همسرم ،نمی توانستم شمارا ببینم

کد خبر: ۱۲۹۶۴۰
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۷:۰۱ - 18May 2011
با شنیدن صدایی از چادر بیرون زدم .چون نزدیک شدم ،نادر رادیدم که مثل هر شب با معبود خویش خلوط کرده است .تا آن شب نمی دانستم که چنین صوت دلربا و زیبایی دارد .در آن لحظه ،پرواز روحش در حریم یار و آستان عشق الهی ،دیدنی و شگفت انگیز بود .
تضرع کنا ن می گفت :خدایا !از گناهی که حجاب اکبر شود بر تو پناه می برم .
به یاد اولین روزی افتادم که نادر در مشهد به جمع ما پیوسته بود .لباس رزم را هنوز بر تن داشت و می گفت :به فرمان امام ،برای فراگیری علوم دینی به اینجا آمده ام .با آمدن نادر ،هفده نفر شده بودیم همه همشهری .با توجه به کمی امکانات آن مدرسه ،انجام امور به عهده خودمان بود .با این که کارها را بین همه تقسیم کرده بودیم ،باز نادر از همه پیشی می گرفت و می خواست که سنگین ترین آنها را به تنهایی انجام دهد .روزی بعد از صرف شام تصمیم گرفتم که ظرفها را بشویم .
تا به خود آمدم ،او ظرفها را به حیاط برده بود و در آن سوز زمستان ،با آب شسرد مشغول شستن بود با ناراختی گفتم :نادر ،این وظیفه من است .لبخندی زد و گفت :فرقی ندارد فردا هم تو می شویی .
تصمیم داشتم هر طور شده ظرفها را خودم بشویم .آستین با لا زدم و حتی ،یکی ادو تا از بشقاب ها را بر داشتم .وقتی قیافه مصمم مرا دید ،چشمانش را به من د.وخت .با نگاهش خواست دست از اصرار و پافشاری بر دارم .
همین که دیدم با شستن ظرفها خشنود است ،بر خلاف میل باطنی ،تبسمی کردم و به شوخی گفتم :از فردا ،کارهای مرا نیز انجام می دهی .
تا من این حرف را زدم ،با خوشحالی گفت :دروغ می گویی .قول بده که حتما که کارهای تورا نیز انجام بدهم .تعجب کرده بودم که با آن همه درس و اشتغال ،چرا دوست دارد کارهای دیگران را نیز انچجام بدهد !تا این که این امر در جبهه کاملا برایم مشخص شد .
هر کار سنگینی بود با شوق به سوی آن می رفت و همه تعجب می کردیم .فهمیدم که خود را برای چنین روزی آماده می کند .
آن روز نتادر به چادر من آمد .از ظاهرش پیدا بود که حال و هوای همیشگی خود را ندارد .گفت : امشب خواب دیدم که در عملیاتی ،دوشادوش یکی از رزمندگان می جنگیدم .نبرد سختی در گرفته بود .بی باکانه پیش می تاختم و در گرد و غبار صحنه رزم ،گم شده بودم و سر از پا نمی شناختم .انفجار ها فضا را تیره و تار ساخته بود .دو تیر از کمین گاه خصم سینه ما را نشانه گرفت تا خواستیم به خود آییم ،تیرها زوزه منان بر سینه ها یمان نشسته بود .از خواب پریدم .خیس عرق شده بودم و باورم نمی شد که رویاست .وقتی متوجه شدم خواب است ،سخت ناراحت شدم و زار زار گریستم .
خواب نادر مرا دگر گون کرد .نامه ای از اردبیل داشتم .نگاهی به من انداخت و گفت :تو چرا ناراحتی ؟نامه اردبیل را نشانش دادم .تا بیماری بچه ام را بفهمد ،از حال و هوای خود بیرو آمد و با فراموش کردن دردش ،پس از لحظاتی سکوت گفت ،پیشنهادی دارم .سری به اردبیل بزنید من کارهایتان را انجام می دهم .
راضی به زحمتش نبودم .با لا خره با اصرار مرا راضی کرد و مسئولیت مرا به عهده گرفت .
...یکی از همرزمانش می گوید :روزی نادر مشغول نوشتن نامه بود وبعضی از جملات و عبارات را باصدای بلند تکرار می کرد :...همسرم !عملیات تازه ای در پیش است .در تدارکات عملیات به اردبیل آمده بودم اما چون بیش از 4 ساعت نمی توانستم در آنجا بمانم ،نتوانستم به شما سری بزنم .مرا ببخشید .شما را به خدا می سپارم .به محض تمام شدن نامه ،از من پرسید :عملیات کی شروع می شود ؟گفتم :امشب یا فردا شب .قبل از شروع ،طرح عملیات را با او در میان گذاشتم .سر پرستی بخشی از نیروها را به وی سپرده بودم .از من خواست تا همان رزمنده –که چند شب پیش در خواب دیده بود – با او همراه باشد .فردای آن روز عملیات شروع شد پس از ساعاتی به من خبر دادند که نادر تیر خورده است .بلافاصله خود را به محل رساندم بر زمین افتاده بود .شاهد صحنه حیرت انگیزی شدم .نادر بود و همراهش ،هم که او را در خواب دیده بود هر دو آرام و خونین بر خاک ..
نردیک که شدم دیدم که هر دو تیر خورده اند و تیرها نیز درست بر سینه شان نشسته ،همانطور که خوابش را برایم تعریف کرده بود.
بر خیل شهیدان ،خدایی و عاشورایی ،شهیدی دیگر از تبار والایی ها ،افزوده شد .شهیدی که الگوی پایداری بود و سرمشق استواری .
آن فرو ریخته گل های پریشان در باد کز می جام شهادت همه مدهوشانند
یادشان زمزمه نیمشب مستان باد با نگ گویند که از یاد فراموشانند
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده وهمرزمان شهید

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین