شهادت عاشقانه بر روی قله بازی دراز
در همین حین ، یکی از بچه ها که یک سیاهی دیده بود . بدون اینک ایست بدهد ، به طرفش تیر اندازی کرد . وقتی سیاهی نزدیکتر شد ، دیدیم یکی از اهالی روستاست که با خرش به شهر می رود . البته دو – سه بار نیروهای ضد انقلاب با فرستادن قاطر به سمت ما سعی کرده بودند که حواس ما را پرت کنند و از طرف دیگری به ضربه بزنند . یکی از نیروهای ما را هم به همین شیوه اسیر کرده بودند . این دوست ما بعد از آزادشدن ، مجددا به جمع ما پیوست و گفت :
آنها به گردن یک قاطر فانوس انداخته بودند . من که رفتم قاطر را بیاورم ، برادران ارتشی ، یک خمپاره منور شلیک کردند و نیروهای کومله مرا دیدند و آمدند به سمت من . من هم سلاح را تکه تکه باز کردم و هر تکه از آن را به گوشه ای انداختم و دقایقی بعد توسط نیروهای کومله اسیر شدم . در زندان کومله که بودم ، با کمک دوستان ، زندان را سوراخ کردیم و فرار کردیم .
چند روز بعد از این جریان ، سرگرد شهرام فر برای آشنا شدن با نیروها به مدرسه آمد و ضمن یک سخنرانی کوتاه و مختصر و مفید ، اعلام کرد که :
قرار است با یک عملیات حساب شده و ضربتی ، جاده بانه – سر دشت را آزاد کنیم .
طرح مانور به این ترتیب بود که توپخانه و نیروی هوایی ارتش کار پشتیبانی آتش را انجام بدهند و نیروهای پیاده ارتش و سپاه با هم جاده را از تصرف عناصر ضد انقلاب در بیاورند . سرگرد شهرام فر که یکی از تکاوران زبده ، متعهد و مومن و شجاع ارتش بود ، فرماندهی عملیات را به عهده داشت . یکی از خصوصیات ویژه ایشان که زبانزد همگان بود ، روزه داری ایشان در اکثر روزها بود .
بالاخره روز موعود فرا رسید و به همراه برادران ارتش ، به سمت اهداف مورد نظر حرکت کردیم . صبح زود ، در ده کیلومتری بانه ، تعدادی از قله های منطقه به تصرف نیروهای خودی درآمد و بچه ها ضمن کندن سنگرهای انفرادی ، خودشان را برای حملات عناصر ضد انقلاب آماده می کردند . با روشن شدن هوا ، عناصر ضد انقلاب متوجه حضور ما در منطقه شدند و به مقابله پرداختند .
ساعت حوالی هشت صبح بود که نیروهای ضد انقلاب از سه طرف به سمت ما حمله کردند . عده ای از آنها از سمت پایین قله می آمدند ، عده ای از آنها روی ارتفاعات رو به روی ما بودند و به سمت ما شلیک می کردند و عده ای هم از میان درختان سینه کش کوه ، ما را زیر آتش گرفته بودند . هلی کوپترهای هوانیروز ، بر روی منطقه عملیاتی به پرواز درآمده بودند ؛ اما به جهت جنگلی بودن منطقه نمی توانستند آن طور که شاید و باید ، نیروهای خودی را از نیروهای ضد انقلاب تمیز بدهند و این مسئله ، تا حدودی ، آنها را از اجرای آتش پشتیبانی باز می داشت .
سرگرد شهرام فر در کنار بچه ها بود و با بیسیم به هلی کوپتر ها گرا می داد و هلی کوپتر ها هم شلیک می کردند . هر چند دقیقه ، تعدادی از نیروهای ضد انقلاب به درک واصل می شدند . بچه های ما هم با بستن رگبارهای متعدد و متوالی ، حسابی منطقه را شلوغ کرده بودند . هر چه از روز می گذشت ، هوا گرمتر و تحمل آن سخت تر می شد ، آفتاب کاملا بالا آمده بود و گرمایش امانمان را بریده بود . آب قمقمه ها ته کشیده بود و تشنگی داشت بر بچه ها چیره می شد . حوالی ظهر بود که برادران ارتشی ، یک وانت بار پر از هندوانه برایمان آوردند و بچه ها دلی از عزا درآوردند .
نیروهای ضد انقلاب از غفلت بچه ها استفاده کرده و تا حد ممکن خود را به ما نزدیکتر کرده بودند . در گرما گرم درگیری بود که آنتن بی سیم سرگرد شهرام فر بر اثر اصابت گلوله ای منهدم شد . به این ترتیب ، ارتباط ما با عقبه و خلبانان قطع شد .
چند دقیقه بعد هم سرگرد شهرام فر مورد اصابت گلوله ای قرار گرفت و به شهادت رسید . عناصر ضد انقلاب که روی منطقه کاملا توجیه بودند ، در جاهای مختلف سنگر گرفته ، به سمت بچه ها تیر اندازی می کردند . بعضی از بچه ها که قبلا به کردستان آمده بودند و با سبک جنگ چریکی تا حدودی آشنا بودند ، نیروی ضد انقلاب را دور می زدند و به درک واصل می کردند . تعدادی از بچه ها شهید و تعدادی هم مجروح شده بودند ، اما بقیه بچه ها مرد و مردانه ، سینه ، سینه به سینه نیروهای کومله و دمکرات ایستاده بودند و می جنگیدند . آمبولانسها جهت انتقال مجروحان با شتاب هر چه تمامتر در حرکت بودند . ساعت یک بعد از ظهر بود که خبر دار شدیم یک کامیون مهمات ، به علت انحراف از جاده ، به ته دره سقوط کرده و کاملا منهدم شده است .
نیروهای ضد انقلاب هم ما را دور زده ، به محاصره خود درآوردند ؛ اما هنوز یک راه برای عقب نشینی داشتیم . هوا داشت رو به تاریکی می رفت ، مهماتمان رو به اتمام بود ؛ عطش امان همه را بریده بود و نیروهای ضد انقلاب برای فرا رسیدن شب لحظه شماری می کردند ؛، چرا که در تاریکی شب ، با توجه به آشنایی خوبی که روی منطقه داشتند ، راحت تر می توانستنند خودشان را به ما نزدیک کرده ، ضربه بزنند . حوالی عصر بود که دستور عقب نشینی دادند . ما هم به همراه بچه ها به هر زحمتی که بود ، از حلقه محاصره نیروهای ضد انقلاب خارج شده ، خودمان را به نیروهای خودی رساندیم .
در آن عملیات ، ما تعدادی از بهترین عزیزان خود را از دست دادیم ؛ اما با کسب تجربه و گرفتن تلفات زیادی از نیروهای ضد انقلاب ، خودمان را برای حمله های آینده آماده تر می دیدیم .
چند روز بعد ، ماموریت ما در کردستان تمام شد و رفتیم به سنندج . اسلحه و وسایل نظامی خود را در سنندج تحویل دادیم و راهی کرمانشاه شدیم .
ساعت چهار بعد از ظهر رسیدیم کرمانشاه و با اتوبوس به سمت پادگان ابوذر حرکت کردیم . در بین راه ، از شهرهای اسلام آباد و کرند غرب گذشتیم که توسط عراقیها شدیدا بمباران شده بود ؛ اما مردم سلحشور آن دیار ، شهرهایشان را خالی نکرده بودند و همچون کوههای سر به فلک کشیده منطقه ، استوار و ثابت قدم ایستاده بودند.
هوا رو به تاریکی می رفت که به شهر سر پل ذهاب نزدیک شدیم . شهر ویران شده سر پل ذهاب ، در دامنه کوههای سمت راست جاده قرار داشت و در تصرف نیروهای عراقی بود . برای رفتن به سر پل ذهاب ، قصر شیرین و پادگان ابوذر ، فقط یک راه داشتیم و آن جاده ای بود که در میان موه های مرتفع قرار داشت . در بین راه ، یک تنگه وجود داشت که عراقیها از پشت ارتفاعات یازی دراز ، با استفاده از توپهای دور برد ، آنجا را زیر آتش می کردند و روی آن کاملا دید داشتند .
عراقیها اگر موفق می شدند . این تنگه را به تصرف خود در آوردند .
ارتباط ما را با جبهه های قصر شیرین سر پل ذهاب و پادگان ابوذر کاملا قطع می کردند .هوا کاملا تاریک شده بود که به این تنگه رسیدیم . از آنجا تا پادگان ابوذر را باید چراغ خاموش و از طریق جاده های خاکی و فرعی می رفتیم . در بین راه ، مناطق و روستاهایی را که عراقیها به آتش کشیده بودند ، می دیدیم .
توپخانه های خودی هم که در اطراف پادگان ابوذر مستقر بودند ، تک و توک شلیک می کردند . قصر شیرین ، آبگرم و تمام مناطق رو به روی ما تا مرز ، در اشغال نیروهای متجاوز عراقی بود . هر از گاهی چرخهای ماشین توی چاله هایی که بر اثر انفجار گلوله های توپ و خمپاره ایجاد شده بود ، می افتاد و سر و صدای راننده را در می آورد .
شب از نیمه گذشته بود که با سلام و صلوات به پادگان ابوذر رسیدیم . با فرا رسیدن صبح ، پس از اقامه نماز و صرف صبحانه ، در پادگان مشغول گشت و گذار شدیم .
پادگان ابوذر ، مرکز نظامی ما در مرزهای غربی کشور بود که یک قسمت آن سرباز خانه و دفاتر ستادی اختصاص داشت ، یک قسمت آن به دست سپاه بود و یک قسمت دیگر هم آپارتمانهای خانواده های ارتشی بود که ما در آنها مستقر شده بودیم . بچه های قدیمی آنجا تعریف می کردند که عراقیها وقتی به پادگان ابوذر رسیدند ، تمام تانکهایشان را به صورت ستونی چیدند و به ارتشیها گفتند : پادگان را خالی کنید . اما با رشادتهای برادران هوانیروز ، سپاه و ارتش ، پادگان از تعرض نیروهای عراقی در امان ماند . شهید شیرودی در آنجا به تنهایی 13 تانک دشمن را منهدم کرد .
گاهی اوقات ، نیروهای ستون پنجم دشمن ، از روستاهای اطراف ، با گلوله های خمپاره ، پادگان را مورد حمله قرار می دادند . صبح روز بعد رفتیم اسلحه خانه پادگان و هر نفر یک قبضه سلاح ژ- ث تحویل گرفتیم و برای امتحان و قلق گیری رفتیم میدان تیر .
بعد از چند روز ، ما را سوار چند دستگاه تویوتا وانت کردند و به سمت ارتفاعات بازی دراز حرکت کردیم . بلند ترین قله بازی دراز که 1150 بود َ، دست نیروهای عراقی بود و ما باید روی قله 1100 گچی که به حالت دو شاخ بود ، مستقر می شدیم .
به پای قله 1100 که رسیدیم ، از ماشینها پیاده شده ، به سمت قله حرکت کردیم . عراقیها که متوجه حضور ما در منطقه شده بودند ، با آتش توپخانه و خمپاره ، ما را شدیدا زیر آتش گرفتند . این اولین تجربه من درباره گلوله توپ و خمپاره بود . به هر زحمت و مکافاتی بود در زیر آتش سنگین و پر حجم توپخانه عراقیها ، خودمان را به قله 1100 رساندیم .
شب از نیمه گذشته بود که مسئول شب ، من و یک نفر دیگر را برای نگهبانی صدا کرد . ما هم رفتیم سر پست . در حالی که هیچ جا را نمی دیدیم . با دلهره و اضطراب ، تا صبح نگهبانی دادیم .
عراقیها هم تا طلوع فجر ، منطقه را زیر آتش گرفته بودند . با روشن شدن هوا ، توسط نیروهایی که قبل از ما در منطقه بودند ، روی ارتفاعات و خط خودی و دشمن توجیه شدیم .
فاصله ما بین ما و نیروهای عراقی ، حدودا یک کیلومتر بود و مقداری از این فاصله را عراقیها مین گذاری کرده بودند . اولین کاری که کردیم ؛ یک سنگر برای خودمان درست کردیم که از نظر استقامت و استحکام ، هیچ ارزشی نداشت و با کوچکترین تکانی خراب می شد ؛ چرا که از نظر وسایل سنگر سازی شدیدا در مضیقه بودیم و به عبارتی اصلا هیچ چیز نداشتیم .
از نظر غذایی هم مشکلات زیادی داشتیم . آب و غذا را با قاطر بالا می آورند و به هر نفر ، مقدار کمی غذا می رسید . از نظر نان و کمک های مردمی هم دستمان به جایی بند نبود . وضعیت غذایی بچه ها به قدری خراب بود که بعضی ها در همان دو – سه روز اول ، اسهال خونی گرفتند و به عقب منتقل شدند .
ارتفاع 1100 که ما روی آن بودیم ، پر از موش و رتیل بود . شبها موشها از سر و کله مان بالا می رفتند و از ترس رتیلهای سیاه آنجا مشکل خوابمان می برد .
به علت وضعیت نامناسب بچه ها ، روی قله 1100 ، بچه ها را تند تند عوض می کردند ،؛ ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم . نمازهای جماعت و مراسم دعا و عزاداری ، به بهترین وجه ممکن برگزار می شد . حالات و روحیات معنوی بچه ها به کمال خود رسیده بود .
شبها در گوشه و کنار پادگان ، تعداد زیادی از بچه ها ، در حالی که مثل ابر بهاری می گریستند ، نماز شب می خواندند و ...
یک روز بین نماز ظهر و عصر ، یک برادر روحانی که لباس رزم به تن داشت ، قدری در باب تقوا و مسائل دفاعی برایمان صحبت کرد . خیلی با صلابت و مصمم به نظر می رسید . یکی از بچه هایی که او را می شناخت گفت :
ایشان حاج آقا محمود غفاری هستند که پیش ارتشیها دیده بانی توپخانه را یاد گرفته و الان هم توی جبهه ها کارش دیده بانی است .
روز هشتم شهریور ، به مناسبت شهادت آقای رجایی و باهنر ، در پادگان مراسم عزاداری بر پا بود و بلند گوهای پادگان ، به یاد آن عزیزان سرود و نوحه پخش می کرد . روز نهم شهریور ماه سال 1360 که عملیات دوم بازی دراز به یاد شهید رجایی و باهنر شروع شد ، توپخانه های اطراف پادگان ابوذر ، از صبح شروع به فعالیت کردند .
ساعت هفت صبح بود که مطلع شدیم نیروهای خودی در عملیات شب گذشته موفق شده اند قله 1150 را به تصرف خود در آوردند . به محض اطلاع از عملیات ، رفتیم پیش فرمانده و با اصرار بسیار زیاد موفق شدیم اجازه بگیریم و به منطقه عملیاتی بازی دراز برویم . نیم ساعت بعد ، به همراه دو فروند هلیکوپتر جنگی ، عازم منطقه عملیاتی شدیم
خلبان هلی کوپتر در بین راه می گفت :
اگر من یا کمک خلبان تیر خوردیم ، شما اصلا نترسید ؛ نفر بعدی شما را به مقصد خواهد رسید .
نزدیک منطقه عملیاتی که شدیم ، کالیبرها و پدافند های هوایی دشمن به طرف ما تیر اندازی کردند . با اینکه حجم آتش پدافندهای دشمن خیلی زیاد بود ، و از هلی کوپتر پیاده شده ، به سمت قله 1100 حرکت کردیم . هوا رو به تاریکی می رفت و منطقه توسط توپخانه و خمپاره های عراقی شدیدا زیر آتش بود .
گلوله های منور ، آسمان منطقه را مثل روز روشن کرده بود . فشنگهای قرمز رسام ، در آسمان به رقص درآمده و ستاره های آسمان ، نظاره گر رزم بی امان بچه ها بودند .
وقتی رسیدیم روی قله 1100 ، هیچ سنگری برای استراحت نداشتیم . به همین جهت روی همان سنگهای قله و زیر آسمان پر ستاره منطقه ، به همراه دوستان و همراهان خوابیدیم .هر چند دقیقه ، یک گلوله خمپاره زمانی روی سرمان منفجر می شد ، اما به خواست خدا ترکشهای سرخ و برنده آنها با ما کاری نداشت . با فرا رسیدن صبح ، پس از اقامه نماز ، برای رفتن به قله 1150 آماده شدیم .
هر نفر ، یک پیت بیست لیتری آب را با بند حمایلی که همراه داشت ، به دوش می کشید . بعضی ها هم غذا و یخ می بردند . ساعت هفت صبح ، به همراه بلد چی منطقه ، به سمت قله 1150 حرکت کردیم .
بعد از قدری پیاده روی ، به یک میدان مین رسیدیم که توسط برادران تخریب خنثی شده بود . به نزدیکی قله 1150 رسیده بودیم ، اما راه را اشتباه آمده بودیم . منطقه ای که باید از آن رد می شدیم و خودمان را به قله می رساندیم ، یک گردنه کفی بود که بین قله 1100 و قله 1150 قرار داشت و عراقیها روی آنجات کاملا تسلط بودند و هر کس می خواست از آنجا برود ، با بارانی از رگبار مسلسلهای عراقی روبه رو می شد . اگر می خواستیم برگردیم و از راه اصلی برویم ، وقت زیادی تلف می شد و ما باید هر چه سریعتر آب و آذوقه ای را که همراه داشتیم ، به بچه ها می رساندیم . به همین جهت تصمیم گرفتیم هر طور شده از همان محور ، خودمان را به قله برسانیم .
برای اینکه احتمال خطر را به حد اقل برسانیم ، تک تک از زیر درختان بالا می آمدیم و سریع به آن طرف گردنه می دویدیم . یکی از بچه ها که جلو من بود ، موقع دویدن زمین خورد و در حالی که تیرهای دشمن مرتب دور و برش به زمین می خوردند ، بلند شد و خودش را به آن طرف گردنه رساند .
ما هم به همان ترتیب ، از گردنه رد شدیم . وقتی همه جمع شدیم ، دوباره به ستون یک ، یه سمت قله حرکت کردیم . در بین راه قله ، یک گلوله خمپاره در چند متری ما منفجر شد و دست برادر داود قهاری ترکش خورد . در حالی که از دستش خون جاری بود ، او را به هر زحمتی بود ، به همراه خودمان بردیم . به بالای قله که رسیدیم ، من یک مقدار راه را اشتباه رفتم و به مواضع قبل از عملیات عراقیها رسیدم . اجساد تعداد زیادی از متجاوزان عراقی در آن حوالی به چشم می خورد .
یکی از عراقیها که پشت تیر بار نشسته بود ، تیری به صورتش خورده و مغزش را بیرون ریخته بود . مغزش همان طور آویزان مانده و خشک شده بود . پیش خودم گفتم سزای تجاوز غیر از این چه می تواند باشد ؟ سپس برگشتم و خودم را به نیروهای خودی رساندم و پیت آبی را که همراه داشتم ، تحویلشان دادم .
گرد و غبار ناشی از انفجار گلوله های توپ و خمپاره ، چهره بچه ها را سیاه کرده بود ، اما با این حال ، همه بچه ها استوار و ثابت قدم ایستاده بودند .
بعد از اینکه نفسی تازه کردم ، تصمیم گرفتم برای آوردن آذوقه و مهمات ، دوباره برگردم روی قله 1100 .
حاج محمود غفاری را هم روی قله 1150 دیدم که مشغول هدایت گلوله های توپخانه بود و مرتب از عراقیها تلفات می گرفت .
وقتی می خواستم برگردم روی قله 1100 ، از راه اصلی رفتم . در بین راه ، دیدم در میان صخره ها چند نفر ایستاده اند . شک کردم که ایرانی هستند یا عراقی . البته نیروهای عراقی جرات نمی کردند آنجا بیایند . احتمال دادم همان پنج نفری باشند که با هم آمدیم . چند دقیقه آنها را تحت نظر گرفتم . هر چه نگاه کردم ، دیدم اصلا تکان نمی خورند . مانند کسانی بودند که کمین کرده و از شکاف سنگی به دشمن دقیق شده اند . کلاه آهنی سرشان بود و با تجهیزات کامل ایستاده بودند .
جلوتر رفتم و در چهره هایشان دقیق شدم . از چهره های کبودشان فهمیدم که شهید شده اند .
صحنه فوق العاده عجیبی بود .
بچه هایی که همراهم بودند . مرا صدا کردند و با هم به قله 1100 برگشتیم. روزی یکی دو بار برای بچه های خط ، مهمات و آذوقه می بردیم . در آن چند روز ، عراقیها با پشتیبانی آتش توپخانه و اداوت ، چندین بار دست به پاتک زدند ، اما به لطف خدا و همت بچه ها ، راه به جایی نبردند .
حاج محمود غفاری هم با رشادتهایی که از خود نشان می داد ، تلفات زیادی از دشمن می گرفت .
یکی از کارهای حاج محمود ، زدن یک اتوبوس حامل نیروهای عراقی با گلوله های کاتیوشا بود که هم اتوبوس منهدم شد و هم تمام نیروهای دشمن به هلاکت رسیدند .
البته عراقیها هم با آتش توپ و خمپاره ، هر روز از بچه های ما تلفات می گرفتند . یک روز که برای بردن آذوقه رفته بودیم روی قله 1150 ، دیدم یکی از بچه ها بر اثر اصابت ترکش مجروح شد . دو نفر از بچه ها سریع رفتند تا آن برادر را با برانکارد بیاورند عقب ، اما گلوله بعدی در کنار آنها منفجر شد و هر سه را به شهادت رساندند .
بعد از چند روز ، به علت کمبود نیرو و مهمات و آتش سنگین توپخانه عراق و پاتکهای پی در پی عراقیها ، مجبور شدیم قله 1150 را ترک کرده به مواضع قبلی خود برگردیم . حاج محمود غفاری هم با اصابت ترکش به سرش ، در روی ارتفاعات بازی دراز عاشقانه به شهادت رسید .
آنها به گردن یک قاطر فانوس انداخته بودند . من که رفتم قاطر را بیاورم ، برادران ارتشی ، یک خمپاره منور شلیک کردند و نیروهای کومله مرا دیدند و آمدند به سمت من . من هم سلاح را تکه تکه باز کردم و هر تکه از آن را به گوشه ای انداختم و دقایقی بعد توسط نیروهای کومله اسیر شدم . در زندان کومله که بودم ، با کمک دوستان ، زندان را سوراخ کردیم و فرار کردیم .
چند روز بعد از این جریان ، سرگرد شهرام فر برای آشنا شدن با نیروها به مدرسه آمد و ضمن یک سخنرانی کوتاه و مختصر و مفید ، اعلام کرد که :
قرار است با یک عملیات حساب شده و ضربتی ، جاده بانه – سر دشت را آزاد کنیم .
طرح مانور به این ترتیب بود که توپخانه و نیروی هوایی ارتش کار پشتیبانی آتش را انجام بدهند و نیروهای پیاده ارتش و سپاه با هم جاده را از تصرف عناصر ضد انقلاب در بیاورند . سرگرد شهرام فر که یکی از تکاوران زبده ، متعهد و مومن و شجاع ارتش بود ، فرماندهی عملیات را به عهده داشت . یکی از خصوصیات ویژه ایشان که زبانزد همگان بود ، روزه داری ایشان در اکثر روزها بود .
بالاخره روز موعود فرا رسید و به همراه برادران ارتش ، به سمت اهداف مورد نظر حرکت کردیم . صبح زود ، در ده کیلومتری بانه ، تعدادی از قله های منطقه به تصرف نیروهای خودی درآمد و بچه ها ضمن کندن سنگرهای انفرادی ، خودشان را برای حملات عناصر ضد انقلاب آماده می کردند . با روشن شدن هوا ، عناصر ضد انقلاب متوجه حضور ما در منطقه شدند و به مقابله پرداختند .
ساعت حوالی هشت صبح بود که نیروهای ضد انقلاب از سه طرف به سمت ما حمله کردند . عده ای از آنها از سمت پایین قله می آمدند ، عده ای از آنها روی ارتفاعات رو به روی ما بودند و به سمت ما شلیک می کردند و عده ای هم از میان درختان سینه کش کوه ، ما را زیر آتش گرفته بودند . هلی کوپترهای هوانیروز ، بر روی منطقه عملیاتی به پرواز درآمده بودند ؛ اما به جهت جنگلی بودن منطقه نمی توانستند آن طور که شاید و باید ، نیروهای خودی را از نیروهای ضد انقلاب تمیز بدهند و این مسئله ، تا حدودی ، آنها را از اجرای آتش پشتیبانی باز می داشت .
سرگرد شهرام فر در کنار بچه ها بود و با بیسیم به هلی کوپتر ها گرا می داد و هلی کوپتر ها هم شلیک می کردند . هر چند دقیقه ، تعدادی از نیروهای ضد انقلاب به درک واصل می شدند . بچه های ما هم با بستن رگبارهای متعدد و متوالی ، حسابی منطقه را شلوغ کرده بودند . هر چه از روز می گذشت ، هوا گرمتر و تحمل آن سخت تر می شد ، آفتاب کاملا بالا آمده بود و گرمایش امانمان را بریده بود . آب قمقمه ها ته کشیده بود و تشنگی داشت بر بچه ها چیره می شد . حوالی ظهر بود که برادران ارتشی ، یک وانت بار پر از هندوانه برایمان آوردند و بچه ها دلی از عزا درآوردند .
نیروهای ضد انقلاب از غفلت بچه ها استفاده کرده و تا حد ممکن خود را به ما نزدیکتر کرده بودند . در گرما گرم درگیری بود که آنتن بی سیم سرگرد شهرام فر بر اثر اصابت گلوله ای منهدم شد . به این ترتیب ، ارتباط ما با عقبه و خلبانان قطع شد .
چند دقیقه بعد هم سرگرد شهرام فر مورد اصابت گلوله ای قرار گرفت و به شهادت رسید . عناصر ضد انقلاب که روی منطقه کاملا توجیه بودند ، در جاهای مختلف سنگر گرفته ، به سمت بچه ها تیر اندازی می کردند . بعضی از بچه ها که قبلا به کردستان آمده بودند و با سبک جنگ چریکی تا حدودی آشنا بودند ، نیروی ضد انقلاب را دور می زدند و به درک واصل می کردند . تعدادی از بچه ها شهید و تعدادی هم مجروح شده بودند ، اما بقیه بچه ها مرد و مردانه ، سینه ، سینه به سینه نیروهای کومله و دمکرات ایستاده بودند و می جنگیدند . آمبولانسها جهت انتقال مجروحان با شتاب هر چه تمامتر در حرکت بودند . ساعت یک بعد از ظهر بود که خبر دار شدیم یک کامیون مهمات ، به علت انحراف از جاده ، به ته دره سقوط کرده و کاملا منهدم شده است .
نیروهای ضد انقلاب هم ما را دور زده ، به محاصره خود درآوردند ؛ اما هنوز یک راه برای عقب نشینی داشتیم . هوا داشت رو به تاریکی می رفت ، مهماتمان رو به اتمام بود ؛ عطش امان همه را بریده بود و نیروهای ضد انقلاب برای فرا رسیدن شب لحظه شماری می کردند ؛، چرا که در تاریکی شب ، با توجه به آشنایی خوبی که روی منطقه داشتند ، راحت تر می توانستنند خودشان را به ما نزدیک کرده ، ضربه بزنند . حوالی عصر بود که دستور عقب نشینی دادند . ما هم به همراه بچه ها به هر زحمتی که بود ، از حلقه محاصره نیروهای ضد انقلاب خارج شده ، خودمان را به نیروهای خودی رساندیم .
در آن عملیات ، ما تعدادی از بهترین عزیزان خود را از دست دادیم ؛ اما با کسب تجربه و گرفتن تلفات زیادی از نیروهای ضد انقلاب ، خودمان را برای حمله های آینده آماده تر می دیدیم .
چند روز بعد ، ماموریت ما در کردستان تمام شد و رفتیم به سنندج . اسلحه و وسایل نظامی خود را در سنندج تحویل دادیم و راهی کرمانشاه شدیم .
ساعت چهار بعد از ظهر رسیدیم کرمانشاه و با اتوبوس به سمت پادگان ابوذر حرکت کردیم . در بین راه ، از شهرهای اسلام آباد و کرند غرب گذشتیم که توسط عراقیها شدیدا بمباران شده بود ؛ اما مردم سلحشور آن دیار ، شهرهایشان را خالی نکرده بودند و همچون کوههای سر به فلک کشیده منطقه ، استوار و ثابت قدم ایستاده بودند.
هوا رو به تاریکی می رفت که به شهر سر پل ذهاب نزدیک شدیم . شهر ویران شده سر پل ذهاب ، در دامنه کوههای سمت راست جاده قرار داشت و در تصرف نیروهای عراقی بود . برای رفتن به سر پل ذهاب ، قصر شیرین و پادگان ابوذر ، فقط یک راه داشتیم و آن جاده ای بود که در میان موه های مرتفع قرار داشت . در بین راه ، یک تنگه وجود داشت که عراقیها از پشت ارتفاعات یازی دراز ، با استفاده از توپهای دور برد ، آنجا را زیر آتش می کردند و روی آن کاملا دید داشتند .
عراقیها اگر موفق می شدند . این تنگه را به تصرف خود در آوردند .
ارتباط ما را با جبهه های قصر شیرین سر پل ذهاب و پادگان ابوذر کاملا قطع می کردند .هوا کاملا تاریک شده بود که به این تنگه رسیدیم . از آنجا تا پادگان ابوذر را باید چراغ خاموش و از طریق جاده های خاکی و فرعی می رفتیم . در بین راه ، مناطق و روستاهایی را که عراقیها به آتش کشیده بودند ، می دیدیم .
توپخانه های خودی هم که در اطراف پادگان ابوذر مستقر بودند ، تک و توک شلیک می کردند . قصر شیرین ، آبگرم و تمام مناطق رو به روی ما تا مرز ، در اشغال نیروهای متجاوز عراقی بود . هر از گاهی چرخهای ماشین توی چاله هایی که بر اثر انفجار گلوله های توپ و خمپاره ایجاد شده بود ، می افتاد و سر و صدای راننده را در می آورد .
شب از نیمه گذشته بود که با سلام و صلوات به پادگان ابوذر رسیدیم . با فرا رسیدن صبح ، پس از اقامه نماز و صرف صبحانه ، در پادگان مشغول گشت و گذار شدیم .
پادگان ابوذر ، مرکز نظامی ما در مرزهای غربی کشور بود که یک قسمت آن سرباز خانه و دفاتر ستادی اختصاص داشت ، یک قسمت آن به دست سپاه بود و یک قسمت دیگر هم آپارتمانهای خانواده های ارتشی بود که ما در آنها مستقر شده بودیم . بچه های قدیمی آنجا تعریف می کردند که عراقیها وقتی به پادگان ابوذر رسیدند ، تمام تانکهایشان را به صورت ستونی چیدند و به ارتشیها گفتند : پادگان را خالی کنید . اما با رشادتهای برادران هوانیروز ، سپاه و ارتش ، پادگان از تعرض نیروهای عراقی در امان ماند . شهید شیرودی در آنجا به تنهایی 13 تانک دشمن را منهدم کرد .
گاهی اوقات ، نیروهای ستون پنجم دشمن ، از روستاهای اطراف ، با گلوله های خمپاره ، پادگان را مورد حمله قرار می دادند . صبح روز بعد رفتیم اسلحه خانه پادگان و هر نفر یک قبضه سلاح ژ- ث تحویل گرفتیم و برای امتحان و قلق گیری رفتیم میدان تیر .
بعد از چند روز ، ما را سوار چند دستگاه تویوتا وانت کردند و به سمت ارتفاعات بازی دراز حرکت کردیم . بلند ترین قله بازی دراز که 1150 بود َ، دست نیروهای عراقی بود و ما باید روی قله 1100 گچی که به حالت دو شاخ بود ، مستقر می شدیم .
به پای قله 1100 که رسیدیم ، از ماشینها پیاده شده ، به سمت قله حرکت کردیم . عراقیها که متوجه حضور ما در منطقه شده بودند ، با آتش توپخانه و خمپاره ، ما را شدیدا زیر آتش گرفتند . این اولین تجربه من درباره گلوله توپ و خمپاره بود . به هر زحمت و مکافاتی بود در زیر آتش سنگین و پر حجم توپخانه عراقیها ، خودمان را به قله 1100 رساندیم .
شب از نیمه گذشته بود که مسئول شب ، من و یک نفر دیگر را برای نگهبانی صدا کرد . ما هم رفتیم سر پست . در حالی که هیچ جا را نمی دیدیم . با دلهره و اضطراب ، تا صبح نگهبانی دادیم .
عراقیها هم تا طلوع فجر ، منطقه را زیر آتش گرفته بودند . با روشن شدن هوا ، توسط نیروهایی که قبل از ما در منطقه بودند ، روی ارتفاعات و خط خودی و دشمن توجیه شدیم .
فاصله ما بین ما و نیروهای عراقی ، حدودا یک کیلومتر بود و مقداری از این فاصله را عراقیها مین گذاری کرده بودند . اولین کاری که کردیم ؛ یک سنگر برای خودمان درست کردیم که از نظر استقامت و استحکام ، هیچ ارزشی نداشت و با کوچکترین تکانی خراب می شد ؛ چرا که از نظر وسایل سنگر سازی شدیدا در مضیقه بودیم و به عبارتی اصلا هیچ چیز نداشتیم .
از نظر غذایی هم مشکلات زیادی داشتیم . آب و غذا را با قاطر بالا می آورند و به هر نفر ، مقدار کمی غذا می رسید . از نظر نان و کمک های مردمی هم دستمان به جایی بند نبود . وضعیت غذایی بچه ها به قدری خراب بود که بعضی ها در همان دو – سه روز اول ، اسهال خونی گرفتند و به عقب منتقل شدند .
ارتفاع 1100 که ما روی آن بودیم ، پر از موش و رتیل بود . شبها موشها از سر و کله مان بالا می رفتند و از ترس رتیلهای سیاه آنجا مشکل خوابمان می برد .
به علت وضعیت نامناسب بچه ها ، روی قله 1100 ، بچه ها را تند تند عوض می کردند ،؛ ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم . نمازهای جماعت و مراسم دعا و عزاداری ، به بهترین وجه ممکن برگزار می شد . حالات و روحیات معنوی بچه ها به کمال خود رسیده بود .
شبها در گوشه و کنار پادگان ، تعداد زیادی از بچه ها ، در حالی که مثل ابر بهاری می گریستند ، نماز شب می خواندند و ...
یک روز بین نماز ظهر و عصر ، یک برادر روحانی که لباس رزم به تن داشت ، قدری در باب تقوا و مسائل دفاعی برایمان صحبت کرد . خیلی با صلابت و مصمم به نظر می رسید . یکی از بچه هایی که او را می شناخت گفت :
ایشان حاج آقا محمود غفاری هستند که پیش ارتشیها دیده بانی توپخانه را یاد گرفته و الان هم توی جبهه ها کارش دیده بانی است .
روز هشتم شهریور ، به مناسبت شهادت آقای رجایی و باهنر ، در پادگان مراسم عزاداری بر پا بود و بلند گوهای پادگان ، به یاد آن عزیزان سرود و نوحه پخش می کرد . روز نهم شهریور ماه سال 1360 که عملیات دوم بازی دراز به یاد شهید رجایی و باهنر شروع شد ، توپخانه های اطراف پادگان ابوذر ، از صبح شروع به فعالیت کردند .
ساعت هفت صبح بود که مطلع شدیم نیروهای خودی در عملیات شب گذشته موفق شده اند قله 1150 را به تصرف خود در آوردند . به محض اطلاع از عملیات ، رفتیم پیش فرمانده و با اصرار بسیار زیاد موفق شدیم اجازه بگیریم و به منطقه عملیاتی بازی دراز برویم . نیم ساعت بعد ، به همراه دو فروند هلیکوپتر جنگی ، عازم منطقه عملیاتی شدیم
خلبان هلی کوپتر در بین راه می گفت :
اگر من یا کمک خلبان تیر خوردیم ، شما اصلا نترسید ؛ نفر بعدی شما را به مقصد خواهد رسید .
نزدیک منطقه عملیاتی که شدیم ، کالیبرها و پدافند های هوایی دشمن به طرف ما تیر اندازی کردند . با اینکه حجم آتش پدافندهای دشمن خیلی زیاد بود ، و از هلی کوپتر پیاده شده ، به سمت قله 1100 حرکت کردیم . هوا رو به تاریکی می رفت و منطقه توسط توپخانه و خمپاره های عراقی شدیدا زیر آتش بود .
گلوله های منور ، آسمان منطقه را مثل روز روشن کرده بود . فشنگهای قرمز رسام ، در آسمان به رقص درآمده و ستاره های آسمان ، نظاره گر رزم بی امان بچه ها بودند .
وقتی رسیدیم روی قله 1100 ، هیچ سنگری برای استراحت نداشتیم . به همین جهت روی همان سنگهای قله و زیر آسمان پر ستاره منطقه ، به همراه دوستان و همراهان خوابیدیم .هر چند دقیقه ، یک گلوله خمپاره زمانی روی سرمان منفجر می شد ، اما به خواست خدا ترکشهای سرخ و برنده آنها با ما کاری نداشت . با فرا رسیدن صبح ، پس از اقامه نماز ، برای رفتن به قله 1150 آماده شدیم .
هر نفر ، یک پیت بیست لیتری آب را با بند حمایلی که همراه داشت ، به دوش می کشید . بعضی ها هم غذا و یخ می بردند . ساعت هفت صبح ، به همراه بلد چی منطقه ، به سمت قله 1150 حرکت کردیم .
بعد از قدری پیاده روی ، به یک میدان مین رسیدیم که توسط برادران تخریب خنثی شده بود . به نزدیکی قله 1150 رسیده بودیم ، اما راه را اشتباه آمده بودیم . منطقه ای که باید از آن رد می شدیم و خودمان را به قله می رساندیم ، یک گردنه کفی بود که بین قله 1100 و قله 1150 قرار داشت و عراقیها روی آنجات کاملا تسلط بودند و هر کس می خواست از آنجا برود ، با بارانی از رگبار مسلسلهای عراقی روبه رو می شد . اگر می خواستیم برگردیم و از راه اصلی برویم ، وقت زیادی تلف می شد و ما باید هر چه سریعتر آب و آذوقه ای را که همراه داشتیم ، به بچه ها می رساندیم . به همین جهت تصمیم گرفتیم هر طور شده از همان محور ، خودمان را به قله برسانیم .
برای اینکه احتمال خطر را به حد اقل برسانیم ، تک تک از زیر درختان بالا می آمدیم و سریع به آن طرف گردنه می دویدیم . یکی از بچه ها که جلو من بود ، موقع دویدن زمین خورد و در حالی که تیرهای دشمن مرتب دور و برش به زمین می خوردند ، بلند شد و خودش را به آن طرف گردنه رساند .
ما هم به همان ترتیب ، از گردنه رد شدیم . وقتی همه جمع شدیم ، دوباره به ستون یک ، یه سمت قله حرکت کردیم . در بین راه قله ، یک گلوله خمپاره در چند متری ما منفجر شد و دست برادر داود قهاری ترکش خورد . در حالی که از دستش خون جاری بود ، او را به هر زحمتی بود ، به همراه خودمان بردیم . به بالای قله که رسیدیم ، من یک مقدار راه را اشتباه رفتم و به مواضع قبل از عملیات عراقیها رسیدم . اجساد تعداد زیادی از متجاوزان عراقی در آن حوالی به چشم می خورد .
یکی از عراقیها که پشت تیر بار نشسته بود ، تیری به صورتش خورده و مغزش را بیرون ریخته بود . مغزش همان طور آویزان مانده و خشک شده بود . پیش خودم گفتم سزای تجاوز غیر از این چه می تواند باشد ؟ سپس برگشتم و خودم را به نیروهای خودی رساندم و پیت آبی را که همراه داشتم ، تحویلشان دادم .
گرد و غبار ناشی از انفجار گلوله های توپ و خمپاره ، چهره بچه ها را سیاه کرده بود ، اما با این حال ، همه بچه ها استوار و ثابت قدم ایستاده بودند .
بعد از اینکه نفسی تازه کردم ، تصمیم گرفتم برای آوردن آذوقه و مهمات ، دوباره برگردم روی قله 1100 .
حاج محمود غفاری را هم روی قله 1150 دیدم که مشغول هدایت گلوله های توپخانه بود و مرتب از عراقیها تلفات می گرفت .
وقتی می خواستم برگردم روی قله 1100 ، از راه اصلی رفتم . در بین راه ، دیدم در میان صخره ها چند نفر ایستاده اند . شک کردم که ایرانی هستند یا عراقی . البته نیروهای عراقی جرات نمی کردند آنجا بیایند . احتمال دادم همان پنج نفری باشند که با هم آمدیم . چند دقیقه آنها را تحت نظر گرفتم . هر چه نگاه کردم ، دیدم اصلا تکان نمی خورند . مانند کسانی بودند که کمین کرده و از شکاف سنگی به دشمن دقیق شده اند . کلاه آهنی سرشان بود و با تجهیزات کامل ایستاده بودند .
جلوتر رفتم و در چهره هایشان دقیق شدم . از چهره های کبودشان فهمیدم که شهید شده اند .
صحنه فوق العاده عجیبی بود .
بچه هایی که همراهم بودند . مرا صدا کردند و با هم به قله 1100 برگشتیم. روزی یکی دو بار برای بچه های خط ، مهمات و آذوقه می بردیم . در آن چند روز ، عراقیها با پشتیبانی آتش توپخانه و اداوت ، چندین بار دست به پاتک زدند ، اما به لطف خدا و همت بچه ها ، راه به جایی نبردند .
حاج محمود غفاری هم با رشادتهایی که از خود نشان می داد ، تلفات زیادی از دشمن می گرفت .
یکی از کارهای حاج محمود ، زدن یک اتوبوس حامل نیروهای عراقی با گلوله های کاتیوشا بود که هم اتوبوس منهدم شد و هم تمام نیروهای دشمن به هلاکت رسیدند .
البته عراقیها هم با آتش توپ و خمپاره ، هر روز از بچه های ما تلفات می گرفتند . یک روز که برای بردن آذوقه رفته بودیم روی قله 1150 ، دیدم یکی از بچه ها بر اثر اصابت ترکش مجروح شد . دو نفر از بچه ها سریع رفتند تا آن برادر را با برانکارد بیاورند عقب ، اما گلوله بعدی در کنار آنها منفجر شد و هر سه را به شهادت رساندند .
بعد از چند روز ، به علت کمبود نیرو و مهمات و آتش سنگین توپخانه عراق و پاتکهای پی در پی عراقیها ، مجبور شدیم قله 1150 را ترک کرده به مواضع قبلی خود برگردیم . حاج محمود غفاری هم با اصابت ترکش به سرش ، در روی ارتفاعات بازی دراز عاشقانه به شهادت رسید .
لینک کپی شد
نظر شما
