنوان شد ، آن هم در جلسه‌یی با حضور مقام رهبری و آقای هاشمی و شهید فلاحی و تیمسار ظهیرنژاد و دیگران . ما در محورمان و در عملیات شكست حصر آبادان پنج تا ده گردان سازمان یافته داشتیم . بعد از عملیات تیپ‌هامان را تشكیل دادیم . یكی از آن تیپ‌ها تیپ 8 نجف اشرف بود ، با فرماندهی احمد كاظمی و قائم مقامی مهدی ، كه در عملیات بعدی در آزاد سازی بستان و اواخر سال شصت نقش مهمی داشتند . و همین‌طور در فتح‌المبین ، كه مهدی در آن خوش درخشید .
عملیات فتح‌المبین عملیات بزرگ و درخشانی بود ، كه از چند جهت شكل گرفت . یك طرف این عملیات در غرب شهر دزفول و رود كرخه بود . و از ارتفاعات بلندی به نام تی‌شكن و به دست تیپ امام حسین و به فرماندهی حسین خرازی . محور شمالی دست قاسم سلیمانی بود و تیپش 41 ثارالله . این طرف‌تر دست احمد متوسلیان بود و تیپش 27 حضرت رسول . جنوبی‌ترین محور فتح‌المبین تنگه‌یی بود به نام رقابیه و تنگه‌یی دیگر به نام زلیجان ، كه جهاد جاده‌یی روی آن زد تا تیپ 8 نجف اشرف دورش بزند و عمل كند . فرمانده این یگان مهدی بود .
عملیات هم عملیات مشترك سپاه و ارتش بود ، كه سه قرارگاه عمده داشت . قرارگاه شمالی قرارگاه نصر بود و فرمانده‌هاش حسن باقری و تیمسار حسنی سعدی . قرارگاه میانی قرارگاه فجر بود و فرمانده‌هاش مجید بقایی و تیمسار ازگمی . قرارگاه جنوبی هم قرارگاه فتح بود و فرمانده‌هاش من و تیمسار ن?اک? ، با استعداد لشكر 92 زرهی و تیپ هوابرد ارتش و تیپ 25 كربلا و تیپ 8 نجف اشرف سپاه .
فرمانده آن یگانی كه باید می‌رفت عراقی‌ها را از تنگه‌ی رقابیه دور می‌زد مهدی بود . كار سخت و پیچیده‌یی بود . باید دو روز قبل از عملیات می‌رفتند از تنگه‌ی زلیجان می‌گذشتند . پشت سر آن‌ها هم باید واحدهای مكانیزه‌ی ارتش ( از لشكر سیستان و بلوچستان ) حركت می‌كردند . اول نیروهای پیاده‌ی تیپ نجف رفتند و پشت سرشان و در روز بعد پی‌ام‌پی‌ها . همه باید پیاده و شبانه از رمل‌ها و تنگه‌های رقابیه می‌گذشتند ، بعد می‌رفتند عراقی‌ها را دور می‌زدند تا تك اصلی شروع شود .
عملیات شروع شد . حسین خرازی از محور شمالی رفت عین خوش را بست . مهدی هم از محور جنوبی تنگه‌ی رقابیه را بست ، با یك فاصله‌ی صد كیلومتری ، طوری كه عراقی‌ها غافلگیر شدند . اوج نبوغ مهدی و حسین در این عملیات نمود داشت . عراقی‌ها حتی خوابش را هم نمی‌دیدند كه جوان‌های ایرانی این‌طور غافلگیرشان كنند و محاصره شوند .

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین