بعدازشاه نوبت امریکاست
،چه صدای قشنگی دارد آقا؟ چه غمی توی صدایش هست؟ چه حزنی دارد صدایش:
" پرچم ، پرچم ، پرچم خونین قران
در دست مجاهد مردان
تا خون مظلومان به جوش است
آوای عاشورا به گوش است
هر کس که عدالت خواه است
از عدل حسین آگاه است
این منطق ثارالله است
باید با هم یاری نمائیم
از دین طرفداری نماییم
فتح اسلام در جهاد است
فتح اسلام در جهاد است
کوچه پس کوچه های انقلاب
" از تکیه بیرون آمدم و آمدم سر گلابدره ، ماشین را پارک کرده . زیر لب خواندم : " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش " یک راست با بچه ها آمدیم تو تکیه . حالا اینجا کپه کپه بچه ها جمع شده بودند همه حرف از خمینی و دولت و ازهاری و شاه و آمریکا و کارتر می زند .
اسمال مشد قاسم می گوید : " من صد دفعه بیشتر ، همین ازهاری رو دیدم که با سگش سینه تپه گلجهرون می رفت بالا ، حالانگو داشته می رفته پیش نصیری". ابرام لبو از شاه می گوید که " زنش با جیمی کارتر رقصیده "محمودسوپو ازسگهای شاه می گوید. کمال سه کله ازخمینی می گوید که " خمینی هفتاد زبون بلته الان تو پاریس همه اومدن دیدنش " .
جعفرمشد اصغر از کره پنیر و ماست می گوید : " آخه واسه چی بادید همه چی مون ازخارج بیاد " مندلی قصاب از گوسفند و کوه می گوید و حرص می خورد : " کوهو ملی کردن و نذاشتن گوسفندداری کنیم ، تا مجبور شیم گوشت گوسفندای یخ زده استرالیایی بخوریم . " رضا بقال از اتاق اصناف می گوید "روزای جشن باید می رفتیم تو صف وامی ایستادیم و دست می زدیم و هورا می کشیدیم . نمی رفتیم از اتاق اصناف می اومدن به یه بهانه ای در دکونو تخته می کردن . "
همه از سیاست کشور ، از نفت ، از دامداری ، از کشاورزی ، از طرز حکومت ، از مجلس و همه
کس و همه چیز می گویند ـ چه شده ، آیا زمین واژگون شده ؟ آیا دنیا کن فیکون شده ؟ آیا زلزله آمده ؟ آیا این مردم همگی یک باره عوض شده اند ؟آنها کجا بودند ؟چه حرفهایی می زدند ؟ چه بحثهایی می کردند ؟ آیا اینها هما ، خلق محروم مظلوم خاموش خفته بودند که حالا بیدار شده اند ؟ " لحظه های انقلاب "محمود گلابدره ، ای به جای اینکه دربه دراین کاخ و آن کاخ ، این مجلس وآن مجلس و. . . شود ، کاتب کوچه پس کوچه های انقلاب بوده است. گلابدره ای تصاویری ازانقلاب را ثبت کرده که اگر قرار بود، مثل قرن های پیش فقط کاتبان درباری تاریخ بنویسند، حتما خبری ازآن نبود. مردمی که جلوی گاردوارتش سینه سپر می کنند. روشنفکرهایی که جای هر کاری دردانشگاه و اطرافش سخنرانی می کنندوسی بی امان حوادث که در یک ساله آخر حکومت پهلوی اتفاق می افتد.
بگو مرگ بر شاه
«حالا که سه روز ذشته بود، توی وچه ها وسر چها راه ها کتونی پوش ها را می گرفتند جیپها رامی گشتند.دخترهای چادری را می کشیدند کنارسرچهار راه امیراکرم دم ساندویچی ایستاده بودم. سه تا پسر از کوچه امدند، افسری صدایشان کرد. دوتا در رفتند یکی شان را گرفتند. افسر جلو نرفت. پسر توی چنگ سرباز بود. حالا اورده بودش جلو. نمی دانم این چه نیرویی توی بازوی افسر بود و این چه خشمی بود که وقتی افسر از دور کوبید توی گوش پسر، پسر مثل بزغاله از جا کنده شد و وارو زد وسکندری خورد و غلتید و مثل خمیر پهن شد کف پیاده رو، افسر بالای سرش ایستاده بود. افسر جلو رفت و سقلمه ای زد زیرچانه اش وگفت: «برو ته کوچه، باز بکو. برو! مردی اینجا بگو!» پسر سرش را پایین انداخت و آهسته
رفت و بعد وقتی رسید وسط کوچه برگشت و داد زد بگو مرگ بر شاه! و دوید و گم شد. افسر برگشت به من نگاه کرد.
محمود گلابدره ای نویسنده و راوی کتاب بچه های تهران است گلابدره، شمیران. به همین خاطر تمام تصاویر کتابش به زد و خردها، درگیری های خیابانی و تظاهراتهای ماهها اوج انقلاب در خیابان های تهران بر می گردد. گلابدره ای شاگرد جلال ال احمد است و در همان دوران که خاطراتش مکتوب می شده، با جماعت روشنفکر آشنایی هایی داشته و این طور که خودش اشاره کرده، حشر و نشرهایی هم با اعضای کانون نویسنگان داشته است، هرچند دلخوشی هم از انها ندارد اما همین ارتباطات واطلاعات باعث شده تادرکنارتوصیفاتش برخی اتفاقات را هم تحلیل کند. تحلیل هایی که در همان فضای تند آهنگ لحظه های انقلاب شکل می گرفتند. وازذهنش می گذشتند: «ازهاری ول کن نبود. گریه و زاری می کرد. التماس می کرد. هی حرف می زد.ازسربازها می گفت که کتاب مارکسیستی هم می خوانندوازهمه جا خبردارند. کتاب می خوانند،روزنامه و مجله می خوانند وهمیشه درحال مطالعه هستند.»حالا ازهاری هم حتم سر راه به پادگان ها رفته و دیده سربازها و افسرها و زن افسرها حنی زن زور می خوانند و به خصوص این روزها که از شب 15 آبان که ریختند و دفتر روزنامه ها را اشغال کردند و همه اعتصاب کردند و فقط مجله فردوسی منتشر می شود افسرها، مقاله های مهدی بهار توده ای سابق و نویسنده «میراث خوار استعمار» را می خوانند، حتی دلش را خوش کرده که همه اهل مطالعه هستند. دیگر نمی داند انهایی که اهل مطالعه هستند، حتی به کتاب «میراث خوار استعمار» بهار هم شک کرده اند چه برسد به این جزوه یک سال پیشش
که علیه هویدا و با کمک خود هویدا زیرزمینی پخش کرد و شد عضو فعال و تند وتیز کانون اینجا چاپ می کند و به خورد مردم می دهد.»
اعلامیه منظوم
«راننده می گوید: آخرشه، کرج» و ما پیاده شویم.
هر جا که می رفتی... تا دو سه نفر با هم جمع می شدند بحث شروع می شد و حرف و نظرها و ارئه طریقها از زمین تا آسمان با هم تفاوت داشت و معلوم نبود چه خواهد شد. با خودم کلنجار رفتم، ه جوانی که جلو نشسته بود زد به شانه ام و کاغذی به دستم داد و با شتاب رفت. باز کردم. شعر بود. بالای صفحه نوشته بود: «سرباز برادر ماست» به جوان نگاه کردم.
داشت می رفت. سرش را از ته تراشیده بود.
شعر را خواندم
وقتی به خانه امد سرباز
مادر گفت: جامه دیگر کن!
برادرت تیر خورده است.
بیا تا او را در باغچه بکاریم.
سربازگفت:
می دانم مادر!
خودم او را زده ام
مرگ برآنکه مرا به برادر کشی واداشت
شعرازگرمارودی بود.
تنها نمونه زمان خاطره
گلابدره ای داستانی را که ازرمضان سال 57 اغاز کرده، قدم به قدم به پیش می برد، اذز و دی بهمن، عید فطر و محرم وعاشورا. تا سرانجام داستان را به روز بیست و سوم بهمن، پیوند بزند. شخصیت های متعدد و متنوعی در لحظه های انقلاب طرح می شوند، کسانی که گاه حتی تا پایان داستان هم به طور کامل شناخته نمی شوند. دخترک کارگر شیر پاستوریزه، نویسنده توده ای زنددانی کشیده، شاعر شعر فروش. بچه های گلابدره و بسیاری دیگر، از شخصیت های داستان گلابدره ای هستند. مستند بودن اتفاقات از بعد خاطره بودن اثر و قلب رمان گونه به دلیل ساخت شخصیتی و اتفاقات و حوادث، تا این اثر ویژگی های منحصر به فردی پیدا کند و سرمنشا قالبی جدیدی در تاریخ نگاری، ادبیات و خاطره نویسی شود. به طوری که در مجموع اثاری که درباره انقلاب تا به حال تولید شده، برخی کارشناسان «لحظه های انقلاب» را تنها نمونه «رمان خاطره» می دانند.
زندگی مصرفی معادل بزرگی است!
«خوابم نمی برد.باور کردنی نیست. شاه رفت. شاه رفته. شاهنشاه آریامهر،بزرگ ارتشتاران، کسی که کشورهای صغیر و کبیر چپی و راستی، فقیر و غنی، بر آستانه حرمش سجده می کردند و نماز می گزاردند و چپ و راست، دانشگاههای خلقی و مردمی و ضد مردمی و سوسیالیستی وکشورهای متهد و غیر متهد که با اسلام و صلوات و عزت و احترام دکترای افتخاری در رشته های گوناگون تقدیمش می کردند.... حالا با دم های دهانهای یک مشت گدا
گشنه به قول خودش فقیر و بدبخت و عقب مانده، اعلامیه های به قول این جوجه ها، غیر علمی یک پیرمرد فتاد شتاد ساله نعلین به پای عمامه ای، گذاشته در رفته؟ وای تازه کجا رفته؟ رفته پیش انور سادات! پیش یک احمق بی شخصیت نوکر صفت. پیش فوزیه زن اولش، باورکردنی نیست، اهسته زیر لب گفتم:
«دیدی که خون ناحق پروانه را
چندان عمان نداد که شب را سحر کند»
شاه که فرار می کند کتاب گلابدره ای، تقریبا به نیمه می رسد از این پس تصویر برداری اش ازحوادث تهران، حول دومحور اصلی است، بازگشت امام وتظاهراتها و درگیری های مسلحانه
پایانی:
«با بچه های خواهرم از خانه بیرون زدیم و اقتادم توی خیابان خورشید. توی دسته که می غرید و دیوانه وار و خشمناک می خروشید و عصبانی می رفت. دسته پشت دسته. از فرح اباد و شهباز و ژاله می آمد و می غرید:
«وای به حال بختیار، اگر خمینی دیربیادوای به حال بختیار، اگر خمینی دیر بیاد»
صدا مثل پتک، به در و دیوار کوچه و خیابان و خانه های خالی می خورد. می گفتند اقا حتما یک شنبه فردا می اید باید بیاید. همه اخم کرده، تا چشمشان به سربازهای توی میدان دروازه شمیران افتاد، یک صدا نعره زدند: وای اگر خمینی حکم جهادم دهد
توپ و مسلسل نتواند که جوابه دهد.»
وپشت سرش برنده تر و کوبنده تر وقتی می رسیدیم به کامیون ها مشتها رابه سمتش حواله دادیم و دم عوض شد: «ارتش برادر نمی شه، مردم مسلح شوید.»
و بی درنگ شعار عوض شد و شد:
«اگر خمینی دیربیاد، مسلسلا بیرون می آد.»
سرتاسر دسته تا سه راهی پل چوبی شعار همین بود با اطمینان می گفتیم:
«کارتر و شاه و شاهپورـ مرگ بر این سه مزدور»
بعد موج از جلو امد و باز عوض شد و شد:
«زندگی مصرفی، معادل بردگی است
نظام شاهنشاهی، مظهر هر فسادیست.»
می کشیم ما همه انتظار تو
می کنیم جملگی جان نثار تو
برلبم این سرود
بر خمینی درود
مرگ بر یختیار
نوکر جیره خوار»
اینجا،سرتهران نوهمه مشغول سنگر سازی بودند. بچه های نیروهوایی، همگی صورتهایشان را سیاه کرده بودند. یکی کلاه نداشت. یکی با رکابی بود. یکی بلوز قرمز تنش بود و می دویدند وداد می زدند و دستور می دادند و تلاش می کردند و نگران بودند و دلواپس بودند و
یکجا بند نبودند.
امبولانس ها ازان دورها نعش می اوردند... داد می زدم می دویدم می گفتند : «ریو، ریوگاردی می اد.» دو تا کوکتل مولوتف از دست دختری که خم می شد و برمی داشت و می داد به دست بچه ها گرفتم و دویدم.
وسرانجام دوشنبه بیست و سوم بهمن ماه:
«بچه ها رادیدم که شعار می دادند و شعر می خواندند:
ایران ایران ایران ایران ایران»
پیمان توی دسته بود. جدا شد و امد. دسته هم به دنبالش امد همه شان دختر پسرهای ده دوازده ساله بودند. دورم جمع شدند، همه چشمشان به اسلحه توی دستم بود نمی دانم چه شد که ضامن را زدم و خشاب را برداشتم و اسلحه را دادم به دست پیمان وگفتم: بیا بگیر! تازه اول بسم الله است. برو بابا! برو.
پیمان دودستی اسلحه را بالای سرش گرفت ودوید. بچه ها حالا مصمم وبا اراده تر فریاد می زدند: بعد ازشاه، نوبت امریکاست.
