دو بسیجی به خوابی خوش فرو رفته بودند و عرش را سیر می کردند

کد خبر: ۱۲۹۷۰۶
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۴:۳۸ - 20April 2011
دلواپس بودم که نتوانیم به موقع تریلی ها را بار بزنیم ، با فرا رسیدن شب رفته رفته از گرمای هوا کاسته می شد .
ناگهان فکری به ذهنم رسید راه سنگر فرماندهی را در پیش گرفتم .
برادر شفیع زاده با دیدن من پرسید چی شه ؟
وقتی موضوع را با او در میان گذاشتم ، تبسمی کرد و گفت : هیچ نگران نباش . بهتر است بروی و به بر و بچه ها بگویی که همه در نماز خانه جمع شوند ، لحظه ای مکث کرد و وقتی دید من همان طور مردد ایستاده ام ادامه داد : انشا الله همه چیز درست می شود .
بی درنگ خداحافظی کردم و از سنگر آمدم بیرون .
نملز خانه مملو از برادران بود . تازه سر و صدا خوابیده بود که برادر شفیع زاده آمد .
همه به احترام او بلند شدند .
بنشینید برادران .
همه نشستیم .او نگاهی به جمع انداخت .
لحظه ای تامل کرد و بعد به فکر فرو رفت .
چنان که که گویی در انتظار یافتن جمله ی مناسبی بود .
خسته نباشید برادران !
من به خوبی آگاه بودم که اگر او حتی به شوخی از بچه ها بپرسد کی خسته است . همگی یک صدا پاسخ می دهند دشمن .
به چهره او چشم دوخته و سراپا گوش بودیم . برادران ما برای رضای خدا می جنگیم . همه اعمال ما باید برای رضای خدا باشد . ما آمده ایم اینجا که دربرابر خصم ایستاده و از آرمانهای انقلاب اسلامی دفاع کنیم .
سخنان شفیع زاده چنان بر دل می نشست که همه تصمیم گرفته بودیم بعد از اتمام حرف های او شروع به کار کنیم . اما او که این حرف را به فراست از چهره ما خوانده بود در پایان سخنانش گفت : انشاء الله فردا صبح شروع می کنیم به بار زدن مهمات .
برادران همه متاثر شده بودند و بی صبرانه منتظر فردا بودیم .نصف شب بود که یکی از بسیجیها توی تاریکی تکان می خورد و آهسته از دیگری پرسید : ببینم بیداری ؟
آره .
الان وقتش است .
برخاستند لباس پوشیدند پوتین به پا کرده از سنگر آمدند بیرون . معلوم نبود که چه چیزی آنها را بیدار نگه داشته است و چه فکری در سر دارند .
هوا مهتابی بود در سکوت راه می رفتند . گاه گاه صدای غرش توپها از دور به گوش می رسید و صدای گلوله توپ آرامش دلنشین شب را می آشفت . هر دو ساکت و آرام می رفتند . وقتی به کنار خاکریز رسیدند ایستادند . یکی از آنها با صدایی شتابزده گفت : تریلی ها را می بینی ؟
آره . جعبه های مهمات هم آن جاست .
لحظه ای سکوت حاکم شد و آنکه اول حرف زده بود گفت : نبیاید بگذاریم کسی متوجه ما بشود .
به سوی جعبه های مهمات پیش رفتند پا به پای هم گام بر می داشتند .
چند متر فاصله ی میان خود را با گامهای استوار پیمودند .
شب روشنی بود . هوا خنک بود و موضع در نور شفاف ماه غرق شده بود .
چشمهایشان برق می زد . محو تماشای مهتاب شده بودند . همه چیز زیر نور ملایم ماه خفته بود . سنگر ها، آدمها ، دشت و ...
تنها دو تن بیدار بودند با قامتی سترگ زیر نور ماه ایستاده بودند .
سخنان صاف و روشن شفیع زاده که چون نور ماه پاک و زلال بود چنان شور و شوق و نیرویی در آنها بر انگیخته بود که ...
آماده ای .
بله .
آستینها را با لا زدند و یا علی گفتند و دو نفری یک جعبه مهمات را برداشته و به سوی تریلی بردند .
وقتی اولین جعبه روی تریلی قرار گرفت قد راست کردند و بر گشتند و ایستادند تا نفسی تازه کنند .
دوباره مشغول شدند . در دل شب سخت تلاش و تقلا می کردند . آن دو بدون احساس خستگی خواب را از یاد برده بودند .
تا سپیده دم کار می کنیم .
بله ، تا سپیده دم .
لبخند پیروزمندانه ای بر لبان هر دو نشسته بود .
آفتاب تازه دمیده بود و دو بسیجی توی سنگر خود در کنار هم روی زمین خوابیده بودند . روی پوتین هایشان گرد و خاک نشسته بود ...
در بیرون سنگر برو بچه ها یی که برای بار زدن مهمات آماده می شدند پای جعبه های مهمات ایستاده بودند و با تعجب به تریلی ها نگاه می کردند و زیر لب می گفتند .
چه کسی اینها را بار زده ؟
دو بسیجی به خوابی خوش فرو رفته بودند و عرش را سیر می کردند .

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین