پلاکهای تنها مانده/هنوز زنده ام

کد خبر: ۱۹۲۳۶۲
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۶:۱۲ - 12February 2011


الآن دقیقا روبروی من. اون منطقه وسیعی که شما نگاه میکنید این منطقه منطقه هور العظیم که یه کمی که جلوتر برینبه سمت شهر هویزه میشه هور الهویزه. به سمت عمق که برین میشه دریاچه امٌ نعاک .
که اون هور محور دو تا عملیات بود - بدر و خیبر-
جایی که ما ایستادیم، طلائیه، و این دژی که الآن از روش اومدین، و اینطرف ، فقط محور یک عملیات - محور عملیات خیبر-.
این سمت ما که خب منطقه ای هست که می ره به سمت کوشک، زید، ایستگاه حسینیه و خرمشهر و شلمچه ... اونطرفی که شما خودتون رفتین و دیشب هم اونجا بودین.
تووی عملیات خیبر ما سه تا محور داشتیم:

-یه محور که بروبچه های آذربایجان بودن . لشکر 31 عاشورا. که عزیزمون(حاج گاظم) براتون گفتن، که قرار بود، با قایق از داخل هور عبور کنن و و برن سمت جزایر.
-یکی هم بچه های لشکر 8 نجف اشرف. بچه های نجف آباد اصفهان. که قرار بود اینها رو هلیبرن کنن پشتی عراقیا
-و بچه های لشکر 27 محمد رسول الله . بچه های تهران. که قرار بود روی همین دژ حرکت کنن- دژ جمهوری- و بیان این سه راهی رو بگیرن و این منطقه را برن جلو به سمت کانال سوئیپ و وصل بشن به بچه هایی که از طریق آب اومده بودن و بچه هایی که هلیبرن شده بودن.
-و یکی هم بچه های لشکر ما . لشکر 14 امام حسین. بچه های اصفهان. که ما قرار بود توی زید با بچه های ارتش عمل کنیم.

دو اتفاقی عجیب افتاد:
یکی ما توی زید کارمون گره خورد و خط شکسته نشد و تعداد زیادی از بچه های ما شهید شدن و عملیات حسب ظاهر و به تعبیر دنیایی ما شکست خورد،توی اون محور .
توی طلائیه رو هم فعلا نمی گم تا بریم اونطرف...
بچه هایی که با قایق رفته بودن تونسته بودن برن جزایر رو بگیرن. از این طرفم که بچه ها هلیبرن شده بودن پشت عراقیا.زیدم که گفتم کلا تموم شد عملیاتش.
ما رو کشوندن سمت عقب، گفتن آقاجون طلائیه کار گیر کرده، بروبچه های لشکر محمد رسول الله دو شب زدن به خط . توی دو مرحله زدن به این سه راهی(جایی که این گودی هست)
 این عقبشم دژ بود .یعنی یه جاده خیلی بلندی که بینش کانال بود و سنگر کمین و میدون مین .به سمت عقب این دژ این دژ جمهوری بود.بچه هادوبار زده بودن به اینجا و عراقیها تو این دژ مقاومت کرده بودن. اون سمتی دژ کاملا آب گرفتگی بود آ این طرف حالت باتلاق مانند و کانال و موانعی که خیلی زیاد بود.
من بعد از جنگ رفتم توی دلی حور،یازده ردیف موانع که: والمری هایی بود که با نبشی کار گذاشته بودن آ از آب بالا بود تا قایق نتوند ردبشد. یارده ردیف موانع فقط من شمردم، خدا وکیلی چیزه ساده ای نیست من آلان فکرشا می کنم تنم می لرزه . یازده ردیف پشت سرهم دیگه –یعنی 11مرحله عملیات – 11 مرحله جنگیدن تا بتونی فقط به اینجا برسی.
خب دو مرحله بچه های 27 عمل کردن که نتونستن خط روبشکنن

هنوز زنده ام
عباس داوری :
در منطقه عملیاتی خیبر ، یک شب با برادر عباس مزروعی جهت کمک به برادران مهندسی رزمی نجف اشرف به خط مقدم رفتیم . دو دستگاه بولدوزر و لودر که از دشمن غنیمت گرفته بودند به ما تحویل دادند . یکی از دستگاه ها موقعی که کار می کرد از اگزوز آن آتش بیرون می آمد و باعث می شد دشمن محل ما را شناسایی کند .
چاره ای نبود و باید با همات وضعیت کار را ادامه می دادیم . دشمن آتش پر حجمی بر اطراف ما می ریخت . پس از اتمام کار ، به خاطر آتش شدید دشمن مسیر خود را تغییر دادیم . در راه دیدیم که یک نفر داخل گودالی افتاده و بی جان است . او را به عقب منتقل نمودیم . در بین راه متوجه شدیم . چشمهایش حرکت می کند . کم کم به هوش آمد . در حالی که چهره ای خون آلود داشت ، پرسیدیم چه مدت است اینجا افتاده ای ؟ گفت : چند روز است که مجروح شده ام و هنوز زنده ام .

در منطقه عملیاتی خیبر یک ستون تویوتا جهت عبور از روی پلهای خیبری که 14 کیلومتر طول داشت پشت سر هم صف کشیده بودند . من راننده تویوتا بودم و مصطفی اسدی کنارم نشسته بود . هنگامی که راه عبور باز شد به مصطفی گفتم : من که نمی توانم روی این پل و دور این هوای تاریک رانندگی کنم . حقیقتش را بخواهی جراتش را ندارم . اوپشت فرمان نشست و حرکت کرد . با سرعت و اطمینان خاطر عجیبی رانندگی می کرد . مثل اینکه در جاده آسفالت رانندگی می کند .
پلهای خیبری زیر چرخهای تویوتا بالا و پایین می رفت . من کنار درب نشسته بودم که اگر تویوتا داخل آب سقوط کرد خود را بیرون بییندازم ولی اکبر با خونسردی کامل این 14 کیلومتر را عبور کرد و به جزیره رسیدیم .

مدتی بعد از عملیات خیبر یک روز حاج حسین خرازی به مقر مهندسی آمدند و حاج حسن فتاحی را احضار نمودند که همراه او به خط برود . او می خواست از نزدیک به امور بچه های مستقر در خط رسیدگی کند . و در مورد مسائل مهندسی  توصیه های لازم را بنماید . همراه آنها به خط رفتیم . حاج حسین یکی یکی با بچه ها احوالپرسی می کرد و از مشکلاتشان سوال می کرد . پس از مدتی قرار شد باز گردیم . در این وقت دشمن آتش سنگینی در منطقه می ریخت . هنگامی که سوار تویوتا شدیم حاج حسین گفت : قبل از حرکت سه صلوات  و یک آیت الکرسی بخوانید و حرکت کنید . این کار را کردیم و در میان آن همه گلوله باران شدید ، آسوده خاطر به عقب بازگشتیم و برای هیچ کدم هیچ اتفاقی رخ نداد . برایم جالب بود که سه خصوصیت شجاعت ، توکل و توسل به خداوند در حاج حسین جمع شده بود .


 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین