جنگ پیاده فرمانده لشکر در پیشاپیش بسیجیان
شهید رحمت اله اوهانی زنوز:
درعمليات رمضان آقا مهدي می آید و می بیند كه تمام برادران در پشت خاكريز هستند . ازتیپ جوادالائمه بود. از لشکرنجف اشرف و حضرت رسول هم بودند.
می گوید كه چرا اينجا ايستاده ايد؟! می گویند :خسته شديم .می گوید: من فلان كس هستم دنبال من بيائيد با حميد ديديم كه برادران آمدند اما آقا مهدي پياده مي آمد .گفتيم: آقا مهدي چرا پياده مي آييد؟ گفت: چون بسيجيها پياده هستند من هم مجبور شدم باشم.گفتم :بابا خسته مي شوي خودت هم زخمي هستي گفت وقتی با بسيجي راه مي روم اصلاً يك حال و هواي ديگردارم. اصلاً خسته كه مي شوم مي روم پيش بسيجي ها از آنها روحيه مي گيرم و خستگي ام رفع می شود.
عمليات بدر هم كه شب عمليات بود ما آمديم, قرار بود كه گردانها پشت سرهمديگر بروند گردان امام حسين(ع) را راه انداخت كه قرآن دستش بود وضو هم گرفته بود و با قرآن به راه مي انداخت و توصيه مي كرد كه برادران، خدا را از يادتان نبريد. امام زمان را زمزمه كنيد. بعد يكي از برادران گردان سيد الشهداء آمد پيش آقا مهدي گفت كه آقا مهدي مارا دعا كن كه شهید بشويم گفت كه ما لياقت دعا كردن نداريم شما ما را دعا كنيد كه كارمان براي اسلام باشد. بعد عمليات شروع شد. شب عمليات كه شروع شد برادر مهدي در پشت بي سيم فقط مي گفت كه برادران « لا حول و لاقوه الا بالله» از يادتان نرود كه برادران هم زمزمه مي كردند .صبح عمليات خودش بي سيم را پشتش بسته بود با برادر احمد كاظمي فرمانده لشكر نجف اشرف دوتاشان پشت موتور مي نشستند و مي رفتند به محورها كه چندين بار به آنها توصيه كرديم ,گفتيم: برادر مهدي شما در سنگر بنشينيد گفت نه من بايد بروم من اگر بسيجيها را نبينم دلم شور مي زند. بايد بسيجيها را ببينم كه چطور جنگ مي كنند و چطور درراه اسلام خون مي دهند. اون روزي كه آخرين روز بود آخرين روز شهادتش كه ما آنجا بوديم ساعت 5/9 صبح بود كه دشمن آتش كرد. يك گردان از نيروها را جمع كرده بوديم وفرمانده گردان را توجیه کردیم که برود يك ده بود ,آنجا را پاكسازي كند. بعد آقا مهدي گفت كه يكي از آرپي چي زنها را بردار و برو. گفتم :چشم. كمي رفتيم ,بعد يك بي سيم چي داشت آمد و گفت: آقا مهدي صدايت مي كند. آمديم. گفت كه بايد مهمات را با موتور برسانيد چونكه منطقه ماشين رو نبود. بايد با موتور يا قايق مي برديم. قايق هم در دسترسمان نبود. خلاصه زور زديم كه آقا مهدي بيا برو عقب، يكبار هم سوار موتورش شد كه بيايد عقب ولي موتور را روشن كرد بعد خاموش كرد آمد پائين!! گفت :سرمرا كلاه مي گذاريد من به شهيدان ، به علي تجلايي و اصغر قصاب و حيمد و فلاني چه جواب خواهم داد؟ بعد از موتور پياده شد آمد به يك سنگر كه برادر حاج غفار رستمي هم آنجا بود.
شروع کردبه شلیک خمپاره, يكنفر بسيجي هم بود که در انداختن خمپاره به مهدی كمك مي كرد. چندين بار همين بسيجي گفت كه آقا مهدي شما برويد. شما برويد عقب. مهدی گفت: شما رزمنده اسلام هستي, من هم رزمنده اسلامم ,شما بسيجي هستيد لياقتتان از ما زيادتراست. ماهم بايد در كنار شما باشيم و تماشا گر نباشیم که شما چطور با دشمن جنگ مي كنيد. بعد چندين بارگفتيم نيامد. آخرين بار من آمدم مهمات را باقايق بردم. بچه ها را بلند كرد. تكبيرگويان گفت كه تكبير بگوئيد كه مهمات رسيد. دراين درگيري؛ ما رفتيم در آن دهکده ديديم آقا مهدي نشسته و در دستش آرپي جي بود. گفتیم: آقا مهدي شما برويد عقب. گفت: اگر حال داري جنگ كني بيا؛ بيا آرپي جي را بگير با هم برويم و دشمن را نابود كنيم. بچه های ديگر شهيد شده اند. هركس آقا مهدي را دوست دارد اسلام را دوست دارد بيايد كنارش. اين آخرين لحظات آقا مهدي بود. فقط يك لحظه اي كه درآن سنگر بود دوربين را داد به دست من كه نگاه كنم. گفت ببين چه وضعه؟ چه خبره؟ از هوش رفت: برادر اكبر كاملي بي سيم چي آقا مهدي بود من گفتم وقتي ديدم آقا مهدي دارد لبهايش حركت مي كند به اكبر گفتم: اكبردارد حرف مي زندها؛ آقا مهدي با فرمانده اش حرف مي زند. خلاصه ما گريه مان گرفت. آقا مهدي به هوش آمد .گفتم آقا مهدي: ان شاء الله ما را حلال مي كني؟ گفت :آقاي اوهاني اگر شهيد بشويم خدا مي داند اگر هم شهيد نشويم خدا مي داند. خلاصه آخرين لحظه آقا مهدي تمام تشكيلاتشان را و جيبهايشان را خالي كردند و دادند دست ما بعد خودشان آرپي جي به دست گرفتندو رفتند به طرف يك پاسگاه كه آنجا بود . دراين حال يك گلوله خورد بعد من آمدم كه از پل رد بشوم و نيرو بياورم به من گفتند آقا مهدي ديگه شهيد شد.
