خاطرات رزمندگان عملیات

کد خبر: ۱۹۲۳۲۷
تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۰ - 06February 2011
علی رغم مخالفتهای پدرم و با توجه به پیام های حضرت امام ،  به بسیج منطقه چهار مراجعه کرده ، برای برای اعزام به جبهه ثبت نام کردم . در آن روزها برای دفاع از اسلام و انقلاب باید از هفت خان رستم رد می شدیم ؛ پر کردن برگه های سوالات عقیدتی سیاسی ، مصاحبه ها ، تحقیقات محلی و ... از آن جمله خان ها بود . روی معلومات مذهبی و سیاسی و حزب الهی بودن و حسن شهرت داشتن خیلی تاکید داشتند . اگر کسی در مصاحبه مربوطه به مسائل عقیدتی سیاسی رد می شد چند کتاب را به او توصیه می کردند که بخواند و برای مصاحبه مجدد مراجعه کند .
بالاخره بعد از بیست روز دوندگی ، تحقیقات ، مصاحبه و ... ، سر بلند از خان ها گذشتم و به همراه دوستان ، راهی پادگان آموزشی امام حسین (ع) شدیم ، در این پادگان ما را در گروهانهای مختلف تقسیم کردند . من در گروهان چهارم بودم که مسئولیت آن را برادر هرمزان عهده دار بودند . برادر هرمزان ، همه بچه های گروهان را یک گوشه روی زمین نشاند و بعد از خوشامدگویی ، از وضعیت آموزش ، مقررات پادگان ، ساعت بیداری ، احتمال حمله هوایی ، احتمال حمله منافقین برای به دست آوردن اسلحه و.... برایمان صحبت کرد و گفت :
شما همیشه باید آماده باشید تا در صورت حمله هواپیماهای عراقی یا منافقین ، سریع ساختمانها را خالی کنید و ...
بعد از صحبتهای مسئول گروهان ، در صفوف به هم فشرده نماز جماعت جا گرفته و پس از اقامه نماز ظهر و عصر ، راهی سالن غذا خوری شدیم . تا شب در اختیار خودمان بودیم و در محوطه پادگان برای خودمان می گشتیم . ساعت نه شب ، بعد از نماز و صرف شام مختصری ، خاموشی اعلام کردند . ما هم که از صبح تا شب این طرف و آن طرف رفته بودیم ، برای رفع خستگی ، به رختخواب پناه بردیم . خیلی زود به خواب راحت و عمیقی فرو رفتیم . ساعت دو بعد از نیمه شب بود که صدای تیر اندازی و فریادهای گروهان که می گفت :
وضعیت قرمزه  ، حمله هواییه ، از خواب پریدیم و با پای برهنه و سراسیمه ، از پله های ساختمان سرازیر شدیم . در بین راه مرتب به همدیگر می خوردیم . هر که تیز تر بود ، سریع رد می شد و بعضی ها هم می افتادند زیر دست و پای بقیه . سر و صدای فرماندهان که فریاد می زدند بدو ، همه جا را پر کرده بود . به هر زحمتی بود ، از ساختمان خارج شدم و با سرعت به سمت باغچه رفتم . وقتی می خواستم وارد باغچه شوم ، پایم به طناب گیر کرد و طناب بدون اینکه مقاومت زیادی از خود  نشان دهد ، پاره شد و من در چاله های باغچه دراز کش سنگر گرفتم .
وقتی فرماندهان بچه های گروهانها را به ستون چهار جمع کردند ، فهمیدیم که از حمله منافقین خبری نیست ؛ زرم شبانه است . بعد از یکی دو ساعت دویدنم ، پا مرغی رفتن ، سینه خیز رفتن و بدو بایست ، دعای فرج امام زمان (عج) را همه با هم خواندیم و به آسایشگاه برگشتیم .
صبح روز بعد رفتم به طرف باغچه ای که شب گذشته در آن پناه گرفته بودم . در نهایت تعجب کردم که طناب پاره شده ، طناب قطوری است و سرعت زیاد من باعث پاره شدن آن شده .
از همان روز  برنامه های ما افتاد روی روال ؛ هر روز صبح بعد از نماز جماعت می رفتیم صبحگاه ، بعد از قرائت قرآن ، چند کیلومتری می دویدیم ، نرمش می کردیم و با خواندن سوره والعصر به سمت سالن غذا خوری حمله می بردیم .
همه توی  صف غذا نوبت می گرفیتم ؛ از فرمانده گردان گرفته تا نیروی آموزشی . بعضی روزها هم گروهان را جلو غذا خوری نگه می داشتند و می گفتند :یک دقیقه وقت دارید تا صبحانه بخورید .
ما هم سریع می دویدیم یک تکه نان و مقداری پنیر بر می داشتیم و تا برسیم به غذا خوری ، وقت تمام می شد و بقیه راه را باید پا مرغی می رفتیم . هر کس می خواست صبحانه بخورد ، باید درد و رنج پا مرغی را هم بکشد و در غیر این صورت تا ظهر گرسنه می ماند .
از ساعت هشت صبح به بعد ، کلاسهای اسلحه ، تاکتیک ، عقیدتی ، تخریب و ... شروع می شد و طبق برنامه پیش می رفتیم . هر روز که می گذشت ، بر معلوماتمان افزوده می شد و به روز اعزام به جبهه نزدیکتر می شدیم .
در طول روز به قدری خسته می شدیم که صبح روز بعد ، به زور از خواب بیدار می شدیم تا اینکه یک مقداری به مسائل رزم آشنا شدیم .
شبها معمولا دو نفر دو نفر در آسایشگاه نگهبانی می دادیم . یک شب که من و دوستم جلو در آسایشگاه نگهبانی می دادیم ، دیدم دو تا شبح سفید ، آهسته از پله ها پایین می آیند . اول کمی جا خوردم  اما برای اینکه نشان دهم خودم را نباخته ام ، شروع کردم به صحبت کردن . آن دو نفر وقتی فهمیدند ما آنها را دیده ایم ؛ ملحفه ها را از رویشان برداشتند ؛ مسئول گروهان های دیگر بودند . آمدند پایین و گفتند :
از آسایشگاه می خواهیم بازدید کنیم .
ما یکی از آنها را بازرسی کردیم و او گفت :
دیگری هم با من است .
ما هم بی خیال شدم و نفر دوم را بازرسی نکردیم و آن دو نفر به همراه دوستم وارد آسایشگاه شدند . چند لحظه بعد دیدم آن دو نفر دوستم را دستگیر کرده ، از آسایشگاه خارج شدند و به من اخطار کردند که سلاحم را بیندازم . من هم در یک چشم بر هم زدن ، یکی از آنها را گرفتم و ضمن درگیری ، بر پا زدم و همه بچه ها را بیدار کردم . مسئولان گروهانها که از عکس العمل  من خوششان آمده بود ، تشکر کردند و رفتند .
یک شب ، نگهبانی تمام پادگان ، به بچه های گروهان ما محول شد . به همین منظور ، به پاسدار خانه رفتیم . نگهبانی ها دو ساعت به دو ساعت بود . ساعت دو بامداد – 30/3/ 60 – در آسایشگاه پاسدار خانه نشسته بودیم که خبر دادند دکتر چمران در جبهه دهلاویه بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسیده است . آن شب بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد ، گذشت و صبح روز بعد ، صبحگاه نرفتیم . بچه ها از اینکه از برنامه صبحگاه معاف شده اند ، خیلی خوشحال بودند . خود دوران آموزش یک فیلتر بود و بچه های زحمتکش ، مصمم و با اراده را از بقیه تمیز می داد . چه بسا تعدادی از برادران همدوره ما بر اثر فشار و سختیهای آموزش ، بعد از رفتن به مرخصی شهری ، دیگر بر نمی گشتند . البته تعداد این افراد خیلی کم بود و بقیه بچه ها با تلاش ، همت و صبر و بردباری ، روزهای سخت آموزش را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند .
شب هفتم تیر ماه بود که شنیدیم حزب جمهوری اسلامی توسط منافقین بمب گذاری شده و تعدادی از سران و مسئولان مملکتی به شهادت رسیده اند . دکتر بهشتی هم در آن جلسه حضور داشتند ؛ اما کسی نمی دانست ایشان شهید شده یا زنده اند .
صبح روز بعد که روزنامه جمهوری اسلامی به دستمان رسید ، فهمیدیم دکتر بهشتی نیز به شهادت رسیده است .
صدای گریه و زاری بچه ها تمام پادگان را فرا گرفته بود . حالات بچه ها نشان می داد که بسیجیها عاشق بهشتی و یاران باوفای امام هستند .
به اتفاق فرماندهان پادگان امام حسین (ع) ، در تشییع جنازه باشکوه شهید بهشتی و دیگر یاران امام ، همگام با مردم شهید داده و انقلابی شرکت کردیم و پس از مراسم تدفین  ، به پادگان بر گشتیم .
بعد از پایان دوره آموزش ، برای خداحافظی ، رفتیم خانه و صبح روز بعد ، از پادگان امام حسین (ع) ، به فرماندهی برادر رسولی و با چند دستگاه اتوبوس ، راهی غرب کشور شدیم .
هوا کاملا تاریک شده بود که به کرمانشاه رسیدیم . شهر کاملا خاموش بود . عراقیها ضمن بمباران شهر ، تلفات سنگینی به مردم مقاوم و سلحشور کرمانشاه وارد کرده بودند . بعداز اقامه نماز مغرب و عشاء شام را که نان و سیب زمینی بود ، صرف کردیم و مشغول استراحت شدیم .
صبح روز بعد ، بعد از نماز و صرف صبحانه ، نان و پنیر – سوار اتوبوسها شده ، به سمت سنندج راه افتادیم . قبل از رسیدن به سنندج ، توقف کوتاهی در شهر کامیاران داشتیم که از لحاظ کشت و کشتار زبانزد خاص و عام بود .
از کامیاران تا سنندج ، چند دستگاه تویوتا که روی آنها دوشکاسوار کرده بودند ، ما را اسکورت کردند .شهر مظلوم سنندج ، به تازگی از تصرف نیروهای دمکرات و کومله خارج شده بود . یکی از برادران سپاه می گفت .
تا چند روز پیش ، شهر در دست نیروهای ضد انقلاب بود . پادگان سنندج کاملا در محاصره نیروهای کومله و دمکرات بود و هیچ سربازی نمی توانست از پادگان خارج شود ، تا اینکه با همکاری برادران سپاه و ارتش آزاد شد . برای آزاد سازی هر متر این شهر ، ما یک شهید دادیم و ...
در سنندج ، ما را سازماندهی کردند و به همه اسلحه دادند ، من به عنوان کمک تیربارچی انتخاب شدم و یک قبضه کلاشینکف هم تحویل گرفتم . در دو سه روزی که در سنندج بودیم ، به جهت نا امن  بودن شهر ، از مقرمان خارج نشدیم ، تا اینکه روز سوم گفتند :
آماده باشید می خواهیم برویم جای دیگری .
اما به ما نگفتند کجا می رویم ، فقط گفتند : هر کس از شما پرسید از کجا آمده اید و به کجا می روید ، اصلا جواب ندهید .
بعد از شنیدن تذکرات لازم ، سوار چند دستگاه کامیون زیل شده ، به راه افتادیم . تیر بار را روی سقف اتاق کامیون مستقر کرده بودیم و تیر بارچی پشت تیربارش نشسته بود . من هم کنار او روی جعبه آچار بیرون ، پشت سر راننده نشسته بودم . بقیه بچه ها هم روی نیمکت بار کامیون نشسته بودند . در بین راه ، حواس همه بچه ها به اطراف جاده ، سر پیچها و سر کوهها بود تا خدای ناکرده کمین نخوریم . رودخانه زیبا و با صفایی در کنار جاده ، ما را همراهی می کرد . اطراف جاده را کمر بند سبزی از درختان فرا گرفته بود . دامنه سر سبز و زیبای کوههای منطقه ، انسان را به یاد جنگلهای سر سبز شمال می انداخت و منظره ای دل انگیز و شاعرانه را در ذهنها تداعی می کرد . کوههای مرتفع کردستان ، به ما ایستاده مردن را می آموخت و استقامت و پایداری را به ما گوشزد می کرد . اکثر بچه ها با  دیدن این صحنه های دل انگیز به وجد آمده بودند ؛ اما وقتی به یاد ناامنی منطقه می افتادیم و اینکه هر لحظه امکان دارد ماشین ما با یک  موشک آرپی جی هدف قرار گرفته ، منهدم شود ، اضطراب ریشه در وجودمان می دواند .
سوابق کردستان و اخباری که در باب آن شنیده بودیم ، بسیار دلهره آورد و رعب انگیز بود ، اما ما آمده بودیم که دیگر این چنین نباشد .
هوا رو به تاریکی می رفت که به شهر سقز رسیدیم . سقز هم از امنیت زیادی برخوردار نبود و ما اجازه نداشتیم در شهر بگردیم . شب را در سپاه سقز به صبح رساندیم و صبح روز بعد ، به سمت بانه حرکت کردیم . از سقز تا بانه ، شصت کیلومتر راه بود . جاده آن خاکی بود و خطرناک و از میان کوههای مرتفع و از کنار دره ای عمیق می گذشت و هر آن احتمال داشت ماشین به ته دره سقوط کند . در بین راه چند فروند هلیکوپتر را دیدیم که برای نیروهای عمل کننده ، جیپ و مهمات می بردند . مثل اینکه واقعا خبرهایی بود . هر چه جلو می رفتیم ،  بوی عملیات را بیشتر احساس می کردیم .
بیست – سی کیلومتر که در جاده پیش رفتیم ، ناگهان صدای چند رگبار کوتاه را در سینه کوههای کنار جاده شنیدیم . ماشین از سرعت خود کاست و ما در حالی که ماشین حرکت می کرد ، به سرعت پریدیم بیرون و در کنار رودخانه موضع گرفتیم . تیر بار ما از بالای ماشین افتاده بود زمین و گلنگدنش شکستنه شده و غیر قابل استفاده بود . در همین حین ، چهار فروند بالگرد در بالای سر ما به پرواز درآمد . نیروهای ضد انقلاب که از بالگرد وحشت عجیبی داشتند ، فرار را بر قرار ترجیح دادند . ما هم وقتی مطمئن شدیم دیگر خطری ما را تهدید نمی کند ، سوار ماشینها شده ، به سمت بانه حرکت کردیم .
یکی دو ساعت بعد ، در میان استقبال گرم مردم بانه و پیشمرگان کرد مسلمان و برادران پاسدار ، وارد شهر بانه شدیم و در یک مدرسه چند کلاسه در غرب شهر مستقر شدیم . سرایدار مدرسه ، پیرمردی شیعه مذهب و بسیار خوش قلب بود که به گرمی از ما استقبال کرد . می گفت :
یک روز عده ای از شیطان پرستها مرا در بیابان گرفتند و کتک مفصلی زدند و گفتند حضرت علی (ع) کلید بهشت را به شما داده ؛ آن را به ما پس دهید .
ایام ، ایام مبارک ماه رمضان بود ، اما ما چون مسافر بودیم و امکان داشت هر لحظه برویم ماموریت ، نمی توانستیم روزه بگیریم ؛ اگر چه از روزه داران هم چیزی کم نداشتیم . صبحها مقداری نان خشک خرد شده را که با پنیر مخلوط شده بود . با یک لیوان چای ، به عنوان صبحانه می خوردیم . معمولا ناهار برایمان آبگوشت می آوردند که واقعا آب گوشت بود که آن را هم با همان نانهای خشک می خوردیم . شام هم معمولا حاضری بود و ته دل کسی را نمی گرفت .
شبها هر نفر دو – سه ساعت می رفت سر نگهبانی یا می رفت سنگر کمین و تا صبح همان جا می ماند و موقع خواب ، بچه ها بدون استثنا با پوتین می خوابیدند و اسیلحه هایشان زیر سرشان بود . روزها هم چند نفر از بچه ها جلو در مدرسه نگهبانی می دادند و ترددهای مشکوک را کنترل می کردند و تدارکاتی را که برای صد انقلاب برده می شد ، توقیف می کردند .
در اوقات بیکاری ، دور هم جمع می شدیم و برای حفظ روحیه ، با هم بازی می کردیم . یکی از بازیهایی که می کردیم ، این بود که قرار می گذاشتیم تا سه بشماریم و بعدا هیچ کس حرف نزند . هر کس که حرف می زد و سکوت را می شکست، می ریختیم سرش و کتکش می زدیم . بعد از چند وقت ، بچه ها فوت و فن بازی را یاد گرفته بودند و کسی بی گدار به آب نمی زد . ما هم برای اینکه بازی بی مزه نشود ، می رفتیم توی راهرو و اولین کسی را که می دیدیم ، همراه خودمان می بردیم داخل اتاق . آن بنده خدا که از همه جا بی خبر بود ،  وقتی سکوت بچه ها را می دید ، می پرسید : اینجا چه خبره ؟ بچه ها همه می ریختند سرش و او را می زدند .
موقعیت مدرسه ، از نظر نظامی و امنیتی ، خیلی خطرناک بود و در هدف تیر مستقیم قرار داشت ، بدون اینکه استحکامات خاصی داشته باشد . چند قبضه تیر بار" ژ 3 "روی پشت بام مدرسه کار گذاشته و چند سنگر نگهبانی دو نفره در اطراف آن کنده بودیم و شبها در آنها نگهبانی می دادیم . سنگر کمین ما حدودا سیصد متر از مدرسه فاصله داشات و به سمت کوههای اطراف می رفت که از درختان سر سبز پوشیده بود و همیشه عناصر ضد انقلاب ،  از آن قسمت حمله می کردند .

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین