لحظه هاى سرشار از عاطفه
زيرا امام فرموده بود: (حصر آبادان بايد شكسته شود.) از آن پس، ديگر به شهر خود باز نگشتى. عمليات شكوهمند (فتحالمبين) را از سر گذراندى و در عمليات (بيتالمقدس) با عنوان (مسؤول خط) دفترى از حماسه و ايثار رقم زدى. در (مسلم بن عقيل) بر شانه كوههاى سر به آسمان كشيده سومار علم فتح را به اهتزاز درآوردى... كوه به آسمان نزديكتر است و شايد براى دلدادگان ملكوت، از كوهها به آسمان پيوستن آسانتر است. (نعمتاللَّه) در كوههاى سومار آسمانى شد و رفتن او براى تو حسرتى عظيم در پى داشت، حسرتى كه هر دم بر آتش اشتياقت دامن مىزد...
ديگر همه مىدانستند كه رحمتاللَّه در هواى پيوستن به كاروان لالههاست: اى شهيدانِ خدايى! اكنون كه به پيشگاه حضرت دوست راه يافتهايد، براى ما نيز آرزوى شهادت نماييد تا شايد ما نيز به كاروان شما بپيونديم.
در هواى پيوستن به كاروان شهيدان بود كه در (والفجر مقدماتى) در واحد طرح و عمليات لشكر رشادتها به خرج دادى و بعدها در مسؤوليت فرماندهى اين واحد تلاشها كردى. در »والفجر چهار« فرماندهى محورى را بر عهده گرفتى و در (خيبر)، بعد از آن همه آشوب و طوفان حسرت نصيب ماندى؛ حميدو مرتضى رفتند...
حميد آنقدر در نزد خدا عزيز بود كه حتى جنازهاش نيز پيدا نشد.
اين چنين گفتى. زيرا عاشقان پيوسته نام در گمنامى مىجويند و اما (بدر) كربلاى لشكر عاشورا بود... در آن سوى دجله آقا مهدى آخرين دقايق خود را مىجنگد، آقا مهدى و جمعى اندك از يارانش. التماس مىكنى كه آقا مهدى را به عقب برگردانى. اما آقا مهدى برنمىگردد. آقا مهدى در حال (رسيدن) است... دوربين را به دستت مىدهد تا نگاه كنى و تو مىبينى كه براى 20 نفر، سه چهار گردان دشمن پيش مىآيند. حال شگفتى دارد آقا مهدى. يقين مىكنى كه آقا مهدى با شهادت دست در آغوش مىكند.
-آقا مهدى! تو را به جان شهدا... اگر شهيد شدى دست ما را هم بگير!
و آقا مهدى سرمستانه پاسخ مىدهد: (برادر اوهانى! شما تو سياست دخالت نكنيد، شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست).
آقا مهدى به دجله مىپيوندد، به دريا. و تو همچنان در عطش مىسوزى و با پيكرى زخمدار در ميدانهاى (فجر هشتم) ستيز را پى مىگيرى.
به مرخصى رفتى و سه روز بعد برگشتى. اين آخرين ديدار تو با خانوادهات بود.
خانوادهات اصرار كرده بود كه مدتى در پيش آنها بمانى. و تو گفته بودى: براى من، ماندن در شهر خيلى دردناك است. از اول جنگ با خدا پيمان بستهام كه به خاطر رضاى او ادامه دهنده راه شهيدان باشم. اگر غفلت كنم، فردا نمىتوانم جواب شهيدان را بدهم.
آقا مهدى گفت: برگرديد عقب و نيروها را به اين طرف دجله بياوريد. و تو كه در انديشه باز گرداندن آقا مهدى از خط بودى، گفتى: »آقا مهدى! حالا كه ما مىرويم، شما هم همراه ما بياييد، هم آنجا استراحتى مىكنيد و هم اينكه خودتان باشيد، كار انتقال نيرو زودتر انجام مىشود.« آقا مهدى از جا برخاست و موتور را روشن كرد. تيرت به هدف خورده بود. اگر آقا مهدى به عقب مىآمد، كار خودت را كرده بودى. اما ناگهان آقا مهدى موتور را خاموش كرد و پياده شد.
- داريد سرم كلاه مىگذاريد؟ من فردا به على تجلايى و اصغر قصاب و حميد چه جواب خواهم داد؟..
اين را آقا مهدى گفت و تو پيش از (كربلاى چهار) به خانوادهات كه با اصرار مىخواستند مدتى پيش آنها بمانى، اينچنين گفتى: (اگر غفلت كنم، فردا نمىتوانم جواب شهيدان را بدهم.)
قرار بود دو گردانِ لشكر را به (موقعيت شهيد اجاقلو) در اهواز منتقل كنيم تا از آنجا راهى خط شوند. مشغول آماده سازى گردانها بودم كه آمدى پيش من.
بايد برويم اهواز، فرمانده لشكر شما را مىخواهد.
با هم به اهواز رفتيم و آخرين هماهنگىها با حضور فرماندهان گردانها جهت انتقال نيروها و توجيه منطقه عملياتى صورت گرفت. مىخواستيم پيش نيروها برگرديم كه صدايت را شنيدم.
- آقا! من چشم انتظار دارم!.. صبر كن از مخابرات با منزل تماس بگيرم.
و با تبسّم هميشگى گفتى: (بيا...) و من هم مكالمه تو با خانوادهات را شنيدم. با همسرت صحبت كردى و با يكى از بچههايت. چگونه صحبت مىكردى؟ واژه واژه سخنانت لبريز از مهربانى بود و من از بيان آن لحظه هاى سرشار از عاطفه ناتوانم.
من از پيش شما مىروم، تربيت بچهها را به تو مىسپارم. مرا حلال كنيد...
اينها را تو گفتى. حليت خواستى و از صميم دل گريستى.
چه شد كه گريه كردى؟
اين سؤال را من پرسيدم و گفتى: وقتى با فرزند كوچكم صحبت كردم، از ذهنم خطور كرد كه اين آخرين صحبت من با اوست و ديگر او را نخواهم ديد.
مىدانستم كه قلب بزرگ تو سرشار از مهربانى است و اين گريه، سرشك عاطفه است. و دانستم كه تو نيز خود را در (مرزِ رسيدن) مىبينى. آه! چرا از تو حلاليت نطلبيدم.
آه! كه از تو نخواستم دست مرا هم بگيرى. آه كه قول شفاعت نگرفتم. شايد هم اگر قول شفاعت مىخواستم، همان را مىگفتى كه آقا مهدى برايت گفته بود: برادر! شما تو سياست دخالت نكنيد. شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست.
براى انجام مأموريتهاى خود به منطقه برگشتيم و من به دنبال كارهاى خود رفتم. بايد پيش از عمليات گردانها رو به راهتر مىشدند... گُردانها به خط مقدم گُسيل شدند بعد از مدتى از طريق بىسيم فرماندهان گردانها را به قرارگاه خواستند. گويى دشمن بو برده بود كه عملياتى انجام مىشود و با توپ و خمپاره منطقه را به شدت زير آتش گرفته بود. قدم به قدم گلولههاى توپ و خمپاره منفجر مىشد... به قرارگاه كه رسيدم، برادران حال غريبى داشتند، اندوهى معطر در فضا موج مىزد. نفس كه مىكشيدى عطر دلانگيز شهادت روحت را تازه مىكرد. از يكى از برادران پرسيدم: (چه شده است؟) و او در حالى اشك از ديدگانش مىجوشيد، جواب داد: (برادر اوهانى به لقاءاللَّه پيوست).
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
