از تو چه مىدانيم؟
در روزگارى كه از بيم سرنيزه، نام )خمينى( را بر زبان آوردن نمىتوانستند، تو اوراق معطرى را كه كلمات پيشوا بر آن نقش بسته بود، به هواداران بهار هديه مىبردى... تو با انقلاب بهارىتر شدى و مسجد ابتداى شكفتن تو بود. بسا دلاورانى كه از مسجد به ميدان رسيدند، تو نيز از آنان بودى...
اينك تو سفر سرخ خود را به سر رساندهاى و در نهايتى سبز، در جوار دوست آرميدهاى و ما بازماندگان قافله ايثار و عشق بر آنيم كه تو را بشناسيم و به نسلى ديگر بشناسانيم و چه غافليم كه: شهيدان را شهيدان مىشناسند.
اگر بنويسم: حميد محمد درخشى در 1358/5/15 جامه سبز پاسدارى بر تن كرد و تا ارديبهشت 1359 زندگى پاسدارىاش در مراغه سپرى شد. در خرداد 1359 به كردستان رفت و ... در عمليات خيبر... از تو چه گفتهايم؟
شهيدان را شهيدان مىشناسند، پس تو خود از خويشتن براى ما بگو:
... خوشحالم كه از اين زندگى راكد و سربسته به دنياى پرجوش و خروش جبهه منتقل مىشوم و آرزو دارم همچون ياران شهيدم با لباس خونين و با فرقى شكافته به ديدار حضرت امام حسين بروم. دوست دارم در راه يارى برومند حضرت زهرا )سلاماللَّه عليها( شربت شهادت بنوشم. دوست دارم در راه اعتلاى كلمه توحيد... من هم جان ناقابلم را به پيشگاه اللَّه )جل و جلاله( تقديم كنم...
بارالها! معبودا! تو مىدانى كه در اين سفر جز رضاى تو انگيزهاى ندارم و جز به وصال تو نمىانديشم.
خداى مهربانم! تو هم تمام علقههاى ذهنىام را از بين ببر و عشقم را خالص براى خودت بگردان و در اين سفر هدايت را، نور را، صفا و شهادت را، نصيب من بفرما.
خدايا! اين زندگى با عزّت پاسدارى از انقلاب اسلامى را تو براى من فراهم نمودى و توفيق جهاد در راه اسلام را تو به من عنايت كردى، اگر توفيق شهادت را هم مرحمت فرمايى، مرا غرق در نعمتهاى بيكران خود ساختهاى...
من رفتم تا دِين خود را در پاسدارى از انقلاب اسلامى ادا كرده باشم و در مقابل خداوند تبارك و تعالى و بندههاى خوب او و خانوادههاى شهدا شرمنده نباشم، اگر جنازهام را به مراغه آوردهاند، دوست دارم سنگ قبر من از همه شهدا پايينتر باشد، زيرا من خاك پاى آنان هم نمىشوم... و اگر جنازهام باز نيامد، در كنار مزار شهداى گمنام برايم عزا بگيريد و در عزاداريم نوحه براى امام حسين و علىاكبر بخوانيد و يادى از مصيبتهاى كربلا كنيد.
اين حميد است كه دارد خداحافظى مىكند. خيلى وقت است كه همديگر را نديدهايم. دارد مىرود. عازم خط است. طورى ديگرى حرف مىزند، مهربانتر از هميشه.
- به نظرم اين آخرين ديدار ماست.
با دقت به چهرهاش مىنگرم. نگاهم مىكند، مهربانتر از پيش:
- حلالم كنيد و از دوستان و برادران برايم حليّت بطلبيد!
مىگويد و خداحافظى مىكند. مىدانم كه عمليات در پيش است.
حميد! شايد مرا به خاطر دارى، نه؟ شايد تو و ديگر شهيدان ما را از ياد بردهاند، زيرا ما لياقت رسيدن به ديار وصال را نداشتيم. شايد تو ديگر مرا از ياد بردهاى، اما من تو را از ياد نبردهام، هنوز در حسرت رسيدن به ديار شهيدانم، هنوز مىخواهم بار ديگر به ملاقاتت برسم، و هنوز تمام خاطرههايمان را مرور مىكنم.
سال 1360 بود. روزهايمان در كردستان مىگذشت، در شاهيندژ، بوكان،... و تو فرمانده ما بودى. آن روز، آفتاب ندميده مهيايمان كردى. )مىرويم پاكسازى(. ماه مبارك رمضان بود. 20 نفر بوديم و تو پيشاپيش ما. كنار رودخانه شاهيندژ كه رسيديم از هر طرف باران گلوله به سويمان سرازير شد. ما كمين خورده بوديم... هنوز سيماى مصمم تو را مىبينم. در ميان باران گلوله ايستادهاى. انگار كمين نخوردهاى. همه از تو قوّت قلب مىگيرند. ما تنها 20 نفريم. سينهخيز از منطقه كمين خارج مىشويم. اسلحه تو مدام آواز مىخواند، رگبار در رگبار. تابستان است و زمين گرم و پر از بوتههاى خار. خارها سينهها و دستها را مىخراشد...
ارتباط با نيروهاى خودى به كلى قطع شده است. صداى ضجه و ناله مجروحين بلندتر مىشود. ناگهان پيشانى »جواد پاشانژاد« چاك مىخورد. خون فواره مىزند. خشمى غريب در نگاه حميد موج مىزند.
صداى ضجه مجروحين را مىشنويم. وسيلهاى براى انتقال مجروحين نداريم. آخر چه كسى مىتواند در زير باران گلوله و پيش چشم نيروهاى ضدانقلاب كه پايگاه را زير آتش دارند، آمبولانس بياورد و زخمىها را ببرد؟
حميد توصيه لازم را به نيروهايش مىكند و از پايگاه بيرون مىزند.
- حميد! كجا؟ چرا تنها؟...
صداى حميد در پايگاه مىپيچد: آمبولانس...
رگبارزنان از پايگاه دور مىشود. بچهها طورى ديگرى به هم نگاه مىكنند. گويى از هم مىپرسند: آيا حميد برخواهد گشت؟ آيا حميد اسير شد؟ آيا شهيد شد؟... لحظات در اضطراب و تشويش مىگذرد. ساعتى بعد صداى آژير آمبولانس در محوطه مىپيچد، حميد مىآيد.
من مهدى هستم! مهدى، پسر تو! من از تو چه مىدانم پدر! چهها مىدانم كه به زبان و بيان درنمىآيد. واپسين بار كه عازم ديار عاشقان بودى، من طفلى شيرخوار بودم. اينك تصويرى از تو پيش روى ماست و حسرتى عظيم و داغى بزرگ در دل ما. نگاه كه مىكنم تو را مىبينم، سكوت مىكنم و صدايت را مىشنوم: پسرجان! اگر تو بزرگ شدى، حتماً وصيتنامه مرا بخوان، و تفنگ خونين مرا بردار و با دشمنان اسلام و مسلمين بجنگ. يادت باشد كه پدرت براى اينكه بتواند به كربلا برود و شمشير خونين سربازان امام حسين را بردارد و راه آنان را ادامه دهد، جان باخت.
پسرم! يادت باشد، راهى را كه من رفتم تو هم بپيمايى. يادت باشد من به جبهه رفتم، به كربلاى خونين ميهنم، تا بتوانم درد و رنج حسين را در كربلا احساس نمايم و در صحراى سوزان جنوب... با لبى خونين و سوزان امام حسين را ديدار نمايم...
آرى صداى تو را مىشنوم و خاطرههايى را كه همرزمانت روايت مىكنند:
وقتى امام )ره( نظر خود را در مورد قمهزنى اعلام كرد، حميد اوّلين نفرى بود كه در مراغه براى مقابله با پديده خرافى قمهزنى قدعلم كرد. و اين كار آسانى نبود، چرا كه عوام و ناآگاهان، سالهاى سال به اين پديده خرافى عادت كرده بودند. با كسانى كه گمان مىكرد اهل منطق و گفتگو هستند، بحث مىكرد و قانعشان مىنمود و با ناآگاهان جاهل نيز با ابهت برخورد مىكرد.
در حوالى مسجد معزّالدين حميد را ديدم. روز عاشورا بود. با شجاعت تمام قمه را از دست قمهزنى بيرون كشيد و هيأت رزمندگان را به دور خود جمع كرد: خون عاشورائيان در مصاف با دشمنان دين و خدا بر خاك مىريزد، واى بر آنان كه خود با دست خود قمه بر سر مىزنند... صداى حميد، نورى بود كه بر قلوب ناآگاهان مىتافت.
اوايل جنگ بود كه در سر پل ذهاب به محاصره عراقىها افتاديم. ما 24 نفر بوديم و عراقىها قريب 100 نفر. نيروى كمكى در كار نبود. با توكل به خدا تصميم گرفتيم كه تا آخرين نفس و آخرين فشنگ مقاومت كنيم. روز دوم محاصره، آثار گرسنگى و تشنگى در چهره بچهها هويدا شد. مهمات نيز ته مىكشيد. با دادن دو شهيد و دو مجروح، تعداد ما به 20 نفر رسيد. روز سوم محاصره از شدت گرسنگى و تشنگى ياراى نبرد نداشتيم. حلقه محاصره نيز تنگتر مىشد. نيروهاى دشمن با آگاهى از اوضاع و احوال، منتظر بودند كه دستهايمان را بالا ببريم و تسليم شويم. كمكم خودمان نيز نااميد مىشديم. تيرهاى ما تمام مىشد و ديگر هر نفر بيشتر از چند فشنگ در خشاب اسلحهاش نداشت. در اين وضعيت حميد از هر نفر يكى دو عدد فشنگ گرفت و 14 عدد گلوله را در خشاب سلاح خود جاى داد.
حميد گفت و در تاريكى شب از چشمان ما ناپديد شد. دقايقى بعد صداى تك تيرهايى از پشت سر عراقىها به گوش مىرسيد. حميد بود. عراقىها به تصور اينكه نيروهاى ما آنها را در محاصره گرفتهاند، دستهايشان را بالا بردند و حلقه محاصره شكسته شد.
آرى پدر! همرزمانت حماسههايت را باز مىگويند و من در آيينه اين روايتها چهره درخشان تو را مىبينم..
آرى پدر! من مهدى هستم، مهدى! فرزند تو! همنام سردار عاشورائيان و فرماندهت مهدى باكرى...
واپسين بار كه تو عازم ديار عاشقان بودى، من طفلى شيرخوار بودم. مادرم مىخواست در آن لحظات وداع، مرا به آغوشت بسپارد. اما تو مرا در آغوش نكشيدى. گفتى: در اين لحظات نمىخواهم قلبم از مهر فرزند سرشار شود. شايد محبت پدرى نگذارد در جبهه با خلوص و خاطرى آرام بجنگم. هر يك از فرماندهان را كه مىبينم، سراغ حميد را مىگيرم. چند روزيست كه عمليات خيبر آغاز شده است و جبهه، روز و شبهاى پر تب و تابى را پشت سر مىگذارد. دلم بىقرار است. مىدانم كه جهاد شهادت دارد و خوشا به آنانكه با شهادت مىروند. اصلاً خود من هم در اين سن و سال پيرى به جبهه آمدهام كه سهمى در جهاد داشته باشم. حميد براى خدا مىجنگد و من هم كه پدرش باشم براى خداى خود. ولى بىخبرى از حميد نگرانم مىكند. يكى از بچهها خبر مىدهد كه حميد با نيروهايش از پل طلائيه گذشته بودند. مىگويد شب پيش از حمله، حميد به نيروهايش گفت: هر كس دلش پيش پدر و مادر و خانوادهاش است، برگردد. هر كس دلش براى بچهاش مىتپد، برگردد... آنهايى با ما بيايند كه ديگر هيچ كس و هيچ چيز جز خدا ندارند.. از اين حرفها بوى شهادت مىآيد. اما خبر درستى از هيچكس دستگيرم نمىشوم. به هر نحوى كه شده آقا مهدى باكرى را پيدا مىكنم. مىگويد: حميد از ناحيه شانه زخمى شده بود، 250 نفر اسير گرفته بودند، آورد و تحويل داد و برگشت. هر چه اصرار كرديم كه بماند، قبول نكرد. مىگفت: بچهها زير آتشاند و من بايد برگردم.
روزهاى سخت عمليات مىگذرد و اندك اندك تكها و پاتكها به سر مىرسد. عمليات تمام مىشود و هنوز از حميد خبرى نيست. چند روز بعد خبر مىرسد كه آقا مهدى در ميدان صبحگاه صحبت خواهد كرد.دل آقا مهدى داغدارتر شده است. حميدش را از دست داده است، حميد باكرى را. مرتضى ياغچيان هم پر كشيده است. به ميدان صبحگاه مىروم. آقا مهدى آمده است. شهادت حميد ومرتضى را تبريك و تسليت مىگويم و خبرى از حميد مىگيرم، پسر خودم. سردار عاشورائيان با حالتى غريب نگاه مىكند. نگاهم با نگاه مهربانش گره مىخورد.
- آخرين بار كه درخشى با بىسيم با من صحبت كرد، گفت: ما مثل امام حسين جنگ كرديم و مثل امام حسين مظلوم واقع شديم، بعد از آن بىسيم قطع شد.
حميدِ آقا مهدى شهيد شده است و حميد من هم. آتشى شيرين در سينهام شعلهور مىشود و اشك از گوشههاى چشمم بيرون مىزند. صداى غمگينى از دور دستها به گوش مىرسد: السلام عليك يا اباعبداللَّه .
اينك تو سفر سرخ خود را به سر رساندهاى و در نهايتى سبز، در جوار دوست آرميدهاى و ما بازماندگان قافله ايثار و عشق بر آنيم كه تو را بشناسيم و به نسلى ديگر بشناسانيم و چه غافليم كه: شهيدان را شهيدان مىشناسند.
اگر بنويسم: حميد محمد درخشى در 1358/5/15 جامه سبز پاسدارى بر تن كرد و تا ارديبهشت 1359 زندگى پاسدارىاش در مراغه سپرى شد. در خرداد 1359 به كردستان رفت و ... در عمليات خيبر... از تو چه گفتهايم؟
شهيدان را شهيدان مىشناسند، پس تو خود از خويشتن براى ما بگو:
... خوشحالم كه از اين زندگى راكد و سربسته به دنياى پرجوش و خروش جبهه منتقل مىشوم و آرزو دارم همچون ياران شهيدم با لباس خونين و با فرقى شكافته به ديدار حضرت امام حسين بروم. دوست دارم در راه يارى برومند حضرت زهرا )سلاماللَّه عليها( شربت شهادت بنوشم. دوست دارم در راه اعتلاى كلمه توحيد... من هم جان ناقابلم را به پيشگاه اللَّه )جل و جلاله( تقديم كنم...
بارالها! معبودا! تو مىدانى كه در اين سفر جز رضاى تو انگيزهاى ندارم و جز به وصال تو نمىانديشم.
خداى مهربانم! تو هم تمام علقههاى ذهنىام را از بين ببر و عشقم را خالص براى خودت بگردان و در اين سفر هدايت را، نور را، صفا و شهادت را، نصيب من بفرما.
خدايا! اين زندگى با عزّت پاسدارى از انقلاب اسلامى را تو براى من فراهم نمودى و توفيق جهاد در راه اسلام را تو به من عنايت كردى، اگر توفيق شهادت را هم مرحمت فرمايى، مرا غرق در نعمتهاى بيكران خود ساختهاى...
من رفتم تا دِين خود را در پاسدارى از انقلاب اسلامى ادا كرده باشم و در مقابل خداوند تبارك و تعالى و بندههاى خوب او و خانوادههاى شهدا شرمنده نباشم، اگر جنازهام را به مراغه آوردهاند، دوست دارم سنگ قبر من از همه شهدا پايينتر باشد، زيرا من خاك پاى آنان هم نمىشوم... و اگر جنازهام باز نيامد، در كنار مزار شهداى گمنام برايم عزا بگيريد و در عزاداريم نوحه براى امام حسين و علىاكبر بخوانيد و يادى از مصيبتهاى كربلا كنيد.
اين حميد است كه دارد خداحافظى مىكند. خيلى وقت است كه همديگر را نديدهايم. دارد مىرود. عازم خط است. طورى ديگرى حرف مىزند، مهربانتر از هميشه.
- به نظرم اين آخرين ديدار ماست.
با دقت به چهرهاش مىنگرم. نگاهم مىكند، مهربانتر از پيش:
- حلالم كنيد و از دوستان و برادران برايم حليّت بطلبيد!
مىگويد و خداحافظى مىكند. مىدانم كه عمليات در پيش است.
حميد! شايد مرا به خاطر دارى، نه؟ شايد تو و ديگر شهيدان ما را از ياد بردهاند، زيرا ما لياقت رسيدن به ديار وصال را نداشتيم. شايد تو ديگر مرا از ياد بردهاى، اما من تو را از ياد نبردهام، هنوز در حسرت رسيدن به ديار شهيدانم، هنوز مىخواهم بار ديگر به ملاقاتت برسم، و هنوز تمام خاطرههايمان را مرور مىكنم.
سال 1360 بود. روزهايمان در كردستان مىگذشت، در شاهيندژ، بوكان،... و تو فرمانده ما بودى. آن روز، آفتاب ندميده مهيايمان كردى. )مىرويم پاكسازى(. ماه مبارك رمضان بود. 20 نفر بوديم و تو پيشاپيش ما. كنار رودخانه شاهيندژ كه رسيديم از هر طرف باران گلوله به سويمان سرازير شد. ما كمين خورده بوديم... هنوز سيماى مصمم تو را مىبينم. در ميان باران گلوله ايستادهاى. انگار كمين نخوردهاى. همه از تو قوّت قلب مىگيرند. ما تنها 20 نفريم. سينهخيز از منطقه كمين خارج مىشويم. اسلحه تو مدام آواز مىخواند، رگبار در رگبار. تابستان است و زمين گرم و پر از بوتههاى خار. خارها سينهها و دستها را مىخراشد...
ارتباط با نيروهاى خودى به كلى قطع شده است. صداى ضجه و ناله مجروحين بلندتر مىشود. ناگهان پيشانى »جواد پاشانژاد« چاك مىخورد. خون فواره مىزند. خشمى غريب در نگاه حميد موج مىزند.
صداى ضجه مجروحين را مىشنويم. وسيلهاى براى انتقال مجروحين نداريم. آخر چه كسى مىتواند در زير باران گلوله و پيش چشم نيروهاى ضدانقلاب كه پايگاه را زير آتش دارند، آمبولانس بياورد و زخمىها را ببرد؟
حميد توصيه لازم را به نيروهايش مىكند و از پايگاه بيرون مىزند.
- حميد! كجا؟ چرا تنها؟...
صداى حميد در پايگاه مىپيچد: آمبولانس...
رگبارزنان از پايگاه دور مىشود. بچهها طورى ديگرى به هم نگاه مىكنند. گويى از هم مىپرسند: آيا حميد برخواهد گشت؟ آيا حميد اسير شد؟ آيا شهيد شد؟... لحظات در اضطراب و تشويش مىگذرد. ساعتى بعد صداى آژير آمبولانس در محوطه مىپيچد، حميد مىآيد.
من مهدى هستم! مهدى، پسر تو! من از تو چه مىدانم پدر! چهها مىدانم كه به زبان و بيان درنمىآيد. واپسين بار كه عازم ديار عاشقان بودى، من طفلى شيرخوار بودم. اينك تصويرى از تو پيش روى ماست و حسرتى عظيم و داغى بزرگ در دل ما. نگاه كه مىكنم تو را مىبينم، سكوت مىكنم و صدايت را مىشنوم: پسرجان! اگر تو بزرگ شدى، حتماً وصيتنامه مرا بخوان، و تفنگ خونين مرا بردار و با دشمنان اسلام و مسلمين بجنگ. يادت باشد كه پدرت براى اينكه بتواند به كربلا برود و شمشير خونين سربازان امام حسين را بردارد و راه آنان را ادامه دهد، جان باخت.
پسرم! يادت باشد، راهى را كه من رفتم تو هم بپيمايى. يادت باشد من به جبهه رفتم، به كربلاى خونين ميهنم، تا بتوانم درد و رنج حسين را در كربلا احساس نمايم و در صحراى سوزان جنوب... با لبى خونين و سوزان امام حسين را ديدار نمايم...
آرى صداى تو را مىشنوم و خاطرههايى را كه همرزمانت روايت مىكنند:
وقتى امام )ره( نظر خود را در مورد قمهزنى اعلام كرد، حميد اوّلين نفرى بود كه در مراغه براى مقابله با پديده خرافى قمهزنى قدعلم كرد. و اين كار آسانى نبود، چرا كه عوام و ناآگاهان، سالهاى سال به اين پديده خرافى عادت كرده بودند. با كسانى كه گمان مىكرد اهل منطق و گفتگو هستند، بحث مىكرد و قانعشان مىنمود و با ناآگاهان جاهل نيز با ابهت برخورد مىكرد.
در حوالى مسجد معزّالدين حميد را ديدم. روز عاشورا بود. با شجاعت تمام قمه را از دست قمهزنى بيرون كشيد و هيأت رزمندگان را به دور خود جمع كرد: خون عاشورائيان در مصاف با دشمنان دين و خدا بر خاك مىريزد، واى بر آنان كه خود با دست خود قمه بر سر مىزنند... صداى حميد، نورى بود كه بر قلوب ناآگاهان مىتافت.
اوايل جنگ بود كه در سر پل ذهاب به محاصره عراقىها افتاديم. ما 24 نفر بوديم و عراقىها قريب 100 نفر. نيروى كمكى در كار نبود. با توكل به خدا تصميم گرفتيم كه تا آخرين نفس و آخرين فشنگ مقاومت كنيم. روز دوم محاصره، آثار گرسنگى و تشنگى در چهره بچهها هويدا شد. مهمات نيز ته مىكشيد. با دادن دو شهيد و دو مجروح، تعداد ما به 20 نفر رسيد. روز سوم محاصره از شدت گرسنگى و تشنگى ياراى نبرد نداشتيم. حلقه محاصره نيز تنگتر مىشد. نيروهاى دشمن با آگاهى از اوضاع و احوال، منتظر بودند كه دستهايمان را بالا ببريم و تسليم شويم. كمكم خودمان نيز نااميد مىشديم. تيرهاى ما تمام مىشد و ديگر هر نفر بيشتر از چند فشنگ در خشاب اسلحهاش نداشت. در اين وضعيت حميد از هر نفر يكى دو عدد فشنگ گرفت و 14 عدد گلوله را در خشاب سلاح خود جاى داد.
حميد گفت و در تاريكى شب از چشمان ما ناپديد شد. دقايقى بعد صداى تك تيرهايى از پشت سر عراقىها به گوش مىرسيد. حميد بود. عراقىها به تصور اينكه نيروهاى ما آنها را در محاصره گرفتهاند، دستهايشان را بالا بردند و حلقه محاصره شكسته شد.
آرى پدر! همرزمانت حماسههايت را باز مىگويند و من در آيينه اين روايتها چهره درخشان تو را مىبينم..
آرى پدر! من مهدى هستم، مهدى! فرزند تو! همنام سردار عاشورائيان و فرماندهت مهدى باكرى...
واپسين بار كه تو عازم ديار عاشقان بودى، من طفلى شيرخوار بودم. مادرم مىخواست در آن لحظات وداع، مرا به آغوشت بسپارد. اما تو مرا در آغوش نكشيدى. گفتى: در اين لحظات نمىخواهم قلبم از مهر فرزند سرشار شود. شايد محبت پدرى نگذارد در جبهه با خلوص و خاطرى آرام بجنگم. هر يك از فرماندهان را كه مىبينم، سراغ حميد را مىگيرم. چند روزيست كه عمليات خيبر آغاز شده است و جبهه، روز و شبهاى پر تب و تابى را پشت سر مىگذارد. دلم بىقرار است. مىدانم كه جهاد شهادت دارد و خوشا به آنانكه با شهادت مىروند. اصلاً خود من هم در اين سن و سال پيرى به جبهه آمدهام كه سهمى در جهاد داشته باشم. حميد براى خدا مىجنگد و من هم كه پدرش باشم براى خداى خود. ولى بىخبرى از حميد نگرانم مىكند. يكى از بچهها خبر مىدهد كه حميد با نيروهايش از پل طلائيه گذشته بودند. مىگويد شب پيش از حمله، حميد به نيروهايش گفت: هر كس دلش پيش پدر و مادر و خانوادهاش است، برگردد. هر كس دلش براى بچهاش مىتپد، برگردد... آنهايى با ما بيايند كه ديگر هيچ كس و هيچ چيز جز خدا ندارند.. از اين حرفها بوى شهادت مىآيد. اما خبر درستى از هيچكس دستگيرم نمىشوم. به هر نحوى كه شده آقا مهدى باكرى را پيدا مىكنم. مىگويد: حميد از ناحيه شانه زخمى شده بود، 250 نفر اسير گرفته بودند، آورد و تحويل داد و برگشت. هر چه اصرار كرديم كه بماند، قبول نكرد. مىگفت: بچهها زير آتشاند و من بايد برگردم.
روزهاى سخت عمليات مىگذرد و اندك اندك تكها و پاتكها به سر مىرسد. عمليات تمام مىشود و هنوز از حميد خبرى نيست. چند روز بعد خبر مىرسد كه آقا مهدى در ميدان صبحگاه صحبت خواهد كرد.دل آقا مهدى داغدارتر شده است. حميدش را از دست داده است، حميد باكرى را. مرتضى ياغچيان هم پر كشيده است. به ميدان صبحگاه مىروم. آقا مهدى آمده است. شهادت حميد ومرتضى را تبريك و تسليت مىگويم و خبرى از حميد مىگيرم، پسر خودم. سردار عاشورائيان با حالتى غريب نگاه مىكند. نگاهم با نگاه مهربانش گره مىخورد.
- آخرين بار كه درخشى با بىسيم با من صحبت كرد، گفت: ما مثل امام حسين جنگ كرديم و مثل امام حسين مظلوم واقع شديم، بعد از آن بىسيم قطع شد.
حميدِ آقا مهدى شهيد شده است و حميد من هم. آتشى شيرين در سينهام شعلهور مىشود و اشك از گوشههاى چشمم بيرون مىزند. صداى غمگينى از دور دستها به گوش مىرسد: السلام عليك يا اباعبداللَّه .
ستادکنگره بزرگداشت سرداران وشهدای آذربایجان شرقی
لینک کپی شد
نظر شما
