لحظه‏ هاى سرشار از عاطفه

کد خبر: ۱۲۹۴۹۵
تاریخ انتشار: ۲۵ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۵:۰۵ - 14April 2011

زيرا امام فرموده بود: (حصر آبادان بايد شكسته شود.) از آن پس، ديگر به شهر خود باز نگشتى. عمليات شكوهمند (فتح‏المبين) را از سر گذراندى و در عمليات (بيت‏المقدس) با عنوان (مسؤول خط) دفترى از حماسه و ايثار رقم زدى. در (مسلم بن عقيل) بر شانه كوه‏هاى سر به آسمان كشيده سومار علم فتح را به اهتزاز درآوردى... كوه به آسمان نزديكتر است و شايد براى دلدادگان ملكوت، از كوهها به آسمان پيوستن آسان‏تر است. (نعمت‏اللَّه) در كوه‏هاى سومار آسمانى شد و رفتن او براى تو حسرتى عظيم در پى داشت، حسرتى كه هر دم بر آتش اشتياقت دامن مى‏زد...
ديگر همه مى‏دانستند كه رحمت‏اللَّه در هواى پيوستن به كاروان لاله‏هاست: اى شهيدانِ خدايى! اكنون كه به پيشگاه حضرت دوست راه يافته‏ايد، براى ما نيز آرزوى شهادت نماييد تا شايد ما نيز به كاروان شما بپيونديم.
در هواى پيوستن به كاروان شهيدان بود كه در (والفجر مقدماتى) در واحد طرح و عمليات لشكر رشادت‏ها به خرج دادى و بعدها در مسؤوليت فرماندهى اين واحد تلاش‏ها كردى. در »والفجر چهار« فرماندهى محورى را بر عهده گرفتى و در (خيبر)، بعد از آن همه آشوب و طوفان حسرت نصيب ماندى؛ حميدو مرتضى رفتند...
حميد آنقدر در نزد خدا عزيز بود كه حتى جنازه‏اش نيز پيدا نشد.
اين چنين گفتى. زيرا عاشقان پيوسته نام در گمنامى مى‏جويند و اما (بدر) كربلاى لشكر عاشورا بود... در آن سوى دجله آقا مهدى آخرين دقايق خود را مى‏جنگد، آقا مهدى و جمعى اندك از يارانش. التماس مى‏كنى كه آقا مهدى را به عقب برگردانى. اما آقا مهدى برنمى‏گردد. آقا مهدى در حال (رسيدن) است... دوربين را به دستت مى‏دهد تا نگاه كنى و تو مى‏بينى كه براى 20 نفر، سه چهار گردان دشمن پيش مى‏آيند. حال شگفتى دارد آقا مهدى. يقين مى‏كنى كه آقا مهدى با شهادت دست در آغوش مى‏كند.
-آقا مهدى! تو را به جان شهدا... اگر شهيد شدى دست ما را هم بگير!
و آقا مهدى سرمستانه پاسخ مى‏دهد: (برادر اوهانى! شما تو سياست دخالت نكنيد، شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست).
آقا مهدى به دجله مى‏پيوندد، به دريا. و تو همچنان در عطش مى‏سوزى و با پيكرى زخمدار در ميدان‏هاى (فجر هشتم) ستيز را پى مى‏گيرى.
به مرخصى رفتى و سه روز بعد برگشتى. اين آخرين ديدار تو با خانواده‏ات بود.
خانواده‏ات اصرار كرده بود كه مدتى در پيش آنها بمانى. و تو گفته بودى: براى من، ماندن در شهر خيلى دردناك است. از اول جنگ با خدا پيمان بسته‏ام كه به خاطر رضاى او ادامه دهنده راه شهيدان باشم. اگر غفلت كنم، فردا نمى‏توانم جواب شهيدان را بدهم.
آقا مهدى گفت: برگرديد عقب و نيروها را به اين طرف دجله بياوريد. و تو كه در انديشه باز گرداندن آقا مهدى از خط بودى، گفتى: »آقا مهدى! حالا كه ما مى‏رويم، شما هم همراه ما بياييد، هم آنجا استراحتى مى‏كنيد و هم اينكه خودتان باشيد، كار انتقال نيرو زودتر انجام مى‏شود.« آقا مهدى از جا برخاست و موتور را روشن كرد. تيرت به هدف خورده بود. اگر آقا مهدى به عقب مى‏آمد، كار خودت را كرده بودى. اما ناگهان آقا مهدى موتور را خاموش كرد و پياده شد.
- داريد سرم كلاه مى‏گذاريد؟ من فردا به على تجلايى و اصغر قصاب و حميد چه جواب خواهم داد؟..
اين را آقا مهدى گفت و تو پيش از (كربلاى چهار) به خانواده‏ات كه با اصرار مى‏خواستند مدتى پيش آنها بمانى، اينچنين گفتى: (اگر غفلت كنم، فردا نمى‏توانم جواب شهيدان را بدهم.)
قرار بود دو گردانِ لشكر را به (موقعيت شهيد اجاقلو) در اهواز منتقل كنيم تا از آنجا راهى خط شوند. مشغول آماده سازى گردان‏ها بودم كه آمدى پيش من.
بايد برويم اهواز، فرمانده لشكر شما را مى‏خواهد.
با هم به اهواز رفتيم و آخرين هماهنگى‏ها با حضور فرماندهان گردان‏ها جهت انتقال نيروها و توجيه منطقه عملياتى صورت گرفت. مى‏خواستيم پيش نيروها برگرديم كه صدايت را شنيدم.
- آقا! من چشم انتظار دارم!.. صبر كن از مخابرات با منزل تماس بگيرم.
و با تبسّم هميشگى گفتى: (بيا...) و من هم مكالمه تو با خانواده‏ات را شنيدم. با همسرت صحبت كردى و با يكى از بچه‏هايت. چگونه صحبت مى‏كردى؟ واژه واژه سخنانت لبريز از مهربانى بود و من از بيان آن لحظه‏ هاى سرشار از عاطفه ناتوانم.
من از پيش شما مى‏روم، تربيت بچه‏ها را به تو مى‏سپارم. مرا حلال كنيد...
اينها را تو گفتى. حليت خواستى و از صميم دل گريستى.
چه شد كه گريه كردى؟
اين سؤال را من پرسيدم و گفتى: وقتى با فرزند كوچكم صحبت كردم، از ذهنم خطور كرد كه اين آخرين صحبت من با اوست و ديگر او را نخواهم ديد.
مى‏دانستم كه قلب بزرگ تو سرشار از مهربانى است و اين گريه، سرشك عاطفه است. و دانستم كه تو نيز خود را در (مرزِ رسيدن) مى‏بينى. آه! چرا از تو حلاليت نطلبيدم.
آه! كه از تو نخواستم دست مرا هم بگيرى. آه كه قول شفاعت نگرفتم. شايد هم اگر قول شفاعت مى‏خواستم، همان را مى‏گفتى كه آقا مهدى برايت گفته بود: برادر! شما تو سياست دخالت نكنيد. شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست.
براى انجام مأموريت‏هاى خود به منطقه برگشتيم و من به دنبال كارهاى خود رفتم. بايد پيش از عمليات گردان‏ها رو به راه‏تر مى‏شدند... گُردان‏ها به خط مقدم گُسيل شدند بعد از مدتى از طريق بى‏سيم فرماندهان گردان‏ها را به قرارگاه خواستند. گويى دشمن بو برده بود كه عملياتى انجام مى‏شود و با توپ و خمپاره منطقه را به شدت زير آتش گرفته بود. قدم به قدم گلوله‏هاى توپ و خمپاره منفجر مى‏شد... به قرارگاه كه رسيدم، برادران حال غريبى داشتند، اندوهى معطر در فضا موج مى‏زد. نفس كه مى‏كشيدى عطر دل‏انگيز شهادت روحت را تازه مى‏كرد. از يكى از برادران پرسيدم: (چه شده است؟) و او در حالى اشك از ديدگانش مى‏جوشيد، جواب داد: (برادر اوهانى به لقاءاللَّه پيوست).

 

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین