سردار خندان!

کد خبر: ۱۲۹۵۲۰
تاریخ انتشار: ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۲۷ - 15May 2011

 

گردان شهيد مدنى آماده عمليات بود و مشدى‏ عباد فرمانده يكى از گروه‏ان‏هاى اين گردان بود. اصغر قصاب بود و مشدى عباد و يكى ديگر از برادران. مشدى عباد در خودش نمى‏گنجيد. گونه‏ هايش گل انداخته بود. آمده بود سراغِ من. آدم با ديدنش ياد عاشورا مى‏افتاد. شنيده بودم كه هر چه لحظات سرخ عاشورا نزديك‏تر مى ‏شد، برخى از اصحاب امام شكفته‏ تر مى‏ شدند. مزاح مى‏كردند و مى‏خنديدند. اكنون مشدى عباد را مى‏ ديدم. بعد از شيرين‏گويى‏ هاى خاص خودش دست در جيب كرد و كاغذى بيرون آورد. وصيت‏نامه‏ اش بود.
- دعا كنيد ما هم شهيد شويم!...
همچنان با چهره‏اى خندان از من خداحافظى كرد و همراه با گردان خط شكن شهيد مدنى عازم عمليات شد...
در اورژانس صحرايى بوديم. ابتدا تمام زخمى‏ ها را از خط به اورژانس مى ‏آوردند و مداواى اوليه انجام مى ‏شد. دم اورژانس بودم كه آمبولانسى از راه رسيد. نمى‏ دانم چه شده بود كه همه دور آمبولانس حلقه زدند.
- مشدى عباد را آوردند...
جمله‏ اى بود كه در چند لحظه از همه شنيدم. نزديك‏تر شدم مشدى عباد داشت مى‏ خنديد. انگار هول شده باشم: )چه شده است مشدى عباد؟(
- چيزى نيست، صدام مرا گاز گرفته!
اين اوّلين بار نبود كه مشدى عباد زخمى مى‏شد.اول بار در سال 1356 زخمى شد. در آن زمان 17 سال بيشتر نداشت. روبروى كلانترى 6 تبريز، توسط مأموران رژيم ستمشاهى زخمى شد و مدتى بسترى گرديد. از همين واقعه مى‏توان دانست كه مشدى عباد در انقلاب چه كرد. آشوب‏هاى كردستان كه آغاز شد، به كردستان رفت. در كردستان لذت جهاد را دريافت و از آن پس هرگز در پشت جبهه نماند. عازم غرب شد، در عمليات محدود تنگ حاجيان شركت كرد و از ناحيه دست زخمى شد. به سوسنگرد رفت و عاشقانه جنگيد. در عمليات شركت حصر آبادان همدوش سرداران بزرگ عاشورا نبرد را به سر رساند. و آبادان از محاصره نجات يافت و يك به يك عمليات‏ها را پى گرفت: فتح ‏المبين، بيت‏ المقدس، مسلم‏ ابن عقيل، والفجر مقدماتى، والفجر چهار، رمضان و ...
در فتح‏ المبين وقتى عازم عمليات بود، با همان چهره خندان، پيش بچه‏ ها دعا مى‏كرد: خدايا ما هم آرزوى شهادت داريم!...
در مسلم‏ ابن عقيل مقاومتش در مقابل پاتك‏هاى سنگين دشمن حيرت فرماندهان را برانگيخت و از آن پس همه او را به عنوان يك فرمانده جسور و دشمن شكن مى‏شناختند. شايد كمتر كسى باور مى‏ كرد كه اين فرمانده خندان كه شيرين‏گويى‏هايش نقل محفل رزمنده‏ هاست، آنچنان پرصلابت و مقاوم باشد.
مشدى عباد چنين بود. پيوسته با سيمايى شكفته‏ تر از گل با همه روبرو مى‏ شد. هيچكس از اندوه او خبر نداشت. مؤمن، شادى‏اش در سيمايش است و اندوهش در قلبش. هيچكس از اندوه او خبر نداشت. به راستى در نيمه‏ شب‏هاى نماز شب، اشك‏هايى كه سيماى خندان او را خيس مى ‏كرد، از كدامين اندوه سرچشمه مى‏گرفت؟ ما چه مى‏دانيم؟ ما، خاكيان گرفتار...
در والفجر چهار كه به دستور سردار عاشورائيان آقا مهدى باكرى معاونت فرماندهى گردان امام حسين را برعهده داشت پس از شش روز نبرد بى‏ امان به شدت زخمى شد... مشدى عباد چنين بود. پيوسته زخم مى ‏خورد، با اينحال دوباره به ميدان كارزار برمى ‏گشت. گويى پيوسته در انتظار زخم آخر بود، زخم سفر...
اكنون محمدباقر مشهدى عبادى رفته است. چندين روز از عمليات خيبر مى‏گذرد. آيا شهيد شده است؟ اگر شهيد شده است پس جنازه ‏اش كجاست؟...
خدايا! تو مى ‏دانى از زمانى كه نامت با قلبم گره خورده است، در تمام لحظه‏ ها فقط نام تو را بر زبان آورده ‏ام و در تمام خطرات فقط تو با ما بودى. در شب‏هاى تاريك سنگر مونس ما بودى.
پروردگارا! براى آنچه كه انجام داده‏ ام اجرى نمى‏ خواهم و به خاطر كارهايى كه كرده‏ام فخر نمى ‏فروشم، زيرا آنچه را كه انجام دادم، تو ميسّر گردانيدى... خدايا! بى ‏چيزم! چه خوش است دست از جان شستن و از اسارت آزاد شدن، بى‏هراس عليه ستمگران جنگيدن، پرچم حق را در صحنه خطر برافراشتن، به همه باطل‏ها و طاغوت‏ها نه گفتن، با مسرّت و شادى به استقبال شهادت رفتن. خوشتر است از همه چيز بريدن و به خدا پيوستن. اى كاش وقتى شهيد شدم، جسم مرا پيدا نكنند.
اگر شهيد شده است؟... كسى چه مى ‏داند. چيزى نمى ‏دانم. همين قدر مى ‏دانم كه از شروع عمليات خيبر تاكنون بى‏ امان با گردانش جنگيده است. گردان امام حسين بود كه خط دشمن را شكست. چندين روز است كه دشمن به طور وحشتناكى روى جزيره مجنون آتش مى‏ريزد. طورى كه انگار مى‏ خواهند هر طورى شده، خود جزيره را از بين ببرند...
مشدى عباد در زير باران گلوله و تركش، در لابلاى انفجارهاى گوشخراش لحظه‏ اى آرام و قرار ندارد. به بچه‏ هاى گردان روحيه مى‏ دهد: تا آخرين نفر بايد مقاومت كنيم.
گردان امام حسين به محاصره درآمده است. دشمن سنگين‏ ترين پاتك‏هاى خود را ترتيب داده است. امام پيام داده است: (جزاير بايد حفظ شود) مشدى عباد، سودايى است. ديگر آتش و انفجار نمى‏ شناسد. سبك‏تر از نسيم سنگر به سنگر مى ‏گردد...
شهيد شده است؟ نمى ‏دانم! نه، مى‏ دانم.
در يكى از عمليات‏ها دوش به دوش رزمنده‏اى با دشمن مى‏ جنگيديم. رزمنده همراهم بى ‏امان تيراندازى مى ‏كرد. تاريكى شب كوه‏هاى تنگ حاجيان را دربرگرفته بود. شب چنان تاريك بود كه چهره رزمنده همراهم را نمى ‏توانستم ببينم. همچنانكه تيراندازى مى‏ كردم، احساس كردم تير مستقيم با صداى مهيب خود از بغل گوشم رد شد. به تيراندازى ادامه دادم. پس از لحظاتى متوجه شدم كه رزمنده همراهم به طور پراكنده تيراندازى مى‏كند، گاهى به راست، گاهى به چپ و گاهى به بالا. تعجب كردم. دست به سويش بردم: برادر! چرا اينطورى تيراندازى مى‏ كنى؟ تا به او دست زدم، مشاهده كردم كه همان تير مستقيم، سرش را برده است و جنازه بى ‏سر هنوز دارد تيراندازى مى‏ كند. مشدى عباد چگونه شهيد شده است؟ گردان امام حسين در محاصره است. مشدى عباد سبكتر از نسيم سنگر به سنگر مى ‏دود، مى ‏جنگد، بچه‏ هاى گردان را به پايدارى مى ‏خواند. جزيره مجنون قدم به قدم شكافته مى ‏شود: توپ، خمپاره، بمب... چهار روز از شروع عمليات خيبر مى‏گذرد، مشدى عباد لحظه‏ اى پلك بر هم ننهاده است. مى‏جنگد. گردان امام حسين در محاصره است. عاشوراست... امام حسين، عباس را روانه فرات مى‏ كند. آب و عطش و آتش. دست عباس از شانه مى‏افتد: به خدا سوگند از حمايت دين خود دست بر نخواهم داشت.
دست مشدى عباد با تير مستقيم قطع شده است. مى ‏جنگد، حلقه محاصره تنگ‏تر مى ‏شود. روز هفتم اسفند ماه هزار و سيصد و شصت و دو! روز عاشوراى گردان امام حسين ...
دست مشدى عباد قطع شده است. ايستاده است. مى‏ جنگد. بچه‏ هاى باقيمانده گردان، با ديدن وضع مشدى عباد، شيرتر از شير شده‏اند. مشدى عباد آخرين پيامش را با بى‏ سيم به آقا مهدى، فرمانده لشكر مى‏ رساند: سلام ما را به امام برسانيد. بگوييد كه مشدى عباد و نيروهايش تا آخرين قطره خون حسين‏ وار جنگيدند و حسين‏ وار شهيد شدند.
تركش و تيغ مى‏ بارد. مى ‏گويند مشدى عباد تركش خورده است. شهيد شده است. اگر شهيد شده است جنازه‏ اش كو؟
اى كاش وقتى شهيد شدم، جسم مرا پيدا نكنند. خودش اينطور مى ‏گفت. باز هم دغدغه ‏اى در دل دارم. نكند شهيد نشده باشد... مى‏ روم سراغ آقا مهدى، فرمانده لشكر...
دوباره بعد از سال‏ها عطر آسمانى شهادت كوچه‏ هاى شهر را از هوش مى‏ برد.
آدم‏هاى شهر دوباره حس مى ‏كنند كه جنگى بوده است و جنون و جراحتى. هشت سال است كه طبل جنگ خاموش شده است و هنوز خون لاله‏ ها در جوش و خروش است.
شهدا را آورده ‏اند، شهداى گمشده را. مشدى عباد را هم آورده‏اند... گردان امام حسين در محاصره است. واپسين بچه‏ هاى گردان در خاك و خون مى ‏غلتند. مى‏ گويند مشدى عباد هم تركش خورده است. شهيد شده است. مى‏ روم سراغ آقا مهدى. هر چه باشد آقا مهدى بهتر مى ‏داند چه شده است. بغض گلويم را گرفته است. از نحوه شهادت يا اسارت برادرم سؤال مى‏ كنم. آقا مهدى با صدايى محكم و محزون مى‏ گويد: بنده باور نمى‏ كنم كه بتوانند مشدى عباد را اسير كنند. او مرد رزم و جهاد بود. مطمئنم كه تا آخرين لحظه مبارزه كرده و به شهادت رسيده است.

سردارخندان /کنگره ی بزرگداشت سرداران ,امیران وشهدای آذربایجان شرقی

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین