از تو چه مى‏دانيم؟

کد خبر: ۱۲۹۷۳۷
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۶:۰۹ - 20April 2011
در روزگارى كه از بيم سرنيزه، نام )خمينى( را بر زبان آوردن نمى‏توانستند، تو اوراق معطرى را كه كلمات پيشوا بر آن نقش بسته بود، به هواداران بهار هديه مى‏بردى... تو با انقلاب بهارى‏تر شدى و مسجد ابتداى شكفتن تو بود. بسا دلاورانى كه از مسجد به ميدان رسيدند، تو نيز از آنان بودى...
اينك تو سفر سرخ خود را به سر رسانده‏اى و در نهايتى سبز، در جوار دوست آرميده‏اى و ما بازماندگان قافله ايثار و عشق بر آنيم كه تو را بشناسيم و به نسلى ديگر بشناسانيم و چه غافليم كه: شهيدان را شهيدان مى‏شناسند.
اگر بنويسم: حميد محمد درخشى در 1358/5/15 جامه سبز پاسدارى بر تن كرد و تا ارديبهشت 1359 زندگى پاسدارى‏اش در مراغه سپرى شد. در خرداد 1359 به كردستان رفت و ... در عمليات خيبر... از تو چه گفته‏ايم؟
شهيدان را شهيدان مى‏شناسند، پس تو خود از خويشتن براى ما بگو:
... خوشحالم كه از اين زندگى راكد و سربسته به دنياى پرجوش و خروش جبهه منتقل مى‏شوم و آرزو دارم همچون ياران شهيدم با لباس خونين و با فرقى شكافته به ديدار حضرت امام حسين بروم. دوست دارم در راه يارى برومند حضرت زهرا )سلام‏اللَّه عليها( شربت شهادت بنوشم. دوست دارم در راه اعتلاى كلمه توحيد... من هم جان ناقابلم را به پيشگاه اللَّه )جل و جلاله( تقديم كنم...
بارالها! معبودا! تو مى‏دانى كه در اين سفر جز رضاى تو انگيزه‏اى ندارم و جز به وصال تو نمى‏انديشم.
خداى مهربانم! تو هم تمام علقه‏هاى ذهنى‏ام را از بين ببر و عشقم را خالص براى خودت بگردان و در اين سفر هدايت را، نور را، صفا و شهادت را، نصيب من بفرما.
خدايا! اين زندگى با عزّت پاسدارى از انقلاب اسلامى را تو براى من فراهم نمودى و توفيق جهاد در راه اسلام را تو به من عنايت كردى، اگر توفيق شهادت را هم مرحمت فرمايى، مرا غرق در نعمت‏هاى بيكران خود ساخته‏اى...
من رفتم تا دِين خود را در پاسدارى از انقلاب اسلامى ادا كرده باشم و در مقابل خداوند تبارك و تعالى و بنده‏هاى خوب او و خانواده‏هاى شهدا شرمنده نباشم، اگر جنازه‏ام را به مراغه آورده‏اند، دوست دارم سنگ قبر من از همه شهدا پايين‏تر باشد، زيرا من خاك پاى آنان هم نمى‏شوم... و اگر جنازه‏ام باز نيامد، در كنار مزار شهداى گمنام برايم عزا بگيريد و در عزاداريم نوحه براى امام حسين و على‏اكبر بخوانيد و يادى از مصيبت‏هاى كربلا كنيد.
اين حميد است كه دارد خداحافظى مى‏كند. خيلى وقت است كه همديگر را نديده‏ايم. دارد مى‏رود. عازم خط است. طورى ديگرى حرف مى‏زند، مهربان‏تر از هميشه.
- به نظرم اين آخرين ديدار ماست.
با دقت به چهره‏اش مى‏نگرم. نگاهم مى‏كند، مهربان‏تر از پيش:
- حلالم كنيد و از دوستان و برادران برايم حليّت بطلبيد!
مى‏گويد و خداحافظى مى‏كند. مى‏دانم كه عمليات در پيش است.
حميد! شايد مرا به خاطر دارى، نه؟ شايد تو و ديگر شهيدان ما را از ياد برده‏اند، زيرا ما لياقت رسيدن به ديار وصال را نداشتيم. شايد تو ديگر مرا از ياد برده‏اى، اما من تو را از ياد نبرده‏ام، هنوز در حسرت رسيدن به ديار شهيدانم، هنوز مى‏خواهم بار ديگر به ملاقاتت برسم، و هنوز تمام خاطره‏هايمان را مرور مى‏كنم.
سال 1360 بود. روزهايمان در كردستان مى‏گذشت، در شاهين‏دژ، بوكان،... و تو فرمانده ما بودى. آن روز، آفتاب ندميده مهيايمان كردى. )مى‏رويم پاكسازى(. ماه مبارك رمضان بود. 20 نفر بوديم و تو پيشاپيش ما. كنار رودخانه شاهين‏دژ كه رسيديم از هر طرف باران گلوله به سويمان سرازير شد. ما كمين خورده بوديم... هنوز سيماى مصمم تو را مى‏بينم. در ميان باران گلوله ايستاده‏اى. انگار كمين نخورده‏اى. همه از تو قوّت قلب مى‏گيرند. ما تنها 20 نفريم. سينه‏خيز از منطقه كمين خارج مى‏شويم. اسلحه تو مدام آواز مى‏خواند، رگبار در رگبار. تابستان است و زمين گرم و پر از بوته‏هاى خار. خارها سينه‏ها و دست‏ها را مى‏خراشد...
ارتباط با نيروهاى خودى به كلى قطع شده است. صداى ضجه و ناله مجروحين بلندتر مى‏شود. ناگهان پيشانى »جواد پاشانژاد« چاك مى‏خورد. خون فواره مى‏زند. خشمى غريب در نگاه حميد موج مى‏زند.
صداى ضجه مجروحين را مى‏شنويم. وسيله‏اى براى انتقال مجروحين نداريم. آخر چه كسى مى‏تواند در زير باران گلوله و پيش چشم نيروهاى ضدانقلاب كه پايگاه را زير آتش دارند، آمبولانس بياورد و زخمى‏ها را ببرد؟
حميد توصيه لازم را به نيروهايش مى‏كند و از پايگاه بيرون مى‏زند.
- حميد! كجا؟ چرا تنها؟...
صداى حميد در پايگاه مى‏پيچد: آمبولانس...
رگبارزنان از پايگاه دور مى‏شود. بچه‏ها طورى ديگرى به هم نگاه مى‏كنند. گويى از هم مى‏پرسند: آيا حميد برخواهد گشت؟ آيا حميد اسير شد؟ آيا شهيد شد؟... لحظات در اضطراب و تشويش مى‏گذرد. ساعتى بعد صداى آژير آمبولانس در محوطه مى‏پيچد، حميد مى‏آيد.
من مهدى هستم! مهدى، پسر تو! من از تو چه مى‏دانم پدر! چه‏ها مى‏دانم كه به زبان و بيان درنمى‏آيد. واپسين بار كه عازم ديار عاشقان بودى، من طفلى شيرخوار بودم. اينك تصويرى از تو پيش روى ماست و حسرتى عظيم و داغى بزرگ در دل ما. نگاه كه مى‏كنم تو را مى‏بينم، سكوت مى‏كنم و صدايت را مى‏شنوم: پسرجان! اگر تو بزرگ شدى، حتماً وصيت‏نامه مرا بخوان، و تفنگ خونين مرا بردار و با دشمنان اسلام و مسلمين بجنگ. يادت باشد كه پدرت براى اينكه بتواند به كربلا برود و شمشير خونين سربازان امام حسين را بردارد و راه آنان را ادامه دهد، جان باخت.
پسرم! يادت باشد، راهى را كه من رفتم تو هم بپيمايى. يادت باشد من به جبهه رفتم، به كربلاى خونين ميهنم، تا بتوانم درد و رنج حسين را در كربلا احساس نمايم و در صحراى سوزان جنوب... با لبى خونين و سوزان امام حسين را ديدار نمايم...
آرى صداى تو را مى‏شنوم و خاطره‏هايى را كه همرزمانت روايت مى‏كنند:
وقتى امام )ره( نظر خود را در مورد قمه‏زنى اعلام كرد، حميد اوّلين نفرى بود كه در مراغه براى مقابله با پديده خرافى قمه‏زنى قدعلم كرد. و اين كار آسانى نبود، چرا كه عوام و ناآگاهان، سال‏هاى سال به اين پديده خرافى عادت كرده بودند. با كسانى كه گمان مى‏كرد اهل منطق و گفتگو هستند، بحث مى‏كرد و قانعشان مى‏نمود و با ناآگاهان جاهل نيز با ابهت برخورد مى‏كرد.
در حوالى مسجد معزّالدين حميد را ديدم. روز عاشورا بود. با شجاعت تمام قمه را از دست قمه‏زنى بيرون كشيد و هيأت رزمندگان را به دور خود جمع كرد: خون عاشورائيان در مصاف با دشمنان دين و خدا بر خاك مى‏ريزد، واى بر آنان كه خود با دست خود قمه بر سر مى‏زنند... صداى حميد، نورى بود كه بر قلوب ناآگاهان مى‏تافت.
اوايل جنگ بود كه در سر پل ذهاب به محاصره عراقى‏ها افتاديم. ما 24 نفر بوديم و عراقى‏ها قريب 100 نفر. نيروى كمكى در كار نبود. با توكل به خدا تصميم گرفتيم كه تا آخرين نفس و آخرين فشنگ مقاومت كنيم. روز دوم محاصره، آثار گرسنگى و تشنگى در چهره بچه‏ها هويدا شد. مهمات نيز ته مى‏كشيد. با دادن دو شهيد و دو مجروح، تعداد ما به 20 نفر رسيد. روز سوم محاصره از شدت گرسنگى و تشنگى ياراى نبرد نداشتيم. حلقه محاصره نيز تنگتر مى‏شد. نيروهاى دشمن با آگاهى از اوضاع و احوال، منتظر بودند كه دستهايمان را بالا ببريم و تسليم شويم. كم‏كم خودمان نيز نااميد مى‏شديم. تيرهاى ما تمام مى‏شد و ديگر هر نفر بيشتر از چند فشنگ در خشاب اسلحه‏اش نداشت. در اين وضعيت حميد از هر نفر يكى دو عدد فشنگ گرفت و 14 عدد گلوله را در خشاب سلاح خود جاى داد.
حميد گفت و در تاريكى شب از چشمان ما ناپديد شد. دقايقى بعد صداى تك تيرهايى از پشت سر عراقى‏ها به گوش مى‏رسيد. حميد بود. عراقى‏ها به تصور اينكه نيروهاى ما آنها را در محاصره گرفته‏اند، دستهايشان را بالا بردند و حلقه محاصره شكسته شد.
آرى پدر! همرزمانت حماسه‏هايت را باز مى‏گويند و من در آيينه اين روايت‏ها چهره درخشان تو را مى‏بينم..
آرى پدر! من مهدى هستم، مهدى! فرزند تو! همنام سردار عاشورائيان و فرماندهت مهدى باكرى...
واپسين بار كه تو عازم ديار عاشقان بودى، من طفلى شيرخوار بودم. مادرم مى‏خواست در آن لحظات وداع، مرا به آغوشت بسپارد. اما تو مرا در آغوش نكشيدى. گفتى: در اين لحظات نمى‏خواهم قلبم از مهر فرزند سرشار شود. شايد محبت پدرى نگذارد در جبهه با خلوص و خاطرى آرام بجنگم. هر يك از فرماندهان را كه مى‏بينم، سراغ حميد را مى‏گيرم. چند روزيست كه عمليات خيبر آغاز شده است و جبهه، روز و شب‏هاى پر تب و تابى را پشت سر مى‏گذارد. دلم بى‏قرار است. مى‏دانم كه جهاد شهادت دارد و خوشا به آنانكه با شهادت مى‏روند. اصلاً خود من هم در اين سن و سال پيرى به جبهه آمده‏ام كه سهمى در جهاد داشته باشم. حميد براى خدا مى‏جنگد و من هم كه پدرش باشم براى خداى خود. ولى بى‏خبرى از حميد نگرانم مى‏كند. يكى از بچه‏ها خبر مى‏دهد كه حميد با نيروهايش از پل طلائيه گذشته بودند. مى‏گويد شب پيش از حمله، حميد به نيروهايش گفت: هر كس دلش پيش پدر و مادر و خانواده‏اش است، برگردد. هر كس دلش براى بچه‏اش مى‏تپد، برگردد... آنهايى با ما بيايند كه ديگر هيچ كس و هيچ چيز جز خدا ندارند.. از اين حرف‏ها بوى شهادت مى‏آيد. اما خبر درستى از هيچكس دستگيرم نمى‏شوم. به هر نحوى كه شده آقا مهدى باكرى را پيدا مى‏كنم. مى‏گويد: حميد از ناحيه شانه زخمى شده بود، 250 نفر اسير گرفته بودند، آورد و تحويل داد و برگشت. هر چه اصرار كرديم كه بماند، قبول نكرد. مى‏گفت: بچه‏ها زير آتش‏اند و من بايد برگردم.
روزهاى سخت عمليات مى‏گذرد و اندك اندك تك‏ها و پاتك‏ها به سر مى‏رسد. عمليات تمام مى‏شود و هنوز از حميد خبرى نيست. چند روز بعد خبر مى‏رسد كه آقا مهدى در ميدان صبحگاه صحبت خواهد كرد.دل آقا مهدى داغدارتر شده است. حميدش را از دست داده است، حميد باكرى را. مرتضى ياغچيان هم پر كشيده است. به ميدان صبحگاه مى‏روم. آقا مهدى آمده است. شهادت حميد ومرتضى را تبريك و تسليت مى‏گويم و خبرى از حميد مى‏گيرم، پسر خودم. سردار عاشورائيان با حالتى غريب نگاه مى‏كند. نگاهم با نگاه مهربانش گره مى‏خورد.
- آخرين بار كه درخشى با بى‏سيم با من صحبت كرد، گفت: ما مثل امام حسين جنگ كرديم و مثل امام حسين مظلوم واقع شديم، بعد از آن بى‏سيم قطع شد.
حميدِ آقا مهدى شهيد شده است و حميد من هم. آتشى شيرين در سينه‏ام شعله‏ور مى‏شود و اشك از گوشه‏هاى چشمم بيرون مى‏زند. صداى غمگينى از دور دست‏ها به گوش مى‏رسد: السلام عليك يا اباعبداللَّه .


ستادکنگره بزرگداشت سرداران وشهدای آذربایجان شرقی

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین