خوردن یک لیوان آب تا اذان صبح طول می کشد
شما فقط سعی کنید مسائل حفاظتی را رعایت کنید . نیروها را هم توجیه کنید . در نظرم کار بسیار سختی آمد .
حرکت شروع شد . تمامی کارهایی را که آقا مرتضی گفته بود . رعایت کردیم . روزهای سختی بود . بچه ها ، سنگ تمام گذاشتند . لطف خدا ، اطاعت از فرماندهی . نتیجه اش این که ، انتقال نیروها به خوبی انجام گرفت .
امروز یک هفته از انتقال نیروهای تیپ عاشورا به اسلام آباد می گذرد . سعی می کنیم موج رادیو عراق را در رادیوی قراضه ای، که اینجا هست پیدا کنم . عاقبت موفق می شوم . گویا تحلیلی از جنک ارائه می کند .
مجری چنان صحبت می کند، که گوی در دهانش آتش قرار دارد . مدام و تند تند حرف می زند . گویا صحبت تیپ عاشورا است . دقیق تر می شوم .
مجری با سر درگمی محسوسی می گوید : حدود یک هفته است که تیپ عاشورا در منطقه خوزستان غیب شده است .
دست غیبی در کار است .
اسرار شب اکثر بچه ها ، حفظشان شده بود . نصفه های شب ، اگر برادری از خواب بیدار می شد و می خواست چادر را ترک کند و اگر توی تازه وارد ، بیدار می شدی ، فوری معذرت می خواست و می گفت، که برای خوردن لیوانی آب قصد ترک سنگر را دارد . حتی تعارف می کرد، که اگر تو هم می خواهی برایت بیاورد . اما تشکر می کنی و اگر دست بر قضا ساعتی بیدار ماندی و صدای توپ و گلوله نگذاشت که خوابت ببرد ، خواهی دید که خوردن یک لیوان آب تا اذان صبح طول می کشد .
چند روزی که این کار برایت تکرار شد ، حتما مشکوک خواهی شد . چند دقیقه ای از رفتن او می گذرد . بلند می شوی . آرام آرام او را تعقیب می کنی . پیدایش می کنی . به طرف تانکر آب می رود . صبر می کنی . آخر او قصد راه گم کردن دارد . چه می کند ؟ وضو می گیرد . بعد از وضو گرفتن ، پشت چادر ها می رود . نزدیک یک حفره زانو می زند . کمی خاک را کنار می زند . خدایا چکار می کند ؟ با دستانش کاملا آنجا را گود می کند . اما هنوز از زیر خاک چیزی بیرون نیاورده است . داخل گود می رود . کاملا در آنجا فرو می رود . پالتوی خود را روی سرش می کشد .
نزدیک تر می شوی . گوش می دهی . چه خبر است ؟ ناله می کند ؟ آیا درد دارد ؟
گوش خود را نزدیکتر می بری .
الهم تقبل منا انک انت السمیع العلیم .
خدایا اینان کیستند ؟ زهاد الیل .
کمی دقت می کنی . همه جا را صدای زمزمه فرا گرفته است . چه بسیار حفره ها و چه بسیار پالتوهای بر سر کشسیده . فردا تو نیز به آنان خواهی پیوست . نیمه شب تشنه خواهی شد . پای همسنگرت را لگد خواهی کرد .
ببخشید برادر . می روم آب بخورم . شما هم میل دارید ؟
کمی پایین تر از محل توالت ها و دستشویی محل نگهبانی من است .
حرکت شروع شد . تمامی کارهایی را که آقا مرتضی گفته بود . رعایت کردیم . روزهای سختی بود . بچه ها ، سنگ تمام گذاشتند . لطف خدا ، اطاعت از فرماندهی . نتیجه اش این که ، انتقال نیروها به خوبی انجام گرفت .
امروز یک هفته از انتقال نیروهای تیپ عاشورا به اسلام آباد می گذرد . سعی می کنیم موج رادیو عراق را در رادیوی قراضه ای، که اینجا هست پیدا کنم . عاقبت موفق می شوم . گویا تحلیلی از جنک ارائه می کند .
مجری چنان صحبت می کند، که گوی در دهانش آتش قرار دارد . مدام و تند تند حرف می زند . گویا صحبت تیپ عاشورا است . دقیق تر می شوم .
مجری با سر درگمی محسوسی می گوید : حدود یک هفته است که تیپ عاشورا در منطقه خوزستان غیب شده است .
دست غیبی در کار است .
اسرار شب اکثر بچه ها ، حفظشان شده بود . نصفه های شب ، اگر برادری از خواب بیدار می شد و می خواست چادر را ترک کند و اگر توی تازه وارد ، بیدار می شدی ، فوری معذرت می خواست و می گفت، که برای خوردن لیوانی آب قصد ترک سنگر را دارد . حتی تعارف می کرد، که اگر تو هم می خواهی برایت بیاورد . اما تشکر می کنی و اگر دست بر قضا ساعتی بیدار ماندی و صدای توپ و گلوله نگذاشت که خوابت ببرد ، خواهی دید که خوردن یک لیوان آب تا اذان صبح طول می کشد .
چند روزی که این کار برایت تکرار شد ، حتما مشکوک خواهی شد . چند دقیقه ای از رفتن او می گذرد . بلند می شوی . آرام آرام او را تعقیب می کنی . پیدایش می کنی . به طرف تانکر آب می رود . صبر می کنی . آخر او قصد راه گم کردن دارد . چه می کند ؟ وضو می گیرد . بعد از وضو گرفتن ، پشت چادر ها می رود . نزدیک یک حفره زانو می زند . کمی خاک را کنار می زند . خدایا چکار می کند ؟ با دستانش کاملا آنجا را گود می کند . اما هنوز از زیر خاک چیزی بیرون نیاورده است . داخل گود می رود . کاملا در آنجا فرو می رود . پالتوی خود را روی سرش می کشد .
نزدیک تر می شوی . گوش می دهی . چه خبر است ؟ ناله می کند ؟ آیا درد دارد ؟
گوش خود را نزدیکتر می بری .
الهم تقبل منا انک انت السمیع العلیم .
خدایا اینان کیستند ؟ زهاد الیل .
کمی دقت می کنی . همه جا را صدای زمزمه فرا گرفته است . چه بسیار حفره ها و چه بسیار پالتوهای بر سر کشسیده . فردا تو نیز به آنان خواهی پیوست . نیمه شب تشنه خواهی شد . پای همسنگرت را لگد خواهی کرد .
ببخشید برادر . می روم آب بخورم . شما هم میل دارید ؟
کمی پایین تر از محل توالت ها و دستشویی محل نگهبانی من است .
لینک کپی شد
نظر شما
