لشکر17علی ابن ابیطالب(ع)وعملیات بدر
آن شب من مسئول محور هم بودم . هر چند بعدا پشیمان شدم و گفتم : باید مطیع فرمانده بود ، نه میل خود . وظیفه من رساندن گردان سید الشهدا به اهداف از پیش تعیین شده بود . گردان حضرت رسول (ص) خط شکن بود . برادر کلهر – فرمانده گردان – با یک گروهان وارد عمل می شد و غلام پور – معاون گردان هم با یک گروهان دیگر . ما به عنوان نیروی پشتیبانی باید در مرحله دوم وارد عمل می شدیم . همه نیروها سوار قایقهای موتوری شدند و راه افتادیم . آبراه «نینوا» از بین جزیره شمالی مجنون و جاده خندق می گذشت و تا « سیل بند » ادامه داشت . آب راه های جمل 1و2 و «مختار» هم سه آبراهی بود که به سیل بند ختم می شد . یگانهای تکاور در این 4 آب راه تقسیم شده بودند تا خود را به سیل بند برسانند و اما وضعیت منطقه :
محدوده کار ما به وسعت پنج کیلومتر بود . حد سمت راست ما کانال «صفین» و حد سمت چپ ما آبادی «النهیر» بود و در عمق هم باید از سیلبند تا رودخانه «دجله» پیش می رفتیم . در محور سمت چپ ، عملیات ، در شبه جزیره «القرنه» انجام می شد و محور سمت راست ، در منطقه «البیضه» . از کانال«صفین» به سمت چپ را قرار گاه نجف کار می کرد و طرف راستش را قرارگاه کربلا.
قرار بود همه یگانها قبل از طلوع آفتاب ، خود را به کانالی که بین رودخانه دجله و خط اول دشمن
قرار داشت ، برسانند و با طلوع آفتاب ، بعد از 30 کیلومتر راهپیمایی ، به رودخانه دجله برسند . در مرحله بعدی عملیات باید از رودخانه دجله عبور می کردیم و خود را به جاده بصره –العماره می رساندیم ؛ یعنی منطقه «هورالحمار» . با رسیدن عملیات به این منطقه ، ارتباط جنوب به شمال ارتش عراق به طور کامل قطع می شد . ما باید در مرحله اول عملیات ، بعد از پشت سر گذاشتن موانع بسیار ، خود را به خط اول دشمن می رساندیم . دویست متر بعد از خاکریز اول ، تعدادی خاکریز «ب» شکل قرار داشت . پشت آن خاکریزها ، جاده آسفالتی بود که جاده تدارکاتی دشمن محسوب می شد . یک جاده هم در کمر این جاده بود که به آبادی النهیر ختم می شد . سمت چپ این جاده ، در فاصله 700 متری ، مقر تیپ دشمن قرار داشت که با خاکریز و پدافند هوایی محافظت می شد .
با شناختی که از مواضع و استحکامات دشمن داشتم ، می دانستم که از سمت آبراه مختار، قادر به شکستن خط نیستیم . هر چه به مصطفی گفتم که از آبراه نینوا برویم ، زیر بار نرفت که نرفت . در آبراه مختار ، هر چه منتظر شدیم که با شلیک کلت منور ، خبر بدهند که خط شکسته شده ، خبری نشد که نشد . بالاخره مصطفی قبول کرد از آبراه نینوا خودمان را به خط دشمن برسانیم . منطقه ، عجیب شلوغ شده بود . آتش خمپاره دشمن برای یک لحظه قطع نمی شد . چون منطقه را خوب می شناختم بچه ها را به راحتی از آبراه نینوا گذراندم و به سیل بند دشمن رساندم . دقایقی قبل از ورود ما به آن منطقه این قسمت توسط نیروهای لشکر 7 ولی عصر آزاد شده بود . با عبور از سیلبند اول ، خودمان را به خاکریز ب شکل رساندیم . در این فاصله ،آتش سنگین دشمن ، تعداد زیادی از بچه ها مجروح کرد و جمعی را به شهادت رسند . عملیات کاملا لو رفته بود . از ساعت 12 شب تا 6 صبح ، آن طرف سیلبند منتظر نیروی کمکی بودیم تا به پیشروی خود ادامه بدهیم . هر قدر بیشتر منتظر شدیم ، کمتر نتیجه گرفتیم .گردان موسی بن جعفر (ع) که قرار بود به کمک ما بیاید ، در میان کمینهای دشمن – که پاکسازی نشده بود – گیر کرده و تلفات زیادی داده بود . از گردان ما دو گروهان رفته بود جلو و ما هم روی سیلبند مشغول کارزار بودیم . چون لشکر 7 ولیعصر خود را نتوانسته بود به اهداف از پیش تعیین شده برساند، عملا کار دو گروهانی هم که جلو رفته بودند ، بی ثمر شد . پدافندهای هوایی واقع در مقر تیپ، بچه ها را شدیدا زیر آتش گرفته بود . گلوله های خمپاره 60 و 81 میلی متری هم امان ما را هم بریده بود و مهماتمان رو به اتمام بود . از نیروی کمکی و مهمات خبری نبود .
حاج جعفری هم اصرار داشت در همان جا بمانیم . بعد از اینکه مصطفی را در جریان گذاشتم ، رفتم جلوتر تا ببینم منطقه چه خبر است . هر طور بود ، خودم را رساندم پشت خاکریزهای ب شکل . عراقیها پشت این خاکریزها کلی چادر خیمه ای داشتند که با شروع عملیات و شکسته شدن خط آنها را رها کرده و به مقرها پناه برده بودند . برگشتم و بچه ها را بردم پشت خاکریزهای «ب» شکل مستقر کردم و خودم رفتم جلوتر . جلوتر از این خاکریزها جاده تدارکاتی دشمن قرار داشت . برگشتم به مصطفی بگویم بچه ها را ببریم پشت جاده مستقر کنیم که دیدم تعداد زیادی از نیروها در آنجا مجروح و شهید شده اند .
گلوله های خمپاره 60 وجب به وجب سینه زمین را می شکافت و بچه ها را به خاک و خون می کشید . دیگر فرصتی برای خوابیدن یا نشستن نبود . پشت خاکریز دراز کشیده ، هر لحظه شاهد پرپر شدن عزیزی بودم . هر طور بود ، بچه ها را کشاندم پشت جاده آسفالت تا شاید تلفات کمتری بدهیم . عابدی با حاج جعفری تماس گرفت و گفت : اگر همین جا بمونیم ، همه بچه ها تلف می شوند و ...
دیگر کار از کد و مرز گذشته بود .عابدی می خواست بچه ها را به پشت خاکریز برگرداند . فکر عقب نشینی مرتب آزارم می داد . گوشی بیسیم را از عابدی گرفتم و به حاج جعفری گفتم : حاجی منو که می شناسی ؟ این گردان سید الشهدا رو بده من ، خودم می افتم جلو و به دشمن می زنیم و تا ظهر ان شا الله دجله هستیم .
حاج جعفری گفت : چی ؟ دجله ! گفتم : آره حاجی ! دجله .
گفت : نه ، ما نیرو نداریم . خودت که دیدی همه درب و داغون شدند .
حاج جعفری هم نظرش این بود که گردان ما بکشد عقب تا تلفات کمتری بدهد . خودم را به مهدی – فرمانده گردان موسی بن جعفر – که از دوستان صمیمی ام بود ، رساندم و گفتم : مهدی ! بچه ها رو آماده کن بریم جلو .
با تعجب گفت : چی ! بریم جلو ؟ چی می گی ؟ من دارم صحبت می کنم برگردیم عقب ، تو می گی بریم جلو ؟
گفتم : آخه مومن خدا ! اگه یه ساعت دیگه اینجا بمونیم ، کسی سالم نمی مونه . ببین تو این نیم ساعت چقدر تلفات دادیم .
در همین حین ، گلوله های خمپاره ، مرتب در اطرافمان منفجر می شد . بچه ها هم پشت خاکریز دراز کشیده بودند . گفتم : آقا مهدی ! بچه ها که اینجا دارن شهید می شن ، بهتر نیست که به دشمن بزنیم ، سینه به سینه بجنگیم و مردانه شهید بشیم ؟
گفت : نه بابا ، من این کارو نمی کنم . چند بار از این کارها کردم ، فقط خودم سالم برگشتم .
گفتم : آقا مهدی ! دفعات قبل با این بار فرق داره . هر جا یه شرایطی داره . اینجا خوب می شه به دشمن زد و ساکتش کرد . تو فقط یک گروهان بده من ، خودت هم با دو گروهان منو پشتیبانی کن .
مهدی که از حرفهای من حوصله اش سر رفته بود ، گفت : می خوای بگی همین جوری تا دجله بریم ؟ درهمین حین ، مرتب خبرشهادت بچه ها می رسید . گفتم : مهدی اگه اینجا بمونیم همینه که می بینی . دیگر به التماس افتاده بودم که جواد فخار سر رسید . به مصطفی گفتم : این وظیفه تو بود که با حاجی حرف بزنی و او را متقاعد کنی که بریم جلو .
مصطفی که از وضعیت موجود چندان راضی به نظر نمی رسید، گفت : اگه جواد بگه شاید مهدی یه کاری بکنه .
دوباره و برای چندمین بار به مهدی گفتم : بابا حاج مهدی ! یا علی ! لااقل یه دسته نیرو به من بده .جواد که تازه از گرد راه رسیده بود ، گفت : چیه اینقدر التماس می کنی ؟ بیا دوتایی با هم بریم . آقا مهدی که دید جواد هم میلش به رفتن است ، گفت : باشه ، اما فقط یه دسته بهتون می دم . از حالا هم فاتحه همتون رو می خونم . از خاکریز که برین بالا کارتون تمومه . ما آماده حرکت شدیم ؛ مهدی هم یک دسته از نیروهای زبده اش را آماده کرد . به مهدی گفتم : آقا مهدی ! تو توی فکر این هستی که بچه ها رو تو خاکریز نگه داری ، اما اگه نتونی ، باید تا جزیره عقب بکشی و اونجا پدافند کنی . حالا یه دسته نیرو به من بده تا ترتیب کار و بدم .
مهدی به یکی از بچه ها گفت : برو موضع گروهان یک و یه دسته وردار بیار جلو . به بچه های گردان و خود آقا مهدی گفتم : شما حالا وایستین تماشا کنین ! به مهدی هم گفتم : قول می دهم یه نیرو هم شهید نشه .
گفت : محاله ، مگه امکان داره ؟
گفتم : آره که می شه ، من مطمئنم اگه بریم جلو ، تلفات نمی دیم .فقط اگه آتیش قطع شد ، بچه ها رو بفرست بیان .
ساعت 8 صبح بود که دسته جور شد . دیدم که نفرات خیلی زیاد است . از بین آن نیروهای زبده ، نه نفر را انتخاب کردم ؛ دو تا آرپی جی زن با چهار تا کمک ، دو تا تیربار چی و یک تک تیر انداز حرفه ای . با خودم می شدیم ده نفر .بچه ها را به دو گروه پنج نفری تقسیم کردم . یک خاکریز به طول 30 متر در 150 متری جاده قرار داشت ، درست روی مقر دشمن . به گروه اول گفتم : تا اون خاکریز می دوید و پشتش مستقر می شید تا من و بقیه بچه ها بیاییم . تا من نیامدم ، هیچ کاری نکنین .
یکی از بچه ها به شوخی گفت : اگه بشه تا اون جا سالم برسیم ، چشم .
گفتم : میشه ، فقط باید تند و تیز باشید . در همین اثنا یک گلوله خمپاره 60 پشت سرم منفجر شد و تکه کلوخی را محکم به کمرم کوبید . بچه ها پرسیدند : چی شد ؟ زخمی شدی ؟
گفتم : نه چیزی نیست .
جواد گفت : خب ! یالا پاشو بریم !
مهدی گفت : کجا ؟ نمی خواد تو بری .
من هم گفتم : آره آقا جواد تو نیا . فقط با یه تیر بار چی مشتی برو روبه روی مقر دشمن و ما رو حمایت کن تا بتونیم خدمونو به اون خاکریز 30 متری برسونیم . جواد هم همین کار رو کرد .
پنج نفر اول خودشان را به پشت جاده رساندند و یکی یکی از روی جاده به سمت خاکریز 30 متری شروع کردند به دویدن .
من هم دورادور نگاهشان می کردم .الحمد الله همه به سلامت رسیدند . بعد از آنها ، 4 نفر بعدی را هم فرستادم . نفر آخر هم خودم بودم که به آنها پیوستم . چون فاصله خودمان را با عراقیها به حداقل رسانده بودیم ، دیگر خمپاره های داخل مقر نمی توانستند ما را بزنند . اما چند نفر عراقی که ما را دیده بودند پریدند این طرف خاکریز و با رگبار کلاش ، سطح خاکریز ما را زیر آتش گرفتند . به آرپی جی زنها گفتم : خب ! پاشید یکی دو تا بزنید ببینم . آن بنده خداها کمی ترسیده بودند و هی این دست و آن دست می کردند . خودم یک قبضه آرپی جی را برداشته ، به سمت آن چند عراقی شلیک کردم . خواست خدا بر این بود که آن موشک در میان آن چند نفر بخورد و همه را به درک بفرستد . پنج موشک بعدی را به مقر زدم ؛ اصلا جوابی نیامد . گفتم : بچه ها انگار توی مقر اصلا خبری نیست . تیربارچی ها بلند شدند و سطح مقر را زیر آتش گرفتند و نیروهایی را که به سمت مقر گردان – که عقب تر بود – فرار می کردند ، هدف قرار دادند و آنها را یکی پس از دیگری نقش زمین کردند . اگر کسی هم توی مقر مانده بود ، جرات بلند کردن سرش را نداشت . به بچه ها گفتم : من می روم توی مقر . اگه تا یک ربع دیگه روی خاکریز مقر رفتم و دست تکان دادم ، با خیال راحت بیایید تو مقر و اگر نیومدم بدونید که نیرو تو مقره و با احتیاط ، مقر را پاکسازی کنید . دست خالی و بدون اسلحه به سمت مقر دویدم . در بین راه ، یک مجروح عراقی را دیدم که قصد داشت با اسلحه مرا بزند . ضامن نارنجک را کشیده ، هدیه اش کردم.نارنجک که منفجر شد ، از خاکریز مقر بالا رفتم و پریدم توی مقر . وارد مقر که شدم ، دیدم پنج سرباز عراقی زیر خاکریز ایستاده اند و یکی از آنها که یک متر بیشتر با من فاصله نداشت ، یک اسلحه کلاش دستش بود . صحنه عجیبی بود . هر لحظه انتظار داشتم مرا با تیر بزند ، اما خیلی بی عرضه تر از این حرف ها بودند . حسابی بریده و روحیه خود را از دست داده بودند . ضامن دومین و آخرین نارنجک را کشیدم و انداختم بینشان .نارنجک منفجر شد ، اما به هیچ کدامشان آسیبی نرساند . دیگر نه نارنجک داشتم و نه اسلحه . پیش خودم گفتم : آب که از سرم گذشته . هر چه بادا باد . به سمت آن سربازی که سمت راستم بود و یک اسلحه کلاش به دست داشت دویدم . در چشمانش خیره شدم و دو تا سیلی محکم زدم توی گوشش . آن بنده خدا هم دستش را دراز کرد و اسلحه اش را به من داد . عجیب بی اراده شده بودند . گلنگدن اسلحه را کشیدم و آتش کینه و خشمم را بر جانشان افکندم . اینها همان هایی بودند که پای خمپاره ایستاده بودند . شلیک می کردند و بچه های ما را به خاک و خون می کشیدند .نامردها گلوله های آماده خمپاره را همین طور روی زمین چیده بودند . با دیدن آن همه گلوله خمپاره به خود گفتم : اگر گردان تا شب پشت خاکریزها می ماند ، کسی جان سالم به در نمی برد . شکر خدا که آمدیم جلو .
سریع رفتم روی خاکریز تا برای بچه ها دست تکان بدهم بیایند . دیدم بقیه بچه های گردان آمده اند جلو و تماشا می کنند . همین که بچه ها رسیدند ، گفتم : خب بچه ها ! حالا باید بریم به اطراف اون مقر ، تیر بار های اون سمت رو بگیریم .
تیر بارچی ها که حسابی روحیه گرفته بودند ، مقر گردان را شدیدا زیر آتش گرفتند . طوری شده بود که نیروهای مستقر در مقر گردان ، همه فرار کردند . آن بخت برگشته ها آن قدر مضطرب شده بودند که به سمت رودخانه دجله فرار می کردند . به بچه ها گفتم : همین طور که مشغولید ، من میرم تو مقر گردان عراقیها . اگه تا یک ربع دیگه با دست علامت دادم ، بزنید توی مقر . معطل نکنید ها !
خیالم از بابت اسلحه راحت بود . عراقیها تمام اسلحه هایشان را انداخته و فرار کرده بودند . بدون اسلحه ، به سمت مقر گردان شروع کردم به دویدن . وارد مقر که شدم ، دیدم چند سرباز و درجه دار عراقی از آن طرف مقر در حال فرار هستند . تیر باری را که در آن نزدیکی افتاده بود ، برداشتم و افتادم به جانشان .
عراقیها دسته دسته فرار می کردند و لنگهایشان می خورد پس کله شان . واقعا تماشایی بود ! پیش خودم گفتم : خدایا اینها فرار نکنند بروند . الان فصل به اسارت درآوردن یا کشتن اینهاست .
سه دستگاه جیپ «اوزا» ، سمت چپ ، پارک شده بود . یک لحظه تصمیم گرفتم سوار جیپ شده ، وارد مقر تیپ شوم . آنها فکر می کنند من هم عراقی هستم که دارم فرار می کنم . از مقر تیپ بروم آن طرف ، به سمت آبادی «النهیب» و جلو فراریها قرار بگیرم و با خیال راحت ، دخلشان را در بیاورم . دیگر معطل نکردم . پریدم توی جیپ . بعد از چند دقیقه سر و کله زدن ، بالاخره موفق شدم جیپ را روشن کنم . از مقر گردان که زدم بیرون ، ماشین به رگبار بسته شد . چند تیرکلاش بعد از عبور از کاپوت ، موتور و گلگیر ، به بدنم اصابت کرد که خوشبختانه تا به من برسد ، کاملا سرد شده بودند . یکی از همین تیرها خورد به گوشم و توی آن گیر کرد که با دست کشیدمش بیرون . اگه یه لحظه تاخیر می کردم ، آبکش شده بودم . یکی از بچه ها که دو متر با ماشین فاصله داشت ، می خواست به طرفم شلیک کند که داد زدم نزن ! ، چکار می کنی ؟
با تعجب گفت : «ا... تویی ؟ خیال کردم عراقیها تو رو کشتن . می خواستم تلافی کنم .» از گردن دو جنازه عراقی که آن نزدیکیها افتاده بود ، دو تا چفیه باز کرده ، محل جراحت هر دو پایم را بستم . یکی از بچه ها گفت : خوب دمارشون را در آوردیم . برگردیم و سر جایمان مستقر بشیم .
گفتم : چی چی رو برگردیم . بریم دخل همشون رو در بیاریم .اسلحه ها رو بردارید ، بیایید .
به سمت کانال مورد نظر حرکت کردیم . بچه های گردان توی دشت – هیئتی – راه افتاده ، جلو می آمدند . تعداد زیادی از متجاوزان بعثی توی دشت افتاده بودند . هر کی زود تر می رسید تیر خلاصی را نثارشان می کرد . تصمیم داشتم مساله مقر را هم مثل مقر گروهان و گردان ، حل کنم . با سقوط مقر تیپ ، منطقه را تا کانال نزدیک دجله ، به راحتی پاکسازی می کردیم . سه قبضه تیر بار چهار لول «شلیکا» از مقر تیپ روی بچه ها کار می کرد .
یکی از شلیکاها ، جاده ای را که در مجاورت کانال صفین بود ، پوشش می داد ، یکی هم پشتش به ما بود و پوشش هوایی مقر را تامین می کرد . قبضه ای که روی جاده کار می کرد، هر چند وقت یک بار گیر می کرد . این قضیه را بارها دیده بودم . اگر می توانستیم در فاصله کوتاهی که عراقیها مشغول رفع گیر قبضه هستند ، از جاده بگذریم ، کارمان راه می افتاد . من حدود 30 تا 40 موشک آرپی جی به طرف قبضه شلیکا شلیک کردم ، اما با تمام دقتی که در زدن موشک داشتم ، یکی هم نخورد . احساس کردم هدف قرار نگرفتن این شلیکا حتما مصلحتی دارد . از بس آرپی جی زده بودم ، از گوشهایم خون می آمد و چیزی نمی شنیدم . تصمیم گرفتم مقر تیپ را هم مثل مقر گروهان وگردان پاکسازی کنم .و به یکی از بچه های زبر و زرنگ گردان که کنارم ایستاده بود ، گفتم این طوری فایده نداره . به بچه ها بگو تیر اندازی نکنن تا خودم رو به مقر برسونم . در یک لحظه که شلیکا گیر کرد ، به سمت مقر شروع به دویدن کردم و خودم را با سرعت هر چه تمامتر رساندم پشت خدمه شلیکا . مثل همیشه این بار هم اسلحه نیاورده بودم . خدمه بیچاره که حسابی ترسیده بود، فرار کرد به سمت مرکز مقر . پیش خودم گفتم : خدایا این را با چی بزنم . هیچی نداشتم . دیدم یک بیل صحرایی افتاده کناری .دسته بیل را برداشتم و افتادم دنبال سرباز عراقی . او چهار دست و پا می رفت و من لنگان لنگان دنبالش . دیدم با این وضع به او نمی رسم . دسته بیل را پرت کردم ، لای پایش گیر کرد و خورد زمین . خودم را رساندم بالای سرش و جفت پا پریدم روی سرش .
فاتحه اش خوانده شد . داخل مقر تیپ فقط چند دستگاه ایفا مانده بود و همین سه نفر خدمه شلیکا که روی سه قبضه کار می کردند . خدمه دو قبضه شلیکای دیگر که نظاره گر این صحنه بودند ، پا به فرار گذاشتند . با خاموش شدن چهار قبضه شلیکا ، همه بچه ها وارد مقر شدند . تعدادی از بچه ها را فرستادم داخل مقر موضع بگیرند . بچه های پدافند را هم به سوی پشت شلیکا راهنمایی کردم . خودم با بقیه بچه ها بعد از سازماندهی آنها به سمت جاده آسفالته حرکت کردیم . آبادی « النهیب» چسبیده بود به رودخانه دجله . به 300 متری دجله که رسیدیم ، نیروهای عراقی مستقر در آن طرف دجله ، با تیر بار ما را به گلوله بستند .
ما هم پشت جاده آسفالت که به موازات دجله بود ، مستقر شدیم . حاج جعفری –فرمانده لشکر – با بیسیم تماس گرفت و پرسید : محمود کجایی ؟
گفتم : ما نزدیک النهیب هستیم . حاجی خودت رو برسون که تا شب نشده بریم آن طرف دجله . .وضع خیلی عالیه . اگه بجنبیم کار عملیات به فردا نمی کشه .
حاجی با تعجب گفت : راست می گی ! باور کردنی نیست .برو النهیب من هم اومدم .
رفتم به سمت آبادی . بچه های گردان نشسته بودند . گفتم : چرا نشستید ؟ پاشید بریم تا رود .
یکی از بچه ها گفت : یا علی ، بیفت جلو بریم .
حسین که از بچه های زرنگ گردان بود ، گفت : ای بابا ! مگه نمی بینی محمود زخمیه ؟ پاشید خودتون برید جلو ! یعنی چه ؟ اینجا هم منتظر محمود هستین تا کار کنین ؟
یکی از بچه ها گفت : به خدا اگه او نیاد ، ما هم نمی یایم .
بلند شدم جلو بیفتم بریم که یک تیر به گردنم خورد و مقداری از پوست گردنم را برد . با این حال ، هر طور بود ، تا پای دجله جلو رفتیم . همه گرسنه و تشنه بودیم .
حاج جعفری – فرمانده لشکر ، با موتور روی جاده می آمد ؛ اما به واسطه آتش پر حجم تیربارهای دشمن مجبور شد از جاده پایین بیاید .
باورکردنی نبود ! با دادن کمترین تلفات ، خودمان را به دجله رسانده بودیم . فرار عراقیها واقعا دیدنی بود ! ماشین ها آنقدر نیرو بهشان آویزان شده بود که دیده نمی شدند . به این ترتیب گردان ما با امدادهای غیبی و الطاف الهی ، خود را به اهداف از پیش تعیین شده برساند . من هم که وضعیت جسمی ام تعریفی نداشت ، رفتم عقب .
شب سوم عملیات بود . بچه های ما پشت کانال صفین ، روبه روی دشمن ، خط تشکیل داده بودند . قرار بود با ضربه به دشمن ، فرصت پاتک را به آنها ندهیم . دشمن از روی پل خندق که روی رودخانه دجله ، بود تعداد زیادی تانک و نفر بر وارد منطقه کرده بود و خود را برای یک پاتک سنگین آماده می کرد .
تصمیم داشتم از ساحل دجله به سمت خط دشمن بروم و از پشت خط دشمن ، بررسی کاملی از استعداد آنها به عمل بیاورم . برای انهدام پل لازم بود یک تک ایذایی انجام دهیم تا بچه های تخریب بتوانند خودشان را به پل برسانند . به همراه جواد فخار و حاج جعفری ، از پشت سیلبند ساحل دجله رفتیم جلو و از پشت یک تانک منهدم شده ، خودمان را به پشت خط نیروهای دشمن رساندیم . دشمن از این منطقه کاملا غافل بود . به حاج غلامرضا جعفری گفتم : می خوای توی روز روشن ازهمین جا به دشمن ضربه بزنیم ؟
گفت : امکانش هست ؟
گفتم : به راحتی می شه یک گردان نیرو را از اینجا عبور داد و ضربه خوبی به عراقیها زد . حاج جعفری که از پیشنهاد من راضی به نظر می رسید ، گفت : باشه ، من گردان سید الشهدا را بهت می دم . جواد هم باهات هست . به جواد هم گفت : هرچه محمود گفت ، انجام بدید .
جواد گفت : خوبه شب کار کنیم تا بشه بچه ها رو جمع و جور کرد . این هم جانب احتیاط قضیه بود . دشمن هنوز گیج بود و ما فرصت خوبی داشتیم تا بعد از به دست آوردن اطلاعات کامل ، از همین قسمت ، نیرو وارد منطقه کنیم و از پشت ، ضربه ای خوب به آنها بزنیم . طرح مانور از این قرار بود که گردان سید الشهدا از این قسمت به تانکها می زند ، گردان روح الله از جبهه میانی وارد عمل می شد و گردان امام رضا (ع) هم از قسمتی که خط می پیچید ، کار خود را شروع می کرد . البته نظر من این بود که هر سه گردان از همین قسمت خود را به جاده خندق برسانند و ضربه ای مهلک وارد کنند ، اما با این پیشنهاد مخالفت شد و گردان سید الشهدا که زبده تر بود ، قرار شد جایش را با گردان امام رضا (ع) عوض کند . من فکر می کردم گردان امام رضا (ع) کامل است ، اما وقتی تحویلش گرفتم ، فهمیدم که فقط پنج دسته نیرو دارد ؛ یعنی نصف استعداد یک گردان .
شب عملیات ، به همراه گردان امام رضا (ع) ، از همان راهکار به پشت جبهه دشمن نفوذ کردیم . ابتدا گردان سید الشهدا وارد عمل شد و دقایقی بعد هم گردان روح الله . گردان روح الله خیلی زود زمین گیر شد و گردان ما آرام و بی سر و صدا در پشت جبهه دشمن مشغول پیشروی بود .
برادر عابدی – مسئول محور تیپ – مرتب با ما تماس می گرفت و می گفت : بچه های روح الله دارن تلف میشن . چکار کنیم ؟ بزنید به دشمن دیگه !
به بیسیم چی گفتم : بیسیم رو خاموش کن تا با خیال راحت کار کنم . او هم بیسیم را خاموش کرد و حالا به یک کیلومتری جاده خندق رسیده بودیم . یک مقر تیپ در حد وسط خاکریز عراق و جاده خندق قرار داشت که یک جاده فرعی خندق به مقر تیپ منشعب می شد . بچه های گردان را هر طور بود ، به پشت این جاده فرعی رساندم . چند نفر از بچه های اطلاعات را فرستادم به سمت پل خندق . قرار شد وقتی رسیدند به پل ، با من تماس بگیرند تا به حاج جعفری بگویم بچه های تخریب را بفرستند . به آنها سفارش کردم که اگر عراقیها ایستادگی کردند، درگیر نشوند . یک دسته را هم همراهشان فرستادم . بعد برای 4 دسته دیگر شروع کردم به صحبت کردن و گفتم : گردان سید الشهدا و روح الله نتوانستند کاری بکنند . شماها هستید که باید با قدرتی برابر یک تیپ ، به دشمن بزنین . همین طور که ما مقر تیپ آنها را می بینیم ، دژبانهای مقر دشمن هم ما را می بینند که داریم حرف می زنیم . منتهی فکر می کنند ما نیروهای کمکی خودشان هستیم ؛ چون به فکرشان نمی رسد که ما تا اینجا بیاییم .
60 یا 70 دستگاه تانک در مقر هست . اگر بتونیم ، اونارو عقب می بریم ؛ اگه نشد هم منهدمشون می کنیم و ...
یک دسته را که زبده تر بود ، آماده کردم تا به سمت مقر تیپ بروند . به بیسیم چی هم گفتم : بیسیم رو روشن کن و به عابدی بگو تماشا کنه ببینه چکار می کنیم .
دو دستگاه آیفای حامل مهمات جلو در دژبانی مقر تیپ ایستاده بودند که همزمان هدف دو موشک آرپی جی قرار گرفته و منهدم شدند . انفجارهای پیاپی و متعدد ، راه خروج نیروهای داخل مقر را بسته بود . بچه ها با فریاد الله اکبر ریختند توی مقر و تماس گرفتند که تمام نیروهای عراقی در حال فرار هستند ؛ اینجا 70 یا 80 دستگاه تانک هست ؛ اینها را چکار کنیم ؟ با توجه به وضعیت منطقه گفتم : نارنجک بندازید توی تانکها و منهدمشان کنید . تانک بود که می رفت روی هوا . با دیدن این صحنه ها ، بچه های گردان روح الله روحیه گرفتند و عراقیهای مستقر در خط ، قالب تهی کردند . وضعیتی عجیب بود ! کسی باورش نمی شد . با حاج جعفری تماس گرفتم برای اینکه دشمن را بترسانم ، گفتم : حاجی بچه ها رو بفرست برای پل ، الان دو تا لشکر ما این جاست . دمار عراقیها رو درآوردیم و ...
حاجی پرسید : چی می گی ؟ الان کجایی ؟ موقعیت خودمان را به حاجی گفتم و درخواست نیرو کردم تا پشت ما را پر کند ، اما حاجی گفت : نیرو نداریم بفرستیم جلو .
تا توانستیم ، از نیروهای دشمن تلفات گرفتیم . هوا داشت روشن می شد . هنوز بچه های تخریب ، خودشان را به پل نرسانده بودند . باید قبل از روشن شدن هوا بر می گشتیم عقب و گرنه دخلمان در می آمد . تمام مقر را پاکسازی کردیم . با اینکه تعداد زیادی تانک منهدم شده بود اما هنوز 70 تانک دیگر در گوشه و کنار پراکنده بودند . با حاجی تماس گرفتم و گفتم : حاجی ما داریم میاییم عقب . این تانکها رو چکار کنیم ؟
حاجی گفت : تانک ها رو بیارید عقب .
گفتم : مگه بابام تانکچی بوده حاجی ! چه جوری بیاریمشون عقب ؟
حاجی گفت : هرکار صلاح می دونی ، بکن .
با استفاده از نارنجکهای خود عراقیها تمام تانکها را منهدم کردیم . تمام مجروحان را هم کول کرده ،برگشتیم عقب و خط خودمان را تثبیت کردیم .
شب بعد تصمیم گرفتیم دوباره از همان مسیر ، ضربه دیگری به دشمن بزنیم . سوار موتور شده ، به سمت مقر تاکتیکی راه افتادم . جاده خاکی بود و تازه قیر پاشی شده بود . با یک لندکروز از جلو رو به رو شده ، با آن تصادف کردم . از ناحیه پا مجروح شدم و سرنشینان لندکروز مرا سوار ماشین کردند تا ببرند اورژانس . هر چه به آنها گفتم : ولم کنید ، باید برم سنگر فرماندهی کار دارم . گفتند : نمی شه ، باید بری اورژانس . مرا سوار قایق کردند تا بفرستند عقب . چند مجروح دیگر به همراه دو سکاندار داخل قایق بودند . پیش خودم گفتم : تا برسیم اورژانس یک چرتی می زنم . صبح هم بر می گردم جلو . خواب بودم که احساس کردم قایق حرکتش کند شده .بیدار که شدم ، دیدم سکاندارها با هم حرف می زنند . مثل اینکه راه را گم کرده بودند .بلافاصله بلند شدم و نگاه گردم ... خدای من ! ما داشتیم یک راست به سمت جاده خندق می رفتیم که دست عراقیها بود . گفتم : کجا آمده اید ؟ یا الله برگردید .
یکی از سکاندارها گفت : تو بگیر بخواب ، ما راه رو پیدا می کنیم .
با عصبانیت گفتم : دارید میرید طرف دشمن ، یا الله برگردید .
سکاندار دیگر با بی اعتنایی گفت : بگیر بخواب تو موجی شدی ، خیال ورت داشته .
با سماجت بیشتر گفتم : مگه صدای تیر بارها رو نمی شنوی ؟ دارن این طرف آب رو می زنن . برگردید عقب .
با تشر گفت : بشین سرجات ! حرف نزن ببینم .
گفتم : بیام سکانداری کنم ؟ راه رو بلدم .
جواب داد : گفتم بگیر بخواب ! ما که سالمیم برامون مشکله ، اون موقع تو می خوای سکانداری کنی ؟
برای پیدا کردن راه ، این طرف و آن طرف سرک کشید . من داشتم از کوره در می رفتم ، گفتم : بابا ! وقت رو تلف نکنین . حال این مجروح ها خوب نیست .
سکاندار که از حرف های من حوصله اش سر رفته بود ، فریاد زد :
چقدر حرف می زنی موجی ! بگیر بخواب ببینم .
دیدم اینها حرف حساب توی گوششان نمی رود .نارنجکم را از کمرم باز کرزدم و گفتم : من مجروحم ، از جونم هم گذشته ام ؛ اگه برنگردید ضامنشو می کشم !
و همان موقع ضامن نارنجک را کشیدم و گفتم همه رو می کشم .
بنده های خدا به التماس افتاده بودند . گفتند : تو رو خدا بندازش کنار ، منفجر می شه ! دیونگی نکن و .. بین هم پچ پچ کردندو گفتند : یا امام زمون ! گیر یه موجی افتادیم . چکار کنیم .
گفتم : وقتی می گم برگرد ، چرا بر نمی گردی ؟ مگه می خوای همه رو به کشتن بدی ؟
بنده خدا که حسابی ترسیده بود گفت : باشه هر جا بگی میرم همون جا ، حالا کجا برم ؟
یک آبراه را نشان دادم و گفتم: از اونجا برو .
سریع دور زد و رفت همون آبراه . توی راه مرتب نق می زد : بابا این راه نیست . این راه عوضیه و ...
با عصبانیت گفتم : حرف نزن ، فقط برو جلو و گرنه همه را با این نارنجک می کشم .
بالاخره از آبراه نینوا خودمان را به اسکله رساندیم .
سکاندار گفت : عجب راهی ! ما که این همه رفتیم و اومدیم ، این راه رو ندیده بودیم ؟ تو این راه را از کجا می شناختی ؟
با خنده گفتم : بابا ! من از بچه های اطلاعاتم .
با تعجب پرسید : پس چرا زودتر نگفتی ؟ چرا دیوونه بازی در آوردی ؟
گفتم : خوب شما که گوش نمی کردید و حسابی زدیم زیر خنده . نارنجک را انداختم توی نیزار و رسیدیم به اسکله .
توی اورژانس ، زخمهایم را پانسمان کردند و سوار اتوبوس شدم . از شدت خستگی خوابم برد . چشم را که باز کردم ، توی یکی از بیمارستانهای اهواز بودم . بعد هم سوار قطار شدم و ...
به قم که رسیدم ، سال داشت تحویل می شد .
محدوده کار ما به وسعت پنج کیلومتر بود . حد سمت راست ما کانال «صفین» و حد سمت چپ ما آبادی «النهیر» بود و در عمق هم باید از سیلبند تا رودخانه «دجله» پیش می رفتیم . در محور سمت چپ ، عملیات ، در شبه جزیره «القرنه» انجام می شد و محور سمت راست ، در منطقه «البیضه» . از کانال«صفین» به سمت چپ را قرار گاه نجف کار می کرد و طرف راستش را قرارگاه کربلا.
قرار بود همه یگانها قبل از طلوع آفتاب ، خود را به کانالی که بین رودخانه دجله و خط اول دشمن
قرار داشت ، برسانند و با طلوع آفتاب ، بعد از 30 کیلومتر راهپیمایی ، به رودخانه دجله برسند . در مرحله بعدی عملیات باید از رودخانه دجله عبور می کردیم و خود را به جاده بصره –العماره می رساندیم ؛ یعنی منطقه «هورالحمار» . با رسیدن عملیات به این منطقه ، ارتباط جنوب به شمال ارتش عراق به طور کامل قطع می شد . ما باید در مرحله اول عملیات ، بعد از پشت سر گذاشتن موانع بسیار ، خود را به خط اول دشمن می رساندیم . دویست متر بعد از خاکریز اول ، تعدادی خاکریز «ب» شکل قرار داشت . پشت آن خاکریزها ، جاده آسفالتی بود که جاده تدارکاتی دشمن محسوب می شد . یک جاده هم در کمر این جاده بود که به آبادی النهیر ختم می شد . سمت چپ این جاده ، در فاصله 700 متری ، مقر تیپ دشمن قرار داشت که با خاکریز و پدافند هوایی محافظت می شد .
با شناختی که از مواضع و استحکامات دشمن داشتم ، می دانستم که از سمت آبراه مختار، قادر به شکستن خط نیستیم . هر چه به مصطفی گفتم که از آبراه نینوا برویم ، زیر بار نرفت که نرفت . در آبراه مختار ، هر چه منتظر شدیم که با شلیک کلت منور ، خبر بدهند که خط شکسته شده ، خبری نشد که نشد . بالاخره مصطفی قبول کرد از آبراه نینوا خودمان را به خط دشمن برسانیم . منطقه ، عجیب شلوغ شده بود . آتش خمپاره دشمن برای یک لحظه قطع نمی شد . چون منطقه را خوب می شناختم بچه ها را به راحتی از آبراه نینوا گذراندم و به سیل بند دشمن رساندم . دقایقی قبل از ورود ما به آن منطقه این قسمت توسط نیروهای لشکر 7 ولی عصر آزاد شده بود . با عبور از سیلبند اول ، خودمان را به خاکریز ب شکل رساندیم . در این فاصله ،آتش سنگین دشمن ، تعداد زیادی از بچه ها مجروح کرد و جمعی را به شهادت رسند . عملیات کاملا لو رفته بود . از ساعت 12 شب تا 6 صبح ، آن طرف سیلبند منتظر نیروی کمکی بودیم تا به پیشروی خود ادامه بدهیم . هر قدر بیشتر منتظر شدیم ، کمتر نتیجه گرفتیم .گردان موسی بن جعفر (ع) که قرار بود به کمک ما بیاید ، در میان کمینهای دشمن – که پاکسازی نشده بود – گیر کرده و تلفات زیادی داده بود . از گردان ما دو گروهان رفته بود جلو و ما هم روی سیلبند مشغول کارزار بودیم . چون لشکر 7 ولیعصر خود را نتوانسته بود به اهداف از پیش تعیین شده برساند، عملا کار دو گروهانی هم که جلو رفته بودند ، بی ثمر شد . پدافندهای هوایی واقع در مقر تیپ، بچه ها را شدیدا زیر آتش گرفته بود . گلوله های خمپاره 60 و 81 میلی متری هم امان ما را هم بریده بود و مهماتمان رو به اتمام بود . از نیروی کمکی و مهمات خبری نبود .
حاج جعفری هم اصرار داشت در همان جا بمانیم . بعد از اینکه مصطفی را در جریان گذاشتم ، رفتم جلوتر تا ببینم منطقه چه خبر است . هر طور بود ، خودم را رساندم پشت خاکریزهای ب شکل . عراقیها پشت این خاکریزها کلی چادر خیمه ای داشتند که با شروع عملیات و شکسته شدن خط آنها را رها کرده و به مقرها پناه برده بودند . برگشتم و بچه ها را بردم پشت خاکریزهای «ب» شکل مستقر کردم و خودم رفتم جلوتر . جلوتر از این خاکریزها جاده تدارکاتی دشمن قرار داشت . برگشتم به مصطفی بگویم بچه ها را ببریم پشت جاده مستقر کنیم که دیدم تعداد زیادی از نیروها در آنجا مجروح و شهید شده اند .
گلوله های خمپاره 60 وجب به وجب سینه زمین را می شکافت و بچه ها را به خاک و خون می کشید . دیگر فرصتی برای خوابیدن یا نشستن نبود . پشت خاکریز دراز کشیده ، هر لحظه شاهد پرپر شدن عزیزی بودم . هر طور بود ، بچه ها را کشاندم پشت جاده آسفالت تا شاید تلفات کمتری بدهیم . عابدی با حاج جعفری تماس گرفت و گفت : اگر همین جا بمونیم ، همه بچه ها تلف می شوند و ...
دیگر کار از کد و مرز گذشته بود .عابدی می خواست بچه ها را به پشت خاکریز برگرداند . فکر عقب نشینی مرتب آزارم می داد . گوشی بیسیم را از عابدی گرفتم و به حاج جعفری گفتم : حاجی منو که می شناسی ؟ این گردان سید الشهدا رو بده من ، خودم می افتم جلو و به دشمن می زنیم و تا ظهر ان شا الله دجله هستیم .
حاج جعفری گفت : چی ؟ دجله ! گفتم : آره حاجی ! دجله .
گفت : نه ، ما نیرو نداریم . خودت که دیدی همه درب و داغون شدند .
حاج جعفری هم نظرش این بود که گردان ما بکشد عقب تا تلفات کمتری بدهد . خودم را به مهدی – فرمانده گردان موسی بن جعفر – که از دوستان صمیمی ام بود ، رساندم و گفتم : مهدی ! بچه ها رو آماده کن بریم جلو .
با تعجب گفت : چی ! بریم جلو ؟ چی می گی ؟ من دارم صحبت می کنم برگردیم عقب ، تو می گی بریم جلو ؟
گفتم : آخه مومن خدا ! اگه یه ساعت دیگه اینجا بمونیم ، کسی سالم نمی مونه . ببین تو این نیم ساعت چقدر تلفات دادیم .
در همین حین ، گلوله های خمپاره ، مرتب در اطرافمان منفجر می شد . بچه ها هم پشت خاکریز دراز کشیده بودند . گفتم : آقا مهدی ! بچه ها که اینجا دارن شهید می شن ، بهتر نیست که به دشمن بزنیم ، سینه به سینه بجنگیم و مردانه شهید بشیم ؟
گفت : نه بابا ، من این کارو نمی کنم . چند بار از این کارها کردم ، فقط خودم سالم برگشتم .
گفتم : آقا مهدی ! دفعات قبل با این بار فرق داره . هر جا یه شرایطی داره . اینجا خوب می شه به دشمن زد و ساکتش کرد . تو فقط یک گروهان بده من ، خودت هم با دو گروهان منو پشتیبانی کن .
مهدی که از حرفهای من حوصله اش سر رفته بود ، گفت : می خوای بگی همین جوری تا دجله بریم ؟ درهمین حین ، مرتب خبرشهادت بچه ها می رسید . گفتم : مهدی اگه اینجا بمونیم همینه که می بینی . دیگر به التماس افتاده بودم که جواد فخار سر رسید . به مصطفی گفتم : این وظیفه تو بود که با حاجی حرف بزنی و او را متقاعد کنی که بریم جلو .
مصطفی که از وضعیت موجود چندان راضی به نظر نمی رسید، گفت : اگه جواد بگه شاید مهدی یه کاری بکنه .
دوباره و برای چندمین بار به مهدی گفتم : بابا حاج مهدی ! یا علی ! لااقل یه دسته نیرو به من بده .جواد که تازه از گرد راه رسیده بود ، گفت : چیه اینقدر التماس می کنی ؟ بیا دوتایی با هم بریم . آقا مهدی که دید جواد هم میلش به رفتن است ، گفت : باشه ، اما فقط یه دسته بهتون می دم . از حالا هم فاتحه همتون رو می خونم . از خاکریز که برین بالا کارتون تمومه . ما آماده حرکت شدیم ؛ مهدی هم یک دسته از نیروهای زبده اش را آماده کرد . به مهدی گفتم : آقا مهدی ! تو توی فکر این هستی که بچه ها رو تو خاکریز نگه داری ، اما اگه نتونی ، باید تا جزیره عقب بکشی و اونجا پدافند کنی . حالا یه دسته نیرو به من بده تا ترتیب کار و بدم .
مهدی به یکی از بچه ها گفت : برو موضع گروهان یک و یه دسته وردار بیار جلو . به بچه های گردان و خود آقا مهدی گفتم : شما حالا وایستین تماشا کنین ! به مهدی هم گفتم : قول می دهم یه نیرو هم شهید نشه .
گفت : محاله ، مگه امکان داره ؟
گفتم : آره که می شه ، من مطمئنم اگه بریم جلو ، تلفات نمی دیم .فقط اگه آتیش قطع شد ، بچه ها رو بفرست بیان .
ساعت 8 صبح بود که دسته جور شد . دیدم که نفرات خیلی زیاد است . از بین آن نیروهای زبده ، نه نفر را انتخاب کردم ؛ دو تا آرپی جی زن با چهار تا کمک ، دو تا تیربار چی و یک تک تیر انداز حرفه ای . با خودم می شدیم ده نفر .بچه ها را به دو گروه پنج نفری تقسیم کردم . یک خاکریز به طول 30 متر در 150 متری جاده قرار داشت ، درست روی مقر دشمن . به گروه اول گفتم : تا اون خاکریز می دوید و پشتش مستقر می شید تا من و بقیه بچه ها بیاییم . تا من نیامدم ، هیچ کاری نکنین .
یکی از بچه ها به شوخی گفت : اگه بشه تا اون جا سالم برسیم ، چشم .
گفتم : میشه ، فقط باید تند و تیز باشید . در همین اثنا یک گلوله خمپاره 60 پشت سرم منفجر شد و تکه کلوخی را محکم به کمرم کوبید . بچه ها پرسیدند : چی شد ؟ زخمی شدی ؟
گفتم : نه چیزی نیست .
جواد گفت : خب ! یالا پاشو بریم !
مهدی گفت : کجا ؟ نمی خواد تو بری .
من هم گفتم : آره آقا جواد تو نیا . فقط با یه تیر بار چی مشتی برو روبه روی مقر دشمن و ما رو حمایت کن تا بتونیم خدمونو به اون خاکریز 30 متری برسونیم . جواد هم همین کار رو کرد .
پنج نفر اول خودشان را به پشت جاده رساندند و یکی یکی از روی جاده به سمت خاکریز 30 متری شروع کردند به دویدن .
من هم دورادور نگاهشان می کردم .الحمد الله همه به سلامت رسیدند . بعد از آنها ، 4 نفر بعدی را هم فرستادم . نفر آخر هم خودم بودم که به آنها پیوستم . چون فاصله خودمان را با عراقیها به حداقل رسانده بودیم ، دیگر خمپاره های داخل مقر نمی توانستند ما را بزنند . اما چند نفر عراقی که ما را دیده بودند پریدند این طرف خاکریز و با رگبار کلاش ، سطح خاکریز ما را زیر آتش گرفتند . به آرپی جی زنها گفتم : خب ! پاشید یکی دو تا بزنید ببینم . آن بنده خداها کمی ترسیده بودند و هی این دست و آن دست می کردند . خودم یک قبضه آرپی جی را برداشته ، به سمت آن چند عراقی شلیک کردم . خواست خدا بر این بود که آن موشک در میان آن چند نفر بخورد و همه را به درک بفرستد . پنج موشک بعدی را به مقر زدم ؛ اصلا جوابی نیامد . گفتم : بچه ها انگار توی مقر اصلا خبری نیست . تیربارچی ها بلند شدند و سطح مقر را زیر آتش گرفتند و نیروهایی را که به سمت مقر گردان – که عقب تر بود – فرار می کردند ، هدف قرار دادند و آنها را یکی پس از دیگری نقش زمین کردند . اگر کسی هم توی مقر مانده بود ، جرات بلند کردن سرش را نداشت . به بچه ها گفتم : من می روم توی مقر . اگه تا یک ربع دیگه روی خاکریز مقر رفتم و دست تکان دادم ، با خیال راحت بیایید تو مقر و اگر نیومدم بدونید که نیرو تو مقره و با احتیاط ، مقر را پاکسازی کنید . دست خالی و بدون اسلحه به سمت مقر دویدم . در بین راه ، یک مجروح عراقی را دیدم که قصد داشت با اسلحه مرا بزند . ضامن نارنجک را کشیده ، هدیه اش کردم.نارنجک که منفجر شد ، از خاکریز مقر بالا رفتم و پریدم توی مقر . وارد مقر که شدم ، دیدم پنج سرباز عراقی زیر خاکریز ایستاده اند و یکی از آنها که یک متر بیشتر با من فاصله نداشت ، یک اسلحه کلاش دستش بود . صحنه عجیبی بود . هر لحظه انتظار داشتم مرا با تیر بزند ، اما خیلی بی عرضه تر از این حرف ها بودند . حسابی بریده و روحیه خود را از دست داده بودند . ضامن دومین و آخرین نارنجک را کشیدم و انداختم بینشان .نارنجک منفجر شد ، اما به هیچ کدامشان آسیبی نرساند . دیگر نه نارنجک داشتم و نه اسلحه . پیش خودم گفتم : آب که از سرم گذشته . هر چه بادا باد . به سمت آن سربازی که سمت راستم بود و یک اسلحه کلاش به دست داشت دویدم . در چشمانش خیره شدم و دو تا سیلی محکم زدم توی گوشش . آن بنده خدا هم دستش را دراز کرد و اسلحه اش را به من داد . عجیب بی اراده شده بودند . گلنگدن اسلحه را کشیدم و آتش کینه و خشمم را بر جانشان افکندم . اینها همان هایی بودند که پای خمپاره ایستاده بودند . شلیک می کردند و بچه های ما را به خاک و خون می کشیدند .نامردها گلوله های آماده خمپاره را همین طور روی زمین چیده بودند . با دیدن آن همه گلوله خمپاره به خود گفتم : اگر گردان تا شب پشت خاکریزها می ماند ، کسی جان سالم به در نمی برد . شکر خدا که آمدیم جلو .
سریع رفتم روی خاکریز تا برای بچه ها دست تکان بدهم بیایند . دیدم بقیه بچه های گردان آمده اند جلو و تماشا می کنند . همین که بچه ها رسیدند ، گفتم : خب بچه ها ! حالا باید بریم به اطراف اون مقر ، تیر بار های اون سمت رو بگیریم .
تیر بارچی ها که حسابی روحیه گرفته بودند ، مقر گردان را شدیدا زیر آتش گرفتند . طوری شده بود که نیروهای مستقر در مقر گردان ، همه فرار کردند . آن بخت برگشته ها آن قدر مضطرب شده بودند که به سمت رودخانه دجله فرار می کردند . به بچه ها گفتم : همین طور که مشغولید ، من میرم تو مقر گردان عراقیها . اگه تا یک ربع دیگه با دست علامت دادم ، بزنید توی مقر . معطل نکنید ها !
خیالم از بابت اسلحه راحت بود . عراقیها تمام اسلحه هایشان را انداخته و فرار کرده بودند . بدون اسلحه ، به سمت مقر گردان شروع کردم به دویدن . وارد مقر که شدم ، دیدم چند سرباز و درجه دار عراقی از آن طرف مقر در حال فرار هستند . تیر باری را که در آن نزدیکی افتاده بود ، برداشتم و افتادم به جانشان .
عراقیها دسته دسته فرار می کردند و لنگهایشان می خورد پس کله شان . واقعا تماشایی بود ! پیش خودم گفتم : خدایا اینها فرار نکنند بروند . الان فصل به اسارت درآوردن یا کشتن اینهاست .
سه دستگاه جیپ «اوزا» ، سمت چپ ، پارک شده بود . یک لحظه تصمیم گرفتم سوار جیپ شده ، وارد مقر تیپ شوم . آنها فکر می کنند من هم عراقی هستم که دارم فرار می کنم . از مقر تیپ بروم آن طرف ، به سمت آبادی «النهیب» و جلو فراریها قرار بگیرم و با خیال راحت ، دخلشان را در بیاورم . دیگر معطل نکردم . پریدم توی جیپ . بعد از چند دقیقه سر و کله زدن ، بالاخره موفق شدم جیپ را روشن کنم . از مقر گردان که زدم بیرون ، ماشین به رگبار بسته شد . چند تیرکلاش بعد از عبور از کاپوت ، موتور و گلگیر ، به بدنم اصابت کرد که خوشبختانه تا به من برسد ، کاملا سرد شده بودند . یکی از همین تیرها خورد به گوشم و توی آن گیر کرد که با دست کشیدمش بیرون . اگه یه لحظه تاخیر می کردم ، آبکش شده بودم . یکی از بچه ها که دو متر با ماشین فاصله داشت ، می خواست به طرفم شلیک کند که داد زدم نزن ! ، چکار می کنی ؟
با تعجب گفت : «ا... تویی ؟ خیال کردم عراقیها تو رو کشتن . می خواستم تلافی کنم .» از گردن دو جنازه عراقی که آن نزدیکیها افتاده بود ، دو تا چفیه باز کرده ، محل جراحت هر دو پایم را بستم . یکی از بچه ها گفت : خوب دمارشون را در آوردیم . برگردیم و سر جایمان مستقر بشیم .
گفتم : چی چی رو برگردیم . بریم دخل همشون رو در بیاریم .اسلحه ها رو بردارید ، بیایید .
به سمت کانال مورد نظر حرکت کردیم . بچه های گردان توی دشت – هیئتی – راه افتاده ، جلو می آمدند . تعداد زیادی از متجاوزان بعثی توی دشت افتاده بودند . هر کی زود تر می رسید تیر خلاصی را نثارشان می کرد . تصمیم داشتم مساله مقر را هم مثل مقر گروهان و گردان ، حل کنم . با سقوط مقر تیپ ، منطقه را تا کانال نزدیک دجله ، به راحتی پاکسازی می کردیم . سه قبضه تیر بار چهار لول «شلیکا» از مقر تیپ روی بچه ها کار می کرد .
یکی از شلیکاها ، جاده ای را که در مجاورت کانال صفین بود ، پوشش می داد ، یکی هم پشتش به ما بود و پوشش هوایی مقر را تامین می کرد . قبضه ای که روی جاده کار می کرد، هر چند وقت یک بار گیر می کرد . این قضیه را بارها دیده بودم . اگر می توانستیم در فاصله کوتاهی که عراقیها مشغول رفع گیر قبضه هستند ، از جاده بگذریم ، کارمان راه می افتاد . من حدود 30 تا 40 موشک آرپی جی به طرف قبضه شلیکا شلیک کردم ، اما با تمام دقتی که در زدن موشک داشتم ، یکی هم نخورد . احساس کردم هدف قرار نگرفتن این شلیکا حتما مصلحتی دارد . از بس آرپی جی زده بودم ، از گوشهایم خون می آمد و چیزی نمی شنیدم . تصمیم گرفتم مقر تیپ را هم مثل مقر گروهان وگردان پاکسازی کنم .و به یکی از بچه های زبر و زرنگ گردان که کنارم ایستاده بود ، گفتم این طوری فایده نداره . به بچه ها بگو تیر اندازی نکنن تا خودم رو به مقر برسونم . در یک لحظه که شلیکا گیر کرد ، به سمت مقر شروع به دویدن کردم و خودم را با سرعت هر چه تمامتر رساندم پشت خدمه شلیکا . مثل همیشه این بار هم اسلحه نیاورده بودم . خدمه بیچاره که حسابی ترسیده بود، فرار کرد به سمت مرکز مقر . پیش خودم گفتم : خدایا این را با چی بزنم . هیچی نداشتم . دیدم یک بیل صحرایی افتاده کناری .دسته بیل را برداشتم و افتادم دنبال سرباز عراقی . او چهار دست و پا می رفت و من لنگان لنگان دنبالش . دیدم با این وضع به او نمی رسم . دسته بیل را پرت کردم ، لای پایش گیر کرد و خورد زمین . خودم را رساندم بالای سرش و جفت پا پریدم روی سرش .
فاتحه اش خوانده شد . داخل مقر تیپ فقط چند دستگاه ایفا مانده بود و همین سه نفر خدمه شلیکا که روی سه قبضه کار می کردند . خدمه دو قبضه شلیکای دیگر که نظاره گر این صحنه بودند ، پا به فرار گذاشتند . با خاموش شدن چهار قبضه شلیکا ، همه بچه ها وارد مقر شدند . تعدادی از بچه ها را فرستادم داخل مقر موضع بگیرند . بچه های پدافند را هم به سوی پشت شلیکا راهنمایی کردم . خودم با بقیه بچه ها بعد از سازماندهی آنها به سمت جاده آسفالته حرکت کردیم . آبادی « النهیب» چسبیده بود به رودخانه دجله . به 300 متری دجله که رسیدیم ، نیروهای عراقی مستقر در آن طرف دجله ، با تیر بار ما را به گلوله بستند .
ما هم پشت جاده آسفالت که به موازات دجله بود ، مستقر شدیم . حاج جعفری –فرمانده لشکر – با بیسیم تماس گرفت و پرسید : محمود کجایی ؟
گفتم : ما نزدیک النهیب هستیم . حاجی خودت رو برسون که تا شب نشده بریم آن طرف دجله . .وضع خیلی عالیه . اگه بجنبیم کار عملیات به فردا نمی کشه .
حاجی با تعجب گفت : راست می گی ! باور کردنی نیست .برو النهیب من هم اومدم .
رفتم به سمت آبادی . بچه های گردان نشسته بودند . گفتم : چرا نشستید ؟ پاشید بریم تا رود .
یکی از بچه ها گفت : یا علی ، بیفت جلو بریم .
حسین که از بچه های زرنگ گردان بود ، گفت : ای بابا ! مگه نمی بینی محمود زخمیه ؟ پاشید خودتون برید جلو ! یعنی چه ؟ اینجا هم منتظر محمود هستین تا کار کنین ؟
یکی از بچه ها گفت : به خدا اگه او نیاد ، ما هم نمی یایم .
بلند شدم جلو بیفتم بریم که یک تیر به گردنم خورد و مقداری از پوست گردنم را برد . با این حال ، هر طور بود ، تا پای دجله جلو رفتیم . همه گرسنه و تشنه بودیم .
حاج جعفری – فرمانده لشکر ، با موتور روی جاده می آمد ؛ اما به واسطه آتش پر حجم تیربارهای دشمن مجبور شد از جاده پایین بیاید .
باورکردنی نبود ! با دادن کمترین تلفات ، خودمان را به دجله رسانده بودیم . فرار عراقیها واقعا دیدنی بود ! ماشین ها آنقدر نیرو بهشان آویزان شده بود که دیده نمی شدند . به این ترتیب گردان ما با امدادهای غیبی و الطاف الهی ، خود را به اهداف از پیش تعیین شده برساند . من هم که وضعیت جسمی ام تعریفی نداشت ، رفتم عقب .
شب سوم عملیات بود . بچه های ما پشت کانال صفین ، روبه روی دشمن ، خط تشکیل داده بودند . قرار بود با ضربه به دشمن ، فرصت پاتک را به آنها ندهیم . دشمن از روی پل خندق که روی رودخانه دجله ، بود تعداد زیادی تانک و نفر بر وارد منطقه کرده بود و خود را برای یک پاتک سنگین آماده می کرد .
تصمیم داشتم از ساحل دجله به سمت خط دشمن بروم و از پشت خط دشمن ، بررسی کاملی از استعداد آنها به عمل بیاورم . برای انهدام پل لازم بود یک تک ایذایی انجام دهیم تا بچه های تخریب بتوانند خودشان را به پل برسانند . به همراه جواد فخار و حاج جعفری ، از پشت سیلبند ساحل دجله رفتیم جلو و از پشت یک تانک منهدم شده ، خودمان را به پشت خط نیروهای دشمن رساندیم . دشمن از این منطقه کاملا غافل بود . به حاج غلامرضا جعفری گفتم : می خوای توی روز روشن ازهمین جا به دشمن ضربه بزنیم ؟
گفت : امکانش هست ؟
گفتم : به راحتی می شه یک گردان نیرو را از اینجا عبور داد و ضربه خوبی به عراقیها زد . حاج جعفری که از پیشنهاد من راضی به نظر می رسید ، گفت : باشه ، من گردان سید الشهدا را بهت می دم . جواد هم باهات هست . به جواد هم گفت : هرچه محمود گفت ، انجام بدید .
جواد گفت : خوبه شب کار کنیم تا بشه بچه ها رو جمع و جور کرد . این هم جانب احتیاط قضیه بود . دشمن هنوز گیج بود و ما فرصت خوبی داشتیم تا بعد از به دست آوردن اطلاعات کامل ، از همین قسمت ، نیرو وارد منطقه کنیم و از پشت ، ضربه ای خوب به آنها بزنیم . طرح مانور از این قرار بود که گردان سید الشهدا از این قسمت به تانکها می زند ، گردان روح الله از جبهه میانی وارد عمل می شد و گردان امام رضا (ع) هم از قسمتی که خط می پیچید ، کار خود را شروع می کرد . البته نظر من این بود که هر سه گردان از همین قسمت خود را به جاده خندق برسانند و ضربه ای مهلک وارد کنند ، اما با این پیشنهاد مخالفت شد و گردان سید الشهدا که زبده تر بود ، قرار شد جایش را با گردان امام رضا (ع) عوض کند . من فکر می کردم گردان امام رضا (ع) کامل است ، اما وقتی تحویلش گرفتم ، فهمیدم که فقط پنج دسته نیرو دارد ؛ یعنی نصف استعداد یک گردان .
شب عملیات ، به همراه گردان امام رضا (ع) ، از همان راهکار به پشت جبهه دشمن نفوذ کردیم . ابتدا گردان سید الشهدا وارد عمل شد و دقایقی بعد هم گردان روح الله . گردان روح الله خیلی زود زمین گیر شد و گردان ما آرام و بی سر و صدا در پشت جبهه دشمن مشغول پیشروی بود .
برادر عابدی – مسئول محور تیپ – مرتب با ما تماس می گرفت و می گفت : بچه های روح الله دارن تلف میشن . چکار کنیم ؟ بزنید به دشمن دیگه !
به بیسیم چی گفتم : بیسیم رو خاموش کن تا با خیال راحت کار کنم . او هم بیسیم را خاموش کرد و حالا به یک کیلومتری جاده خندق رسیده بودیم . یک مقر تیپ در حد وسط خاکریز عراق و جاده خندق قرار داشت که یک جاده فرعی خندق به مقر تیپ منشعب می شد . بچه های گردان را هر طور بود ، به پشت این جاده فرعی رساندم . چند نفر از بچه های اطلاعات را فرستادم به سمت پل خندق . قرار شد وقتی رسیدند به پل ، با من تماس بگیرند تا به حاج جعفری بگویم بچه های تخریب را بفرستند . به آنها سفارش کردم که اگر عراقیها ایستادگی کردند، درگیر نشوند . یک دسته را هم همراهشان فرستادم . بعد برای 4 دسته دیگر شروع کردم به صحبت کردن و گفتم : گردان سید الشهدا و روح الله نتوانستند کاری بکنند . شماها هستید که باید با قدرتی برابر یک تیپ ، به دشمن بزنین . همین طور که ما مقر تیپ آنها را می بینیم ، دژبانهای مقر دشمن هم ما را می بینند که داریم حرف می زنیم . منتهی فکر می کنند ما نیروهای کمکی خودشان هستیم ؛ چون به فکرشان نمی رسد که ما تا اینجا بیاییم .
60 یا 70 دستگاه تانک در مقر هست . اگر بتونیم ، اونارو عقب می بریم ؛ اگه نشد هم منهدمشون می کنیم و ...
یک دسته را که زبده تر بود ، آماده کردم تا به سمت مقر تیپ بروند . به بیسیم چی هم گفتم : بیسیم رو روشن کن و به عابدی بگو تماشا کنه ببینه چکار می کنیم .
دو دستگاه آیفای حامل مهمات جلو در دژبانی مقر تیپ ایستاده بودند که همزمان هدف دو موشک آرپی جی قرار گرفته و منهدم شدند . انفجارهای پیاپی و متعدد ، راه خروج نیروهای داخل مقر را بسته بود . بچه ها با فریاد الله اکبر ریختند توی مقر و تماس گرفتند که تمام نیروهای عراقی در حال فرار هستند ؛ اینجا 70 یا 80 دستگاه تانک هست ؛ اینها را چکار کنیم ؟ با توجه به وضعیت منطقه گفتم : نارنجک بندازید توی تانکها و منهدمشان کنید . تانک بود که می رفت روی هوا . با دیدن این صحنه ها ، بچه های گردان روح الله روحیه گرفتند و عراقیهای مستقر در خط ، قالب تهی کردند . وضعیتی عجیب بود ! کسی باورش نمی شد . با حاج جعفری تماس گرفتم برای اینکه دشمن را بترسانم ، گفتم : حاجی بچه ها رو بفرست برای پل ، الان دو تا لشکر ما این جاست . دمار عراقیها رو درآوردیم و ...
حاجی پرسید : چی می گی ؟ الان کجایی ؟ موقعیت خودمان را به حاجی گفتم و درخواست نیرو کردم تا پشت ما را پر کند ، اما حاجی گفت : نیرو نداریم بفرستیم جلو .
تا توانستیم ، از نیروهای دشمن تلفات گرفتیم . هوا داشت روشن می شد . هنوز بچه های تخریب ، خودشان را به پل نرسانده بودند . باید قبل از روشن شدن هوا بر می گشتیم عقب و گرنه دخلمان در می آمد . تمام مقر را پاکسازی کردیم . با اینکه تعداد زیادی تانک منهدم شده بود اما هنوز 70 تانک دیگر در گوشه و کنار پراکنده بودند . با حاجی تماس گرفتم و گفتم : حاجی ما داریم میاییم عقب . این تانکها رو چکار کنیم ؟
حاجی گفت : تانک ها رو بیارید عقب .
گفتم : مگه بابام تانکچی بوده حاجی ! چه جوری بیاریمشون عقب ؟
حاجی گفت : هرکار صلاح می دونی ، بکن .
با استفاده از نارنجکهای خود عراقیها تمام تانکها را منهدم کردیم . تمام مجروحان را هم کول کرده ،برگشتیم عقب و خط خودمان را تثبیت کردیم .
شب بعد تصمیم گرفتیم دوباره از همان مسیر ، ضربه دیگری به دشمن بزنیم . سوار موتور شده ، به سمت مقر تاکتیکی راه افتادم . جاده خاکی بود و تازه قیر پاشی شده بود . با یک لندکروز از جلو رو به رو شده ، با آن تصادف کردم . از ناحیه پا مجروح شدم و سرنشینان لندکروز مرا سوار ماشین کردند تا ببرند اورژانس . هر چه به آنها گفتم : ولم کنید ، باید برم سنگر فرماندهی کار دارم . گفتند : نمی شه ، باید بری اورژانس . مرا سوار قایق کردند تا بفرستند عقب . چند مجروح دیگر به همراه دو سکاندار داخل قایق بودند . پیش خودم گفتم : تا برسیم اورژانس یک چرتی می زنم . صبح هم بر می گردم جلو . خواب بودم که احساس کردم قایق حرکتش کند شده .بیدار که شدم ، دیدم سکاندارها با هم حرف می زنند . مثل اینکه راه را گم کرده بودند .بلافاصله بلند شدم و نگاه گردم ... خدای من ! ما داشتیم یک راست به سمت جاده خندق می رفتیم که دست عراقیها بود . گفتم : کجا آمده اید ؟ یا الله برگردید .
یکی از سکاندارها گفت : تو بگیر بخواب ، ما راه رو پیدا می کنیم .
با عصبانیت گفتم : دارید میرید طرف دشمن ، یا الله برگردید .
سکاندار دیگر با بی اعتنایی گفت : بگیر بخواب تو موجی شدی ، خیال ورت داشته .
با سماجت بیشتر گفتم : مگه صدای تیر بارها رو نمی شنوی ؟ دارن این طرف آب رو می زنن . برگردید عقب .
با تشر گفت : بشین سرجات ! حرف نزن ببینم .
گفتم : بیام سکانداری کنم ؟ راه رو بلدم .
جواب داد : گفتم بگیر بخواب ! ما که سالمیم برامون مشکله ، اون موقع تو می خوای سکانداری کنی ؟
برای پیدا کردن راه ، این طرف و آن طرف سرک کشید . من داشتم از کوره در می رفتم ، گفتم : بابا ! وقت رو تلف نکنین . حال این مجروح ها خوب نیست .
سکاندار که از حرف های من حوصله اش سر رفته بود ، فریاد زد :
چقدر حرف می زنی موجی ! بگیر بخواب ببینم .
دیدم اینها حرف حساب توی گوششان نمی رود .نارنجکم را از کمرم باز کرزدم و گفتم : من مجروحم ، از جونم هم گذشته ام ؛ اگه برنگردید ضامنشو می کشم !
و همان موقع ضامن نارنجک را کشیدم و گفتم همه رو می کشم .
بنده های خدا به التماس افتاده بودند . گفتند : تو رو خدا بندازش کنار ، منفجر می شه ! دیونگی نکن و .. بین هم پچ پچ کردندو گفتند : یا امام زمون ! گیر یه موجی افتادیم . چکار کنیم .
گفتم : وقتی می گم برگرد ، چرا بر نمی گردی ؟ مگه می خوای همه رو به کشتن بدی ؟
بنده خدا که حسابی ترسیده بود گفت : باشه هر جا بگی میرم همون جا ، حالا کجا برم ؟
یک آبراه را نشان دادم و گفتم: از اونجا برو .
سریع دور زد و رفت همون آبراه . توی راه مرتب نق می زد : بابا این راه نیست . این راه عوضیه و ...
با عصبانیت گفتم : حرف نزن ، فقط برو جلو و گرنه همه را با این نارنجک می کشم .
بالاخره از آبراه نینوا خودمان را به اسکله رساندیم .
سکاندار گفت : عجب راهی ! ما که این همه رفتیم و اومدیم ، این راه رو ندیده بودیم ؟ تو این راه را از کجا می شناختی ؟
با خنده گفتم : بابا ! من از بچه های اطلاعاتم .
با تعجب پرسید : پس چرا زودتر نگفتی ؟ چرا دیوونه بازی در آوردی ؟
گفتم : خوب شما که گوش نمی کردید و حسابی زدیم زیر خنده . نارنجک را انداختم توی نیزار و رسیدیم به اسکله .
توی اورژانس ، زخمهایم را پانسمان کردند و سوار اتوبوس شدم . از شدت خستگی خوابم برد . چشم را که باز کردم ، توی یکی از بیمارستانهای اهواز بودم . بعد هم سوار قطار شدم و ...
به قم که رسیدم ، سال داشت تحویل می شد .
لینک کپی شد
نظر شما
