تو کجا ، این جا کجا؟

کد خبر: ۱۹۲۳۶۳
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۶:۱۴ - 12February 2011


من هم نیامده ام که برگردم .
یکی از بچه ها گفت : داریم رو طرح و برنامه ها کار می کنیم . قضیه جدی است .
من اینجا می مانم . تازه اگر بخواهید هم ردم کنید ؛ نمی روم .
بنا شد تا پیش از عملیات خیبر آن جا بمانیم . برو بچه ها کنجکاو بودند چطور آنجا را پیدا کرده ام : از شواهد و قرائن ، ریز ریز فهمیدم و حدس زدم باید خبرهایی باشد .
اما در واقع بخش اعظم قضیه در خوابی که در کرمانشاه دیده بودم آب می خورد . چهره نورانی و چشمان زلال حضرت امام پیش رویم بود . ایستاده بودند و نگاهم می کردند . شنیدم که فرمودند : پیروزی بر عراق از راه شلمچه است . و همین خواب کوتاه تاثیر عمیقی بر من گذاشته بود . بی قرار شده بودم و خود را رسانده بودم به منطقه جفیر و از پاسگاه برزگر سر در آورده بودم .
دو سه روز روی کالک عملیاتی کار کردیم و راه های مختلف را سنجیدیم . شب سوم اسفند سال شصت و دو ، با تویوتا تا نزدیکی های جزیره رفتیم . رضایت نداده بودند در عملیات شرکت کنم . چندین مرتبه گفته بودند : تو باید همین عقب بمانی .
این همه تلاش کردئم تو حمله همراه بچه ها باشم . حالا این جا بمانم ؟
حالا بمان تا ببینیم چه می شود .
خوانده بودم این طور می گویند که ماندگار شوم . اصرارم را که دیدند ، دیگر حرفی نزدم . از دور آقای باکری را کنار اسکله شناختم . خدا را شکر کردم که چفیه بیشتر اوقات همراهم است . با صورت چفیه پوش ، لابه لای بچه های لشکر عاشورا از مقابل اسکله گذشتم . سوار قایق ها شدیم و زدیم به راه . شکم قایق آب سرد و تیره هور را می شکافت و به جلو می سرید . محورهای اطراف الله اکبر را گرفته بودند . و صدای تیر اندازی واضح به گوش می رسید . از بیسیم خبر موفقیت یکی دو محور را در همان ساعات اولیه شنیدیم . عراقی ها یکه خورده و ترسیده پس می نشستند . درگیری شدید و حاد نبود . دشمن در اغلب نقاط مرعوب و دستپاچه ، فرصت عکس العمل سریع و به موقه را از دست داده بود . تا دمدمای صبح در آبراه ها بودیم . خیلی جاها از نزدیک کمین های عراقی که در دل هور کاشته شده بودند ، عبور کریم . هوا روشن شده بود که پا به قسمت شمالی جزیره گذاشتیم .
حدود نه صبح در نزدیکی نشوه آقای حمید باکری را دیدم . عراقی ها عقب رفته بودند اما آن اطراف وضعیت مشخصی نداشت .و خوش و بشی کردیم و از وضع منطقه پرسیدم .
بچه ها هنوز جاگیر نشده اند . چیزی روشن نیست ...
میان صحبتهایمان چشمم افتاد به ستونی از نیرو . جا خوردم . با دوربین آویزان گردنم  نگاه کردم . از سمت چپمان می آمدند و دور و بر هشتصد – نهصد نفری بودند با خودرو و تانک و نفر بر و کامیون .
آن جا را !
و با اشاره دست ستون را نشان دادم . گفتم : دارند می آیند ... می بینی ....
احتمال دارد پشتمان را ببندند .
تصور کردم اگر برسند به پدی  که قایق هایمان درش مستقر بود و تدارکات و امکانات لشکر عاشورا از آن محدوده تغذیه می شد ، سخت بتوانیم از حلقه محاصره در بیاییم . گفتم : باید زود جلویشان را بگیریم . تهدادی نیرو آر. پی .جی بفرستید تو دشت تا آن تکه را تامین کنند ، مخصوصا سه راهی را .
نگاه برادر حمید باکری اطراف را می کاوید : درست است باید همین کار را کرد .
دستور داد و تعدادی نیرو را فرستاد سمت سه راهی پشت سرمان . از نو دوربین انداختم و ستون را زیر نظر گرفتم . خوب که نگاه کردم ، یکهو  از قضیه سر در آوردم .
به نظر می آید آرایش نظامی ندارند ... نگاه کنید ... واخورده و بی نظم اند .
فکر نکنم برای حمله آماده باشند .
در حالی که از چشمی دوربین عراقی ها را می دیدم ، گفتم : اشتباه نکرده باشم دارند می آیند پناهنده شوند .
آقای باکری با حرکت سر تایید  می کرد . حدود هزرار نفر نیرو با تجهیزات و ساز و برگ ... اگر دست به اسلحه می بردند . با دو گردان نیرو رو به رو می شدند و امکان داشت آن جا ر ا بگیرند و شاید همه ما را از بین می بردند . گفتم : ترس که بیفتد به جانشان ، هزاری هم  که نیرو داشته باشند خودشان را می بازند. جریزه حمله را ندارند .
تا خواستیم بگویبم دست نگه دارید و نزنندشان یکی از آرپی جی زن ها موشک را فرستاد . گلوله که هوا را شکافت ، ستون شان به هم ریخت   . یکی از نفربرهایشان آتش گرفت .ولوله بلند شد و قال و قیل کنان اسلحه هایشان را انداختند ، دستها روی سر ، راه افتادند . بچه ها مراقبشان بودند تا به خاکریز رسیدند . خطی ازسلاح و مهمات به چشم می خورد . نمی دانستیم چطور جمعشان کنیم . با چهره های ترس خورده و دست های قفل شده پشت گردن ، از جلویمان می گذشتند . رزمنده ها بردندشان در پناه خاکریز مربعی شکلی که دورتر زده بودیم . نگه شان داشتند تا ترتیبی برای تخلیه شان داده شود .راه جاده ای را که وسایل نظامی وسطش پخش بود . پیش گرفتم . حول و حوش جاده را نگاه کردم که توی هوز چیز گرد سیاهی نظرم را جلب کرد . چیزی شبیه سنگ یا پرنده ای مثل مرغابی یا ... شک کردم . لوله کلاشینکف را گرفتم طرفش . انگشتم روی ماشه مردد بود . با اولین گلوله کنار مرغابی ، هور صدای غریبی کرد . بیش از چهل نفر از توی آب و میان نی ها سر بلند کردند . هنوزر گوله دیگری از دهانه سلاحم بیرون نیامده بود که الموت الصدام گفتند و دست ها را با لا گرففتند  بالا . با اشاره اسلحه . از آب بیرن آمدند از روی جاده فرستادیمشان سمت خاکریز مربعی ،پیش باقی اسرا . از سر و ضع و ریخت و قیافه شان معلوم بود خیلی وقت توی آب بوده اند . وقتی موقتا پشت خاکریز جایشان می دادیم ، می دانستیم شب گذشته موقع حمله غافلگیر  شده اند و در تاریکی خزیده اند توی هور ، میان نیزارها پنهان شده اند . لابد پیش خودشان تصور کرده بودند تا برگشتن نیروهایشان و پس گرفتن منطقه ، همان جا مخفی می شوند . اما وقتی به روز خورده بودند و دیده بودند خبری نشده ترسیده بودند بیایند بیرون . در سایه خاکریز نگاه همان کرده بودند و می خواستند از چشم ها عکس العمل ما را بخوانند . یکی از بچه ها با اشاره بهشان حالی کرد :
می فرستیمتان ...... می فرستیمتان عقب ....عقب ........
و پشت سر را نشان داد . از واهمه ای که موقع بیرون آمدن از هور در نگاهشان می چرخید ، کم شده بود . یکی از رزمندها به خنده گفت : چه آبی از رخت و لباسشان می چکد .... حسابی خیس خورده اند ها !
جلوتر ، برادر حمید باکری کنار پل ارتباطی شمالی جنوبی جزیره ایستاده بود و داشت نیروها را هدایت می کرد . تا جاگیر شوند . برادر کاظمی ، فرمانده لشکر نجف اشرف ، هم یگانهای خودش را راهنمایی می کرد تا مستقر شوند . با صدای پوپ پوپ و بم و پی در پی بالگردهای عراقی رفتم توی کانال دست راستم ایستادم . بالگرد نزدیکتر آمد تنوره راکت هایی که پرتاب می کرد به هوا و آسمان پنجه می کشید . حمید باکری بلند شد رفت به نیروها چیزی بگوید که سر در گم نشوند . بالگرد در هوا پهلو گرفت و چرخید . به نظر می رسید می خواهند دور بزند . راکت دیگری شلیک کرد . یک آن دیدم راکت خورد روی پل و شعله سرخی پخش شد و هلیکوپتر دور شد . دو نفر دو سر برانکاری را گرفته ب.دند و بدو می آمدند .
آقا ... برادر .... ! کی را دارید می برید ؟
و به برانکارد اشاره کردم . آن که جلو تر می رفت ، همان طور که سرش پایین بود گفت : حمید باکریست .... شهید ...
برای لحظه ای سر جای خودم ماندم . حمید باکری .... حمید .... باکری شهید شد ؟
ساعتم را نگاه کردم از ده گذشته بود . تا  آن موقع ، دو سه تا از کامیونهایی که ظاهرا وابسته به شرکت نفت عراق بودند و روی چاه های اطراف کار می کردند ، بی اطلاع از وضع منطقه با نیروهای ما مواجه و تسلیم شده بودند . از کنار یکی از کانال ها رد می شدم که صدای تیر اندازی بلند شد . اول صدای یک سلاح و بعد رگبار کلاش ها . از طرف سیل بندی بود که لشکر نجف پشتش پناه گرفته بود . یکی دیگر از کامیونهای هینو عراقی اسیر گنگی منطقه شده بود . از توی خط سر درآورده بود . روی سیل بند پیچ واپیچ و نامتعادل می آمد . گلوله ها به پیشانی و پهلو هینو  می نشستند . سر تقاطع منحرف شد و واژگون افتاد .
چند عراقی داخل کامیون کشته شده بودند و دیگ های مرغ و برنج  یله شده بود . یکی گفت : کامیون حمل غذا هم گذارش به این طرف ها می افتد !
پیدا بود خود عراقیها هم منطقه ای را که از دست داده بودند ، درست نمی شناختند .
ساعت یازده رسیدم به محدوده ای که شبیه مواضع توپخانه هایشان بود . با صدلی بلند سوال کردم : بچه های شناسایی قرارگاه کربلا 12 همه هستند ؟
یکی از رزمنده های گروه ، نزدیک سیل بند سوم داشت . به سلاحش خشاب می گذاشت . جواب داد : بیشتری ها هستند .
کامیون عراقی گل مالی شده ای دور تر دیده می شد . حدس زدم باید از شب گذشته جا گذاشته باشندش . وقتش بود . بچه ها را جمع می کردیم و بر می گشتیم در برنامه قرار نبود گروهمان آن جا بماند . با بچه ها صحبت می کردم که صدای تیر اندازی های دشمن شدید شد . مشخص بود دشمن خیلی نزدیک است . از طرف نشوه آمده بودند و داشتند َآنجا را می گرفتند . نیروهایمان عقب تر رفته بودند و ما متوجه نشده بودیم . فاصله مان با عراقیها خیلی کم شده بود . یکی از بچه ها را صدا کردم .
آن ایفا را می بینی ..  بپر  روشنش کن ، بیاورش .
دیگر فقط صدای وز وز رگبار گلوله می شنیدم . ایفا را روشن کرد و دور زد . هفت هشت گلوله روی بدنه کامیون لک انداخت و آهن دهان باز کرد . میان شلیک ها فریاد زدم : بروید کف کامیون بخوابید .... بجنبید ... اسیر شدیم ها ...
در جلوی ایفا را باز کردم ! پایم روی رکاب بود .
زود باشید و.... بپر بالا ...
ایفا آرام می گرفت و بچه ها دانه دانه سوار می شدند . نشستم و در را بستم . برویم ، کسی دیگر نمانده .راننده پا بر پدال گاز گذاشت و ایفا جا کن شد . رفتیم تا نزدیکی تاسیسات نفتی عراق که کارگرهای سودانی رویش کار می کردند . از کامیون که پایین آمدم . مهدی باکری را دیدم لحظه ای را به خاطر آوردم که برادرش را با برادرنکارد می بردند . مرا دید و دست بلند کردم . داشتند وضعیت دشت را بررسی می کردند و ماموریت تثبیت و تامین را روشن می کردند .
سلام آقا مهدی ، خسته نباشید !
سلام . در مانده نباشی . چه طوری ؟ اینجا چکار می کنی ؟
نمی دانم چطور شد که زبانم نچرخید و روی چه حسابی نگفتم برادرش شهید شده است . شاید به خاطر این تصور که حمید را آورده اند عقب و ایشان به زودی با خبر خواهند شد . گفتم : دارم می روم قرار گاه نجف ، کار دارم آن جا .
با چشم های شادش نگاهم کرد .
مواظب خودت باش که این جا صدمه نبینی .
در حالی که به چهره پر مهرش چشم دوخته بودم ، با لبخند جواب دادم : بابا من طوریم نمی شود . می دانی که آفت نداریم .
خداحافظی کردیم . رزمنده ها کم کم داشتند مستقر می شدند و یگان ها به هم دیگر می پیوستند . خطوط مشخص می شد و همه برای حفظ منطقه آماده می شدند .
دیگر کاری برای من نمانده بود . بار و بلدیلم را بستم و راهی کرج شدم .
دو سه روز می شد که آمده بودم به کرج که پیکی از جبهه آمد سراغم .
حاج همت گفته هر طور شده پیدایتان کنم .
تو جزیره کسی به من چیزی نگفت .
حاجی گفت بهتان بگویم حتما بیایید . تو قرار گاه نجف پیدایتام نکردیم . چه کار مهمی است که این همه راه را آمده اید ؟
و به تویوتایی که خاک جبهه رویش نشسته بود ، اشاره کردم .
معاون لشکر ؛ آقای زجاجی شهید شدند . گمان کنم حاجی نظرش هست شما را بگذارد جای او یا مسئول اطلاعات عملیات لشکر .
کفش و کلاه کردم و با تویوتا راه افتادیم . حاج همت را از خیلی وقت پیش می شناختم .وقتی قرار بود در جبهه های غرب عملیات داشته باشیم ، سپاه  یازده قدر را سر و سامان دادند و مرا به عنوان مسئول اطلاعات عملیات انتخاب کردند . حتم داشتم مسئله مهمی پیش آمده که فرستادند دنبالم . بعد از راه طولانی جنوب و پشت سر گذاشتن جاده ها ؛ سوار هلیکوپتر شدم . جزیره از بالا قهوه ای تیره بود و خطوط و خاکریزها برجسته و روشن تر توی چشم می زد . خلبان آهسته ارتفاع کم کررد و گوشه ای از جزیره فرود آمدیم و یکراست به قرار گاه رفتم . حاج همت را دیدم . با کسی حرف می زد . از حرکات تند دست و لحن صدایش معلوم بود از چیزی دلخور است . با فاصله ایستادم و جلو نرفتم . از حرف هایش تکه هایی را می شنیدم . به خاطر نبودم جاده برای تدارکات و شرایطی که در آبو و هور داشتند ، پشتیبانی دلخواه به مشکل برخورده بود . هلی کوپتر ها نتوانسته بودند بلدوزر و لودرهای لازم برای بالا بردن ارتفاع به خاکریز ها را برسانند . بچه ها زیر آتش بودند و حاج همت از این بابت ناراحت بود . وقتی او را این قدر گرفته دیدم ، برگشتم . رفتم به محورها و سر و گوشی آّ دادم و وضعیت کلی را بررسی کردم .
فردا با موتور سیکلت به قصد قرار گاه راه افتادم . قبل از آن سری به خط زدم . موتور را پشت خاکریز کوتاهی گذاشتم و رفتم . دشمن به شدت خطی را که حد لشکر بیست و هفت به حساب می آمد زیر آتش گرفته بود . شهدا و مجروح ها دور و نزدیک روی زمین بودند . دم به دم گلوله خمپاره این سو و آن سو زمین را می لرزاند و ترکش انفجارها توی هوا پخش می شد . حال و روز طوری بحرانی و وخیم بود که نمی شد زخمی ها را انتقال داد . رزمنده هایی که از عقب خط می آمدند ، چند قدم به چند قدم خیز می رفتند و انفجار گلوله ای را در نزدیکی شان شاهد بودند و از نو برمی خاستند . . چند گام دیگر ، دوباره جیغ خمپاره و با سینه به زمین چسبیدن .
راهی را که تا رسیدن به خط در پیش داشتیم این شکلی پشت سر می گذاشتیم . آتش و گلوله روی جاده ها و حتی مسیرهای پشت خط ، سنگین و پر خطر بود .
وانت باری مارپیچ و با سرعت در راستای خط ، گودال ها و برآمدگیها را رد می کرد و می ایستاد . چند نفر از آنهایی که آنجا بودند تسمه سلاح ها را به شانه انداختند و خم شدند . تند و پرشتاب جنازه شهدا را پشت وانت می گذاشتند . هر آن امکان داشت وانت هدف تانک دشمن شود . راننده با نگاه تیز و عجول اطراف را می کاوید . صدای خشک و گره دار بد جا رفتن دنده آمد و وانت از جا کنده شد . پیکر چند شهید از پشت وانت افتاد ، اما مجالی برای درنگ نبود . وانت بکوب و سر ضرب پیچید به جاده ای که خط دور می شد . گلوله تانکی عور کشید و روی تلی خاک فرود آمد و خاک و آتش و دود برای لحظه ای توی صورت آسمان شتک زد . رفتم سراغ موتور و راندم سمت راه باریکی که به قرار گاه می خورد .
سلام علیکم .
حاج آقا همت برگشت . ابروها را بالا داد و با روی خوش گفت : سلام علیکم .
دست هم را به گرمی فشردیم و روبوسی کردیم . پرسید : خط را دیده ای ؟
بله . امکانات مهندسی نرسیده ؟ درست است ؟ آتش عراقی ها رو جاده های پشت خط سوار است .
نگاهم به چشم های آرام و زلالش مانده بود .
آره . مشکلات زیاد است . نتوانسته ایم آن جور که باید رو زمین کار کنیم و از پس تامین لازم بر بیاییم . اما خوب ... به امید خدا ریز ریز دارد درست می شود . کارهایی کرده ایم که ...
به ساعت مچی اش نگاه کرد .
در موردش با هم صحبت کردیم شما بروید قرارگاه پایین پیش حاج عباس کریمی . من هم می آیم . آن جا مفصل صحبت می کنیم .
سوت و صدای انفجارها را از دور می شنیدم  . حاج همت آسمان را نگاه کرد . گفت : شما بروید من یک ربع دیگر می آیم .
پس پایین منتظرم .
سوار موتور شدم . پایم روی هندل بود که حاجی صدایم کرد . گفتم بله حاج آقا ؟
مواظب خودت باش !
چشم حاج آقا . شما هم مراقب خودتان باشید .
در قرار گاه پایین ، ساعتم را نگاه کردم . بیست دقیقه بیشتر بود انتظار می کشیدم . یک نفر آشفته و هراسان وارد سوله شد . با صدای خشداری گفت : حاج همت شهید شد و...
پایم به زمین چسبید ... یعنی این آخرین باری بود که چهره حاج همت را دیدم و با او حرف زدم ؟ یعنی آخرین ملاقاتمان بود ؟
اندوه شهادت او قلب همه رزمنده ها را فشرد . بعد فهمیدم وقتی با بیسیم چی شان سوار موتور می شوند تا بیایید قرار گاه پایین ، گلوله توپی در چند متری مان منفجر می شود و شهیدشان می کند . . چشم های آرام حاج همت به خاطرم آمد که به آسمان آبی دوخته شده بود .
آقای عباس کریمی فرمانده لشکر را عهده دار شدند .
برادر شجاعیان ، تجربه های شما به درد اطلاعات عملیات لشکر می خورد . مسئولیت اطلاعات را قبول می کنید ؟
پذیرفتم . برو بچه ها را دور هم جمع کردیم و پایه محکمی برای اطلاعات عملیات لشکر ریختیم . بعد از خیبر ، ماموریت های شناسایی زیادی به ما داده شد . از طلائیه شروع کردیم و تکه تکه شناسایی ها را گسترش دادیم . منطقه وسیع پیش رویمان را به بخش هایی تقسیم کردیم و بسم الله گفتیم . از طلائیه تا کوشک . از کوشک تا شلمچه تا فاو . در خلال شناسایی ها . آموزش هم برقرار بود . آموزشی مناسب با تحرک های رزمی شناسایی در منطقه جنوب . به تدریج کار به مرحله قابل قبولی رسید . پیش آقای کریمی رفتم تا پیشنهادی را در نیان بگذارم .
مثل اینکه حمله ای چیزی تو برنامه ندارید نه ؟
در حال حاضر نه . فعلا رو چند تا طرح کار می کنیم .
پس اگر اجازه می دهید من برگردم پادگان ابوذر .
آقای  کریمی نگاهش را از پوستر امام که به سینه دیوار چسبیده بود برداشت و ملایم گفت : از نظر من مانعی ندارد . اما چی شد یکهو به این فکر افتادی ؟
شناسایی ها که کامل شده بچه ها هم که ورزیده شده اند . کار ـ«چنانی و مهمی نمانده ؛ دوستان از پس باقی قضایا بر می آیند .
ته خنده ای لحنش را پدرانه کرد . دوست داشتم بروم آن طرف ها . به قصر شیرین و آن حول و حوش علاقه به خصوصی داشتم . گفتم : عطر و بوی خاک قصر شیریم حالم را جا می آورد . می رویم آنجا با نیروهای اطلاعات عملیات کار کنیم . چند وقت به چند وقت ، این جا هم سری می زنم .
در قصر شیرین دوره های آموزشی اصولی و پر مایه ای را برای رزمنده ها شکل دادیم . ترکیبی از مهارت های شناسایی چریکی در سطحی بالا . تصمیم گرفتیم و طرح کردیم و با توکل بر خدا آغاز کردیم . شبانه در محدوده اطراف ، تنگه ای یا موضعی را نشان می کردیم و نیروهای انتخاب شده ای را برای حفظ و مراقبت آن می فرستادیم . کنترل تنگه وظیفه آنها بود . تیم های شناسایی را راه انداختیم که بعد از دست کم یک ساعت راهپیمایی در تاریکی به نقطه نشان شده نزدیک می شدند .
شناسایی ها ، باید دقیق و کامل باشد ! بی عیب و نقص .
بیشتر حواسشان را جمع می کردند تا کسی نتواند ازشان مچ گیری کند . این دیگر حسابی جا افتاده بود و همه می دانستند و می خواستند بدون اشتباه باشند. چندی بعد گفتم : نیروی تعقیبی هم دارید . باید مواظب آنها هم باشید .!
ابرو گره کردند : تعقیبی دیگر چرا ؟ همچون چیزی که نداریم .
این تازه یکی از مراحلی است که خرده خرده به آموزش اضافه می شود . آهن باید حسابی چکش بخو.رد تا فولاد ازش در بیاید !
شبهای بعد تیم تعقیب را پشت سرشان روانه کردیم تا لحظه به لحظه زیر ذره بین باشند و آزمایش پس دهند . گفتم : نباید گرفتار بچه های تعقیب شوید تا جای ممکن حرکتتان پنهانی و آرام باشد .
به تیم تعقیب عادت کردند . گروه استراق سمع اضافه شد . گفتند : این هم یکی دیگر از همان مراحل است ! ؟
از پس تجربه ها می دانستیم دشمن پاره ای وقت ها در بعضی مناطق ناظر شناسایی است ، اما خودش را نشان نمی دهد . می بیند چند نفر یا دسته ای برای شناسایی آمده اند ؛ شاهد می نشیند و دست از پا خطات نمی کند . جلو نمی آید و درگیر نمی شود و فقط صبر می کند . گفتم : صبر می کند اگر بخواهد همان موقع عکس العمل نشان دهد . فوقش می تواند چند نفری را بزند با اسیر کند . شاید هم تو درگیری نتواند کاری بکند و خودش هم تفلفات بدهد . اما دست نگه می دارد . زورش می گذارد موقع عملیات و همین معبر را می بندد .
اگر قبل از عملیات متوجه نمی شدیم و شب حمله معبر را می بستند ، کم کمش یک محور فلج می شد ، تلفات روی دستمان می گذاشت و به نقشه لطمه جدی می زد . روی این حساب با تاکید می گفتم : نیروهای استراق سمعشان همین شیوه را پیاده می کنند . شما می روید و می آیید و می گویید آقا از این جا می شود عبور کرد ،یک گردان نیرو برد غافل از این که شما را دیده و شرایط را عادی جلو داده ، یا حتی کمکتان کرده تا این معبر را انتخاب کنید .آن وقت می دانید چی پیش می آید ؟
با کنجکاوی و چشم های منتظر نگاه می کردند  پی حرف را گرفتم : شب عملیات همین معبری که معرفی کرده اید . می شود قتلگاه . خطر ناک ترین معبری که به هیچ وجه نمی شود ازش استفاده کرد .
وقتی بیشتر از دشواری پر خطر و اهمیت ماجرا آگاه می شدند و برایشان تشریح می کردیم که چه طور باید عمل کرد ، مشقت آموزشها را می پذیرفتند . تیم استراق سمع وظیفه اش را انجام می داد . گروه های شناسایی از همه موانع عبور می کردند . از تنگه می گذشتند و به هدف نفوذ می کردند و اطلاعات می آوردند .
پشت تنگه چند تا تیر بار سنگین و یکصد و شش کار گذاشته اند و ...
برگه ای را نشان می دادند . کروکی منطقه بر آن کشیده شده و جای ادوات وقیق و درست علامت گذاری شده بود . گروه دیگر می آمد .
دو کمین قبل از تنگه هست .
نزدیک بیست و پنچ نفر با دو سنگر تیر بار تو تنگه جا گیرند .
نیروها و وسایلی را که در مسیرشان چیده بودیم ، جزء به جزء شناسایی و ثبت می کردند و گزارش می دادند . دایره را تنگتر کردیم . اگر شش تیم شناسایی می فرستادیم ، هر تیمی که کارش را تمام می کرد می ماند و وظیفه تامین همان قسمت ها را به عهده می گرفت و موظف بود حرکات تیم بعد را زیر نظر داشته باشد . به این ترتیب ، گروه های آخر با موجی از نیرو و لایه ای مختلف رو به رو می شدند . عبور و دسترسی به هدف ساده نبود . سخت شدن هر چه بیشتر آموزش همه را له رقابت انداخته بود :
دیشب چیزی نمانده بود پای آقای رجبی بشکند .
چهره جوان و چشمان خندانش زیر نور آفتاب می تپید . پرسیدم : آقای رجبی ؟ معاونم ؟
بله . به خاطر این که اسیر بچه ها نشود ، از آن پل چهار متری پرید پایین .
و به تمجید و تحسین اضافه کرد . گیر نیفتاد اما !
سطح آموزش را با لا گرفته بودیم تا گره های خبره ای تحویل دهیم که ازبابت هیچ چیز کم و کسر نداشته باشند . سختی برنامه ها را جدی می گرفتیم می گفتند : بابا صد رحمت به شناسایی تو خاک عراق !


 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین