پیکر سالم محمد بعد از چهل روز!
با توجه به زخمهايي كه برداشته بود ، پس از مداواي سرپايي ، به پيش ما آمد . چون زخمهايش زياد و منطقه هم بسيار آلوده بود و هر آن احتمال عفونت مي رفت ، اصرار كرديم كه به پشت جبهه برگردد ، اما در جواب گفت : « با توجه به امر امام در اين موقعيت جنگ و با اين زخمهاي جزئي جبهه را رها كنم و بازگردم ؟ » بعد گفت : « موسي جلودار و نيل اندر ميان است . » با وجود اصرار ما ، محمد سوار ماشين شد و به طرف خط مقدم حركت كرديم . وسط راه رزمنده اي دست تكان داد تا او را سوار كنيم . وقتي سوار شد ، محمد گفت : « او را مي شناسم . برادرش شهيد شده و او تنها فرزند خانواده است . او را پياده كنيد . » اما هر چه به او اصرار كرديم پياده نشد . آمديم قرارگاه لشكر و بعد به گردان رفتيـم . او به چادر رفت و محمد به من گفت : « سريع برويم جلو . » به سرعت به سمت خط حركت كرديم . او به گردان رفت تا براي عمليات آماده شود . با آغاز عمليات ، او هم در عمليات شركت كرد و در حين عمليات به شهادت رسيد ، و جنازه اش بين دو طرف باقي ماند . بعد از چهل روز ، در ادامه عمليات كربلاي 5 ، عمليات كوچكي انجام شد و جنازه هاي عده اي از رزمندگان از جمله محمـد را پيدا كرديـم . خدا را به شهـادت مي گيرم كه پس از گذشت چهل روز ، هيچ تغييـري در ظاهر محمـد ايجـاد نشـده بود و حتي باند و پانسمـان سرش سالم باقـي مانده بود .
بعد از عملیات بدر برادرسید حسن شکوری فرمانده گردان امام حسین(ع) دو نفر معاون داشت یکی شهید بالا پور و دیگری شهید محمد سبزی یکی از رزمندگان که می خواست به مرخصی برود برگه مرخصی را به شیهد سبزی داد تا آنرا امضاء کند اما شهید سبزی برگه را امضاء نکرد. برادر رزمنده برگه را به شهید بالاپور داد تا امضاء کند شهید بالاپور با تواضع و فروتنی خاصی برگه را برگرداند و با التماس گفت: من به این کارها نمی رسم ولی اگر با من کاردیگری دارید من درخدمتم. حقیردراین حد نیستم که برگه را امضاء کنم.
