سال های سربی انتظار مادر شهید مفقود الاثر میر عارف ضیاء

شهید ضیاء، تکاوری که هنوز مادرش چشم به راه آمدنش است

پدر شهید ضیاء، پس از ۲۵ سال فراق و چشم انتظاری، طاقتش تمام شد و خیره به در جان داد و حالا پس از ۲۶ سال این قصه همچنان ادامه دارد و هنوز مادرش چشم به در دارد و منتظر است که میر عارف بیاید.
کد خبر: ۱۳۱۸۹
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۵:۲۶ - 06March 2014

شهید ضیاء، تکاوری که هنوز مادرش چشم به راه آمدنش است

به گزارش خبر گزاری دفاع مقدس، داشت برمی گشت منطقه. بند پوتینهایش را محکم بست و ساک سربازیاش را انداخت روی دوشاش. چند قدم که رفت، برگشت و گفت: «این سری دیگر بر نمیگردم». آن روز هیچکس حرف «میر عارف» را جدی نگرفت. دو ماه به عید مانده بود که رفت منطقه «کله قندی». بهار از راه رسید، اما از میر عارف خبری نرسید. آن سال بدون عارف به سختی فولاد سپری شد و ۲۵ سال دیگر نیز به همین منوال گذشت و میر عارف به­خانهشان برنگشت. میر علی اکبر (پدرش) پس از ۲۵ سال فراق و چشم انتظاری، طاقتش تمام شد و خیره به در جان داد و حالا پس از ۲۶ سال این قصه همچنان ادامه دارد و هنوز مادرش چشم به در دارد و منتظر است که میر عارف بیاید و...، بیبهانه به سراغ مادر صبور شهید میر عارف ضیاد رفتیم تا به قصه پر غصه ۲۷ سالهاش گوش بسپاریم و فقط برای لحظاتی شریک درد استخوان سوز چشم انتظاریاش باشیم.

سالهای سربی!
 
کمی هول کرده انگار! بعد از سالها چشم انتظاری حالا نشسته روبروی عکس شهید تا درباره عزیز گمشدهاش حرف بزند و از سختی سالهای سربی انتظار بگوید. گوشه هال، عکس زیبای شهید روی عسلی کوچک جاخوش کرده با دو شمع خاموش و سیاه مقابلش. پیش از آنکه چیزی بگوید، به عکس عارف خیره میشود آنقدر که به روزهای کودکی عارف میرسد. انگار کن صدای کودکانه عارف را میشنود. گوش تیز میکند و میگوید: «عارف همین خانه بدنیا آمد. خدا یک نوزاد قشنگ و تپل به ما داد. عارف بچه سبزه رویی بود. باشینا دولانوم الهی (دور سرش بگردم الهی). سر زمستان بود که بچه به دنیا آمد. خیلی شیرین بود» یاد شیرین زبانیهای عارف، زن را سر شوق میآورد.

عارف مهربان

«عارف، بزرگ که شد؛ همین جا (دهکده) درس خواند. آن موقع اسم مدرسهاش علم و ادب بود. کلاس پنجم را که تمام کرد بردم شهرزیبا ثبت نام کردم برای راهنمایی. صبحها با پدرش میرفت مدرسه. سوم راهنمایی را که تمام کرد، رفت سراغ بسیج. یک مدت هم توی یک کارگاه تولیدی در شهرک چشمه کار کرد. بعد از سوم راهنمایی میلی به درس خواندن نداشت. خدا بیامرز پدرشان در دانشگاه تربیت معلم راننده بود. همان جا در قسمت اداری برایش کاری دست و پا کرد. توی دانشگاه از عارف خیلی رضایت داشتند از بس بچه مودب و مهربانی بود. بعد از یک مدت که در دانشگاه کار کرد، وقت سربازیاش رسید. سه ماه آموزشی تهران بود. در لشکر ۲۱ حمزه سه ماه آموزش دید.»

مسافر پاییز

سینی شربت را به آرامی از روی عسلی بر میدارد و تعارف میکند. بعد دستی به چارقدش میکشد و میگوید: «عارف بچه قد بلند و زرنگی بود. به خاطر همین قد و قوارهاش، سرباز تکاور انتخاب کردند. دوره سربازی عارف که تمام شد، رفت به منطقه جنگی کله قندی. بعد از آن یک مدت اصلاً از عارف خبر نداشتیم. خیلی نگرانش بودیم. آخرهای پاییز بود. هوا داشت سرد میشد که عارف آمد. فقط ۲۴ ساعت مرخصی گرفته بود. سر و وضعش خیلی آشفته بود. انگار از عملیات برگشته بود. موهای سرش بلند و نامرتب بود. لباسهایش هم کثیف و پر چرک. شب همه لباسهایش را شستم و اتو کردم» (بغض می­کند)

سفر آخر

«یک شب بیشتر پیشمان نماند. آن شب کتابهای درسی و مجلات ورزشیاش را مرتب کرد و گفت: «مامان! از جبهه که برگردم دوست دارم به درسم ادامه بدهم.» آن شب عارف همهاش از منطقه و از دوستانش گفت. یادم هست تا ساعت ۳ شب بیدار ماندیم و حرف زدیم. بار دوم که آمد مرخصی، زمستان بود. ۱۰ روز مرخصی گرفته بود. شبها دور هم مینشستیم و عارف از شبهای عملیات میگفت و ما را میخنداند. روز آخر مرخصی عارف، داشتم وسایل سفرش را آماده میکردم که بگذارم توی ساک که عارف برگشت و گفت: «مامان، یادت نره برای من هم آجیل چهارشنبه سوری نگه­ داری.» باشینا دولانوم (گریه می­کند). شب آخر که می­خواست برگردد منطقه، خیلی گریه کرد. همهاش می­گفت:» مامان، این بار اگر بروم دیگر برنمی گردم. مامان به دلم افتاده که این دفعه شهید میشوم «.»

بوی بهار

بوی عید پیچیده بود توی دهکده. همه چیز بوی تازگی میداد. بوی بهار کوچه پس کوچههای دهکده المپیک را پر کرده بود. آقا ضیاء برای چهارشنبه سوری کلی وسایل خریده بود. از شیرینی بگیر تا آجیلهای جورواجور. همه چیز برای سال تحویل آماده بود. منتظر بودند که عارف هم بیاید مرخصی تا عید نوروز دور هم خوش باشند. چهار شنبه سوری آمد و گذشت اما از عارف خبری نشد. سهمش از شیرینیهای چهارشنبه سوری دست نخوره ماند روی میز. مادرش همچنان امیدوار بود که عارف برمی گردد اما عارف نیامد که نیامد. «دو ماه بود که از عارف خبر نداشتیم. چند بار نامه برایش فرستادیم اما جواب نامهها هیچوقت نیامد. شمارهای هم که از عارف نداشتیم تا تماس بگیریم.»

چشمهایش

«گفتم مرد! پاشو برو پادگان یک خبری از عارف بگیر. دق کردیم آخر!» آقا ضیاء با دلهره پا شد رفت پادگان تا از عارف خبر بگیرد. وقتی برگشت خانه؛ دیدم چشمهایش سرخ است. نتوانستم تحمل کنم. زدم زیر گریه.» میر علی اکبر زبانش بند آمده بود. بغضش را فرو خورد و بریده بریده گفت: «رفتم ارتش، گفتند از میر عارف خبر نداریم. زنگ زدند به منطقه، آنها هم گفتند مثل اینکه میر عارف مفقود شده. اثری ازش نیست. هیچکس از عارف خبر درست و حسابی ندارد.» میر علی اکبر اینها را گفت و دست به کمر گرفت. زن گوشه چارقدش را گرفت و به پهنای صورت اشک ریخت. یاد حرف عارف افتاد: «مامان به دلم افتاده که این سری شهید میشوم».

گوش بزنگ

چشمشان به در بود و گوششان به زنگ که عارف مثل دفعه قبل بیسیم بزند و بگوید: «مامان، نگران نباش. من سالم هستم.» آنقدر چشم به در دوختند که بالاخره یک روز زنگ تلفن خانهشان به صدا درآمد. همه هجوم بردند سمت تلفن. آقا ضیاء جلوتراز همه دوید سمت تلفن. یک آن دلش به تپش افتاد. با دستش که داشت آشکارا میلرزید، گوشی را برداشت. تلفن از پادگان ۲۱ حمزه ارتش بود. گفتند:» گویا عارف شهید شده اما فعلاً از جنازهاش خبری نیست. یکی از همرزمان عارف دیده که تیر مستقیم خورده. «خیلی زود همه باخبر شدند. از طرف بسیج دهکده و بچههای هیئت آمدند خانهمان را سیاهپوش کردند. نوحه خواندند، سینه زدند و مراسم گرفتند. شب هفتمش هم افتاد ۲۱ رمضان شهادت علی (ع).»

آخرین نشان

کارشان شده بود چشم انتظاری. آقا ضیاء هر شب در واحدشان را نیمه باز میگذاشت تا عارف موقع برگشت، پشت در نماند و معطل نشود. شبها کوچکترین صدایی که میآمد، پا میشد و چراغهای خانه را روشن میکرد. میرفت پایین و دور بلوکها را نگاه میکرد. چندماه چشم انتظاری گذشت. اما از عارف خبری نشد. یک روز صبح زود زنگ زدند. آقا ضیا تندی رفت دم در. گفتند: «از بنیاد شهید مزاحم میشویم. کیف میر عارف را آوردهایم که تحویل بدهیم» چشمهای آقا ضیاء سیاهی رفت. دنیا چرخید دور سرش. کیف را که گرفت دستش، قلبش درد آمد. سرش گیج رفت و تعادلش را از دست داد. تکیه کرد به بلوک سیمانی. یاد میر عارف افتاد. یاد روزهایی که عارف بچههای محل را پایین بلوک جمع میکرد و نوحه میخواند. گریهاش گرفت. اشک ریخت و... همینطور ۲۵ سال چشم به در دوخت و صبر کرد تا از نفس افتاد.

گفتوگو: محمد علی عباسی اقدم

اکبر شاهرخی
|
-
|
۰۹:۲۱ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۹
0
0
عارف جان توهمیشه زنده هستی و در کنار امام حسین ع روزی میخوری
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین