شهيدان گمشدگان تو بودند

کد خبر: ۱۲۹۵۶۹
تاریخ انتشار: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۷:۳۹ - 16May 2011

فرمانده عزيز! ما حبيب‏ ابن‏ مظاهر را نديده ‏ايم، زهير، جون، عابس و ... را نديده ‏ايم، ميثم و مقداد و مالك اشتر را نديده ‏ايم و با اين همه آنان را شايد بهتر از خويشان خونى خود مى‏ شناسيم، آنان را مى‏ شناسيم همچنانكه خورشيد را. و بدينگونه تو را نيز مى‏ شناسيم. مى‏دانيم كه در سال 1338 به دنيا آمدى و در هنگام وقوع انقلاب اسلامى با اينكه هنوز به بيست سالگى نرسيده بودى، با پيشتازان مبارزه همگام شدى... در خانه خودتان و خانه‏ هايى ديگر، دائم در تكاپوى فهميدن و خواندن بودى. در روزهاى دلهره و مبارزه، با همان اطمينانى كه تا واپسين روزهاى زندگى دنيايى ‏ات با تو همراه بود، دوستان را به صبر و پايدارى فرا مى ‏خواندى، همراه با صميميتى زلال و دلنشين و محبتى عميق...
اين حرف‏هاى حقير را بر ما ببخش: تحصيلات خود را به سر رسانده بودى، دانشجوى انستيتو الكترونيك بودى، و مى‏ توانستى همچون آنان كه به عافيت و آرامش مى ‏انديشند، زندگى بى ‏دغدغه‏ اى داشته باشى، اما...
اما تو زيستن در ميان توفان و موج و آتش را به زيستن در حصار عافيت و آرامش ترجيح دادى. از نخستين روزهاى جنگ تمام وجودت در اشتياق جبهه مى ‏سوخت و مسوولين هر بار با عذرى، وعده فرداى ديگرى مى‏ دادند، اما تو در شهر نمى ‏گنجيدى...
با سوسنگرد آغاز شدى و با »بيت‏ المقدس«، »رمضان«، »مسلم‏ ابن عقيل«، »والفجر مقدماتى، والفجر يك و والفجر 4 ادامه يافتى...
فرمانده عزيزم! تو جانشين تداركات لشكر بودى، اما دلت در سينه گردان‏هايى مى ‏تپيد، كه شب‏هاى عمليات »خط شكن« ناميده مى‏ شدند. جانشين تداركات بودى و رزمنده ساده گردان. در هر عمليات به گردانى مى‏ پيوستى...
خوب يادم هست كه در عمليات والفجر يك، پاى بر سر مين ضدّ نفر نهادى و قسمتى از پايت از دست رفت. اما تو نيك مى‏ دانستى كه آن كس كه پاى در طريق مخاطره مى‏ نهد بايد خطر را به جان پذيرد. و شگفتا كه زخم خوردن را خطر نمى‏ انگاشتى، بل آن را اشارتى مى ‏دانستى به اسرار طريق. هنوز زخم پايت التيام نيافته بود كه خود را به والفجر چهار رساندى. باز هم دلت براى حضور در گردان مى ‏تپيد. اما آقا مهدى باكرى تو را به جانشينى تداركات منصوب كرد و تو با رغبت تمام پذيرفتى. هنوز زخم پايت التيام نيافته بود، چندانكه راه رفتنت مشكل بود، با اين همه كار خود را شروع كردى. مى‏ دانستى كه در عمليات، در منطقه چرميان و تپه‏ هاى گچى پيكرهاى جمعى از شهيدان بر جاى مانده است. به جستجوى شهيدان رفتى و با شهيدى باز آمدى. »شهيد محمد امامى« و عاقبت مزار دسته‏ جمعى شهيدان را يافتى. مى‏ گفتى: »نمى‏ شود شهيدان را از هم جدا كرد.« و عاقبت در همان ارتفاعات »مقبره شهداى گمنام آذربايجان« با دست‏هاى توانمند تو بنا شد.
فرمانده عزيزم! در آنجا دانستم كه خود را در شهيدان جستجو مى‏ كنى. شهيدان گمشدگان تو بودند و دريافتم كه تو گمشده شهيدانى.
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده و دوستان شهید

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار