در تعقیب دشمن
هم زمان با شلیک آتش از جانب من، بالگرد مورد اصابت موشک قرار گرفت و بخشی از موتور آن به علت انفجار از کار افتاد. با از دست دادن موتورها تصمیم به فرود اضطراری در میان نیروهای دشمن گرفتم، در غیر این صورت سقوط من حتمی بود. اما در همان حال دست از شلیک برنداشتم. در ارتفاع 100 پایی بار دیگر مورد اصابت قرار گرفتم. کنترل کاملاً از دستم خارج شد و در نقطه ای حدود 200 متری افراد دشمن با سرعتی بیش از 100 کیلومتر به زمین برخورد کردم.
در اولین برخورد از ناحیه ی کمر آسیب دیدم، خلبان همراهم سرهنگ علی میلان پایش به شدت آسیب دید. نیمی از بالگرد درهم شکسته و پس از چندین بار غلتیدن، زمین گیر شد. داخل کابین پر از دود بود و جایی دیده نمی شد. همین که در را باز کردم آتش وارد کابین شد، به سرعت خود را به بیرون کابین پرت کردم، چند لحظه ای دچار فراموشی شدم.
بی اختیار به سمت نیروهای دشمن به راه افتادم، ناگهان صدایی شنیدم، به سمت صدا برگشتم، بالگرد مانند بوته ای بزرگ و خشک غرق در آتش بود. کمکم در پشت سر داخل کابین گرفتار شده بود و نمی توانست خارج شود، لحظه ای به او خیره شدم، حافظه ام به حالت عادی برگشت، فوراً با سنگ شیشه را شکستم و او را بیرون کشیدم. کاملاً سیاه شده بود. خیلی سریع، چند متر از بالگرد فاصله گرفتم. ناگهان بالگرد با صدای مهیبی منفجر شد و آتش حاصل از آن به گندم زارهای اطراف نیز سرایت کرد. فوراً به بالای یک ارتفاع رفتیم، آتش که فروکش کرد، نیروهای دشمن به نزدیکی هلی کوپتر رسیدند و چون نشانی از ما نیافتند با تیم های تجسس، جست وجو در منطقه را شروع کردند.
ما بالای درختان در همان اطراف استتار کردیم و مخفی شدیم. نیروهای بعثی به نزدیک ما که رسیدند، با دوستم خداحافظی کردم و گفتم دیگر کارمان تمام است. اما در همین لحظه صدای چند فروند بالگرد را شنیدیم که درست در بالای سر ما عملیات ایذایی و آتش را علیه دشمن انجام می دادند.
کمک خلبان گفت: از آنها تقاضای کمک کنیم ولی من مخالفت کردم، چون ممکن بود تیم تجسس که در نزدیکی ما کمین کرده بود، برای ما و آنها دردسر ایجاد کند. چهار ساعت دیگر پس از رفتن بالگرد در منطقه ماندیم. هوا کاملاً تاریک شده بود که به سمت نیروهای خودمان به راه افتادیم. بعد از دو روز، به نیروهای خودی رسیدیم. سپس به پایگاه خود مراجعت کردیم. هنگامی که به پایگاه رسیدیم، مجلس ختم برقرار بود، کمی جلوتر که رفتیم در عین ناباوری متوجه شدیم مجلس ختم برای ما گرفته شده است.
در اولین برخورد از ناحیه ی کمر آسیب دیدم، خلبان همراهم سرهنگ علی میلان پایش به شدت آسیب دید. نیمی از بالگرد درهم شکسته و پس از چندین بار غلتیدن، زمین گیر شد. داخل کابین پر از دود بود و جایی دیده نمی شد. همین که در را باز کردم آتش وارد کابین شد، به سرعت خود را به بیرون کابین پرت کردم، چند لحظه ای دچار فراموشی شدم.
بی اختیار به سمت نیروهای دشمن به راه افتادم، ناگهان صدایی شنیدم، به سمت صدا برگشتم، بالگرد مانند بوته ای بزرگ و خشک غرق در آتش بود. کمکم در پشت سر داخل کابین گرفتار شده بود و نمی توانست خارج شود، لحظه ای به او خیره شدم، حافظه ام به حالت عادی برگشت، فوراً با سنگ شیشه را شکستم و او را بیرون کشیدم. کاملاً سیاه شده بود. خیلی سریع، چند متر از بالگرد فاصله گرفتم. ناگهان بالگرد با صدای مهیبی منفجر شد و آتش حاصل از آن به گندم زارهای اطراف نیز سرایت کرد. فوراً به بالای یک ارتفاع رفتیم، آتش که فروکش کرد، نیروهای دشمن به نزدیکی هلی کوپتر رسیدند و چون نشانی از ما نیافتند با تیم های تجسس، جست وجو در منطقه را شروع کردند.
ما بالای درختان در همان اطراف استتار کردیم و مخفی شدیم. نیروهای بعثی به نزدیک ما که رسیدند، با دوستم خداحافظی کردم و گفتم دیگر کارمان تمام است. اما در همین لحظه صدای چند فروند بالگرد را شنیدیم که درست در بالای سر ما عملیات ایذایی و آتش را علیه دشمن انجام می دادند.
کمک خلبان گفت: از آنها تقاضای کمک کنیم ولی من مخالفت کردم، چون ممکن بود تیم تجسس که در نزدیکی ما کمین کرده بود، برای ما و آنها دردسر ایجاد کند. چهار ساعت دیگر پس از رفتن بالگرد در منطقه ماندیم. هوا کاملاً تاریک شده بود که به سمت نیروهای خودمان به راه افتادیم. بعد از دو روز، به نیروهای خودی رسیدیم. سپس به پایگاه خود مراجعت کردیم. هنگامی که به پایگاه رسیدیم، مجلس ختم برقرار بود، کمی جلوتر که رفتیم در عین ناباوری متوجه شدیم مجلس ختم برای ما گرفته شده است.
لینک کپی شد
نظر شما
