روی جاده سید الشهدا
حاج بهروز در این طرح سمت فرماندهی اجرایی را نیز – به اصرار مهندس شهید، فرمانده لشکر 31 عاشورا، مهدی باکری – عهده دار شده بود.
حاج بهروز از همان هنگام که قطعات پل خیبر در زیر آتش سنگین دشمن در محل آن نصب می شد متوجه شد که پل خیبر با اینکه از نظر ایمنی در مقابل صدمات ناشی از انفجار و ترکش از طرح های معمول دنیا، بسیار بهتر است ولی به صرفه نیست که تا مدت زیادی در محل باقی بماند. چرا که تعمیر آن هزینه بالایی را طلب می کرد. بنابراین فکر احداث جاده ای در هور د راندیشه اش شکوفا شد ؛ اما این کار با توجه به وضعیت خاص جغرافیایی هور چندان هم آسان نبود، مگر اینکه از روش خاص مهندسان مومن جهادگر استفاده می شد. استفاده از عنصر توکل، مثل فوم و فایبر گلاس در خیبر و خاک در جاده سیدالشهدا ضروری بود. توکل یکی از مصالحی است که در هیچ جای دنیا به هنگام طراحی و اجرا محاسبه نمی شود.
ما بیش از از این در ابتدای این فصل، از گذرگاهی سخن گفتیم که خارج از محاسبات مادی دنیاست. گذرگاه هفتم ! برای حاج بهروز که در دامن خانواده ای مذهبی مثل خانواده اکبر آقا پرورش یافته بود، این یک موضوع بسیار عادی بود که در انجام کاری که از نظر علمی احتمال موفقیت کم است، به خدا توکل کند. دیگر جهادگران هم مثل حاج بهروز !
در هر صورت احداث جاده به تصویب رسید و ده روز پس از نصب پل خیبر عملیات احداث جاده آغاز شد. کار کوچکی نبود، نزدیک به 15 کیلومتر جاده در میان هور، جاده ای به عرض هفده متر! این کار فقط از پشتکار و توکل رزمندگان جهادگر برمی آمد.
آزمایشهای لازم از آب و خاک و گل ولای هور قبلا انجام شده بود و اکنون، چند جهادگر در کنار هور نشسته بودند و بی توجه به انفجار خمپاره ها روی کاغذی نقشه جاده را می کشیدند و راههای حفظ و استحکام آن را بررسی می کردند. باید آنقدر خاک در هور می ریختند که جاده سر از آب در بیاورد و از میان گل و لای نمایان شود. ظاهر کار ساده به نظر می رسد. خاک در هور ریختن ! ولی آنان که این امر را ساده می انگارند، هیچ اطلاعی از شرایط جغرافیایی و اثرات تخریبی هور بر خاک ندارند. انتخاب خاک مورد نظر خودش مساله ای بود، حرکت آب در هور و مسیر انتخابی و باتلاقهای سر راه و عمق هور مساله ای دیگر ! و شرایط کار در هور، کارشکنی و حملات دشمن در حین انجام کار، امکانات و وقت بسیار محدود هم، هر یک مشکلی بود که فقط در عمل می توان متوجه عظمت آن شد. بسیاری از کارشناسان، امیدی به دوام کار نداشتند ؛ ولی حاج بهروز دوام کار را به خدا سپرده بود.
کار احداث جاده شروع شد. وقتی که اولین کامیون، خاک خود را در هور خالی کرد. دلها به اتمام کار امیدوارتر شد. شهید مهندس باکری که به کار سرکشی می کرد، پرسید: « کی تمام می شود؟»
حاج بهروز زیرکانه جواب داد: « کاری که شروع شده مثل این است که تمام شده است.»
بیش از 1000 کامیون کمپرسی نزدیک به دو ماه ونیم در حمل خاک به کار گرفته شد. رانندگان کامیون ها، انگار که در میان انفجار و آتش به دنیا آمده اند و هیچ وقعی به ترکشی که هر لحظه در کمینشان بود نمی گذاشتند.
گزارش کارشناسان حاکی از این است که در طول زمان احداث جاده، بیش از 12000 گلوله توپ، روی جاده و اطراف آن منفجر شده استو علاوه بر این گلوله ها، دشمن به کمک هلی کوپتر به نیروهای فعال در جاده حمله می کرد و دستگاههای راهسازی را مورد هدف موشک قرار می داد.
برای ایجاد سرعت در کار، احداث جاده از سوی جزایر هم آغاز شد که تا پایان اجرای طرح، نزدیک به 2200 متر جاده از سمت جزایر مجنون احداث گردید.
قابل ذکر است که برای حفظ جان افراد خاکریزی هم در حاشیه سمت دشمن جاده احداث شده بود. که جاده را از دید دشمن می پوشاند. چیزی به اتمام کار باقی نمانده بود، شهید باکری برای بازدید آمده بود. جاده در حال اتمام را دید و با خوشحالی گفت:
- بهروز جان مثل اینکه کار تمام شده است. دست شما درد نکند.
مهندس لبخندی زد و زیرکانه گفت: کاری که تمام نشده، انگار که شروع نشده است.
وقتی که جاده از دو سو به هم نزدیک شد. جهادگران به وجد آمده، قبل از اینکه جاده به هم وصل شود. به آب می زدند و یکدیگر را در آغوش گرفته، تبریک می کفتند. روز سوم شعبان، در جشن میلاد امام حسین، جاده کمل شد و نام « سید الشهدا» را به خود گرفت.
کار و تلاش راننندگان کمپرسی برای حاج بهروز مثل اسوه شده بود. در این باره آقای « مهندس بابازاده» که مدتی مدیر عامل شرکت سازه پردازی بود می گوید که حاجی رانندگان کمپرسی را جهادی تر از همه می دانست. علت آن هم این بنود که می گفت رزمندگانی که به جبهه می آیند شکی نیست که جان بر کف و میدان آمده اند ؛ ولی رانندگان کمپرسی هم جان بر کف گرفته اند و هم مال.
پس از احداث جاده سید الشهدا، دیگر نیازی به پل خیبر نبود. قطعات آن را از هم جدا و پل را جمع آوری کردند.
شایان یادآوری است که از همین قطعات، در عملیات بدر و یا در نواحی شمالی هور و حتی روی رود کارون بهره برداری شد.
عملیات بدر یک سال بعد از عملیات خیبر انجام گرفت که منطقه عملیاتی آن حدفاصل « العزیز» تـا « القرنه» را شامل می شد و در این عملیات رزمندگان اسلام با عبور از دجله و قطع جاده استراتژیک بصره – بغداد، ضربه سنگینی به عراق وارد کردند و به اهداف مهمی دست یافتند.
شهادت سردار سپاه اسلام، شهید مهندس باکری در این عملیات، دل حاج بهروز را به شدت لرزاند. او اگر چه از شهادت آقا مهدی واقعا غمگین و متاثر شد ؛ ولی با این حال شهادت را حق او می دانست و می گفت که مرگ در راه خدا برازنده مهدی بود. اصلا چه مزدی بهتر از سینه شرحه شرحه و جسم سوخته برای عاشقی مثل مهدی وجود داشت. لباس شهادت برازنده او بود. گفتیم که از این اتفاقات دل حاج بهروز به شدت لرزید و او را هم مشتاق رفتن کرد.
کــــاش دایــم دل مــا از تو بلــرزد ای عشق
آن دلی کز تو نلرزدبه چه ارزد ای عشق؟!
گویی باز آن مبارزه درونی در وجود حاج بهروز شدت گرفت. آیا طلب شهادت واقعا فرار از مسئولیت سخت زندگی است؟ یا آیا نگرانی او در باره عقب افتادن و ناقص ماندن کارها، دلشوره درستی است؟ آیا این دلواپس بی اعتمادی به خدا نیست؟ بعد به خود جواب می داد، بهانه های خوبی می آوری بچه مسلمان ! مرد ماندن و جان کندن نیستی که به دنبال شهدا و شراب شــهادت، تشنگی می کنی. شهادت راحت ترین راهی است که می توان انتخاب کرد. شهادت شراب گوارایی است ؛ اما فرق است بین شراب نوشیدن و شراب شدن !
آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
تشنگان گر آب جویند از جهان آب هم جوید به عالم تشنگـان
حاجی در این مجادله نمی دانست که درکدام سوی این مناظره و منازعه ایستاده است و حیرت زده در میان کشمکش درونی خود به دنبال جواب می گشت. نگران شهید شده نبود، چرا که دنیا را با اگر و مگر سپری نکرده بود که در حسرت کاشکی از مرگ فرار کند ؛ اما دلواپس شهید نـــشــــدن بود. می ترسید که دست فریبکار دنیا حاصل همه مجاهدتها و تلاشهای مومنانه اش را برباید و او راتهی دست کند.
وقتی به یاد توصیه پیش بینی حکیمانه آقا مهدی می افتاد، تنش می لرزید و به خدا پناه می برد. مهندس باکری روی به سربازانش کرد و گفت: « آنها که از روزهای پر خطر جنگ جان سالم به در می برند سه دسته خواهند شد. یک دسته از آنها،به همه چیز پشت پا می زنند و به دامن دنـــیـــــــا می آویزند. آخرتشان را می فروشند و با آن لذت دنیا می خرند. دسته دوم از گذشته خود پـــشیمان می شوند و نسبت به دین خدا بی تفاوت می گردند. اینها هم دست کمی از دسته اول نخواهد داشت اما دسته سوم کسانی هخواهند بود که دین فروشی دسته اول و بی تفاوتی گروه دوم دلشان را خواهد سوزاند. با دست و پای بسته خیانتها را خواهند دید در حالی که مصلحت فریاد زدن نخواهند داشت. چه روزگار سختی خواهد بود روزگار بعد از جنگ ! دعا کنید که شهید شوید ؛ چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و...»
حاج بهروز اینها را به خاطر آورد و لحظاتی مات و متحیر در فکر فرو رفت و برای رهایی از حیرت و سرگردانی به خدا پناه برد « الا بذکر الله تطمئن القلوب» وقتی بخود آمد دلش آرام یافته بود.
وقتی که فلسفه مرگ و زندگی برایش حل شده است، اصلا چه ربطی به او دارد که قسمتش زندگی است یا شهادت؟ اصلا چه فرقی بین این دو تقدیر است؟ به خودگفت: آنچه به آدمی مربوط می شود این است که سرش را بیندازد پایین و به بندگیش بپردازد، بندگی به معنای عام.
