صدای انقلاب ؛اینجا ایران است
*اولین دیدار شما با امام در کجا و به چه صورت اتفاق افتاد؟
من پس از آنکه شکنجههای فراوانی را در کمیته مشترک و زندانهای رژیم ستمشاهی تحمل کردم، در سال 53 از زندان آزاد شدم و برای ادامه مبارزه به خارج از کشور رفتم و در پایگاههای نظامی در مرز سوریه و لبنان، زیر نظر شهید محمد منتظری، آموزشهای رزمی و چریکی دیدم. من هنگامی که پس از تحمل شکنجههای دردناک به حضور حضرت امام (ره) رسیدم، نمیخواستم مصائبی را که از سر گذرانده بودم به ایشان بگویم، مبادا خاطرشان مکدر شود. اما امام (ره) با آن بصیرت و علم الهی خود، در جریان تمام امور بودند و همه چیز را میدانستند، بنابراین من شرحی درباره وضعیت زندانها و شکنجههایی که بر مبارزان وارد میشد، گفتم و حضرتشان بسیار متاثر شدند.
*با توجه به جو اختناق و فشار رژیم و محدودیتهای وحشتناکی که برای مبارزه ایجاد کرده بود کمتر کسی امیدوار بود که به زودی انقلابی روی خواهد داد. نظر امام در این باره چه بود؟
هنگامی که در سالهای 53 و 54 خدمت امام رفتند، ایشان با قلبی مطمئن و با آرامشی شگفتانگیز فرمودند که پیروزی نزدیک است. کمترین تردیدی نسبت به غلبه حق بر باطل و پیروزی مردم ایران در ذهن ایشان نبود.
*امام در جریان وضعیت زندانیان سیاسی بودند. چگونه این اخبار به ایشان میرسید؟
از راههای مختلف، از جمله مرحوم حاج احمدآقا که اخبار را به امام میرساندند. همچنین امام در سراسر ایران فدائیانی اعم از زن و مرد داشتند که برای هر نوع فداکاری و جانبازی در راه آرمان امام آماده بودند. اینها اخبار و نیز کمکهای مالی را از راههای مختلف به امام میرساندند و در عین حال رهنمودها و کمکهای مالی امام را برای زندانیان سیاسی و نیز خانوادههای آنها دریافت میکردند. یادم هست در عراق پیرزنی زندگی میکرد که شش ماه در آنجا بود و شش ماه به ایران میآمد و احدی به او شک نکرده بود. او این کمکها را میآورد و میبرد و رژیم حتی تصورش را هم نمیکرد که او چنین نقش بزرگی داشته باشد.
*پس از ملاقات با امام چه کردید؟
از امام اجازه گرفتم که به لبنان بروم و در کنار مردم فلسطین باشم و امام اجازه فرمودند.
*شما آشنایی طولانی با حضرت امام داشتید. به نظر شما جایگاه زن در نگاه ایشان چه بود؟
اتفاقا یکی از دلایلی که من تلاش میکردم به هر وسیلهای خدمت امام باشم، غیر از اینکه میخواستم تواناییهای ذهنی اندک خود را در خدمت نهضت قرار دهم، یکی هم این بود که میخواستم بدانم نظر امام درباره زن و مسائل زنان و نقش آنها در مبارزات و انقلاب چیست، چون از طریق شهید آیتالله سعیدی شنیده بودم که فیالمثل امام فرمودهاند در شرایط کنونی اگر زنان رانندگی نکنند بهتر است، شهید سعیدی برای امام نوشته بودند که خانم دباغ کار سیاسی میکند و ضروری است که رانندگی بکند. امام فرموده بودند در این مورد از مرجع دیگری تقلید کنند و اشکالی ندارد. با وجود آنکه همیشه سوالاتم را از طریق شهید سعیدی از امام میپرسیدم، اما هنوز سوالات زیادی داشتم که دلم نمیخواست با کسی جز امام مطرح کنم. هنگامی که به بیت امام رسیدم، مسؤولان بیت گفتند که امام با زن تنها ملاقات نمیکنند. این خبر به مرحوم حاج سید احمدآقا رسید و من سخت نگران بودم که ببینم پاسخ امام چیست. مرحوم احمدآقا مطلب را به عرض امام رساندند و ایشان فرمودند اشکال ندارد، بیایند و سوالاتشان را بپرسند. من حدود 20 دقیقه خدمت امام بودم و از زندانیان سیاسی و شکنجههای طاغوت و وضعیت برادران در سوریه صحبت کردم. هنگامی که امام اجازه فرمودند من به فلسطین بروم، دریافتم که در نگاه امام، مهمترین نکته آن است که زن و مرد، هر دو تا جایی که در توان دارند به تکلیف خود عمل کنند.
*چگونه به پاریس رفتید؟
هنگامی که حضرت امام به نوفل لوشاتو تشریف بردند، شهید عراقی هم که از زندان آزاد شده بودند به پاریس رفتند. ایشان مرا از قبل میشناختند، بنابراین شهید عراقی از فرانسه با من در سوریه تماس گرفتند که به پاریس بروم و در بیت امام مسؤولیتی را بر عهده بگیرم. هنگامی که به پاریس رسیدم، در بیت امام متوجه شدم که شهید عراقی بر تمام امور تسلط دارند و مراقب همه جوانب هستند. من به نوفل لوشاتو رفتم و در بیت امام مشغول خدمت شدم.
*از برنامههای امام در نوفل لوشاتو، شمهای را بیان کنید.
امام در همه امور فوقالعاده منظم بودند و این نظم را در همه ارکان زندگیشان میشد به عینه مشاهده کرد. این نظم را میشد در مطالعه روزنامهها، ملاقاتها، خواندن نامهها و حتی تجدید وضو ملاحظه کرد. یک روز من داشتم در ساختمان رو به روی بیت امام نوار پیاده میکردم که ناگهان یادم آمد هنگام تجدید وضوی امام است و باید به دستشویی سرکشی کنم که کثیف نباشد، دلم میخواست وقتی مسؤولیت نظم خانه را به عهده گرفتهام، اشکالی در کارها نباشد. بعضیها گفتند: تجدید وضو که زمان و ساعت خاصی ندارد و امام ممکن است هر لحظه برای تجدید وضو بروند، گفتم: اینطور نیست و از جا برخاستم و به سرعت خودم را به بیت رساندم و دستشویی را تمیز کردم و داشتم برمیگشتم که دیدم امام راس ساعت برای تجدید وضو تشریف میآورند.
یک بار هم میخواستم شام امام را زودتر از ساعت 9 شب ببرم، چون قصد داشتم سخنرانی شهید مفتح را که فیلم آن را آورده بودند، تماشا کنم امام نگاهی به ساعتشان انداختند و فرمودند هنوز 20 دقیقه به شام مانده.
امام هر شب ساعت 11 میخوابیدند و ساعت 3 بیدار میشدند و من حواسم بود. اتاق امام رو به حیاط بود و من بشدت نگران بودم، به همین دلیل همیشه پشت در اتاق ایشان میخوابیدم، در تمام طول آن مدت به یاد ندارم که امام پنج دقیقه زودتر یا دیرتر از ساعت 3 بیدار شوند. شنیدم که پلیس فرانسه گفته بود ما ساعتهایمان را با ورود و خروج امام تنظیم میکنیم.
*برخورد امام با اطرافیان چگونه بود؟
امام بر همه امور احاطه داشتند و هرگز امر و نهی نمیکردند. روزی خانم امام به منزل کسی رفتند ودو ساعت دیرتر از وقتی که قرار گذاشته بودند، برگشتند. امام در این فاصله دائما میپرسیدند خانم نیامدند؟ و وقتی بالاخره خانم برگشتند با لحن ملاطفتآمیزی فرمودند: مرا دلنگران کردید.
امام حتی زمانی که کاملا اطمینان داشتند که فرد مقابل اشتباه میکند، روی حرف خودشان پافشاری نمیکردند. خرید بیت امام در نوفل لوشاتو به عهده من بود. یک روز وقتی طبق معمول فهرست موادی را که لازم داشتیم خدمت امام بردم تا پول بگیرم و مبلغی را عرض کردم، امام نگاهی به فهرست کردند و فرمودند: در محاسبه اشتباه کردهاید. من دوباره جمع زدم و دوباره همان مبلغ را گفتم. امام پول را دادند و من رفتم و خرید کردم و پول زیاد آوردم که متوجه شدم 9 فرانک را 90 فرانک حساب کرده بودم. وقتی برگشتم که باقی پول را به امام بدهم، ایشان فرمودند: من همان صبح متوجه شدم که اشتباه محاسبه کردهاید منتها خواستم خودتان متوجه بشوید.
امام بشدت از روحیه مصرفگرایی بدشان میآمد و همه ما را از این کار نهی میکردند. یک روز به بازار رفتم و دیدم قیمت پرتقال به نسبت دیگر روزها کمتر است. تصمیم گرفتم برای چند روزی پرتقال بخرم که صرفهجویی کرده باشم. امام وقتی پرتقالها را دیدند، فرمودند: این همه پرتقال را برای چه خریدهاید؟ عرض کردم: ارزان بود، فکر کردم برای چند روز میوه به قیمت ارزانتر تهیه کنم. امام فرمودند: با این کارتان دو گناه کردهاید؛ یکی اینکه بیش از حد نیاز خرید کردهاید و دیگر اینکه عدهای را از خرید پرتقال ارزان محروم کردهاید، ببرید پس بدهید. عرض کردم: اینجا خیلی دشوار جنس فروخته شده را پس میگیرند. فرمودند: پس شب همه پرتقالها را پوست میکنید، بعد پره پره میکنید و مردم که برای نماز میآیند، به همه تعارف میکنید، شاید خداوند از سر تقصیر شما بگذرد.
عدالت امام بینظیر و مثالزدنی بود. یک روز شهید مطهری و شهید صدوقی میهمان امام بودند و من برایشان آبگوشت بردم. امام فرمودند: خودتان چه میخورید؟ عرض کردم: من به ساختمان دیگر میروم و غذا میخورم. فرمودند: شما اینجا زحمت کشیدهاید و غذا پختهاید و باید از همین غذا بخورید. سپس غذای خود و میهمانانشان را به چهار قسمت تقسیم کردند و یک قسمت را به من دادند.
ایشان عادت داشتند ساعت 11 صبح یک استکان چای بخورند، در اینگونه مواقع میفرمودند خانم هم تشریف بیاورند و به اتفاق چای بخورند، بسیار تأکید داشتند که با وجود مشغلههای فراوانشان، ساعاتی را با خانم و خانواده بگذرانند و همیشه به اطرافیان میگفتند جمعه فقط تعطیل شما آقایان نیست، تعطیل خانواده هم هست، نکند که بدون خانواده به گردش و تفریح بروید.
ایشان بسیار ملاحظه اطرافیان خود را میکردند. یک روز برایشان میهمان زیادی آمد. من و زهرا، دختر مرحوم اشراقی، داشتیم ظرف میشستیم که دیدم امام آستینهایشان را بالا زدهاند و میخواهند کمک کنند. من واقعا دستپاچه شده بودم و به زهرا گفتم: شما را به خدا از امام بخواهید تشریف ببرند، خودمان ظرفها را میشوییم ولی امام نپذیرفتند. ایشان نمیخواستند ذرهای بر کسی تحمیل باشند.
امام نسبت به سلامتی اطرافیان هم بسیار حساس بودند من وظیفه باز کردن پاکتها و جعبههایی را که برای امام میآمد به عهده گرفته بودم که یک وقت خطری برای ایشان پیش نیاید. یک بار داشتم پاکتها و جعبهها را وارسی میکردم که امام آمدند و فرمودند: من از این کار راضی نیستم. من تصور کردم امام نگرانند که من از محتوای نامهها و جعبهها باخبر شوم، عرض کردم: به خدا قسم من نامهها را نمیخوانم، فقط بررسی میکنم که خطری برای شما به وجود نیاید. امام فرمودند: میدانم، اگر خطری هست، چرا برای شما باشد و برای من نباشد؟ عرض کردم: آقا! الان یک ملت منتظر شما هستند، فرمودند: بچههای شما هم منتظر شما هستند. عرض کردم: آقا! من برای این کار آموزش دیدهام و خطری برایم ندارد، فرمودند: پس بیایید به من آموزش بدهید. تا یاد بگیرم.
امام با آن جایگاه و منزلتی که داشتند، اینگونه برخورد میکردند و اینقدر متوجه احوال دیگران بودند و برایشان سنگین نبود که از یک زن چیز یاد بگیرند، در حالی که برای بسیاری از مردان این مساله دشوار است.
*ارتباط امام با همسایگان و اطرافیانشان چگونه بود؟.
رفتار امام با همسایگان به قدری احترامآمیز و همراه با ملاطفت بود که وقتی ایشان میخواستند به ایران بیایند، واقعا همه همسایهها ناراحت بودند. روز تولد حضرت مسیح (ع) فرمودند بروید و شیرینی بخرید و چون اینها به گل خیلی اهمیت میدهند، یک شاخه گل هم روی جعبههای شیرینی بگذارید و به عنوان هدیه به آنها بدهید و عذرخواهی کنید که این رفت و آمدها موجب سلب آسایش آنها شده است. آن شب هدیهها را با کمک مرحوم احمد آقا و یکی از برادران که زبان فرانسه را خوب میدانست به در خانه همسایهها بردیم و هدایا را به آنها دادیم. همه حیرت کرده بودند که یک فرد مسلمان چه ارتباطی به حضرت عیسی (ع) دارد؟ امام آن روز سخنرانی بسیار زیبایی کردند و رئیس کلیسای فرانسه برای ایشان پیام تبریک و تقدیر فرستاد. آن روز دهها شبکه تلویزیونی سخنان امام را پخش کردند.
*چه مدت زمانی شما در نوفل لوشاتو همراه امام بودید؟؟
چهار ماه و نیم. در این مدت درسهای بیشماری را از امام آموختم و دریافتم که برخی فقط ادعا میکنند در خط امام هستند و رفتار و گفتارشان هیچ شباهتی به ایشان ندارد. امام نکات بسیار ریزی را متوجه میشدند که حقیقتا من در فرد دیگری ندیدهام. یک روز یکی از خبرنگاران به من گفت ما میخواهیم از نحوه برخورد امام با خانمها عکس یا فیلم بگیریم تا ثابت کنیم بر خلاف تبلیغات غرب، ایشان با این مساله مخالفتی ندارند. یک روز هنگامی که ایشان از چادر بیرون میآمدند، من نزدیکتر رفتم تا سوالی بپرسم و ایشان با دست اشاره کردند که جلو نروم. بعد که به اتاق رفتم و ایشان برگشتند، با لحنی مهربان پرسیدند: آیا کسی به شما گفت که بیایید و از من سوال بپرسید؟ عرض کردم: بله. فرمودند: همیشه به من بگویید تا راهنماییتان کنم. اینها میخواهند مشکل ایجاد کنند. ما واقعا از ظرافتهای روح امام چیزی نمیدانیم. ایشان انسانی جامع الاطراف بودند. اگر انسان تکبعدی باشد، دچار اشتباه و لغزش میشود. آدمی اگر از فطرت الهی خود دور نشود، بیتردید به کمال میرسد و این میسر نیست جز در سایه تقوا و کردار و اندیشه و گفتاری که رضای خداوند را در پی داشته باشد. کسی که اینگونه میاندیشد و رفتار میکند، قطعا مشمول لطف و عنایت خداوند میشود. امام هرگز طفره رفتن از مسؤولیت و کار را نمیپذیرفتند و برای انجام اعمال مستحب، منحصرا از اوقات اختصاصی خود بهره میبردند. ایشان حتی لحظهای از عمر خود را بیهوده نمیگذراندند و حتی هنگامی که منتظر میماندند تا ناهارشان را ببریم، آن چند دقیقه را مشغول مطالعه قرآن میشدند. روزی به ایشان عرض کردم: آقا! شما که خودتان سراپا عامل به قرآن هستید، پس چرا دیگر اینقدر قرآن میخوانید؟ فرمودند: هرکس بخواهد آدم شود، باید دائما قرآن بخواند.
برای امام هیچ چیز جز رضای خدا اهمیت نداشت، از همین رو هنگامی که خبر رفتن شاه را از ایران خدمتشان عرض کردم، فرمودند: دیگر چه؟ و وقتی خبرنگار در هواپیما از ایشان پرسید: حالا که به ایران برمیگردید چه احساسی دارید؟ فرمودند: هیچ! برای امام ایران و عراق و نوفل لوشاتو فرقی نداشت. ایشان به تکلیف خود عمل میکردند و جز خدا و رسالتی که بر دوش داشتند، برای هیچ چیز دیگری اهمیت قائل نبودند.
*برخورد امام با مردم فرانسه و مسایلی همچون حجاب به چه صورت بود؟
امام معتقد بودند که در طول تاریخ، شأن زنان پایمال شده است. عدهای متحجر زن را محکوم به ماندن در صندوقخانه و آشپزخانه و عدهای دیگر او را تبدیل به یک کالا کردهاند. ایشان در پیروی از معصومین(ع) و احکام قرآن، معتقد بودند زن در عین حال که کانون و محور خانواده است، باید از استعدادها و تواناییهای خود برای خدمت به جامعه استفاده کند. نگاه امام به زن و مرد بر مبنای ادای تکلیف معنا میشود. ایشان معتقد بودند هر کاری که در جهت تقویت اسلام باید انجام شود، بر هر مرد و زن و پیر و جوانی تکلیف است. امام نهایت احترام و آزادی را برای خانم و دخترانشان قائل بودند و حتی در مسائل جزئی، مثل قدم زدن در حیاط هم از خانم اجازه میگرفتند.
یک بار عدهای دختر و پسر دانشجو به دیدار امام آمدند. مردها جلو نشسته بودند و زنها عقب. جلسه که تمام شد، خانمها گفتند چون آقایان جلو نشسته بودند، آنها نتوانستند سوالاتشان را از امام بپرسند. با آنکه وقت تمام شده بود، امام فرمودند خانمها تکتک بیایند و سؤالات خود را بپرسند.
در مورد حجاب هم وقتی از فرانسه آمدم، هنوز با مانتو و شلوار و مقنعه بودم. یک بار در مهران، پایم صدمه دید و من با عصا و با همان مانتو و شلوار خدمت امام رفتم تا گزارش بدهم. امام فرمودند: اگر چادر ندارید، بگویم احمد برایتان بخرد. عرض کردم: نه حاج آقا! چون به کوه میرفتم و اسلحه روی دوشم بود و فشنگ به کمرم و قمقمه به پهلویم و گاهی هم باید سهپایه تیربار را روی دوش میگرفتم، چادر سرکردن برایم دشوار بود. فرمودند: چادر برای زن بهتر است. من از آن روز چادر سر کردم. امام در مجموع مانتو و شلوار و مقنعه را حجاب میدانستند و در مورد رنگ هم نظر خاصی نداشتند. ایشان در مورد حجاب، عرف جامعه را مد نظر داشتند، از همین رو هنگامی که خانمی در فرانسه از ایشان پرسید: جوراب ضخیم میپوشم، اما رنگ آن کرم است، آیا اشکالی دارد؟ فرمودند: در اینجا خیر.
*ديدگاه امام در زمينه مشاركت زنان در انقلاب و فعاليت هاي سياسي چه بود؟
یک از مواردی که حضرت امام مصصم شد که برای فرستادن پیغام شان یک زن و یک مرد را انتخاب کنند این موضوع بود که اولا مسئله ی خارج از کشور را برای مسئولین مان حل کنند و بگویند هیچ اشکالی ندارد درماموریت های خارج از کشور ، خانم ها نیز حضور داشته باشند وثانیا این مسئله را در دنیا حل کنند که ظهور خانم ها در هر اجتماع و میدانی در چارچوب اسلام هیچ اشکالی ندارد و زنان ما در مناسبات داخلی و خارجی می توانند حضور پیدا کنند.در دهه ی اول انقلاب ،دشمن در داخل به راحتی حرکت می کرد و هر روز به گونه ای با انقلاب درگیر بود یک روزتحت عنوان خلق مسلمان و خلق عرب؛یک روزدیگر کشتارهایی که توسط منافقین انجام می شد؛اما هیچ کدام در دنیا،مطرح نبود؛بلکه مدام اعلام میکردند در اسلام وبه خصوص در ایران حقوق زن به شدت پایمال می شود و به شدت زن ها را تحت شکنجه قرار می دهند.
با طرح این گونه مسائل به هر شکل می خواستند اسلام و انقلاب را تضعیف کنند تا به خواسته هایشان برسند البته ما آن زمان هم جواب گوی این قضایا،بودیم و هیچ لزومی نداشت که اتفاق خاصی رخ دهد تاحضرت امام (س) زنی را به عنوان نماینده خود را انتخاب کنند. من زمانی که در خارج از کشور بودم در مصاحبه ها میگفتم که آیا درعربستان سعودی زن ها آزادند که آمریکا انقدر از آن حمایت می کند؟
*امام شما را جز هیات اعزامی به مسکو معرفی کردند.دلیل خاصی داشت؟
چون میدانستند این خبر در سراسر جهان پخش خواهد شد و میخواستند به این وسیله اثبات کنند که در اسلام محدودیتی برای رشد و مشارکت اجتماعی زنان نیست و اینکه میگویند زنان در ایران حق تحصیل ندارند و ارزش آنها پایین است، دروغی بیش نیست. شما به عنوان کسی که سالها عمر خود را صرف رسیدن به اهداف گرانبهای حضرت امام (ره) که همان احکام اسلام ناب محمدی است، کردهاید.
سی و دومين سال انقلاب را پشت سر می گذاریم.شما به عنوان یک نیروی انقلابی روند این سه دهه از انقلاب چگونه ارزيابي مي كنيد؟
زندگی من گواه بر آن است که برای حفظ آرمانهای انقلاب و فرامین امام و مقام معظم رهبری، آنچه در توان من بوده، انجام دادهام و واقعا متاسف میشوم وقتی که من و امثال مرا و اندیشهها و آرمانهایمان را متعلق به سالهای 50 تا 57 و به تعبیری تاریخ مصرف گذشته تلقی میکنند. غرضم این است که طرح مسائل به این شکل به هیچ وجه اتفاقی نیست و اعوجاجهایی که در رفتار و سلوک برخی از مسؤولان و به تبع آنها در سطح جامعه دیده میشود، هر انسان صاحب دردی را نگران میکند. یادم نمیرود یک روز برای زیارت قبور 72 تن به بهشت زهرا(س) رفته بودم و یک فرد روستایی با سادگی خاص خودش از من سراغ قبر شهید رجایی را گرفت. من قبر را به او نشان دادم و او نشست و بقچهاش را باز کرد و نان و پنیری را که آورده بود، به دیگران میداد و از آنها برای شهید، طلب حمد و سوره میکرد و خطاب به شهید رجایی میگفت: این نان و پنیر را از پولی که برایمان ماهانه مقرری قرار دادهای تهیه کردهام. چنین رابطهای بین مردم و مسؤولان، رمز موفقیت و پیروزی ما بود. متاسفانه به تدریج این روحیه از بین رفت و نوعی تکاثر و قدرتطلبی و کشمکش بر سر قدرت جایگزین آن شد. محبت عمیق آن مرد روستایی که سالها پس از شهادت شهید رجایی، اندک قوت خود را اینگونه در راه او خیرات میکند و مقایسه آن شهید با مسؤولانی که همه چیز را حق خود و خانوادههایشان میدانند و ذرهای حرمت برای کسانی که آنها را به این مقامها رساندهاند، قائل نیستند، بسیار دردناک و عبرتآموز است. این همه تغییر، آن هم در فاصله 20 سال، باید هر فرد دلسوزی را به تفکر جدی وادار کند. من واقعا دلم به درد میآید وقتی میبینم جوانان لبنان با الهام از انقلاب اسلامی و رهنمودهای حضرت امام و مقام معظم رهبری، چنان حماسهای را آفریدند و مردم غزه، با تحمل آن همه شدائد و محاصره، در برابر سبعیتهای شرمآور رژیمصهیونیستی تاب آوردند و ما خودمان از این گنجینه عظیم غافل هستیم و مسابقه دنیاطلبی و دنیامداری گذاشتهایم و اینطور سمتگرانه خون شهدا را پایمال میکنیم و عرض و آبروی یکدیگر را میبریم. آیا اگر یک انسان شیفته آرمانهای امام امروز به کشور ما بیاید، تصویر درستی از زن و مرد مسلمان میبیند؟ آیا اسراف و تبذیرهای گروهی اندک که به قیمت رنج و سرشکستگی عده کثیری از محرومان تمام میشود، نسبتی با آرمانهای انقلاب دارد؟ آیا برنامهریزان فرهنگی ما متوجه تخریبی که از سهلانگاری در عرصه فرهنگ و اقتصاد صورت میگیرد، هستند؟ و اگر هستند، آیا حل معضلاتی چون اعتیاد، بیبند و باری، فقر و اختلاف طبقاتی، دشوارتر از معضلات هشت سال دفاع مقدس است؟
*شما با تاخیر از فرانسه وارد ایران شدید.چرا و چه زمانی به ایران بازگشتید؟
اخباری مانند افزایش تعداد کسانی که از ایران به ملاقات حضرت امام به پاریس میآمدند و نیز فرار و خروج فوج فوج سرمایهداران و صاحبمنصبان رژیم شاه از ایران، افزایش موج ناآرامی و اعتصابات و کنار رفتن کابینه نظامی ازهاری و روی کار آمدن دولت بختیار و دست آخر فرار شاه و... قلب ما را بشدت به تپش درآورده بود و هر آن انتظار شکست کامل رژیم را داشتیم و هرچه که ساعات و دقایق میگذشت، امیدمان به پیروزی و بازگشت بیشتر و بیشتر میشد از این رو همه آنان که در نوفل لوشاتو بودند دست به کار بازگشت به ایران و تهیه مقدمات آن بودند. در رفت و آمدهای بسیاری که در روزهای آخر به آنجا میشد، شهید عراقی را به یاد دارم که خیلی پرتلاش و فعال بود. در نوفل لوشاتو با این مرد بزرگ آشنا و از علاقه امام به وی آگاه شدم.
جلسات زیادی در اردوگاه نوفل لوشاتو برگزار میشد تا درباره نحوه بازگشت و چگونگی و زمان و برنامهریزی درباره مسائل پس از پیروزی انقلاب صحبت شود... یکی از شبها حضرت امام فرمودند به همه آقایانی که در آن ساختمان زندگی میکنند بگویید بیایند. همه در اتاق مصاحبههای حضرت امام جمع شدند. امام بعد از تشکر از زحمات همه آقایان فرمودند: من بیعتم را از شما برداشتم. هرکدام از هر کشوری آمدهاید به سر کارهای خود برگردید و من تنها به ایران میروم که اگر خطری باشد شما به زحمت نیفتید. همه یکباره گریستند و هرکسی چیزی میگفت و از گفتهها شنیده میشد که اگر هزاران جان داشته باشیم در راه شما و آمال انقلاب فدا خواهیم کرد... یاران امام در نوفل لوشاتو جز یک نفر، همه خالص بودند و ماندند و همراه امام به ایران برگشتند.
یک هفته مانده به روز تاریخی عزیمت امام به ایران، اعلام شد که بختیار فرودگاه را بسته است. خبرنگاران دنیا صبح زود در خیابان جلوی منزل گرد آمده بودند که نظر امام را راجع به برگشت به ایران، با توجه به بسته بودن فرودگاه بدانند. حضرت امام تشریف آوردند و با خبرنگاران صحبت کردند و به سوالات آنها جواب دادند. منظره عجیبی بود، امام با آن صلابت و جزمی که داشتند فرمودند من هفته دیگر به ایران خواهم رفت ولو همه فرودگاهها بسته باشد، در همین حین متوجه شدم یکی از خبرنگاران به طرز مشکوکی از دیوار بالا میآید، با شتاب خود را به آنجا رساندم و با آن فرد درگیر شده او را به پایین انداختم. ناگهان درد شدیدی در قفسه سینهام پیچید. بعد یک طرف بدنم بیحس و فلج شد. دوستان که متوجه اوضاع شدند، مرا به بیمارستان رساندند. چند روزی تحت معالجه پزشکان بودم. هنگامی که از بخش مراقبتهای ویژه خارج شدم، شنیدم که حضرت امام و تعدادی از دوستان و یاران انقلاب در همان روز یا فردایش به تهران عزیمت میکنند... حاجاحمدآقا در بیمارستان به عیادتم آمد و گفت: آقا دستور دادهاند که بیاییم و شما را از بیمارستان مرخص کنیم. قرار است امشب یا فردا صبح به سوی تهران حرکت کنیم ولی الان متاسفانه گفتند که وضع عمومی شما برای پرواز مساعد نیست و اجازه پرواز نمیدهند.
با شنیدن مطالب حاج احمدآقا خیلی ناراحت شدم. برایم این جدایی و عقب ماندن از قافله سخت دشوار بود. ناگهان بیاختیار هق هق زدم زیر گریه. حاج احمدآقا نیز از گریهام اشک از چشمانش جاری شد. او گفت که دوباره از امام کسب تکلیف میکند، اما امام فرموده بودند، چون دستور دکتر است، اطاعتش واجب است، باید بمانم و تحمل و صبر کنم. همان روزی که امام به تهران رسیدند، عصر هنگام پزشک وارد اتاق شد، دیدم دارد تلویزیون را روشن میکند، گفتم: علاقهای به دیدن برنامههای تلویزیونی شما ندارم لطفا روشن نکنید. او با خنده به من گفت: میخواهم شما فیلم آیتالله (خمینی) را ببینید. از دیدن صحنههایی از خروج امام از پاریس و ورود ایشان به تهران و استقبال شورانگیز مردم ایران از پیشوا و رهبرشان بشدت منقلب شده و بغضم ترکید. زار زار گریه کردم که چرا من از این قافله نور عقب ماندم و چرا سعادت همراهی با کاروان امام را نداشتم. دکتر که حال زار مرا دید از کاری که کرده بود پشیمان شد و گفت: اگر میدانستم ناراحت میشوید و گریه میکنید روشن نمیکردم.
حدود 10 روز بعد از بیمارستان مرخص شدم، ولی نباید کارهای سخت انجام میدادم... در اولین فرصت با محل اقامت امام در مدرسه رفاه تماس گرفتم و از شهید عراقی خواستم از امام اجازه بگیرند تا من به سوی ایران حرکت کنم که حضرت امام فرموده بودند همان جا بمانند تا اگر یک وقت ما اینجا موفق نشدیم یا مشکلی پیش آمد، حداقل دستگاهی در آنجا برای تبلیغات و رساندن صدایمان داشته باشیم .
روز 22 بهمن من در طبقه دوم ساختمان بودم. وقتی رادیو را روشن کردم و صدای «الله اکبر، خمینی رهبر» شنیدم. تعجب کردم، ابتدا فکر کردم موج رادیو دستکاری شده است. دکتر فرهادی یا همان برادر فرهاد را صدا کردم و پرسیدم که آیا دست به رادیو زدهاید؟ گفت: نه! دوباره گوش کردم جملاتی مثل «اینجا ایران است»، «صدای انقلاب ایران» یا «صدای ملت ایران» و بعد سرود پیروزی ایران پخش شد. خدا میداند که ناگهان چه فریادی از قعر جان و با تمام وجود کشیدم!
*شما به عنوان يا رنزديك امام،ديدگاه ايشان نسبت ب ولايت فقيه چي بود؟
امام بر ضرورت محوریت وحدت ملی حول محور امام و ولایت هميشه تاكيد داشتند. امام برمساله ولایت بسیارتاکید میکردند. ایشان معتقد بودند همه حول یک محور خاص به عنوان ولی فقیه جمع شوند. اگر هر کسی بخواهد ساز خود را بزند محوریتی پیش نمی آید و معلوم نیست که چگونه می توانیم اسلام و انقلابمان را محفوظ بداریم . لذا محوریت مشخص است اما منیت ها موجب می شود با اهداف این محوربرخوردهایی صورت بگیرد و آنطور که باید و شاید اهداف و دیدگاهها ی امام (س) و رهبری پیاده نشود.
