به كوله پشتي ام برس!/سواران بيل/پشت خاكريز دشمن/حماسه حسابی

کد خبر: ۱۹۲۳۵۶
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۵:۴۱ - 12February 2011
ني زار اطراف قرارگاه دچار آتش سوزي شده و تا چند روز سوختنش ادامه يافت.هوا گرم بود و حرارت ناشي از سوختن ني زار هم گرما را مضاعف كرده بود . بچه ها تحمل مي كردند و هرگز صداي شكايت شان بلند نمي شد. در هيچ حالي شوخي و بذله گويي را از دست نمي دادند . يك روز كه با چند تن از دوستان، با قايق در ني زارها در حال گشت زدن بوديم، ناگهان از جلوي دشمن درآمديم . آنها مجهز تر از ما بودند و سريع قايق ما را هدف قرار دادند.
سعي كرديم دور بزنيم و به مقر برگرديم، اما اين كار طول كشيد و چند تن از بچه ها به شهادت رسيدند . وقتي از قايق پياده شديم و مجروحان و شهدا را از قايق خارج كرديم، يكي از بچه ها كه در بذله گويي و شوخ طبعي شهره بود، دمر كف قايق دراز كشيده بود . بلندش كردم و در حالي كه از شدت ناراحتي اشك مي ريختم، پرسيدم «؟ تير خورده؟ حرف بزن! بگو كجات تير خورده! او در حالي كه سعي مي كرد خود را زار نشان دهد، گفت :كوله پشتيم، كوله پشتيم !
من كه متوجه منظورش نشده بودم، پرسيدم :كوله پشتيت چی؟گفت: خودم هيچيم نشده، كوله پشتيم تير خورده، به او برس !! تازه فهميدم او حالش خوب است و گلوله اي به او اصابت نكرده . خدا را شكر كردم . مي خواستم از خوشحالي او را در آغوش بكشم كه متوجه شدم چه حالي از من گرفته . مي خواستم گوشش را بگيرم و از قايق پرتش كنم بيرون كه بلند شد و شروع كرد به بوسيدن من وگفت:لبخند بزن دلاور.بعد معذرت خواهي كرد . من هم خنده ام گرفت و تلافي كارش را به زماني ديگر موكول كردم.

سواران بيل
سيد اسدالله محلاتيان:
سال 1362 از طريق جهاد به اهواز رفتم و اولين عملياتي كه در آن شركت كردم، عمليات خيبر بود.
سردار پايدار فرمانده گردان بود كه به شهادت رسيد آقاي سنجري كه سمت معاون شهید پایدار را به عهده داشت، زخمي شد. با اين حال بچه ها روحيه شان را از دست نداده و به پيش روي ادامه دادند.
حين پيش روي پايم تركش خورد . تنها لودرمان هم در اثر تركش پنچر شده بود . راننده، سريع بيل را روي زمين گذاشت، مجروحان را داخل بيل گذاشت و بعد از پنچرگيري به عقب برگشت . رزمندگاني كه زخم هاي چندان عميقي برنداشته بودند، از سوار شدن در قسمت بيل لودر هيجان زده شده و مي گفتند: نمرديم و بيل سواري هم كرديم!
مرتب سر به سر هم مي گذاشتند. با ديدن خنده هاي پرنشاط بچه ها، هيچ غمي در دلمان نمي ماند و همه با هم در هر شرايطي خوش مي گذرانديم.

پشت خاكريز دشمن
يدالله بهروزي:
در عمليات خيبر در مهندسي رزمي بودم كه شيميايي شدم و حدود دو، سه ماه در تهران تحت مراقبت پزشكي قرار گرفتم . در اثر شيميايي شدن، مشكل تنفسي پيدا كردم و چشم هايم كاملاً نابينا شدند . با پي گيري پزشكان و پرستاران زحمتكش، بينايي ام را دوباره به دست آوردم و برگشتم جبهه.
اين بار كه به منطقه برگشتم ، رانند ة بولدوزر شدم و براي اولين مأموريت رفتم شلمچه . دشمن كه نمي خواست فاو را از دست بدهد، با رها كردن آب زير دست و پاي بچه ها، فرصت هر كاري را از آنها گرفته بود.
من بي خبر از همه جا رفتم پشت كارخا نة نمك و مشغول خاكريز زدن شدم . تا صبح كارم طول كشيد . صبح كه به مقر برگشتم ، در كمال حيرت ديدم همه مرا تحويل گرفته و مي بوسند! تعجب كردم و پرسيدم : چه خبر شده؟ من فقط يك شب نبودم، چي شده كه اين قدر عزيز شدم؟! بچه ها گفتند : مگر نمي داني چه حماسه اي آ فريدي و چه كار بزرگي انجام دادي؟
خدا وكيلي » : فكر كردم مي خواهند سر به سرم بگذارند . گفتم «! خسته ام، سر به سرم نگذاريد، مي خواهم كمي استراحت كنم .بچه ها در حالي كه براي بوسيدن من از سر و كول هم بالا مي رفتند، گفتند: تو ديشب بدون اينكه خودت هم بداني، رفتي پشت خاكريز دشمن و جلوي آب را بستي . ما هم ديشب نمي دانستيم تو كجايي و داري چه كار مي كني؛ اما امروز كه آب قطع شد، فهميديم كا ديشبت و بوده!

طراحي پل عظيم و شناور « خيبر » كه به عبارتي مي توان از آن به عنوان اولين پل شناور احداث شده در دوران دفاع مقدس جهت عبو ر نيرو، خودرو، ادوات و ... نام برد، به دست توانا، زحمتكش و پرتلاش جهادگران در منطقة باتلاقي جزيرة مجنون ساخته شد. ساخت پل خيبر نقش كليدي و حساسي را در اين عمليات ايفا نمود . از ديگر فعاليتها يي كه در جريان عمليات پيروزمندا نة خيبر صورت گرفت ، ساخت چهارده كيلومتر جاد ة عملياتي مزين به نام سيدالشهد ا(ع) در آب گرفتگي و باتلاق جزيره بود.
بچه هاي جهاد كرمان در شب طلائيه نيز خوب درخشيدند ؛ به طوري كه فرمانده وقت سپاه، محسن رضا يي، تلاش آنها را ستود و از جهاد كرمان به عنوان قوي ترين گردان مهندسي رزمي ياد كرده و عنوان كرد: «. كليد فتح عمليات خيبر به دست بچه هاي جهاد كرمان باز شد »

حماسه حسابی
عباس رئیسی:
عملیات خیبر در منطقه طلائیه ( جنوب ایران )بود وما در گردان امام محمد باقر (ع)  از لشکر 14 امام حسین (ع ) بودیم .
بعد از شکستن خط  مقدم ، حدود 7 کیلومتر پیشروی کردیم . به نزدیکی پل طلائیه  عراق که رسیدیم ، پشت  یک جاده شنی متوفق شدیم . حدود ساعت 2 بامداد بود که عراقیها برای بازپس گیری مناطق از دست داده خود با خودروهای مملو از نیروهای پیاده به ما نزدیک می شدند . نیروها در 200 متری ما ، پشت خاکریز های مقطع و چاله های تانک پیاده می شدند تا پس از سازماندهی و هماهنگی به ما حمله کنند .
شهید احمد حسامی دیده بان توپخانه لشکر 14 بود .و در این عملیات به گردان ما مامور شده بود . به علت شهادت جانشین گردان در همان ابتدای حرکت گردان ، مسئولیت معاونت گردان به او سپرده شد . وقتی متوجه حضور نیروهای عراقی در نزدیکی گردان شد به ما گفت : بچه ها ، باید قبل از اینکه سازمان پیدا کنند ، ، به آنها هجوم بیاوریم .
قبل از اینکه کسی داوطلب شود خودش آماده شد . او گفت مواظب من باشید. من می خواهم از تاریکی شب استفاده کنم .و به آنها نزدیک شوم و آنها را در همان حال که از ماشین پیاده می شوند به رگبار ببندم .
لحظه ای بعد شهید حسامی با یک قبضه کلاشینکوف و یک جیپ خشاب از خاکریز خودی جدا شد و به طرف عراقی دوید . دقایقی بعد صدای رگبار از طرف مقابل به گوش رسید .
ما مضطرب در انتظار برگشت احمد بودیم . بالاخره برگشت و گفت : بچه ها جایتان خالی . هر چه فشنگ داشتن نثار عراقی ها کردم . یک کمین خوبی پیدا کردم . عراقی ها باورشان نمی شد که من در جمعشان هستم . احمد مجددا خشابها را عوض کرد و برای بار دوم به طرف عراقی ها حرکت کرد . این دفعه رگبار تیربار عراقی ها به طرف خاکریز ما شروع شد . انگار متوجه حضور ما در آن نزدیکی شده بودند .
احمد مجددا به  آنها نزدیک و در کمینگاه خود مخفی می شوذد و کار خود را به نحو احسن انجام می دهد . عراقی ها احتمالا متوجه حضور یک نفر نغفوذی در جمع می شوند ، چون تیر اندازی عراقی ها به اطراف خود و طرف ما یک لحظه قطع نمی شد .
سر انجام احمد در زیر رگبار گلوله ها ، سر حال و خندان خود را به خاکریز خودی رسانید و گفت : امشب خیلی از آنان مجروح و کشته شدند .
با طلوع صبح و روشن شدن هوا ، عراقی ها که نیروهای زیادی نزدیک ما پیاده کرده بودند با پشتیبانی آتش سنگین توپخانه و تانکهای خود به سمت خاکریز های ما پاتک کردند . بعد از درگیری طولانی با آنها مجبور به تغییر مواضع شدیم . وقتی به خاکریز خط دوم خودی عقب رسیدیم احمد را در جمع خود ندیدم . این شیر جبهه جنگ در همان عملیات مفقود الاثر گردید .





 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین