20نفر در مقابل سه چهار گردان
تو بودى و برادر غفار رستمى. آقا مهدى در نزديكى اتوبان (بصره – العماره) داخل گودالى نشسته بود. به آقا مهدى نزديك شدى و سلام كردى. عراق پاتك زده بود و غرب دجله در ميان آتش و خون مىسوخت. بمباران بىامان هواپيماها، آتش هلىكوپترها و توپخانه و تيرهاى مستقيم منطقه را به جهنمى از آتش تبديل كرده بود.
آقا مهدى در كنار گودال، آتشبار خمپارهاى بر پا كرده بود و با كمك يك بسيجى ديگر، چوب لاى چرخ تيپهاى زرهى دشمن مىگذاشت. خودش ديدهبانى مىكرد و بسيجى با يك تكبير، گلوله را به گلوى خمپاره شصت مىانداخت... آقا مهدى كمى كه فارغ شد به كنار بىسيم آمد و در حالى كه با واحدهاى مختلف تماس مىگرفت، شما را به مأموريت خودتان توجيه مىكرد.
برگرديد عقب و نيروها را به اين طرف دجله بياوريد.
اين را آقا مهدى گفت. و تو در انديشه آن بودى كه آقا مهدى را كمى عقبتر بياورى. خدا نكرده اگر بلايى سرِ آقا مهدى بيايد، لشكر يتيم مىشود.
آقا مهدى! حالا كه ما مىرويم، شما هم همراه ما بياييد، هم آنجا استراحت مىكنيد و هم اينكه خودتان باشيد، كار انتقال نيرو زودتر انجام مىشود، بعد با هم برمىگرديم.
اين را تو گفتى و متعاقب آن آقا مهدى از جا برخاست. تيرت به هدف خورده بود. اگر مىتوانستى آقا مهدى را از معركه نبرد دور نگه دارى، كار بزرگى انجام داده بودى. آقا مهدى موتور را روشن كرد. ديگر كار تمام بود. آقا مهدى داشت برمىگشت و تو از خوشحالى مىخواستى بال در بياورى... اما ناگهان آقا مهدى موتور را خاموش كرد و پياده شد.
داريد سرم كلاه مىگذاريد؟ من فردا به على تجلايى و اصغر قصاب و حميد چه جواب بدهم؟..
هر چه اصرار كرديد و سوگند خورديد، كارگر نشد.
آقا مهدى! تو را به امام حسين، به شهدا، به جان امام بيا برو عقب.
و آقا مهدى دو سه قدم به عقب مىرفت و دوباره برمىگشت داخل گودال.
آقا مهدى ماند و روزها و لحظههاى عمليات سپرى شد... وقتى رسيد كه آقا مهدى در آن سوى دجله آخرين دقايق خود را مىجنگد. همه و همه شهيد شدهاند. باز تو مىخواهى آقا مهدى به عقب برگردد. نه تنها تو، كه همه فرماندهان و قرارگاه هم مىخواهد آقا مهدى برگردد.
-بيا آرپىجى را بگير، برويم دشمن را نابود كنيم!
صداى محكم و عارفانه آقا مهدى از عزم راسخش براى ماندن خبر مىدهد. اما تو آرپىجى را از دستش مىگيرى و التماس مىكنى كه: تو را به جان امام، شما به عقب برگرديد. مىگويد: اگر (حال) دارى، بيا با دشمنان اسلام بجنگيم.
آقا مهدى دوربين را به دستت مىدهد و اشاره مىكند كه نگاه كن. نگاه مىكنى، همه جا پر از دشمن است. براى 20 نفر بيش از سه چهار گردان در آن اطراف آرايش گرفتهاند و پيش مىآيند. برمىگردى تا دوربين را به آقا مهدى بسپارى. لحظههاى شگفتى است. آقا مهدى مدهوش افتاده است و زير لب زمزمه مىكند، به آقا مهدى نزديكتر مىشوى: دارد با (مولاى) خود صحبت مىكند. علىاكبر كاملى را صدا مىكنى و هر دو زمزمههاى عارفانه آقا مهدى را مىشنويد و همصداى هم گريه مىكنيد...
آقا مهدى برمىخيزد و تو ديگر يقين دارى كه آقا مهدى لحظههاى شهادت را سپرى مىكند. مىدانى كه آقا مهدى از اين معركه برنخواهد گشت.
- آقا مهدى! تو را به جان شهدا، اگر شهيد شدى دست ما را هم بگير. حلالمان كن، شفاعت كن ما را آقا مهدى!
وآقا مهدى سرمستانه پاسخ مىدهد: برادر اوهانى! شما تو سياست دخالت نكنيد. شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست.
بعد از آقا مهدى تو مانده بودى و آن سخن آخر كه با تو گفت: شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دست خداست و نيك مىدانستى كه آقا مهدى هرگز از معركه برنگشت تا...
و تو خود پيوسته به سوى معركهها روانه بودى. از همان روزهاى نخستين سال 60 كه فرزند و عيال و خانمان را رها كردى، از معركهها گذشته بودى... از همان سالها كه عنفوان شبابت بود، اشتياق جهاد در سينهات زبانه مىكشيد. بدينسان بود كه در هيجده سالگى كسوت رزم پوشيدى و به (نيروى هوايى) پيوستى. اما در آن روزگار، ارتش، ارتشِ ديگرى بود. دريافتى كه نمىتوان در زير فرمان طاغوتيان براى اسلام مبارزه كرد. بدينجهت به زادگاه خود ( زنوز) بازگشتى و اين بازگشت، بازگشت به خويشتن بود و آغاز سفرى ديگر. به خدمت سربازى اعزامت كردند و تو فنون را آموختى و آنگاه كه امام ندا در داد، لبيكش گفتى، به موج خروشان مردم پيوستى... و درخشانترين فصل زندگى تو، با جنگ آغاز شد، آنگاه كه در نخستين روزهاى سال 60 ( پس از دو سه سال تلاش بىامان در سنگر مسجد ) فرزند و عيال و خانمان را رها كردى...
اى بزرگوار! تنها نه تو كه همه شهيدان ما طريق شهادت را از مسجد آغاز كردند، از مسجد به ميدان رسيدند، و اين همان عرفان سرخى است كه امام (ره) علم آن را بر دوش مىكشيد.
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
